مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
132 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
خلاصهٔ امروز


اسم حلزون خانگی‌ات را چه می‌گذاری؟
🔥2🤩21🍾1
دیروز:
یک سری خرت‌ و پرت توی حیاط جا‌به‌جا می‌کردیم. بین‌شان حلزون پیدا کردم. فعلن بنده خدا را کردم توی یک جعبه پلاستیکی بلکه حیوان خونگی‌م شود و باهم خوش باشیم! هنوز برایش اسم انتخاب نکردم.

امروز:
همان دیروز، قرار شد از یک آنلاین‌شاپ خرید کنم. گفت تا تهٔ بهمن‌ماه طول می‌کشد. گفتم جهنم، باشه. امروز، واریز کردم. چی جواب داده باشد خوب است؟ «هفته اول اسفند به دست‌تون می‌رسه» #مگه‌‌ـ‌داری‌ـ‌بیستون‌ـ‌می‌کنی
#شاید‌ـ‌درحال‌ـ‌فتح‌ـ‌اورستی
#‌من‌ـ‌عجله‌ـ‌دارم
#لعنتی‌ـ‌بدو
1👍1🐳1
خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسه‌ی سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز
ملک اين مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه‌ی ترياک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
چشم آلوده‌نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينه‌ی پاک انداز
يا رب آن زاهد خودبين که بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينه‌ی ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاک انداز

-حآفظ
🍓21🍾1
دخترک سر به هوا
بیست و شش اکتبر ...

مامانِ عزیزم،

بعضی مواقع فکر می‌کنم اگه جای دیگه‌ای از جهان به دنیا اومده بودم اوضاع چطور بود. اگه عوض هفت صبح تو رشت، دوازده ظهر تو لندن به دنیا اومده بودم، چی می‌شد؟ اگه فرق Iran و Iraq رو نمی‌دونستم. اون وقت نوجوونی‌م چطور می‌شد؟ شادتر بودم؟ توی یه مدرسه باحال‌تر درس می‌خوندم؟ مسئله‌م نوجوونیه. آدم باید از نوجوونی‌ش با برقِ چشم یاد کنه. ولی کمتر کسی تو نوجوونی به این قضیه فکر می‌کنه. البته من خوشحالم. دغدغه‌های درست‌حسابی‌ای تو نوجوونی داشتم. کَمِش اینه که تو نوجوونی حافظ خوندم. به نظرم از ایرانی بودن همین بسه که حافظو به زبان اصلی بخونی. و البته از مزایای کاملِ یک انسان خاورمیانه‌ای برخورداری. البته من همچنان حافظ رو ترجیح می‌دهم. ولی اینکه شیوا داره نوجوونی‌ش رو تو لندن شروع می‌کنه واقعن برام باحاله. هفته بعد دوازده سالش میشه و من خوشحالم. البته هنوز براش هدیه نخریدم. باید نقش مامانش رو به خوبی ایفا کنم. در واقع جای خالی‌ش رو پر کنم. این هدیه خریدن رو هزار برابر سخت‌تر می‌کنه. برام تمرین مادری کردنه. و اصلن آسون به نظر نمیاد. آهههه. خلاصه که هفته بعد به عنوانِ بازیگر نقشِ مادرِ متولد، مامور برگزاری جشن سوپرایزم. هنوز شروع نشده به غلط کردم افتادم. بی‌خیال. باید یه یاداشت برای کلاس تاریخ‌ادبیات آماده کنم. و در ضمن بعدظهر با میس‌یکتا قرار دارم. باید ازش بپرسم نوجوونی کردن تو لندن چه شکلیه! می‌بینی؟ سرِ دخترِ سابقن سر به هوات حسابی شلوغه. پس:
قربانت، شیدآ

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
1🍓1
خنده‌داره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینی ولی برای پدر و مادر شدن نه. هر هالویی میتونه پدر مادر بشه، حتی لازم نیست تو یه سمینار یک روزِ شرکت کنه.
تو سایمون، تو هم اگه بخوای میتونی فردا بابا بشی!

