مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
132 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
اندر احوالات روز بعد از تولد هشت نوامبر مامان عزیزم، بهترین قسمت آشپزی اونجاست که بو توی خونه می‌پیچه و تو مطمئنی به زودی چیزی خوشمزه خواهی خورد. در حال حاضر بوی وانیل و شیری که برای پنکیک استفاده کردم، تو دماغمه. شهریار هنوز برای عصرونه برنگشته. حوصله…
بس‌آمد شیوا در دیوانِ حافظ
یازده نوامبر...

امروز، با کوچولوترها الفبا مرور کردم. شیوا، یک‌ساعتی گوشه نشسته بود و هی دیوان حافظ ورق می‌زد‌. پیشنهادِ کمک دادم. گفتم شاید دنبال غزل خاصی می‌گرده و پیدا نمی‌کنه. حدس بزن چی گفت؟
«هرچی می‌گردم پیدا نمی‌کنم. ۴۹۵تا غزله و یه بارم شیوا نیست. تو هیچ غزلی از شیوا استفاده نکرده. ولی پُر از شیداست. خوش به حال‌تون.»

جلوی خودمو گرفتم که نخندم. یاد نمایشنامه فعل افتادم.*یه شخصیت داره، شیوا. به چه خانومی! ولی راست میگه بچه. انگار همچین کلمه‌ای اون موقع نبوده اصلن. حتی تو غزل‌های مولانا هم من چیزی ندیدم، که ممکنه اشتباه کنم. ولی به هرحال دقت و شیرینی‌ای که تو رفتاراش هست باعت میشه هرروز بیشتر دوسش داشته باشم. ذره‌ای آروم نیست و هرروز بیشتر می‌فهمم تو وجودش چی می‌‌گذره. وااای مامان! فکر کنم دارم به یه آدمِ جدید وابسته می‌شم¡

قربانت، شیدآ

*از محمد رضایی‌راد

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
1🍓1
در نبود اینترنت و لغو شدن پی در پیِ امتحانات جلد سوم مادران و دخترانم تموم کردم! مدیریت استرس فقط خودم با مهشید امیرشاهی!😂

...
می‌خوام برم مادران و دخترانو با حاشیه‌نویسی‌های نازلی تو کانالش بخونم ولی متاسفانه نت نیست. پس آب‌لیمو به آبم اضافه می‌کنم، و جلد چهار رو هم به سلامتی شروع می‌کنم.
...
فعلن شیفته‌ی مهراولیا، نوه‌اش شاپرک و جلد چهارم. کشف زمستون امسال اینه‌که مادران و دختران جز معدود رمان‌هاییه که آنقدر دارم باهاش حال می‌کنم. اصلن عشق می‌کنم می‌بینم امیرشاهی آروزی من که رمان‌نوشتن بوده رو آنقدر خوب زیسته. این‌جوری‌م که: یاد بگیر، به این میگن شاهکارِ ادبی!
...
اصلن حالا که خودمم و تا اطلاع ثانوی کسی نت نداره، شاید چندتا از حاشیه‌نویسی‌هام رو هم عکس گرفتم و تو لیست انتظار برای ارسال، فرستادم اینجا!

...

پ.ن: بعد جلد چهار مادران و دختران چی می‌چسبه؟ مستند مهشید امیرشاهی. که حتی اسمشم یادم نمیاد! پس صبر کردن برای نت همچنان در الویته!

۱۴۰۴/۱۰/۲۱-یکشنبه
2🍓1
شیدآی مادران و دختران
نوزده نوامبر...

هفته پیش کلی به شیوا خندیدم سر غزل‌های حافظ. و بعد درست در شروع هفته‌ای پر از برنامه‌ریزی، افتادم. گویا مچ دستم در سقوط هفته‌ی پیش، تَرَک برداشته بود. و همزمان آنفولانزا خوردم. (بر وزن سرما خوردم!) و یه هفته کامل توی تخت خوش بودم. توی این یه هفته ناراحتی‌م از اینکه وقت نداشتم مادران و دختران رو تموم کنم بر طرف شد. چون هم جلد چهار عنوان ترغیب‌کننده‌ای داشت و هم سرنوشت شخصیت‌های جلد سوم برام پنج تا علامت سوال بود. اول هفته که جلد چهارو آغازیدم همه‌اش می‌پرسیدم سرنوشت شیدا چی شد؟ شخصیت شنگول و بامزه‌ای داشت. که در اواسط قصه معلوم شد یه جعبه قرص خورده و مستقیم اون دنیا. خب شکرخدا که من شیدآی تواَم نه شیدای ماه‌منیر و آقا‌هاشمِ مادران و دختران. و شاید برای شیوا هم گفتم تا دلش خنک شه. این هفته که بهترم، هم باید کارای هفته قبل رو تموم کنم و هم هفته جدید رو پوشش بدم. خداایااا، کمک! خلاصه قربونت و این صوبتا. برم از آخرین ساعات آخر هفته لذت ببرم که از فردا رو تردمیلم.

