رو به چمدانهای بسته شده،
بیست و شش جولای...
آهای دنیا نگاکن، ببین عاشقترینم
تو عاشقای دنیا، کلام آخرینم
نگاش قلبمو دزدید، منو صید خودش کرد
با حرفای قشنگش، منو خام خودش کرد
میخوام دنیا نباشه، اگه از من جدا شه
یه دل تو سینه دارم، میخوام اونم فدا شه
میخوام، میخوام، میخوام اونم فدا شه
بیا آهنگ من باش، صدای ساز من باش
تو هم عاشق من باش
بیا با من یکی شو، صدای قلب من شو
واسه نفس کشیدن، هوای تازهام شو
-بانو هایده! :)
این چیه؟ رو کَم کُنی. وقتی شما شماعیزاده رونویسی میکنی ما هم مجبوریم دست به دامان بانوهایده بشیم.
واسه دختر شما، واسه دختر شما، خواستگارا اومدن؟ کو؟ کجان اینا که همشون با هدیهها، دسته به دسته اومدن؟
اون یکی شاه پسر از سر بازار اومده؟ این یکی افسره و با صد تا سرباز اومده؟ کو؟ چرا من نمیبینم؟ بعد با صدتا سرباز اومده؟ چی کار کنم؟ مگه میخوام برم جنگ؟ واااای مامان. شما بگین توی این خواستگارا کی میشه دوماد، ایشالا؟ من که گفتم. پسر مردم اینجا نشسته منتظره. چمدوناشم واسه هفته بعد تقریبن بسته.
یکیشون تاجره و یکی دیگشون حجره داره؟ این یکی در خونه بازه همیشه سفره داره؟ سفره چی داره؟ نذری چیزی داره؟ حاجت رَوا بشه ایشالا!
یکیشون قد بلند، ابرو کشیده، شازدس؟ شازده کجا هست حالا؟ انگلیس؟ اینا شازدهچالزشونو شاه کردن. بعیده اومده باشه اونوَری. مگه اینکه بوی نفت دوباره وسوسه کرده باشه انگلیسا رو. این یکی وزیره و اقبال تابنده داره؟ یکیشون خیلی خوبه؟ همگی بگین ماشالا ماشالا. همین؟ فقط خیلی خوبه؟ وااا. خدا قسمت بکنه برای شما ایشالا؟ خُ کرده، خدا قسمت کرده. شما داری شماعیزاده میخونی لج منو در آوردی.
دوماد ما باید شازده باشه، عاشقونه دلو باخته باشه؟ واسه عروس دلنازک ما دو سه ملیونی اندوخته باشه؟ باز گفت شازده. شازده کدوم خراب شده آخه؟ بعد این کدوم شازدهس که فقط دوسه ملیون تو حسابشه؟ (من دلنازکم؟)
با دکتره و مهندسه و این یکی که استاد جبر و حسابو هندسهس و اون یکی که تو کار الماسه کار ندارم، اونی که قراره فردا برسه کدوم اُلاغیه؟ شازده و دکتر و مهندس و اینا همه رو وِل کردی، منتظر اونی که قراره فردا بیاد؟ ایشالا، ایشالا؟
باز خدا رو شکر یه پینوشت زدی شما. فکر کردم قراره مثل دختر شماعیزاده بِتُرشَم. به همون که عاشقونه دلو باخته، بگین بیاد. پس من میگم بلیط بگیره. سکوت + آهنگ شماعیزاده نشانه رضاست. ;)
به پینوشت که رسیدم جیغ زدم. باران یه ذره شوکزده نگام کردم بعد گفت:
«Did your mom say مبارک باشه ?»
نمیدونم مبارک باشه رو چطور یاد گرفته ولی تا صبح شماعیزاده شنیدیم و قِر دادیم.
شازدهمونم در پوست خود نمیگُنجه. بدجور خوشحاله.