استیو تولتز، جز از کل


➡️@bahar_mirzaee1991
🔥2👌21
پاییز در گیلان چطور حس می‌شود؟

پاییزپِرسِن نیستم. اما به نظرم اول بهار و به خصوص اریبهشتِ شیراز بهشت است، بعدش پاییزِ گیلان و به خصوص آبان به بعدش. تا تابستان همه‌چیز سبز است، بعد کم‌کم تبدیل به طیفی از نارنجی و قرمزِ هم‌زمان می‌شود. آسمانِ آبی، زیرش کوه، که پر است از درختان با برگ‌های پاییزی. نارنجی و قرمز.
توی پاییزِ گیلان، دائمن خیسی. و معمولن سرمای ریزی را روی پوستت حس می‌کنی.‌ اگر صبح هوا برت دارد که نه بابا، بارون کجا بود، ظهر، خیس بر می‌گردی خانه‌تان. من دیگر یاد گرفته‌ام، چتر را از کیفم بیرون نمی‌آوردم.
(گاهی، قبل باران باد هم می‌آید. که ترکیب باد و باران، موجب به گند کشیده شدن بالکن می‌شود.)
اینجا پاییزها بوی رب‌ِ گوجه و ترشیِ انار می‌دهد. شانس داشته باشید بوی مربای پرتقال مامان‌پز هم نصیب‌تان می‌شود. و اگر لوک خوش‌‌شانس باشید، بوی آش دوغ.

خلاصه که یکی از باحال‌ترین شانس‌هایم در زندگی این است که در گیلان چشم به جهان گشودم. مثلن فکر کن هم زیر باران باشی و هم هیچ کوهِ رنگارنگی نبینی، تازه توی راه مدرسه باشی برای امتحان‌ فیزیک.
1🐳1🍓1
اندر احوالات روز بعد از تولد
هشت نوامبر

مامان عزیزم،
بهترین قسمت آشپزی اونجاست که بو توی خونه می‌پیچه و تو مطمئنی به زودی چیزی خوشمزه خواهی خورد. در حال حاضر بوی وانیل و شیری که برای پنکیک استفاده کردم، تو دماغمه. شهریار هنوز برای عصرونه برنگشته. حوصله ندارم ظرف‌ها رو بشورم. از بعد تولد خونه همچنان نامرتبه. اما خوبی‌ش اینه که همه راضی بیرون رفتن. کیک، به سلامت روی میز فرود اومد. شیوا از کادوها ذوق‌زده بود. مهمون‌ها کیک و ژله رو کاملن خوردن و تنها چیزی که تو ظرف‌ها باقی موند خودِ ظرف بود. دیشب که همه رفتن روی مبل خوابم برد. (هنوزم این عادت مسخر‌ه‌ی آنقدر نخواب تا وقتی کلی کار داری خوابت ببره رو دارم.) صبح با گردن‌درد و تیرکشیدنِ مچ‌ دست راست بلند شدم. نونور شدم. وگرنه طبیعتن این دردا واسه سی‌سالگی به بعده. خلاصه که ساعت شیش باید برم سرکار. یعنی دوساعت وقت دارم که هم عصرونه بخورم و هم ظرف‌ها رو بشورم. تازه بعدشم باید برم حموم. اصلن یه وضعی که نگم برات. راستی. برای شیوا یک جلد دیوانِ شمس خریدم. البته یه ذره پشیمونم. شاید بهتر بود بعد حافظ می‌رفت سراغ سعدی یا شایدم مثنوی. نِمدونم. قصدم اینه که خودم باهاش کار کنم. حافظو تحت نظارتِ مادر حسابی یاد گرفته انگاری.

آها، اینم از صدای دَر. شهریار بالاخره اومد. من برم.


قربانت، شیدآ

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
2🍓1
امید نویسنده

یک چیز همیشه مایه‌ی امیدواری اوست:
اینکه هنوز کلمات بسیاری هست که در نوشته‌هایش به کار نبرده است.
این حتا ادامه‌ی زیستن را هم برایش موجه‌تر می‌کند.


بمان که بسا کلمه‌ها در انتظار توست.

شاهین کلانتری


#تردیدار
@shahinkalantari
shahinkalantari.com
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2🍾1
پتونامه


پتو صورتی است.
پتو نرم است.
پتو گرم است.
پتو سبک است.
پتو دلچسب است.
پتو دوست بالش است اما دوست صمیمی ماست چون ما را بغل می‌کند.
پتو می‌خوابد روی ما.
پتو یک عادت بد دارد. پتو صبح‌ها ما را پیش خودش نگه می‌دارد.
😴31🍾1
برج
آدم‌ها
حتی کافه‌ای که خدابیامرز ح‌.ک آرزو داشت

پنجره‌هایی که هرکدام شکل صاحب‌شان بودند
آسانسوری که دائم داخلش بمرانی پخش می‌شود

رویایم!

