اگر اینطور باشد، یعنی خب این سنگ کف رودخانهٔ کوفتی هم شاید بالاخره بتواند الماس شود. شاید کلن از شر موج خلاص شود، نه؟
❤3
امروز، به طرز عجیبی زود رسیدم. و این همیشه خوشحالم میکند. این یعنی میشود، دوبار تا دفتر قدم زد. بعد، دنبالِ ماشین گشتم. کوچه خاله را هم زیرورو کردم. گفتم شاید ماشین خراب شده، یا چه میدانم، زبانم لال تصادف شده! بعد خانمِ ت خیلی شیک و مجلسی از کلاس آمد بیرون. هوووم. باید یادم باشد دفعه بعد دچار وابستگی و دوست داشتن و اینجور چیزها نشوم.
-اگه خدای نکرده احساس عاشقی کردین، هیچچیز مثل آب یخ و ورزش نیست. آب یخ معجزه میکنه :-!
-اگه خدای نکرده احساس عاشقی کردین، هیچچیز مثل آب یخ و ورزش نیست. آب یخ معجزه میکنه :-!
❤4
دوش وقتِ سَحَر از غُصّه نجاتم دادند
واندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی
آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال
که در آنجا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد
که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزد
اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند
همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بود
که ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
پ.ن: ما کی باشیم رو حرفِ حافظ حرف بزنیم؟ ایشون میفرماید که نظریه آب یخ به کل کنکله.
واندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی
آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال
که در آنجا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد
که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزد
اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند
همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بود
که ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
پ.ن: ما کی باشیم رو حرفِ حافظ حرف بزنیم؟ ایشون میفرماید که نظریه آب یخ به کل کنکله.
🤩3
پاتیل | باده علوی
💬 وبینار تئاتراه ☀️ امروز ساعت ۱۵ 😀 به قرار دوشنبهها، میزبان حضور یک تئاتراهی نوجوان هستیم! 🔥 ورود به جلسه 📎 https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
زندگی خیلییییی سخته اما ما همچنان باید اجرا بریم، بریم ببینیم شکسپیر اینبار برامون چی داره.
❤7
دفترچه خاطرات شیدا(۲)
چهارده آگست...
امروز عروسیِ دخترخاله بود. به نظرم باید از شوهره به عنوان یه گونه نادر حفاظت کرد. آخه کی میاومد اینو بگیره؟ وقت ما رو هم گرفت. تازه ساعت سه نصفهشب رسیدم خونه. الآنم نشستم به نوشتن. انگار نه انگار صبح بلیط دارم. لحظه آخری گفتم چهارکلمه بنویسم بلکه وقت بگذره. با یه چمدون اومدم، با دوتا دارم بر میگردم. مامان هرچی دستش اومده ریخته تو این. پره خوردنی و پوشیدنیه. اصلن یه وضعی. این غذای کوفتیِ عروسی هم موند رو دلم. برنجش کال بود، گوشتش خام. مامانم نشسته بود کنارم که: هِی بخور، بخور، جون بگیری. حالا الان برم ببینم چاییای، قهوهای، چیزی گیر میاد بشوره ببره پایین یا نه.
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
پ.ن: حالا وقت زیاده، فردا براتون از پایانِ آکتور و وضع زندگی غرغر میکنم😁 فعلن به شیدا جون یه قهوه برسونم تا بعد😂
چهارده آگست...
امروز عروسیِ دخترخاله بود. به نظرم باید از شوهره به عنوان یه گونه نادر حفاظت کرد. آخه کی میاومد اینو بگیره؟ وقت ما رو هم گرفت. تازه ساعت سه نصفهشب رسیدم خونه. الآنم نشستم به نوشتن. انگار نه انگار صبح بلیط دارم. لحظه آخری گفتم چهارکلمه بنویسم بلکه وقت بگذره. با یه چمدون اومدم، با دوتا دارم بر میگردم. مامان هرچی دستش اومده ریخته تو این. پره خوردنی و پوشیدنیه. اصلن یه وضعی. این غذای کوفتیِ عروسی هم موند رو دلم. برنجش کال بود، گوشتش خام. مامانم نشسته بود کنارم که: هِی بخور، بخور، جون بگیری. حالا الان برم ببینم چاییای، قهوهای، چیزی گیر میاد بشوره ببره پایین یا نه.
