مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
آنچه گذشتی از دی‌ماهٔ۰۴

عارضم خدمت‌تون که: من از ادبیات سرپناه ساختم سی خودم. مثل بچه‌ای که مامانش ادبیاته انگار. به معنای واقعی کلمه تا سرحد مرگ نوشتم. حتی یکی از داستان‌های ناتمامم که مال یه قرن پیش بود رو تموم کردم. همون‌طور که در آتش نگرانی می‌سوختم با مادران و دختران جوری همراه بودم که انگاری فارغم از همه جهان. (بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه دم؟ من شکر اندر شکر اندر شکرم!) رباعیات خیام رو آغازیدم. و این جوری بودم که چقدررر زمینی! این یک سال که زلف گِره زدم با حآفظ، عادت به زمینی بودن ندارم! (ایششش. حالا خوبه با مولانا سماع نکردی.)

خب حقیقت اینه که از مامان‌خانوم یادگرفتم که ما سنگ‌های کف رودخونه‌ایم و هرروز بیشتر وارد زندگی‌م می‌کنمش.


همین دیگه. شما چخبر؟
4🐳1🍾1
اگه می‌تونستم، تو همین ثانیه دوتا کار انجام می‌دادم. اولی قابل نوشتن نیست. شخصیه. اما دوم، می‌رفتم تو بالکن، مرا چشمی‌ست خون‌افشانِ استاد شجریانو می‌ذاشتم رو دور تکرار و آنقدر اشک می‌ریختم که چشم‌هام بترکن. جوری که تا سال‌ها کسی ندونه چی شد و چرا و مگه از نظر علمی امکان داره که یکی این‌طور بمیره؟

ولی هیچ کدوم از این دوتا کار رو انجام نمی‌دم. چون می‌دونم که راهش این نیست. اصولن یه سنگ ته رودخونه هیچ وقت نابود نمی‌شه و مدام تغییر شکل میده. پس فعلن همینه که هست. صبر و تحمل و معجزه‌ای باید تا آینده!
5🐳1🍓1
-یه چیزایی در این زندگی برای من لذت داره که اگه براتون بگم خنده‌داره. جزئیات حیرت‌آورِ کوچولویی‌ئه. هر روز طبیعت یه چیز جدیدی به من عرضه می‌کنه.
خواهر کوچیکم به من میگه تو بیماری خوش‌بینی داری.

-مهشید امیرشاهی
2🍾2👌1
از عنوان وبینار امشبِ علیزاده می‌ترسم! خدا بخیر کنه.

پ.ن: از بعد وصل شدن مجدد نت دارم زیادی اینجا چرت و پرت می‌ذارم. رَندوم و بی‌محتوا^⁠_⁠^⁩ وا، ببین با چنل به اون نازی چی کار دارم می‌کنم.
🤡32🍾2
سوگ، به من چه؟


دیشب، از علیزاده پرسیدم اگر کاری به کار سوگ‌مان نداشته باشیم چه می‌شود؟ هست برای خودش خب. گفت چیز خاصی نمی‌شود، فقط یک‌هو دیدی سکته‌ای، غده‌ای، حمله قلبی‌ای، چیزی سر راهت سبز شد. دوباره خوره افتاده به جانم و به سکینه فکر می‌کنم. چندسال بعد فوت پدرش مُرد. و کلن خانوادگی، وسطِ کرونا، سوگ را درست‌حسابی ابراز نکردند. یادم هست مامانم هم می‌گفت که سکینه از بچگی حساس بود. حالا این وسط، دارم خودم را جِر می‌دهم. چون احتمالن هنوز در مرحله اِنکارِ سوگ گیر کردم. از اوایل۰۳ ترس از سوگ دارم. فکر کنم داستان از همین‌جا شروع شد و کِش آمد. تا حدودی الان از گیج بودن در آمدم.