پ.ن: نقاشی امروزم یه برجِ نُه طبقه بود. با پارکینگ و زیرزمین. پر از آدمایی که دوست دارم هرروز ببینم.
1🍾1
مثل خنگا نشستم یه گوشه. از صبح فقط مادران و دختران خوندم، نه ریاضی. خبرم فردا امتحان دارم و خود انیشتنم کمک کنه کاری پیش نمیره. دارم کانال مصطفی‌زاده رو بالاپایین می‌کنم و چون اینترنت قطعه عکس‌هاش بالا نمیاد. رسیدم به خاطراتش از سوریه و اعصاب ندارم. می‌خوام خبر بگیرم ولی نه آنتن دارم، نه شارژ. هیچی دیگه. خُل شدم رفت. سرم درد نمی‌کنه ولی دل‌پیچه دارم. اولین واکنش بدنم به استرس! نمی‌دونم والله. هیچ تحلیلی ندارم جز اینکه خوابم میاد و باید ریاضی بخونم. دوست دارم کار جدیدی کنم ولی نمیشه. هیچ چیزی وجود نداره. لعنتی حتی یه قسمت فرندزم دانلودشده ندارم. کاش حداقل اینترنت وصل شه!!!!!

۱۹دی۰۴
1🐳1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
اندر احوالات روز بعد از تولد هشت نوامبر مامان عزیزم، بهترین قسمت آشپزی اونجاست که بو توی خونه می‌پیچه و تو مطمئنی به زودی چیزی خوشمزه خواهی خورد. در حال حاضر بوی وانیل و شیری که برای پنکیک استفاده کردم، تو دماغمه. شهریار هنوز برای عصرونه برنگشته. حوصله…
بس‌آمد شیوا در دیوانِ حافظ
یازده نوامبر...

امروز، با کوچولوترها الفبا مرور کردم. شیوا، یک‌ساعتی گوشه نشسته بود و هی دیوان حافظ ورق می‌زد‌. پیشنهادِ کمک دادم. گفتم شاید دنبال غزل خاصی می‌گرده و پیدا نمی‌کنه. حدس بزن چی گفت؟
«هرچی می‌گردم پیدا نمی‌کنم. ۴۹۵تا غزله و یه بارم شیوا نیست. تو هیچ غزلی از شیوا استفاده نکرده. ولی پُر از شیداست. خوش به حال‌تون.»

جلوی خودمو گرفتم که نخندم. یاد نمایشنامه فعل افتادم.*یه شخصیت داره، شیوا. به چه خانومی! ولی راست میگه بچه. انگار همچین کلمه‌ای اون موقع نبوده اصلن. حتی تو غزل‌های مولانا هم من چیزی ندیدم، که ممکنه اشتباه کنم. ولی به هرحال دقت و شیرینی‌ای که تو رفتاراش هست باعت میشه هرروز بیشتر دوسش داشته باشم. ذره‌ای آروم نیست و هرروز بیشتر می‌فهمم تو وجودش چی می‌‌گذره. وااای مامان! فکر کنم دارم به یه آدمِ جدید وابسته می‌شم¡

قربانت، شیدآ

*از محمد رضایی‌راد

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
1🍓1
در نبود اینترنت و لغو شدن پی در پیِ امتحانات جلد سوم مادران و دخترانم تموم کردم! مدیریت استرس فقط خودم با مهشید امیرشاهی!😂

...
می‌خوام برم مادران و دخترانو با حاشیه‌نویسی‌های نازلی تو کانالش بخونم ولی متاسفانه نت نیست. پس آب‌لیمو به آبم اضافه می‌کنم، و جلد چهار رو هم به سلامتی شروع می‌کنم.
...
فعلن شیفته‌ی مهراولیا، نوه‌اش شاپرک و جلد چهارم. کشف زمستون امسال اینه‌که مادران و دختران جز معدود رمان‌هاییه که آنقدر دارم باهاش حال می‌کنم. اصلن عشق می‌کنم می‌بینم امیرشاهی آروزی من که رمان‌نوشتن بوده رو آنقدر خوب زیسته. این‌جوری‌م که: یاد بگیر، به این میگن شاهکارِ ادبی!
...
اصلن حالا که خودمم و تا اطلاع ثانوی کسی نت نداره، شاید چندتا از حاشیه‌نویسی‌هام رو هم عکس گرفتم و تو لیست انتظار برای ارسال، فرستادم اینجا!