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
پ.ن: حالا وقت زیاده، فردا براتون از پایانِ آکتور و وضع زندگی غرغر میکنم😁 فعلن به شیدا جون یه قهوه برسونم تا بعد😂
🤩3
تنها چیزی که امروز تونست داستان رو کامل کنه، دیدن معلمدینی تو تاکسی بود.
🐳1🤣1
من و شیدا
خواستم از زبون شیدا بنویسم. اینکه درمورد ماهیتِ عشق در تردیده، اینکه اونم هنوز نمیدونه عشق دقیقن چیه. اما دیدم مثل اینکه هردومون نیاز داریم خوشحال باشیم و خستگی در کنیم. پس دوباره زدیم ناخنِ پا رو ترکوندیم تا بیشتر خوش باشیم. پا رو پانسمان کردیم و سرخوش رفتیم کلاس زبان. امتحان رو به پایان رسوندیم و برگشتیم خونه. مطمئن شدیم که آب یخ هیچ وقت درمون نیست. چون حتی برای صداسازی هم مضره و حنجره رو میآزاره. پس در آخر روز، دوتایی به گُلا آب دادیم و مفصل شام خوردیم. ما حتی به عشق هم اُمیدواریم و مطمئنیم که امید همیشه جوابه. لبخند های گندهای رو لبمونه.
خواستم از زبون شیدا بنویسم. اینکه درمورد ماهیتِ عشق در تردیده، اینکه اونم هنوز نمیدونه عشق دقیقن چیه. اما دیدم مثل اینکه هردومون نیاز داریم خوشحال باشیم و خستگی در کنیم. پس دوباره زدیم ناخنِ پا رو ترکوندیم تا بیشتر خوش باشیم. پا رو پانسمان کردیم و سرخوش رفتیم کلاس زبان. امتحان رو به پایان رسوندیم و برگشتیم خونه. مطمئن شدیم که آب یخ هیچ وقت درمون نیست. چون حتی برای صداسازی هم مضره و حنجره رو میآزاره. پس در آخر روز، دوتایی به گُلا آب دادیم و مفصل شام خوردیم. ما حتی به عشق هم اُمیدواریم و مطمئنیم که امید همیشه جوابه. لبخند های گندهای رو لبمونه.
🔥3❤2
آنیِ عزیزم سلام. از رفاقتِ ما سالهای زیادی میگذره. و خب راستش خاطراتِ بامزهای داشتیم. گاهی عمیقن دلم میخواد بشینیم و باهم کنسرتِ سینی و you رو مسخره کنیم. خب شاید هیچ وقت نگفتم ولی بله، اون موقع برای منم جالب بود که برم کنسرتِ مچ. حقیقتن باید تفریحِ جالبی باشه، به خصوص اگه وسط آهنگای عاشقونه یه بغل دستیم داشته باشی و یواشکی چشمک بزنی بهش. حالا فعلن که نه اولی هست، نه دومی. پس همگی باهم: شد، شد، نشد، نشد، ولش کن.
داشتم فکر میکردم اون اولین جشنِ روز معلمی که تدارکاتش رو چیدم، از کجا اومد تو ذهنم. که یادم اومد یه بخشیش از حرفایتو درمورد جشن بازنشستگیِ خانوم سالاری اومد. اون لحظهای که سرصبح داشتم نامه مینوشتم هنوز جلو چشمامه. راستش، هرگز اون نامه رو نشونش ندادم. و متاسفانه اشتباه کردم. الان که فکر میکنم میبینم باید ترویجِ امید رو از همونجا میآغازیدم. چند ماه قبل پارهش کردم و رفت به جهنم. چیز مهمی نبود ولی هِی! کاش اعتماد به نفسم اون موقعم بود.