شیدآ

پ.ن: مادران دختران= رمانی از مهشید امیرشاهی


#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
3🍓1
پروژه بلندمدت
بیست و پنج نوامبر...

داشتم یادداشت‌های آل‌احمد رو می‌خوندم. چه خوب کردی برام فرستادی. آل‌احمد توی داستان‌هاش خشک به نظر می‌رسه اما تو یادداشت‌هاش یه دلقک واقعیه. به این فکر می‌کنم که اگه یادداشت‌های دانشور رو هم داشتیم بانمک می‌شد. مثلن این سفری که می‌رن پاریس، دوست دارم تحلیل دانشورم بدونم. باید به اون بیشتر خوش گذشته باشه. چون بیشتر از آل‌احمد فرانسه بلد بوده.

چیز‌ دیگه‌ای که به ذهنم رسید این بود که اگه یادداشت‌های حآفظ رو می‌خوندم چی می‌شد! به این میگن تخیل! ولی جدا از شوخی ایده‌‌ی خوبی توشه. برای هر غزل حافظ چیزی شبیه یادداشت روزانه از زبون حافظ بنویسی. عوض تفسیرهای خشک و بیشتر بیخود. چیزیه که باید برای یه پروژه بلندمدت روش بِفِکرَم. دوست دارم بنویسمش. شاید به کُل موضوع پایان نامه رو عوض کردم. باید بپرسم اجازه‌ش هست که قسمت عملی رو به زبون مادری بنویسم یا خیر.

غیر از این مَلالی نیست جز دوری از شما. قربانت، شیدآ

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
4🍓1
از پیام‌های در حال ارسال فقط همین ارسال شد و باقی ❗️هدیه گرفتن. باز خوبه!

#روزگفتار ، شنبه، ۲۰دیِ۰۴
وسط قطعی نت و...، یکی تازه عضو کانال شده😂 دوست عزیز دمت گرم. به خاطر توام که شده دوباره انتشار روزانه رو می‌‌ذارم تو الویت😁❤️
🤣31👍1🤩1
آنچه گذشتی از دی‌ماهٔ۰۴

عارضم خدمت‌تون که: من از ادبیات سرپناه ساختم سی خودم. مثل بچه‌ای که مامانش ادبیاته انگار. به معنای واقعی کلمه تا سرحد مرگ نوشتم. حتی یکی از داستان‌های ناتمامم که مال یه قرن پیش بود رو تموم کردم. همون‌طور که در آتش نگرانی می‌سوختم با مادران و دختران جوری همراه بودم که انگاری فارغم از همه جهان. (بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه دم؟ من شکر اندر شکر اندر شکرم!) رباعیات خیام رو آغازیدم. و این جوری بودم که چقدررر زمینی! این یک سال که زلف گِره زدم با حآفظ، عادت به زمینی بودن ندارم! (ایششش. حالا خوبه با مولانا سماع نکردی.)

خب حقیقت اینه که از مامان‌خانوم یادگرفتم که ما سنگ‌های کف رودخونه‌ایم و هرروز بیشتر وارد زندگی‌م می‌کنمش.


همین دیگه. شما چخبر؟
4🐳1🍾1
اگه می‌تونستم، تو همین ثانیه دوتا کار انجام می‌دادم. اولی قابل نوشتن نیست. شخصیه. اما دوم، می‌رفتم تو بالکن، مرا چشمی‌ست خون‌افشانِ استاد شجریانو می‌ذاشتم رو دور تکرار و آنقدر اشک می‌ریختم که چشم‌هام بترکن. جوری که تا سال‌ها کسی ندونه چی شد و چرا و مگه از نظر علمی امکان داره که یکی این‌طور بمیره؟

ولی هیچ کدوم از این دوتا کار رو انجام نمی‌دم. چون می‌دونم که راهش این نیست. اصولن یه سنگ ته رودخونه هیچ وقت نابود نمی‌شه و مدام تغییر شکل میده. پس فعلن همینه که هست. صبر و تحمل و معجزه‌ای باید تا آینده!
5🐳1🍓1
-یه چیزایی در این زندگی برای من لذت داره که اگه براتون بگم خنده‌داره. جزئیات حیرت‌آورِ کوچولویی‌ئه. هر روز طبیعت یه چیز جدیدی به من عرضه می‌کنه.
خواهر کوچیکم به من میگه تو بیماری خوش‌بینی داری.