به میسیکتا که گفتم، چند ثانیه نگام کرد و گفت:
«Are you stupid?*»
یه لحظه حس کردم دارم اشتباه ترجمه میکنم. گفتم شاید انگلیسیم از کار افتاده. پرسیدم:«**?why» گفت:
«sorry dear, I don't like marriage, but congratulations.I'm happy for you.***»
خلاصه که ما لبخند زدیم و ادامه قهوهمون رو نوشیدیم. شیوا امروز تا خونه همراهیم کرد. مامانش گفته بود پیاده برگرده. گویا خونهشون سمت خوابگاه ماست. هر چی بیشتر میگذره بیشتر دوسش میدارم. امروز واسه جفتمون بستنی شکلاتی خرید.
ممنونت، عروسِ شازده، شِیدا
پ.ن: کسی میدونه شماعیزاده آخرش دخترشو به کی داد با این همه اَدا؟😂
*احمقی؟
**چرا؟
***ببخشید عزیزم، من از ازدواج خوشم نمیآد، اما مبارک باشه. برات خوشحالم.
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
بیست و شش جولای...
آهای دنیا نگاکن، ببین عاشقترینم
تو عاشقای دنیا، کلام آخرینم
نگاش قلبمو دزدید، منو صید خودش کرد
با حرفای قشنگش، منو خام خودش کرد
میخوام دنیا نباشه، اگه از من جدا شه
یه دل تو سینه دارم، میخوام اونم فدا شه
میخوام، میخوام، میخوام اونم فدا شه
بیا آهنگ من باش، صدای ساز من باش
تو هم عاشق من باش
بیا با من یکی شو، صدای قلب من شو
واسه نفس کشیدن، هوای تازهام شو
-بانو هایده! :)
این چیه؟ رو کَم کُنی. وقتی شما شماعیزاده رونویسی میکنی ما هم مجبوریم دست به دامان بانوهایده بشیم.
واسه دختر شما، واسه دختر شما، خواستگارا اومدن؟ کو؟ کجان اینا که همشون با هدیهها، دسته به دسته اومدن؟
اون یکی شاه پسر از سر بازار اومده؟ این یکی افسره و با صد تا سرباز اومده؟ کو؟ چرا من نمیبینم؟ بعد با صدتا سرباز اومده؟ چی کار کنم؟ مگه میخوام برم جنگ؟ واااای مامان. شما بگین توی این خواستگارا کی میشه دوماد، ایشالا؟ من که گفتم. پسر مردم اینجا نشسته منتظره. چمدوناشم واسه هفته بعد تقریبن بسته.
یکیشون تاجره و یکی دیگشون حجره داره؟ این یکی در خونه بازه همیشه سفره داره؟ سفره چی داره؟ نذری چیزی داره؟ حاجت رَوا بشه ایشالا!
یکیشون قد بلند، ابرو کشیده، شازدس؟ شازده کجا هست حالا؟ انگلیس؟ اینا شازدهچالزشونو شاه کردن. بعیده اومده باشه اونوَری. مگه اینکه بوی نفت دوباره وسوسه کرده باشه انگلیسا رو. این یکی وزیره و اقبال تابنده داره؟ یکیشون خیلی خوبه؟ همگی بگین ماشالا ماشالا. همین؟ فقط خیلی خوبه؟ وااا. خدا قسمت بکنه برای شما ایشالا؟ خُ کرده، خدا قسمت کرده. شما داری شماعیزاده میخونی لج منو در آوردی.
دوماد ما باید شازده باشه، عاشقونه دلو باخته باشه؟ واسه عروس دلنازک ما دو سه ملیونی اندوخته باشه؟ باز گفت شازده. شازده کدوم خراب شده آخه؟ بعد این کدوم شازدهس که فقط دوسه ملیون تو حسابشه؟ (من دلنازکم؟)
با دکتره و مهندسه و این یکی که استاد جبر و حسابو هندسهس و اون یکی که تو کار الماسه کار ندارم، اونی که قراره فردا برسه کدوم اُلاغیه؟ شازده و دکتر و مهندس و اینا همه رو وِل کردی، منتظر اونی که قراره فردا بیاد؟ ایشالا، ایشالا؟
باز خدا رو شکر یه پینوشت زدی شما. فکر کردم قراره مثل دختر شماعیزاده بِتُرشَم. به همون که عاشقونه دلو باخته، بگین بیاد. پس من میگم بلیط بگیره. سکوت + آهنگ شماعیزاده نشانه رضاست. ;)
به پینوشت که رسیدم جیغ زدم. باران یه ذره شوکزده نگام کردم بعد گفت:
«Did your mom say مبارک باشه ?»
