آنچه شب امتحان فیزیک میگذرد
وضع همیشگیم شب امتحان فیزیک: سردرد و سردرگُمی. تبدیل میشم به ماشینِ قاطی کردن فرمولها و قوانین فیزیک. یه هو میبینی دارم عوض قانون سوم نیوتن، قانون اُهم رو توضیح میدم. دوست دارم هرگونه امتحان فیزیک رو، به صورت جهانی ممنوع کنم. و کاش کل دغدغهم امتحان فیزیک بود. کاش اسم یک سری از مشکلات و داستانهای عجیب زندگی رو هیچوقت نمیشنیدم. اما هرچی فکر میکنم میبینم علیرغم غُر زدنها، کاملن راضیم. دارم به یک بانوی جوان و قوی تبدیل میشم. فقط امیدوارم به قیمت سوگوار شدن تا آخر عمرم تموم نشه.
وضع همیشگیم شب امتحان فیزیک: سردرد و سردرگُمی. تبدیل میشم به ماشینِ قاطی کردن فرمولها و قوانین فیزیک. یه هو میبینی دارم عوض قانون سوم نیوتن، قانون اُهم رو توضیح میدم. دوست دارم هرگونه امتحان فیزیک رو، به صورت جهانی ممنوع کنم. و کاش کل دغدغهم امتحان فیزیک بود. کاش اسم یک سری از مشکلات و داستانهای عجیب زندگی رو هیچوقت نمیشنیدم. اما هرچی فکر میکنم میبینم علیرغم غُر زدنها، کاملن راضیم. دارم به یک بانوی جوان و قوی تبدیل میشم. فقط امیدوارم به قیمت سوگوار شدن تا آخر عمرم تموم نشه.
😭2❤1🤡1
Forwarded from 𝒮𝒶𝒽𝒶𝓇
الان دارم چایی میخورم و به این فکرمیکنم که سطح مقطعش داره کم میشه پس مقاوت چی میشه
❤2🤪2
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
الان دارم چایی میخورم و به این فکرمیکنم که سطح مقطعش داره کم میشه پس مقاوت چی میشه
واکنش صادقانه یک دانشآموز تجربی به فیزیک:
احساس ناکافی بودن نده؛
مرسی، اَه*
هفته پیش، استاد داشت میگفت که بعضیها به کلمات احساس ناکافی بودن میدهند. از این بازیها که من نمیتوانم همهچیز را با کلمات توصیف کنم.
تازگی یک مشکلِ مشابه دارم. توی نامهنگاری اهمالکار(تنبل) شدهام. بهانه جدید این است که:«نه، این اونی نبود که من میخواستم بگم. این احساسی نیست که دارم.» و فکر کنم دارم به کلمات احساس ناکافی بودن میدهم.
اصلن نوشتنِ کوفتی همین است. همین که همه یک چیزی را احساس میکنند، اما همه بلد نیستند با کلمات احساسشان را بگویند. احتمالن آدمیزاد وقتی نویسنده باحالی میشود که احساسات را با کلماتِ درست توصیف کند.
*اَه به من دخترخانم؟
مرسی، اَه*
هفته پیش، استاد داشت میگفت که بعضیها به کلمات احساس ناکافی بودن میدهند. از این بازیها که من نمیتوانم همهچیز را با کلمات توصیف کنم.
تازگی یک مشکلِ مشابه دارم. توی نامهنگاری اهمالکار(تنبل) شدهام. بهانه جدید این است که:«نه، این اونی نبود که من میخواستم بگم. این احساسی نیست که دارم.» و فکر کنم دارم به کلمات احساس ناکافی بودن میدهم.
اصلن نوشتنِ کوفتی همین است. همین که همه یک چیزی را احساس میکنند، اما همه بلد نیستند با کلمات احساسشان را بگویند. احتمالن آدمیزاد وقتی نویسنده باحالی میشود که احساسات را با کلماتِ درست توصیف کند.