به نظرم بیا بیشتر بازم خُلوچِل بازی در بیاریم. مثلن تو مزاجی(مجازی😁)
آره دیگه، اینجوریا. تولدت حسابی مُبارَکا باشه. صد و بیست سال خندون و سلامت و در کنار عزیزانت باشی.
کاظمِ شیوایی😁
#نامه
داشتم فکر میکردم اون اولین جشنِ روز معلمی که تدارکاتش رو چیدم، از کجا اومد تو ذهنم. که یادم اومد یه بخشیش از حرفایتو درمورد جشن بازنشستگیِ خانوم سالاری اومد. اون لحظهای که سرصبح داشتم نامه مینوشتم هنوز جلو چشمامه. راستش، هرگز اون نامه رو نشونش ندادم. و متاسفانه اشتباه کردم. الان که فکر میکنم میبینم باید ترویجِ امید رو از همونجا میآغازیدم. چند ماه قبل پارهش کردم و رفت به جهنم. چیز مهمی نبود ولی هِی! کاش اعتماد به نفسم اون موقعم بود.
به نظرم بیا بیشتر بازم خُلوچِل بازی در بیاریم. مثلن تو مزاجی(مجازی😁)
آره دیگه، اینجوریا. تولدت حسابی مُبارَکا باشه. صد و بیست سال خندون و سلامت و در کنار عزیزانت باشی.
کاظمِ شیوایی😁
#نامه
❤3
Audio
این، ملکهٔ اِحساسی و عشق منه رو هنوز دارم. جهت روزهایی که شجریان نیاز به استراحت داره😁❤️ دوستشون دارم.
❤3
برسد به دست خودِ عزیزم
مسخرهترین نامهٔ جهان
مثل اینه که برای خودت یادداشت بزنی روی در یخچال که: من یه سر میرم بیرون، شامی گذاشتم، گرم کن. یا به خودت پیامک بزنی: یادت نره پسفردا خونه صغری دعوتیم. یا واسه خودت هدیه تولد بخری! ملت یا میگن واه، واه، چه خودشیفته؛ یا آدرس نزدیکترین تیمارستان رو بهت میدن. خب شاید حق دارن. چه بدونم. اما کی میفهمه. اصلن چرا تو باید جار بزنی که: «هااای من دارم واسه خودم نامه مینویسم»؟ به بقیه چه؟ اصلن مادربزرگ خدابیامرزم همیشه میگفت: «مادر، رازاتو به کسی نگو. اگه گفتی، توقع نداشته باش رازدار باشن. گفتی یعنی دیگه راز نیست.»
حالا اینا رو ولش کن خودِ عزیزم. چخبرا؟ تو چطوری؟ بیا پسفردا یه کافهای باهم بریم. خوش میگذره.
مسخرهترین نامهٔ جهان
مثل اینه که برای خودت یادداشت بزنی روی در یخچال که: من یه سر میرم بیرون، شامی گذاشتم، گرم کن. یا به خودت پیامک بزنی: یادت نره پسفردا خونه صغری دعوتیم. یا واسه خودت هدیه تولد بخری! ملت یا میگن واه، واه، چه خودشیفته؛ یا آدرس نزدیکترین تیمارستان رو بهت میدن. خب شاید حق دارن. چه بدونم. اما کی میفهمه. اصلن چرا تو باید جار بزنی که: «هااای من دارم واسه خودم نامه مینویسم»؟ به بقیه چه؟ اصلن مادربزرگ خدابیامرزم همیشه میگفت: «مادر، رازاتو به کسی نگو. اگه گفتی، توقع نداشته باش رازدار باشن. گفتی یعنی دیگه راز نیست.»