...

پ.ن: بعد جلد چهار مادران و دختران چی می‌چسبه؟ مستند مهشید امیرشاهی. که حتی اسمشم یادم نمیاد! پس صبر کردن برای نت همچنان در الویته!

۱۴۰۴/۱۰/۲۱-یکشنبه
2🍓1
شیدآی مادران و دختران
نوزده نوامبر...

هفته پیش کلی به شیوا خندیدم سر غزل‌های حافظ. و بعد درست در شروع هفته‌ای پر از برنامه‌ریزی، افتادم. گویا مچ دستم در سقوط هفته‌ی پیش، تَرَک برداشته بود. و همزمان آنفولانزا خوردم. (بر وزن سرما خوردم!) و یه هفته کامل توی تخت خوش بودم. توی این یه هفته ناراحتی‌م از اینکه وقت نداشتم مادران و دختران رو تموم کنم بر طرف شد. چون هم جلد چهار عنوان ترغیب‌کننده‌ای داشت و هم سرنوشت شخصیت‌های جلد سوم برام پنج تا علامت سوال بود. اول هفته که جلد چهارو آغازیدم همه‌اش می‌پرسیدم سرنوشت شیدا چی شد؟ شخصیت شنگول و بامزه‌ای داشت. که در اواسط قصه معلوم شد یه جعبه قرص خورده و مستقیم اون دنیا. خب شکرخدا که من شیدآی تواَم نه شیدای ماه‌منیر و آقا‌هاشمِ مادران و دختران. و شاید برای شیوا هم گفتم تا دلش خنک شه. این هفته که بهترم، هم باید کارای هفته قبل رو تموم کنم و هم هفته جدید رو پوشش بدم. خداایااا، کمک! خلاصه قربونت و این صوبتا. برم از آخرین ساعات آخر هفته لذت ببرم که از فردا رو تردمیلم.

شیدآ

پ.ن: مادران دختران= رمانی از مهشید امیرشاهی


#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
3🍓1
پروژه بلندمدت
بیست و پنج نوامبر...

داشتم یادداشت‌های آل‌احمد رو می‌خوندم. چه خوب کردی برام فرستادی. آل‌احمد توی داستان‌هاش خشک به نظر می‌رسه اما تو یادداشت‌هاش یه دلقک واقعیه. به این فکر می‌کنم که اگه یادداشت‌های دانشور رو هم داشتیم بانمک می‌شد. مثلن این سفری که می‌رن پاریس، دوست دارم تحلیل دانشورم بدونم. باید به اون بیشتر خوش گذشته باشه. چون بیشتر از آل‌احمد فرانسه بلد بوده.

چیز‌ دیگه‌ای که به ذهنم رسید این بود که اگه یادداشت‌های حآفظ رو می‌خوندم چی می‌شد! به این میگن تخیل! ولی جدا از شوخی ایده‌‌ی خوبی توشه. برای هر غزل حافظ چیزی شبیه یادداشت روزانه از زبون حافظ بنویسی. عوض تفسیرهای خشک و بیشتر بیخود. چیزیه که باید برای یه پروژه بلندمدت روش بِفِکرَم. دوست دارم بنویسمش. شاید به کُل موضوع پایان نامه رو عوض کردم. باید بپرسم اجازه‌ش هست که قسمت عملی رو به زبون مادری بنویسم یا خیر.

غیر از این مَلالی نیست جز دوری از شما. قربانت، شیدآ

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
4🍓1
از پیام‌های در حال ارسال فقط همین ارسال شد و باقی ❗️هدیه گرفتن. باز خوبه!

#روزگفتار ، شنبه، ۲۰دیِ۰۴
وسط قطعی نت و...، یکی تازه عضو کانال شده😂 دوست عزیز دمت گرم. به خاطر توام که شده دوباره انتشار روزانه رو می‌‌ذارم تو الویت😁❤️
🤣31👍1🤩1