نمیدونم مبارک باشه رو چطور یاد گرفته ولی تا صبح شماعیزاده شنیدیم و قِر دادیم.
شازدهمونم در پوست خود نمیگُنجه. بدجور خوشحاله.
به میسیکتا که گفتم، چند ثانیه نگام کرد و گفت:
«Are you stupid?*»
یه لحظه حس کردم دارم اشتباه ترجمه میکنم. گفتم شاید انگلیسیم از کار افتاده. پرسیدم:«**?why» گفت:
«sorry dear, I don't like marriage, but congratulations.I'm happy for you.***»
خلاصه که ما لبخند زدیم و ادامه قهوهمون رو نوشیدیم. شیوا امروز تا خونه همراهیم کرد. مامانش گفته بود پیاده برگرده. گویا خونهشون سمت خوابگاه ماست. هر چی بیشتر میگذره بیشتر دوسش میدارم. امروز واسه جفتمون بستنی شکلاتی خرید.
ممنونت، عروسِ شازده، شِیدا
پ.ن: کسی میدونه شماعیزاده آخرش دخترشو به کی داد با این همه اَدا؟😂
*احمقی؟
**چرا؟
***ببخشید عزیزم، من از ازدواج خوشم نمیآد، اما مبارک باشه. برات خوشحالم.
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤1🍓1
سایت ویسیوی بالا نمیاد. ورکشیت کوفتی درس۶ هنوز مونده. از طرفی منتظرم شاید اجازه بده و بهش زنگ بزنم. استوریبوک رو هایلایت کردم. چشمام داره خواب میره. با چشمای نصفهباز، به عکسی که از روی پست اینستای اَ.ش گرفتم نگاه میکنم. مال دوسال پیشه. همه آدمای عکس، سرنوشتهای جدیدی پیدا کردن. زوم میکنم رو بانویی با لباسهای آبی. ناز و دوستداشتنی مثل همیشه. امروز یادم رفت بهش بگم باید بره عینکش رو بگیره. باید ازش قول بگیرم که بره دنبالش. چشای خوشگلش...
😴3❤1
دفترچه خاطرات شیدا
ششم آگِست...
همهچیز به طرز عجیبی خوب پیش رفت. اما یه دلشوره عجیبی داره نابودم میکنه. دیشب مامان نشسته بود و با قابعکس بابا گپ میزد. دوسال گذشته ولی هیچچیز عادی نشده. انگار همین دیروز بود. جاش تو خواستگاری خالی بود. گمونم دوست داشت عروس شدنم رو ببینه... هنوزم قاب عینکش رو استفاده میکنم. امیدوارم نشکنه.
و اما مامان. بعد از اینکه شهریار رو راهی کردیم تا با هواپیما بپره به سوی مشهدو خانواده رو بیاره، حسابی همو بغل کردیم. مامانِ عزیزم... الهی بمیرم. به اندازه دو هفته قرمهسبزی و استانبولی و کیک شکلاتی درست کرده. بعد اومدیم خونه. عکسای دانشگاه رو نشونش دادم. نگاه نکرد اصلن. فقط منو نگا میکرد. هیچ وقت نفهمیدم چی دوست داره. ولی فکر کنم این لباسی که براش گرفتمو دوست داره. ذوقیده میاومد وقتی بازش میکرد. سعی کرد اشک نریزه. بعد گفت:«ولی میگم خوش به حالت، نه خواهرشوهر داری نه برادرشوهر.» چه ربطی داشت خدا میدونه. بعدم هانیه اومدو مامانو برد اتاقشو نشون بده. خواهر که ندارم، آتیش.
مامانبابای شهریار باید فردا برگردن مشهد. شهریارم داره میره تا هفته بعد که دوباره برگردیم لندن. هرچی اصرار کردم، گفت:«ما که دیگه زنوشوهر شدیم رفت، نگران نباش. آنقدر میمونم وَرِ دِلِت که غُرت در آد. فعلن بزار برم ببینم از وسایلای خونه چی باید بردارم.» دروغ میگه. دلش پیش مامانشه. اونم دلتنگه بینوا. این یه هفته و دیروز سر سفره عقد کلی قربونصدقهم رفت. بیمه دعای مادرشوهر شدم رسمن.