حالا اینا رو ولش کن خودِ عزیزم. چخبرا؟ تو چطوری؟ بیا پسفردا یه کافهای باهم بریم. خوش میگذره.
❤8🤩1
اولِ شهریورنوشت
ماشین، پنچر
کیفِ پول، مفقودالاثر
بابا، نگران
مامان، عصبی
آ.ک، مسموم
شیدا، رسیده لندن
شیوا، خسته
نرسیده به هیچ کاری
اما خوشحال
بالاخره،
آدم باید پنچرگیری بیاموزد یا نه؟
ماشین، پنچر
کیفِ پول، مفقودالاثر
بابا، نگران
مامان، عصبی
آ.ک، مسموم
شیدا، رسیده لندن
شیوا، خسته
نرسیده به هیچ کاری
اما خوشحال
بالاخره،
آدم باید پنچرگیری بیاموزد یا نه؟
👌3❤1
در جوارِ گلدانِ روی میز
(که این چندروز باران آبش میداد)
شانزده آگست...
مامانِ عزیزم، دخترت بازهم یه مهاجرِ دور از خونه به حساب میاد. به نظر میرسه که عادت اصولن برام جا نیفتاده. چون هنوز و همیشه دلتنگِ خونهم. الانم مثل چی سردرد دارم. مثل همیشه! هواپیما هیچ وقت بهم نمیسازه. پنج صبح رسیدیم و ساعت هشت سرکار بودیم. معلومه که به میسیکتا نگفتیم مرخصیمونو یه روز دیگه هم تمدید کنه. تا همین الآنم حسابی دردسرش دادیم. شیوا با یه کاسه توتفرنگی بازگشتمون رو تبریک گفت. گوگولیییی. چسبیده بود بهم و هیچجا نمیرفت. سردردم یادم رفت بس که این بچه نازه. به نظر میرسه، به هیچ وجه از نوادگانِ پیکاسو یا فریداکالو نیست. اما قطعن یه رگ از خدابیامرز سیمیندانشور داره. برات یه کپی از داستانی که برای تکلیف نوشته، به پیوست میفرستم. فارسیِ بیشتری نسبت به بقیه بلده. یه دیوان حافظ هم همیشه تو کیفش داره، که باعث میشه یاد دیوان جیبیِ خودم بیفتم. همون که تو جیب آخرِ کولهم همیشه، هست.
و اما شازدهشهریار. عزم خویش را جزم کرده که خونه اجاره کنیم. و این یعنی منِ بینوا باید برم سراغ پلنِB. یعنی استفاده از رانندگی. جایی که برای خونه پولمون بهش میرسه از دانشکده خیلییی دوره. اما پولم برای ماشین هم دورهههه. یعنی اینکه تا اطلاع ثانوی، باید دنبالِ کار ترجمه بگردم. یا چه میدونم، یه چیزی که بشه شب تا صبح انجام داد. علیالحساب باید از فردا برگردیم دانشگاه. پس الان باید برم لالا.
پ.ن: این ترم نمایشنامهنویسی هم برداشتم. درود بر شکسپیرِ کبیر🫡(^^)
قربانت، شیدای خوابآلو
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
(که این چندروز باران آبش میداد)
شانزده آگست...
مامانِ عزیزم، دخترت بازهم یه مهاجرِ دور از خونه به حساب میاد. به نظر میرسه که عادت اصولن برام جا نیفتاده. چون هنوز و همیشه دلتنگِ خونهم. الانم مثل چی سردرد دارم. مثل همیشه! هواپیما هیچ وقت بهم نمیسازه. پنج صبح رسیدیم و ساعت هشت سرکار بودیم. معلومه که به میسیکتا نگفتیم مرخصیمونو یه روز دیگه هم تمدید کنه. تا همین الآنم حسابی دردسرش دادیم. شیوا با یه کاسه توتفرنگی بازگشتمون رو تبریک گفت. گوگولیییی. چسبیده بود بهم و هیچجا نمیرفت. سردردم یادم رفت بس که این بچه نازه. به نظر میرسه، به هیچ وجه از نوادگانِ پیکاسو یا فریداکالو نیست. اما قطعن یه رگ از خدابیامرز سیمیندانشور داره. برات یه کپی از داستانی که برای تکلیف نوشته، به پیوست میفرستم. فارسیِ بیشتری نسبت به بقیه بلده. یه دیوان حافظ هم همیشه تو کیفش داره، که باعث میشه یاد دیوان جیبیِ خودم بیفتم. همون که تو جیب آخرِ کولهم همیشه، هست.