*اَه به من دخترخانم؟
🍓4❤2🤡1😭1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
#روزنگاره
آدمبزرگهَراسی
از کارمندان شبکه بهداشت ماسال(همکارانِ مامانم) اگر بپرسید شیوا شما را یادِ چی میاندازد، فرار میکنند. یادشان میآید دخترکی ۶ساله توی اتاقشان میدویده و همهچیز را بهم میریخته. بندگانِ خدا هنوزم که من را میبینند میپرسند:«یادته میاومدی همهچیو بهم میریختی؟» تقصیر ندارند. ماژیکهای مامانم را تمام میکردم. وسایل بقیه را هم بهم میریختم. آن موقع بزرگترها عجیب نبودند. کسی بینشان زُل نمیزد بهت. قدش را باهات اندازه نمیگرفت که بعد توی دلش افتخار کند که های من ازت بلندترم. اما خب کمکم آدمبزرگها عوض شدند. تصمیم گرفتند بگویند: تو دیگه بزرگ شدی. تو باید این، تو باید اون. و خوشم نیامد. با تعداد محدودی آدم بزرگ واقعن رفیق شدم.
...
امروز برای دومین بار دَرِ دفتر رو زدم. انقدر هول شدم که یادم نیست سلام کردم یا نه. و بعد یکی از مهمترین دلایلی که باعث زنده موندنم شده رو بغل کردم. خیلی جالبه. معمولن خوشم نمیاد کاری کنم که چندتا آدم بزرگ، مردمکهاشون رو گشاد کنن و زل بزنن بهم. ولی میدونید چیه؟ یکیشون هست که زل نمیزنه بهت. یکیشون هست که حاضری هرکاری کنی و داشته باشیش. ببخشید شیوای کوچکِ درونم. نمیتونم اجازه بدم از آدم بزرگها بترسی، درحالی که یکیشون برات گاهی از خودتم مهمتره.
از کارمندان شبکه بهداشت ماسال(همکارانِ مامانم) اگر بپرسید شیوا شما را یادِ چی میاندازد، فرار میکنند. یادشان میآید دخترکی ۶ساله توی اتاقشان میدویده و همهچیز را بهم میریخته. بندگانِ خدا هنوزم که من را میبینند میپرسند:«یادته میاومدی همهچیو بهم میریختی؟» تقصیر ندارند. ماژیکهای مامانم را تمام میکردم. وسایل بقیه را هم بهم میریختم. آن موقع بزرگترها عجیب نبودند. کسی بینشان زُل نمیزد بهت. قدش را باهات اندازه نمیگرفت که بعد توی دلش افتخار کند که های من ازت بلندترم. اما خب کمکم آدمبزرگها عوض شدند. تصمیم گرفتند بگویند: تو دیگه بزرگ شدی. تو باید این، تو باید اون. و خوشم نیامد. با تعداد محدودی آدم بزرگ واقعن رفیق شدم.
...
امروز برای دومین بار دَرِ دفتر رو زدم. انقدر هول شدم که یادم نیست سلام کردم یا نه. و بعد یکی از مهمترین دلایلی که باعث زنده موندنم شده رو بغل کردم. خیلی جالبه. معمولن خوشم نمیاد کاری کنم که چندتا آدم بزرگ، مردمکهاشون رو گشاد کنن و زل بزنن بهم. ولی میدونید چیه؟ یکیشون هست که زل نمیزنه بهت. یکیشون هست که حاضری هرکاری کنی و داشته باشیش. ببخشید شیوای کوچکِ درونم. نمیتونم اجازه بدم از آدم بزرگها بترسی، درحالی که یکیشون برات گاهی از خودتم مهمتره.
❤4🍓3🐳2🍾1
دیروز:
یک سری خرت و پرت توی حیاط جابهجا میکردیم. بینشان حلزون پیدا کردم. فعلن بنده خدا را کردم توی یک جعبه پلاستیکی بلکه حیوان خونگیم شود و باهم خوش باشیم! هنوز برایش اسم انتخاب نکردم.
امروز:
همان دیروز، قرار شد از یک آنلاینشاپ خرید کنم. گفت تا تهٔ بهمنماه طول میکشد. گفتم جهنم، باشه. امروز، واریز کردم. چی جواب داده باشد خوب است؟ «هفته اول اسفند به دستتون میرسه» #مگهـداریـبیستونـمیکنی
#شایدـدرحالـفتحـاورستی
#منـعجلهـدارم
#لعنتیـبدو
یک سری خرت و پرت توی حیاط جابهجا میکردیم. بینشان حلزون پیدا کردم. فعلن بنده خدا را کردم توی یک جعبه پلاستیکی بلکه حیوان خونگیم شود و باهم خوش باشیم! هنوز برایش اسم انتخاب نکردم.