تا کشفیاتِ بعدی، بِدرود.
3🤩3
الف))حالیآ، دوست دارم تا ابد آن یارویی باشم که کله‌اش را گرفته بالا، سوت می‌زند و می‌خواند:« ما سرخوشانِ مستِ دل از دست داده‌ایم، هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جام باده‌ایم.*» به عنوان یک موجود فانیِ خاورمیانه‌ای، دوست دارم دغدغه‌ام سسِ سمبوسه و رایتینگ کلاس زبان باشد. ابدن خوشم نمیاد یکی وسط سمبوسه‌ام راجع‌به ترامپ حرف بزند یا یکی وسط صحبت‌های استاد کلانتری مطالب کانال‌های پروکسی را یک کلاغ چهل کلاغ کند.
این سپهری بود، بنده خدا، می‌گفت به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی‌ام؛ فی الحال من سپهری‌ام. لطفن با اخبار و‌... سراغم نیایید. مرسی، دوبار اَه.

ب)) در حال حاضر دغدغه وحشتناک و قابل اعتناام اول م.خ، دوم امتحان نهایی، سوم هدیه تولد دوستم است. اولی از همه مهم‌تر است و بدبختی با همین یکی نمی‌شود شوخی کرد.

پ)) چه می‌شود کرد؟ من یکی، بیشتر پناهنده کست‌باکس شدم! بعد هم شب‌ها روی کتاب‌ها غش می‌کنم. منتظرم همین یک ماه و پانزده روز ۰۴ گورش را گم کند. همین‌طوری بی‌دلیل به ۰۵ امیدوارم¡

ت)) از شیدا احتمالن همین امروز و فردا خواهم نوشت. بنده خدا کمی قاطی کرده. مدیر مدرسه‌مان به جای شیوا، به من می‌گوید شیدا. نوبرش را آورده.

ث)) همین. تا الفبا تمام نشده بهتر است بروم پی زندگی‌ام. کار روی دستم زیاد مانده‌. برنامه امشب:
امتحان فارسی


و اگر شد یک قسمت ص‌س‌ع(صدای سخن عشق)


*حآفظ خدابیامرز!
2🔥1😭1
دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
عشوه مده عشوه مده عشوه‌ی مستان نخرم
وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نی‌ام
یا بدهی یا ز دکانِ تو گروگان ببرم
گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
رو که به جز حق نبری گرچه چنین بی‌خبرم
پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو
راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم
ای دل و جان بنده تو، بندِ شکرخنده‌ی تو
خنده‌ی تو چیست؟ بگو، جوشش دریای کرم
طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو
همچو قضاهای فلک خیره و استیزه‌گرم
چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود
زانک دو چندان که ویم گرچه چنین مختصرم
گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم
کیسه‌بُرم کاسه‌بَرَم زانک دورو همچو زرم
گرچه دورو همچو زرم مُهر تو دارد نظرم
از مه و از مِهر فلک مه‌تر و افلاک‌ترم
لاف زنم لاف که تو راست کنی لافِ مرا
ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم
چه عجب ار خوش‌خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خوش‌نظرم چونک توی در نظرم
بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه‌شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا؟ من ز هوایی دگرم
من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
تیر تراشنده توی دوک تراشنده منم
ماه درخشنده توی من چو شب تیره‌برم
میرشکارِ فلکی، تیر بزن در دل من
ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم
جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود
بی‌خطر آن‌گاه بُوَم کز پی زخمت سپرم
گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من
تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم
آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد
خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم
سرکه فشانی چه کنی؟ کآتش ما را بکشی؟
کآتشم از سرکه‌ات افزون شود افزون شررم
عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود
ور نبود عید من آن مرد نی‌ام بلک غرم
چون عرفه و عید توی غره ذی‌الحجه منم
هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم
باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را
ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم
گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم
سر بنهم پا بکشم بی‌سر و پا می‌نگرم

ـ مولانآ
2🍓2
الف) در همه دیر مغان نیست چون من شیدآیی

به جان خودم نمی‌دانم چرا. انگاری دارم یاد می‌گیرم. «ابلهه عزیز، لازم نیست مسئولیت همه جهان را قبول کنی!» و راحت‌ترم. شکرترم. آرام‌تر و امیدوارترم.