و اما شازدهشهریار. عزم خویش را جزم کرده که خونه اجاره کنیم. و این یعنی منِ بینوا باید برم سراغ پلنِB. یعنی استفاده از رانندگی. جایی که برای خونه پولمون بهش میرسه از دانشکده خیلییی دوره. اما پولم برای ماشین هم دورهههه. یعنی اینکه تا اطلاع ثانوی، باید دنبالِ کار ترجمه بگردم. یا چه میدونم، یه چیزی که بشه شب تا صبح انجام داد. علیالحساب باید از فردا برگردیم دانشگاه. پس الان باید برم لالا.
پ.ن: این ترم نمایشنامهنویسی هم برداشتم. درود بر شکسپیرِ کبیر🫡(^^)
قربانت، شیدای خوابآلو
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤4
Forwarded from روزهای مادرانه
وصیت خبرنگار شهید مریم ابودقّه به پسرش:
غیث، قلب و روح مادرت هستی.
از تو میخواهم به من قول بدهی برایم گریه نکنی تا من خوشحال بمانم. میخواهم سرافرازم کنی و فرد باهوش و برجستهای بشوی و به تمام تواناییهایت برسی و تاجر موفقی بشوی، عزیزم. مرا فراموش نکن، عزیزم. من هر کاری کردم تا تو خوشحال باشی و خوشحال و آسوده بمانی و همه سختیها را به خاطر تو تحمل کردم. وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی و صاحب دختری شدی، نام او را «مریم» بگذار، به اسم من. تو عزیزم، قلبم، پشتیبانم، روحم و پسرم هستی که باعث سرافرازی منی و همیشه از بودنت خوشحال میشوم.
به تو وصیت میکنم: نمازت را فراموش نکن پسرم، نمازت، نمازت!
مادرت: مریم.
https://t.me/telmotherlydays
غیث، قلب و روح مادرت هستی.
از تو میخواهم به من قول بدهی برایم گریه نکنی تا من خوشحال بمانم. میخواهم سرافرازم کنی و فرد باهوش و برجستهای بشوی و به تمام تواناییهایت برسی و تاجر موفقی بشوی، عزیزم. مرا فراموش نکن، عزیزم. من هر کاری کردم تا تو خوشحال باشی و خوشحال و آسوده بمانی و همه سختیها را به خاطر تو تحمل کردم. وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی و صاحب دختری شدی، نام او را «مریم» بگذار، به اسم من. تو عزیزم، قلبم، پشتیبانم، روحم و پسرم هستی که باعث سرافرازی منی و همیشه از بودنت خوشحال میشوم.
به تو وصیت میکنم: نمازت را فراموش نکن پسرم، نمازت، نمازت!
مادرت: مریم.