-مهشید امیرشاهی
2🍾2👌1
از عنوان وبینار امشبِ علیزاده می‌ترسم! خدا بخیر کنه.

پ.ن: از بعد وصل شدن مجدد نت دارم زیادی اینجا چرت و پرت می‌ذارم. رَندوم و بی‌محتوا^⁠_⁠^⁩ وا، ببین با چنل به اون نازی چی کار دارم می‌کنم.
🤡32🍾2
سوگ، به من چه؟


دیشب، از علیزاده پرسیدم اگر کاری به کار سوگ‌مان نداشته باشیم چه می‌شود؟ هست برای خودش خب. گفت چیز خاصی نمی‌شود، فقط یک‌هو دیدی سکته‌ای، غده‌ای، حمله قلبی‌ای، چیزی سر راهت سبز شد. دوباره خوره افتاده به جانم و به سکینه فکر می‌کنم. چندسال بعد فوت پدرش مُرد. و کلن خانوادگی، وسطِ کرونا، سوگ را درست‌حسابی ابراز نکردند. یادم هست مامانم هم می‌گفت که سکینه از بچگی حساس بود. حالا این وسط، دارم خودم را جِر می‌دهم. چون احتمالن هنوز در مرحله اِنکارِ سوگ گیر کردم. از اوایل۰۳ ترس از سوگ دارم. فکر کنم داستان از همین‌جا شروع شد و کِش آمد. تا حدودی الان از گیج بودن در آمدم.

تا کشفیاتِ بعدی، بِدرود.
3🤩3
الف))حالیآ، دوست دارم تا ابد آن یارویی باشم که کله‌اش را گرفته بالا، سوت می‌زند و می‌خواند:« ما سرخوشانِ مستِ دل از دست داده‌ایم، هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جام باده‌ایم.*» به عنوان یک موجود فانیِ خاورمیانه‌ای، دوست دارم دغدغه‌ام سسِ سمبوسه و رایتینگ کلاس زبان باشد. ابدن خوشم نمیاد یکی وسط سمبوسه‌ام راجع‌به ترامپ حرف بزند یا یکی وسط صحبت‌های استاد کلانتری مطالب کانال‌های پروکسی را یک کلاغ چهل کلاغ کند.
این سپهری بود، بنده خدا، می‌گفت به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی‌ام؛ فی الحال من سپهری‌ام. لطفن با اخبار و‌... سراغم نیایید. مرسی، دوبار اَه.

ب)) در حال حاضر دغدغه وحشتناک و قابل اعتناام اول م.خ، دوم امتحان نهایی، سوم هدیه تولد دوستم است. اولی از همه مهم‌تر است و بدبختی با همین یکی نمی‌شود شوخی کرد.

پ)) چه می‌شود کرد؟ من یکی، بیشتر پناهنده کست‌باکس شدم! بعد هم شب‌ها روی کتاب‌ها غش می‌کنم. منتظرم همین یک ماه و پانزده روز ۰۴ گورش را گم کند. همین‌طوری بی‌دلیل به ۰۵ امیدوارم¡

ت)) از شیدا احتمالن همین امروز و فردا خواهم نوشت. بنده خدا کمی قاطی کرده. مدیر مدرسه‌مان به جای شیوا، به من می‌گوید شیدا. نوبرش را آورده.

ث)) همین. تا الفبا تمام نشده بهتر است بروم پی زندگی‌ام. کار روی دستم زیاد مانده‌. برنامه امشب:
امتحان فارسی


و اگر شد یک قسمت ص‌س‌ع(صدای سخن عشق)