امروز:
همان دیروز، قرار شد از یک آنلاینشاپ خرید کنم. گفت تا تهٔ بهمنماه طول میکشد. گفتم جهنم، باشه. امروز، واریز کردم. چی جواب داده باشد خوب است؟ «هفته اول اسفند به دستتون میرسه» #مگهـداریـبیستونـمیکنی
#شایدـدرحالـفتحـاورستی
#منـعجلهـدارم
#لعنتیـبدو
❤1👍1🐳1
خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسهی سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز
ملک اين مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانهی ترياک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
چشم آلودهنظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينهی پاک انداز
يا رب آن زاهد خودبين که بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينهی ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاک انداز
-حآفظ
پيشتر زان که شود کاسهی سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز
ملک اين مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانهی ترياک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
چشم آلودهنظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينهی پاک انداز
يا رب آن زاهد خودبين که بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينهی ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاک انداز
-حآفظ
🍓2❤1🍾1
دخترک سر به هوا
بیست و شش اکتبر ...
مامانِ عزیزم،
بعضی مواقع فکر میکنم اگه جای دیگهای از جهان به دنیا اومده بودم اوضاع چطور بود. اگه عوض هفت صبح تو رشت، دوازده ظهر تو لندن به دنیا اومده بودم، چی میشد؟ اگه فرق Iran و Iraq رو نمیدونستم. اون وقت نوجوونیم چطور میشد؟ شادتر بودم؟ توی یه مدرسه باحالتر درس میخوندم؟ مسئلهم نوجوونیه. آدم باید از نوجوونیش با برقِ چشم یاد کنه. ولی کمتر کسی تو نوجوونی به این قضیه فکر میکنه. البته من خوشحالم. دغدغههای درستحسابیای تو نوجوونی داشتم. کَمِش اینه که تو نوجوونی حافظ خوندم. به نظرم از ایرانی بودن همین بسه که حافظو به زبان اصلی بخونی. و البته از مزایای کاملِ یک انسان خاورمیانهای برخورداری. البته من همچنان حافظ رو ترجیح میدهم. ولی اینکه شیوا داره نوجوونیش رو تو لندن شروع میکنه واقعن برام باحاله. هفته بعد دوازده سالش میشه و من خوشحالم. البته هنوز براش هدیه نخریدم. باید نقش مامانش رو به خوبی ایفا کنم. در واقع جای خالیش رو پر کنم. این هدیه خریدن رو هزار برابر سختتر میکنه. برام تمرین مادری کردنه. و اصلن آسون به نظر نمیاد. آهههه. خلاصه که هفته بعد به عنوانِ بازیگر نقشِ مادرِ متولد، مامور برگزاری جشن سوپرایزم. هنوز شروع نشده به غلط کردم افتادم. بیخیال. باید یه یاداشت برای کلاس تاریخادبیات آماده کنم. و در ضمن بعدظهر با میسیکتا قرار دارم. باید ازش بپرسم نوجوونی کردن تو لندن چه شکلیه! میبینی؟ سرِ دخترِ سابقن سر به هوات حسابی شلوغه. پس:
قربانت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
بیست و شش اکتبر ...
مامانِ عزیزم،
بعضی مواقع فکر میکنم اگه جای دیگهای از جهان به دنیا اومده بودم اوضاع چطور بود. اگه عوض هفت صبح تو رشت، دوازده ظهر تو لندن به دنیا اومده بودم، چی میشد؟ اگه فرق Iran و Iraq رو نمیدونستم. اون وقت نوجوونیم چطور میشد؟ شادتر بودم؟ توی یه مدرسه باحالتر درس میخوندم؟ مسئلهم نوجوونیه. آدم باید از نوجوونیش با برقِ چشم یاد کنه. ولی کمتر کسی تو نوجوونی به این قضیه فکر میکنه. البته من خوشحالم. دغدغههای درستحسابیای تو نوجوونی داشتم. کَمِش اینه که تو نوجوونی حافظ خوندم. به نظرم از ایرانی بودن همین بسه که حافظو به زبان اصلی بخونی. و البته از مزایای کاملِ یک انسان خاورمیانهای برخورداری. البته من همچنان حافظ رو ترجیح میدهم. ولی اینکه شیوا داره نوجوونیش رو تو لندن شروع میکنه واقعن برام باحاله. هفته بعد دوازده سالش میشه و من خوشحالم. البته هنوز براش هدیه نخریدم. باید نقش مامانش رو به خوبی ایفا کنم. در واقع جای خالیش رو پر کنم. این هدیه خریدن رو هزار برابر سختتر میکنه. برام تمرین مادری کردنه. و اصلن آسون به نظر نمیاد. آهههه. خلاصه که هفته بعد به عنوانِ بازیگر نقشِ مادرِ متولد، مامور برگزاری جشن سوپرایزم. هنوز شروع نشده به غلط کردم افتادم. بیخیال. باید یه یاداشت برای کلاس تاریخادبیات آماده کنم. و در ضمن بعدظهر با میسیکتا قرار دارم. باید ازش بپرسم نوجوونی کردن تو لندن چه شکلیه! میبینی؟ سرِ دخترِ سابقن سر به هوات حسابی شلوغه. پس:
قربانت، شیدآ
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤1🍓1
Forwarded from می نویــــــــسَم| بَــــــهار میرزایی (Bahar Mirzaee)
خندهداره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینی ولی برای پدر و مادر شدن نه. هر هالویی میتونه پدر مادر بشه، حتی لازم نیست تو یه سمینار یک روزِ شرکت کنه.