پ) دیروز صبح رفتم کاوش. تا الان آدمی آنقدر حس سرخوشی نداشته. هر دفعه می‌بینمش میزان امید به زندگی‌م دوبرابر می‌شود. اصلن اهمیتی ندارد که خانم پیرسینگ را هم ببینم یا نه. اگر دیدم هم فدای سرش. از همین هم جوک می‌سازیم و می‌شود سوژه شش‌ماه آینده‌مان.

ج)یک عدد دفترچه قرمز، با طرح شیوااَمواج رو بین کلاس‌زبانِ یکشنبه و دوشنبه‌ی مدرسه گم کردم. اینو به هرکی بگم ابراز می‌کنه که آدم دفتر کارهای روزانه‌ش رو که گم کنه یعنی اوضاع حافظه داغونه.🫤

پ.ن: این الف و ب بازی واسه تمرین الفبا نیست! واسه اینه که فعلن فقط با این‌جوری نوشتن راحتم.
2🍓1😭1
دنیای پر پیچ‌وخم
سی نوامبر...

مامانِ عزیزم،
از دیوان شمس می‌ترسم. از مولانای بی‌شمس می‌ترسم. از اینکه با شیوا دیوان شمس بخونم هم می‌ترسم. دیروز بارآن ازم پرسید چرا حافظ دوست داری؟ و لال شدم. به دلیلِ بی‌دلیلی¡ آدم چی می‌تونه بگه؟ حافظ از عناصر تشکیل‌دهنده هواای‌ئه که تنفس می‌کنم. از نوجوونی زلف گره زدم باهاش. اما مولانا چی؟ خاطره توی حافظه مثل سلول‌های خاطره تو دستگاه‌ ایمنیه‌. هرچی خاطره بیشتر، پاسخ بعدی به میکروب سریع‌تر. به خاطر خاطره سوگ، روانم بلافاصله اعلائم سوگ رو در مولانا تشخیص می‌ده و پاسخ می‌ده. هربار شدیدتر. حافظ گاهی مولانا میشه، گاهی خیام. اینش اعجاب‌انگیزه. به نظرم حافظ مولانا می‌خونده، و زیاد هم می‌خونده. تکلیفم با حافظ روشنه اما مولانا هربار گیج‌ترم می‌کنه. وسط این دنیای پر پیچ‌وخمِ ادبیات می‌مونم گاهی و همه‌چیز رو گم می‌کنم. که همینش رو دوست دارم. فرار از جهان روزمره.

آه! من برگردم به جهان روزمره. باز رو پایان‌نامه کار کردم، سیم‌پیچی مغزم قاطی کرده!

قربانت، شیدآی تو و ادبیات
#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
3🍓3
اسکار بهترین استفاده از دختر رز می‌رسد به این رباعی خیام
2👌1🍾1
زمزمه عشقِ حافظ1⃣

من و پروژه بلندمدتم

#روزگفتار
🍾1
زمزمه عشقِ حافظ2⃣

من و پروژه بلندمدتم

#روزگفتار
🍾1
آخرین شکلات؛ آخرین تکه، از شیرین‌ترین و محبوب‌ترین شکلاتی که در این ۱۶سال خورده‌ام.

پروژه یادداشت‌های روزانه حافظ‌؛ در گیری این روزهایم.

و تلاش برای ساختنِ مُلکی دیگَر.

و در همه دیر مغان چون این روزهای‌من نیست. چیزی ته وجودم وادارم می‌کند ادامه بدهدم. شاید چون موج‌ها، فقط صیقل نمی‌دهند، سنگ‌ها را حرکت هم می‌دهند.
7👍1🐳1🍓1
خانوم شیوا(شیدآ؟)کاظمی، رسیدن شما رو به صد اپیزود آخری که نشنیدید تبریک عرض میکنم! به امید بازگشت دوباره فرزآن در فردا!

#ص‌س‌ع
3
هجده بهمن هزار و چهارصد و چهار

اینو نوشته بودم ایمیل کنم برای فرزان، حین نوشتن نوتیف اپیزود جدید اومد😭😭😭😭
...