*حآفظ خدابیامرز!
2🔥1😭1
دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
عشوه مده عشوه مده عشوه‌ی مستان نخرم
وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نی‌ام
یا بدهی یا ز دکانِ تو گروگان ببرم
گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
رو که به جز حق نبری گرچه چنین بی‌خبرم
پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو
راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم
ای دل و جان بنده تو، بندِ شکرخنده‌ی تو
خنده‌ی تو چیست؟ بگو، جوشش دریای کرم
طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو
همچو قضاهای فلک خیره و استیزه‌گرم
چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود
زانک دو چندان که ویم گرچه چنین مختصرم
گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم
کیسه‌بُرم کاسه‌بَرَم زانک دورو همچو زرم
گرچه دورو همچو زرم مُهر تو دارد نظرم
از مه و از مِهر فلک مه‌تر و افلاک‌ترم
لاف زنم لاف که تو راست کنی لافِ مرا
ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم
چه عجب ار خوش‌خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خوش‌نظرم چونک توی در نظرم
بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه‌شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا؟ من ز هوایی دگرم
من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
تیر تراشنده توی دوک تراشنده منم
ماه درخشنده توی من چو شب تیره‌برم
میرشکارِ فلکی، تیر بزن در دل من
ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم
جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود
بی‌خطر آن‌گاه بُوَم کز پی زخمت سپرم
گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من
تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم
آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد
خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم
سرکه فشانی چه کنی؟ کآتش ما را بکشی؟
کآتشم از سرکه‌ات افزون شود افزون شررم
عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود
ور نبود عید من آن مرد نی‌ام بلک غرم
چون عرفه و عید توی غره ذی‌الحجه منم
هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم
باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را
ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم
گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم
سر بنهم پا بکشم بی‌سر و پا می‌نگرم

ـ مولانآ
2🍓2
الف) در همه دیر مغان نیست چون من شیدآیی

به جان خودم نمی‌دانم چرا. انگاری دارم یاد می‌گیرم. «ابلهه عزیز، لازم نیست مسئولیت همه جهان را قبول کنی!» و راحت‌ترم. شکرترم. آرام‌تر و امیدوارترم.

پ) دیروز صبح رفتم کاوش. تا الان آدمی آنقدر حس سرخوشی نداشته. هر دفعه می‌بینمش میزان امید به زندگی‌م دوبرابر می‌شود. اصلن اهمیتی ندارد که خانم پیرسینگ را هم ببینم یا نه. اگر دیدم هم فدای سرش. از همین هم جوک می‌سازیم و می‌شود سوژه شش‌ماه آینده‌مان.

ج)یک عدد دفترچه قرمز، با طرح شیوااَمواج رو بین کلاس‌زبانِ یکشنبه و دوشنبه‌ی مدرسه گم کردم. اینو به هرکی بگم ابراز می‌کنه که آدم دفتر کارهای روزانه‌ش رو که گم کنه یعنی اوضاع حافظه داغونه.🫤

پ.ن: این الف و ب بازی واسه تمرین الفبا نیست! واسه اینه که فعلن فقط با این‌جوری نوشتن راحتم.
2🍓1😭1
دنیای پر پیچ‌وخم
سی نوامبر...

مامانِ عزیزم،
از دیوان شمس می‌ترسم. از مولانای بی‌شمس می‌ترسم. از اینکه با شیوا دیوان شمس بخونم هم می‌ترسم. دیروز بارآن ازم پرسید چرا حافظ دوست داری؟ و لال شدم. به دلیلِ بی‌دلیلی¡ آدم چی می‌تونه بگه؟ حافظ از عناصر تشکیل‌دهنده هواای‌ئه که تنفس می‌کنم. از نوجوونی زلف گره زدم باهاش. اما مولانا چی؟ خاطره توی حافظه مثل سلول‌های خاطره تو دستگاه‌ ایمنیه‌. هرچی خاطره بیشتر، پاسخ بعدی به میکروب سریع‌تر. به خاطر خاطره سوگ، روانم بلافاصله اعلائم سوگ رو در مولانا تشخیص می‌ده و پاسخ می‌ده. هربار شدیدتر. حافظ گاهی مولانا میشه، گاهی خیام. اینش اعجاب‌انگیزه. به نظرم حافظ مولانا می‌خونده، و زیاد هم می‌خونده. تکلیفم با حافظ روشنه اما مولانا هربار گیج‌ترم می‌کنه. وسط این دنیای پر پیچ‌وخمِ ادبیات می‌مونم گاهی و همه‌چیز رو گم می‌کنم. که همینش رو دوست دارم. فرار از جهان روزمره.

آه! من برگردم به جهان روزمره. باز رو پایان‌نامه کار کردم، سیم‌پیچی مغزم قاطی کرده!

قربانت، شیدآی تو و ادبیات
#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
3🍓3
اسکار بهترین استفاده از دختر رز می‌رسد به این رباعی خیام
2👌1🍾1
زمزمه عشقِ حافظ1⃣

من و پروژه بلندمدتم

#روزگفتار
🍾1