خلاصه که اینم از شوهر. تپه فتح نشده نذاشتم. حالا موندم خوابگاهو پس بدم، تو لندن خونه اجاره کنیم یا صبر کنم.
مادرشوهر صدا میزنه، فکرکنم برام کادو گرفته. صبح داشت یه چیزی کادو میکرد!
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
ششم آگِست...
همهچیز به طرز عجیبی خوب پیش رفت. اما یه دلشوره عجیبی داره نابودم میکنه. دیشب مامان نشسته بود و با قابعکس بابا گپ میزد. دوسال گذشته ولی هیچچیز عادی نشده. انگار همین دیروز بود. جاش تو خواستگاری خالی بود. گمونم دوست داشت عروس شدنم رو ببینه... هنوزم قاب عینکش رو استفاده میکنم. امیدوارم نشکنه.
و اما مامان. بعد از اینکه شهریار رو راهی کردیم تا با هواپیما بپره به سوی مشهدو خانواده رو بیاره، حسابی همو بغل کردیم. مامانِ عزیزم... الهی بمیرم. به اندازه دو هفته قرمهسبزی و استانبولی و کیک شکلاتی درست کرده. بعد اومدیم خونه. عکسای دانشگاه رو نشونش دادم. نگاه نکرد اصلن. فقط منو نگا میکرد. هیچ وقت نفهمیدم چی دوست داره. ولی فکر کنم این لباسی که براش گرفتمو دوست داره. ذوقیده میاومد وقتی بازش میکرد. سعی کرد اشک نریزه. بعد گفت:«ولی میگم خوش به حالت، نه خواهرشوهر داری نه برادرشوهر.» چه ربطی داشت خدا میدونه. بعدم هانیه اومدو مامانو برد اتاقشو نشون بده. خواهر که ندارم، آتیش.
مامانبابای شهریار باید فردا برگردن مشهد. شهریارم داره میره تا هفته بعد که دوباره برگردیم لندن. هرچی اصرار کردم، گفت:«ما که دیگه زنوشوهر شدیم رفت، نگران نباش. آنقدر میمونم وَرِ دِلِت که غُرت در آد. فعلن بزار برم ببینم از وسایلای خونه چی باید بردارم.» دروغ میگه. دلش پیش مامانشه. اونم دلتنگه بینوا. این یه هفته و دیروز سر سفره عقد کلی قربونصدقهم رفت. بیمه دعای مادرشوهر شدم رسمن.
خلاصه که اینم از شوهر. تپه فتح نشده نذاشتم. حالا موندم خوابگاهو پس بدم، تو لندن خونه اجاره کنیم یا صبر کنم.
مادرشوهر صدا میزنه، فکرکنم برام کادو گرفته. صبح داشت یه چیزی کادو میکرد!
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
❤3🍓2
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
دفترچه خاطرات شیدا ششم آگِست... همهچیز به طرز عجیبی خوب پیش رفت. اما یه دلشوره عجیبی داره نابودم میکنه. دیشب مامان نشسته بود و با قابعکس بابا گپ میزد. دوسال گذشته ولی هیچچیز عادی نشده. انگار همین دیروز بود. جاش تو خواستگاری خالی بود. گمونم دوست داشت…
توجه شما رو به صفحه بعدی از دفتر خاطرات شیدا جلب میکنم.
پ.ن: اگه نقاشیش خوشگل نیست، تقصیر من نیست، شیدا کشیده😁
پ.ن: اگه نقاشیش خوشگل نیست، تقصیر من نیست، شیدا کشیده😁
🍓5🔥2
تا دوازده شب پستی آماده کن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
گیر تو ترافیک نکن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
اتاقو جارو کن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
پیاما رو جواب بده،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
فیزیکو تموم کن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
موهاتو بباف،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
به موقع لالا کن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
آره، طفلکم، کلن ولش کن:^)
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
گیر تو ترافیک نکن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
اتاقو جارو کن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
پیاما رو جواب بده،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
فیزیکو تموم کن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
موهاتو بباف،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
به موقع لالا کن،
شد، شد، نشد، نشد، ولش کن
آره، طفلکم، کلن ولش کن:^)
🤣4❤3👍2🤩2
امروز فکر کنم فهمیدم زمینشناسی به چه دردی میخورد. یادم آمد مامانِ زهرا، یک چیزهایی درباره انواع سنگها میگفت. اینکه سنگها، مدام به هم تبدیل شوند. یعنی یک سنگِ کف رودخانه، تقریبن هرگز از بین نمیرود.