سلام فرزان جان. من شیوااَم. قبل‌تر نامه‌ای نوشته بودم اما نه برای شما. این‌بار صحبتم با شماست. واضح است که شنونده صدای سخن عشقم. از دوسال قبل که شما حافظ‌خوآنی در صدای سخن عشق را آغازیدید، من هم آغازیدم. اما شما را نمی‌شنیدم و تنهایی خودم حافظ می‌خواندم. وارد دبیرستان که شدم (نوجوانم) با دوستم بارآن دوست شدم و تقریبا باهم شنیدن را آغاز کردیم. تا آخر عمرم از بارآن ممنون و به بارآن مدیونم به خاطر معرفیِ صدای سخن عشق. از آن روز به بعد زلف های من توی زلف‌های حافظ و صدای سخن عشق جا مانده. صبح‌های خیلی از شنوندگان بدون صدای سخن عشق خالی و بی‌معنی‌ست. (مثلا خودم.) ممکن است این نامه را بخوانی یا هم ممکن است اصلا توجهی نکنی. به هر حال من کارم را کرده و رهایش خواهم کرد. دلیل وجود این نامه این است که بگویم حافظ هنوزم منتظر توست. تو با تیم شنوندگان صدای سخن عشق قرارداد داری. چه شعرها که نگفته مانده و چه قصه‌هایی که از عشق مانده. تو که قصد نداری شکر اندر شکر بودن را کنار بگذاری؟ یک عالمه کامنت هست که منتظر تواند. منتظر شنیدن از حافظ و تو. برای همه ما این روزها سخت است. ولی ما باید تلاش‌مان را برای آینده بکنیم.
از تو می‌خواهم برگردی. من و دوستم دیر شروع کردیم و هنوز جنبش کاهدود نفرستادیم. الان که این نامه را می‌نویسم ۲۲:۰۴ دقیقه شنبه، ۱۸بهمن است. لطفاً پنج صبح ۱۹بهمن برگرد و ما را به غزل ۴۵۵ مهمان کن. اگر نخواستی، حداقل علامتی از خودت برایم بفرست که بدانم نامه را خواندی. مثلا سلامی، چیزی. همین. ما دوستت داریم راوی شکردهان‌.

پ.ن: فال گرفتم که کدام غزل را برایت بنویسم، غزل ۱۶۵ آمد.

مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد

پ.ن۲: عجیب نیست؟ الان که این را می‌نوشتم نوتیف اپیزود جدید آمد. من اشک، من ذوق. حالا لطفاً این نامه را در اپیزود بعدی بخوان!

قربانت، شیوا کاظمی.
#نامه
3🍓1
الان برنامه چیه؟ بشینم اشک شوق بریزم یا اپیزود جدید رو بشونم؟

پ.ن: خیلی خَری فرزان!
🍾1😭1
من علاقه‌ام اینه که تعبیر کنم به پیرش، شمسش😭

-فرزآن
رازِ ذوق‌

ستایش بهت‌زده نگاهم می‌کند: «وا، خُل شدی؟ ده دقیقه‌ست همه‌ش داری درمورد یه تابع سینوسی ذوق می‌کنی.»از اول امسال ریاضی برایم جالب و شیرین شده. عجیب اما واقعی! دیروز سر تابع سینوسی پرسیدم: «وا، چرا نرفتم ریاضی؟ رشته به این نازی!» جواب که واضح است. چون با فیزیک رابطه شکرآبی دارم. اما نتیجه را دوست دارم، اینکه بالاخره فرمول‌ها نتیجه می‌دهند و یک چیزی کشف می‌کنی.

ظاهرن همین‌قدر خوش‌ذوقم، اما مقداری پیچیده‌تر است. دلیل اصلی من برای پیدا کردن چیزهای کوچک و ذوق کردن به خاطرشان این است که هنوز آدمی هست که می‌خواهم برایش نامه بنویسم و گل بخرم. و آدم دیگری هم هست که باید برایش غر بزنم راجع‌به تمام ابعاد زندگی. به هرحال گویا کم‌کم دارم چیزی که باید را می‌فهمم. از این بعدن باید مفصل بنویسم. اما فعلن همین‌قدر که سد دفاعی امیدم را هیچ چیز نمی‌تواند بشکند. جز یک چیز. که آن هم برای خودش راز و ماجرای دیگری دارد...
3🍓3🤩1