تو سایمون، تو هم اگه بخوای میتونی فردا بابا بشی!
➡️@bahar_mirzaee1991
تو سایمون، تو هم اگه بخوای میتونی فردا بابا بشی!
استیو تولتز، جز از کل
➡️@bahar_mirzaee1991
🔥2👌2❤1
پاییز در گیلان چطور حس میشود؟
پاییزپِرسِن نیستم. اما به نظرم اول بهار و به خصوص اریبهشتِ شیراز بهشت است، بعدش پاییزِ گیلان و به خصوص آبان به بعدش. تا تابستان همهچیز سبز است، بعد کمکم تبدیل به طیفی از نارنجی و قرمزِ همزمان میشود. آسمانِ آبی، زیرش کوه، که پر است از درختان با برگهای پاییزی. نارنجی و قرمز.
توی پاییزِ گیلان، دائمن خیسی. و معمولن سرمای ریزی را روی پوستت حس میکنی. اگر صبح هوا برت دارد که نه بابا، بارون کجا بود، ظهر، خیس بر میگردی خانهتان. من دیگر یاد گرفتهام، چتر را از کیفم بیرون نمیآوردم.
(گاهی، قبل باران باد هم میآید. که ترکیب باد و باران، موجب به گند کشیده شدن بالکن میشود.)
اینجا پاییزها بوی ربِ گوجه و ترشیِ انار میدهد. شانس داشته باشید بوی مربای پرتقال مامانپز هم نصیبتان میشود. و اگر لوک خوششانس باشید، بوی آش دوغ.
خلاصه که یکی از باحالترین شانسهایم در زندگی این است که در گیلان چشم به جهان گشودم. مثلن فکر کن هم زیر باران باشی و هم هیچ کوهِ رنگارنگی نبینی، تازه توی راه مدرسه باشی برای امتحان فیزیک.
پاییزپِرسِن نیستم. اما به نظرم اول بهار و به خصوص اریبهشتِ شیراز بهشت است، بعدش پاییزِ گیلان و به خصوص آبان به بعدش. تا تابستان همهچیز سبز است، بعد کمکم تبدیل به طیفی از نارنجی و قرمزِ همزمان میشود. آسمانِ آبی، زیرش کوه، که پر است از درختان با برگهای پاییزی. نارنجی و قرمز.
توی پاییزِ گیلان، دائمن خیسی. و معمولن سرمای ریزی را روی پوستت حس میکنی. اگر صبح هوا برت دارد که نه بابا، بارون کجا بود، ظهر، خیس بر میگردی خانهتان. من دیگر یاد گرفتهام، چتر را از کیفم بیرون نمیآوردم.
(گاهی، قبل باران باد هم میآید. که ترکیب باد و باران، موجب به گند کشیده شدن بالکن میشود.)
اینجا پاییزها بوی ربِ گوجه و ترشیِ انار میدهد. شانس داشته باشید بوی مربای پرتقال مامانپز هم نصیبتان میشود. و اگر لوک خوششانس باشید، بوی آش دوغ.
خلاصه که یکی از باحالترین شانسهایم در زندگی این است که در گیلان چشم به جهان گشودم. مثلن فکر کن هم زیر باران باشی و هم هیچ کوهِ رنگارنگی نبینی، تازه توی راه مدرسه باشی برای امتحان فیزیک.
❤1🐳1🍓1