❤2🥰1
اگر اینطور باشد، یعنی خب این سنگ کف رودخانهٔ کوفتی هم شاید بالاخره بتواند الماس شود. شاید کلن از شر موج خلاص شود، نه؟
❤3
امروز، به طرز عجیبی زود رسیدم. و این همیشه خوشحالم میکند. این یعنی میشود، دوبار تا دفتر قدم زد. بعد، دنبالِ ماشین گشتم. کوچه خاله را هم زیرورو کردم. گفتم شاید ماشین خراب شده، یا چه میدانم، زبانم لال تصادف شده! بعد خانمِ ت خیلی شیک و مجلسی از کلاس آمد بیرون. هوووم. باید یادم باشد دفعه بعد دچار وابستگی و دوست داشتن و اینجور چیزها نشوم.
-اگه خدای نکرده احساس عاشقی کردین، هیچچیز مثل آب یخ و ورزش نیست. آب یخ معجزه میکنه :-!
-اگه خدای نکرده احساس عاشقی کردین، هیچچیز مثل آب یخ و ورزش نیست. آب یخ معجزه میکنه :-!
❤4
دوش وقتِ سَحَر از غُصّه نجاتم دادند
واندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی
آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال
که در آنجا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد
که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزد
اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند
همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بود
که ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
پ.ن: ما کی باشیم رو حرفِ حافظ حرف بزنیم؟ ایشون میفرماید که نظریه آب یخ به کل کنکله.
واندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی
آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال
که در آنجا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد
که بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزد
اجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند
همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بود
که ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
پ.ن: ما کی باشیم رو حرفِ حافظ حرف بزنیم؟ ایشون میفرماید که نظریه آب یخ به کل کنکله.
🤩3
پاتیل | باده علوی
💬 وبینار تئاتراه ☀️ امروز ساعت ۱۵ 😀 به قرار دوشنبهها، میزبان حضور یک تئاتراهی نوجوان هستیم! 🔥 ورود به جلسه 📎 https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
زندگی خیلییییی سخته اما ما همچنان باید اجرا بریم، بریم ببینیم شکسپیر اینبار برامون چی داره.
❤7
دفترچه خاطرات شیدا(۲)
چهارده آگست...
امروز عروسیِ دخترخاله بود. به نظرم باید از شوهره به عنوان یه گونه نادر حفاظت کرد. آخه کی میاومد اینو بگیره؟ وقت ما رو هم گرفت. تازه ساعت سه نصفهشب رسیدم خونه. الآنم نشستم به نوشتن. انگار نه انگار صبح بلیط دارم. لحظه آخری گفتم چهارکلمه بنویسم بلکه وقت بگذره. با یه چمدون اومدم، با دوتا دارم بر میگردم. مامان هرچی دستش اومده ریخته تو این. پره خوردنی و پوشیدنیه. اصلن یه وضعی. این غذای کوفتیِ عروسی هم موند رو دلم. برنجش کال بود، گوشتش خام. مامانم نشسته بود کنارم که: هِی بخور، بخور، جون بگیری. حالا الان برم ببینم چاییای، قهوهای، چیزی گیر میاد بشوره ببره پایین یا نه.
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
پ.ن: حالا وقت زیاده، فردا براتون از پایانِ آکتور و وضع زندگی غرغر میکنم😁 فعلن به شیدا جون یه قهوه برسونم تا بعد😂
چهارده آگست...