https://t.me/telmotherlydays
❤3🥰3
نشسته بودم، خوشحال، به سلامتیِ اداره برق که برق نرفت و وظیفه در تئاتراه به خوبی انجام شد. اومدم فایل ظبطشده رو بفرستم که... بله، پرتاب شدم به کانالها و خبر شهادت یه خبرنگارِ دیگه. فایل رو گذاشتم فرستاده بشه و رفتم ایستاگرامش. اولین پستش شاملِ گلایه بود از اینکه پیچ قبلیش هَک شده و هرکس تونست، پیج جدیدش رو دست به دست کنه. پیجش آرشیو کاملیه از حوادثِ غزه، از مادران و کودکانِ گِریان. یکی از آخرین پستها پاراگرافیه خطاب به برادرش. نوشته بعد از تو خندهم نمیاد. میفهمم چی میگه. برادرمرادر ندارم اما با نگرانی و دِق کردن آشنایی دارم. کوئیکِ سفیدِ جلو در، پیامکای ایتا، باز شدنِ درِ حیاط رأسِ ۱۳:۱۵، دعوا سر خوراکی، هر کدومش اگه نباشه منم دیگه خندهم نمیاد. منم دیگه از هر بدبختیای جوک نخواهم ساخت. اصلن واسه همینا خودمو نکشتم تا الان!
بعد، وصیتنامه میخوره تو صورتم. قول بده برایم گریه نکنی تا من خوشحال بمانم. اشکم خشک میشه. انگاری به من گفته گریه نکن. انگاری گفته بَسه دخترجون. صبر و توکلت کجا رفته؟ من که جز زیبایی ندیدم، تو چِته؟
نام او را مریم بگذار، به اسمِ من. توی سوره آلعمران، مادر حضرت مریم، از اینکه دختر زاییده ناراحت میشه. میگه دلم میخواست پسر بود، که طبق نذرم میفرستادمش معبد. ولی خدا میگه:« زمانی که او را زایید، گفت: پروردگارا! من او را دختر زاییدم.
و خدا به آنچه او زایید داناتر بود؛ و آن پسر [که زاییدن او را آرزو داشت،] در کرامت، عظمت، ارزش و شخصیت، مانند این دختر نیست. پس در مقام نام گذاریش گفت: البته من نامش را «مریم» نهادم، و او و فرزندانش را از خطرات مهلک و وسوسه های بنیان برانداز شیطان رانده شده به پناه تو می آورم.» و اینگونه شد که مریم شد نامی برای اثباتِ کرامت، عظمت، ارزش و شخصیتِ زنان.
و در پایان، انگاری مریم به من گفته:« نمازت را فراموش نکن دخترم، نمازت، نمازت!»
همینجا، درس امروزمو میگیرم و صورتمو پاک میکنم.
حافظ، شکایت از غم هجران چه میکنی؟
در هجر وصل باشد و در ظلمت است، نور
بعد، وصیتنامه میخوره تو صورتم. قول بده برایم گریه نکنی تا من خوشحال بمانم. اشکم خشک میشه. انگاری به من گفته گریه نکن. انگاری گفته بَسه دخترجون. صبر و توکلت کجا رفته؟ من که جز زیبایی ندیدم، تو چِته؟
نام او را مریم بگذار، به اسمِ من. توی سوره آلعمران، مادر حضرت مریم، از اینکه دختر زاییده ناراحت میشه. میگه دلم میخواست پسر بود، که طبق نذرم میفرستادمش معبد. ولی خدا میگه:« زمانی که او را زایید، گفت: پروردگارا! من او را دختر زاییدم.
و خدا به آنچه او زایید داناتر بود؛ و آن پسر [که زاییدن او را آرزو داشت،] در کرامت، عظمت، ارزش و شخصیت، مانند این دختر نیست. پس در مقام نام گذاریش گفت: البته من نامش را «مریم» نهادم، و او و فرزندانش را از خطرات مهلک و وسوسه های بنیان برانداز شیطان رانده شده به پناه تو می آورم.» و اینگونه شد که مریم شد نامی برای اثباتِ کرامت، عظمت، ارزش و شخصیتِ زنان.
و در پایان، انگاری مریم به من گفته:« نمازت را فراموش نکن دخترم، نمازت، نمازت!»
همینجا، درس امروزمو میگیرم و صورتمو پاک میکنم.
حافظ، شکایت از غم هجران چه میکنی؟
در هجر وصل باشد و در ظلمت است، نور
❤4🥰2🔥1