امروز عروسیِ دخترخاله بود. به نظرم باید از شوهره به عنوان یه گونه نادر حفاظت کرد. آخه کی میاومد اینو بگیره؟ وقت ما رو هم گرفت. تازه ساعت سه نصفهشب رسیدم خونه. الآنم نشستم به نوشتن. انگار نه انگار صبح بلیط دارم. لحظه آخری گفتم چهارکلمه بنویسم بلکه وقت بگذره. با یه چمدون اومدم، با دوتا دارم بر میگردم. مامان هرچی دستش اومده ریخته تو این. پره خوردنی و پوشیدنیه. اصلن یه وضعی. این غذای کوفتیِ عروسی هم موند رو دلم. برنجش کال بود، گوشتش خام. مامانم نشسته بود کنارم که: هِی بخور، بخور، جون بگیری. حالا الان برم ببینم چاییای، قهوهای، چیزی گیر میاد بشوره ببره پایین یا نه.
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
پ.ن: حالا وقت زیاده، فردا براتون از پایانِ آکتور و وضع زندگی غرغر میکنم😁 فعلن به شیدا جون یه قهوه برسونم تا بعد😂
🤩3
تنها چیزی که امروز تونست داستان رو کامل کنه، دیدن معلمدینی تو تاکسی بود.
🐳1🤣1
من و شیدا
خواستم از زبون شیدا بنویسم. اینکه درمورد ماهیتِ عشق در تردیده، اینکه اونم هنوز نمیدونه عشق دقیقن چیه. اما دیدم مثل اینکه هردومون نیاز داریم خوشحال باشیم و خستگی در کنیم. پس دوباره زدیم ناخنِ پا رو ترکوندیم تا بیشتر خوش باشیم. پا رو پانسمان کردیم و سرخوش رفتیم کلاس زبان. امتحان رو به پایان رسوندیم و برگشتیم خونه. مطمئن شدیم که آب یخ هیچ وقت درمون نیست. چون حتی برای صداسازی هم مضره و حنجره رو میآزاره. پس در آخر روز، دوتایی به گُلا آب دادیم و مفصل شام خوردیم. ما حتی به عشق هم اُمیدواریم و مطمئنیم که امید همیشه جوابه. لبخند های گندهای رو لبمونه.
خواستم از زبون شیدا بنویسم. اینکه درمورد ماهیتِ عشق در تردیده، اینکه اونم هنوز نمیدونه عشق دقیقن چیه. اما دیدم مثل اینکه هردومون نیاز داریم خوشحال باشیم و خستگی در کنیم. پس دوباره زدیم ناخنِ پا رو ترکوندیم تا بیشتر خوش باشیم. پا رو پانسمان کردیم و سرخوش رفتیم کلاس زبان. امتحان رو به پایان رسوندیم و برگشتیم خونه. مطمئن شدیم که آب یخ هیچ وقت درمون نیست. چون حتی برای صداسازی هم مضره و حنجره رو میآزاره. پس در آخر روز، دوتایی به گُلا آب دادیم و مفصل شام خوردیم. ما حتی به عشق هم اُمیدواریم و مطمئنیم که امید همیشه جوابه. لبخند های گندهای رو لبمونه.
🔥3❤2
آنیِ عزیزم سلام. از رفاقتِ ما سالهای زیادی میگذره. و خب راستش خاطراتِ بامزهای داشتیم. گاهی عمیقن دلم میخواد بشینیم و باهم کنسرتِ سینی و you رو مسخره کنیم. خب شاید هیچ وقت نگفتم ولی بله، اون موقع برای منم جالب بود که برم کنسرتِ مچ. حقیقتن باید تفریحِ جالبی باشه، به خصوص اگه وسط آهنگای عاشقونه یه بغل دستیم داشته باشی و یواشکی چشمک بزنی بهش. حالا فعلن که نه اولی هست، نه دومی. پس همگی باهم: شد، شد، نشد، نشد، ولش کن.
داشتم فکر میکردم اون اولین جشنِ روز معلمی که تدارکاتش رو چیدم، از کجا اومد تو ذهنم. که یادم اومد یه بخشیش از حرفایتو درمورد جشن بازنشستگیِ خانوم سالاری اومد. اون لحظهای که سرصبح داشتم نامه مینوشتم هنوز جلو چشمامه. راستش، هرگز اون نامه رو نشونش ندادم. و متاسفانه اشتباه کردم. الان که فکر میکنم میبینم باید ترویجِ امید رو از همونجا میآغازیدم. چند ماه قبل پارهش کردم و رفت به جهنم. چیز مهمی نبود ولی هِی! کاش اعتماد به نفسم اون موقعم بود.
به نظرم بیا بیشتر بازم خُلوچِل بازی در بیاریم. مثلن تو مزاجی(مجازی😁)
آره دیگه، اینجوریا. تولدت حسابی مُبارَکا باشه. صد و بیست سال خندون و سلامت و در کنار عزیزانت باشی.
کاظمِ شیوایی😁
#نامه
داشتم فکر میکردم اون اولین جشنِ روز معلمی که تدارکاتش رو چیدم، از کجا اومد تو ذهنم. که یادم اومد یه بخشیش از حرفایتو درمورد جشن بازنشستگیِ خانوم سالاری اومد. اون لحظهای که سرصبح داشتم نامه مینوشتم هنوز جلو چشمامه. راستش، هرگز اون نامه رو نشونش ندادم. و متاسفانه اشتباه کردم. الان که فکر میکنم میبینم باید ترویجِ امید رو از همونجا میآغازیدم. چند ماه قبل پارهش کردم و رفت به جهنم. چیز مهمی نبود ولی هِی! کاش اعتماد به نفسم اون موقعم بود.
به نظرم بیا بیشتر بازم خُلوچِل بازی در بیاریم. مثلن تو مزاجی(مجازی😁)
آره دیگه، اینجوریا. تولدت حسابی مُبارَکا باشه. صد و بیست سال خندون و سلامت و در کنار عزیزانت باشی.
کاظمِ شیوایی😁
#نامه
❤3
Audio
این، ملکهٔ اِحساسی و عشق منه رو هنوز دارم. جهت روزهایی که شجریان نیاز به استراحت داره😁❤️ دوستشون دارم.
❤3
برسد به دست خودِ عزیزم
مسخرهترین نامهٔ جهان
مثل اینه که برای خودت یادداشت بزنی روی در یخچال که: من یه سر میرم بیرون، شامی گذاشتم، گرم کن. یا به خودت پیامک بزنی: یادت نره پسفردا خونه صغری دعوتیم. یا واسه خودت هدیه تولد بخری! ملت یا میگن واه، واه، چه خودشیفته؛ یا آدرس نزدیکترین تیمارستان رو بهت میدن. خب شاید حق دارن. چه بدونم. اما کی میفهمه. اصلن چرا تو باید جار بزنی که: «هااای من دارم واسه خودم نامه مینویسم»؟ به بقیه چه؟ اصلن مادربزرگ خدابیامرزم همیشه میگفت: «مادر، رازاتو به کسی نگو. اگه گفتی، توقع نداشته باش رازدار باشن. گفتی یعنی دیگه راز نیست.»
حالا اینا رو ولش کن خودِ عزیزم. چخبرا؟ تو چطوری؟ بیا پسفردا یه کافهای باهم بریم. خوش میگذره.
مسخرهترین نامهٔ جهان
مثل اینه که برای خودت یادداشت بزنی روی در یخچال که: من یه سر میرم بیرون، شامی گذاشتم، گرم کن. یا به خودت پیامک بزنی: یادت نره پسفردا خونه صغری دعوتیم. یا واسه خودت هدیه تولد بخری! ملت یا میگن واه، واه، چه خودشیفته؛ یا آدرس نزدیکترین تیمارستان رو بهت میدن. خب شاید حق دارن. چه بدونم. اما کی میفهمه. اصلن چرا تو باید جار بزنی که: «هااای من دارم واسه خودم نامه مینویسم»؟ به بقیه چه؟ اصلن مادربزرگ خدابیامرزم همیشه میگفت: «مادر، رازاتو به کسی نگو. اگه گفتی، توقع نداشته باش رازدار باشن. گفتی یعنی دیگه راز نیست.»
حالا اینا رو ولش کن خودِ عزیزم. چخبرا؟ تو چطوری؟ بیا پسفردا یه کافهای باهم بریم. خوش میگذره.
❤8🤩1