مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
حیاط پشتی، خوابگاه دختران هشت جولای... مامان! به دادم برس. دنیام از هم پاشیده. دارم دیوونه می‌شم. یک‌جوری فقط با قهوه زنده‌م و کوفت هم از گلوم پایین نمیره. الآنم یه فنجون قهوه برداشتم، اومدم حیاط پشتی. دلم نخواست هم‌اتاقی‌مو اذیت کنم. دخترِ اسپانیاییِ نازیه.…
صندلیِ روبه‌روی اتاقِ ۱۰۱
یازده جولای...


مامان، مامان، و باز هم مامان! ببخش که ترسوندمت. چیزی‌م نشده. الف) بادمجونِ بَم آفت نداره! ب) من کلن عَدَمَم بِه ز وجوده. اگه طوری‌مم بشه ارزش ندارم که واسه‌م با چشمای خوشگلت اشک بریزی. به نظرم تنها کسی که مرگم بهش آسیب می‌رسونه میس‌یکتاست. بنده خدا مجبور میشه دوباره آگهی استخدام بده‌.

راستش این مَردا همه‌چیزشون دردسره. همون شبی که برات نامه نوشتم، فرداش وسطِ دانشگاه حالش بَد شد و رفتیم بیمارستان. دکتر، مجبور شد زودتر عملش کنه. وگرنه می‌مُرد. خلاصه که بی‌نوبت، دوهفته زودتر عمل شد. و اگه حالش بهتر شه ممکنه بتونم واسه عروسی بیام. هنوز تعداد زیادی آزمایش و ... مونده. ولی تومورهای کوفتی فعلن، خارج شدن. الآنم هنوز یک هفته دیگه داستان داریم اینجا. دکتر معتقده باید استراحت کنه. پس ما حالاحالاها اینجاایم. صبح می‌رم دانشگاه، بعدظهر و شب اینجام. بچه‌های rainbow هم فعلن با میس‌یکتا و خواهرش فارسی می‌خونن. دیروز چندتا از پسرا اومده بودن عیادتِ معلم‌شون. و حدس بزنن کی خودشو به زور جا کرده بود بین‌شون؟ شیوا! اگه آدم‌فضایی‌ می‌دیدم کمتر تعجب می‌کردم. واسه‌م دسته‌گل بابونه آورده بود. و تا آخر هم از کنارم جُم نخورد. چیز خاصی نگفت. فقط گفت غصه نخورم. پسرا که با معلم‌شون خوش و بِش می‌کردن، کتاب خوندم. شیوا هم نگام کرد. به طرزِ عجیبی، غریبه!

من برم. باید برگردم خوابگاه و کمی سوپ درست کنم و بیارم.

عاشقتم، دخترت، شِیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
1
تمرینی برای اجرای دوشنبه

اشتباهات، ویلیام شکسپیر

#روزگفتار
لذت های یواشَکی
من مگر چه دارم جز...؟ | قسمت ششم

دنیا پر از رنج است با این حال، کلان‌کوئه هنوز دارد غنچه می‌دهد.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز توت‌فرنگی‌ها، بهارها می‌رسند.
دنیا پر از رنج است با این حال انجمنِ نویسندگانِ مُرده، مثل گُراز فعال‌‌ است¡
دنیا پر از رنج است با این حال فنجانم نشکسته و هنوز می‌شود داخلش قهوه نوشید.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز آلبوم جدید بمرانی توی اسپاتیفای منتشر می‌شود.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز دویست قسمت از پادکست محبوبم مانده.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز وقتی منتظرم لاکم خشک شود صدای باده، دلگرمی آفرین است.
دنیا پر از رنج است با این حال مامان هنوز دوغ درست می‌کند.
دنیا پر از رنج است با این حال می‌دانم مامان‌خانوم، یک جایی هست و می‌توانم عوضِ صدای ضبط شده خودش را بشنوم.
دنیا پر از رنج است با این حال همچنان می‌توانم برای بقیه نامه بنویسم و موزیخ بفرستم.
دنیا پر از رنج است اما من همچنان کلی کار برای کردن و کلی عشق برای ورزیدن دارم¡

#داشته‌ها
2👍1🍾1
You can be happy when everything is perfect. But you can't have everything in your hands. So you have to love the things you love. Then everything will be better.
2🍓2
پرید و روی میز نشست. سارافنِ سفیدِ گلدار را جمع کرد.
-فقط به خاطرِ تو دلم می‌خواست کلاس‌تون رو داشته باشم.
هر دو خندیدند. همه‌چیز عجیب، شیرین بود.

امروز دوباره همان سارافن را پوشید. احساس شادیِ آن روز دوید زیر پوستش.

-امروز دیگه برام مهم نیست. حوصله و انرژی ندارم غصه‌ی یه آدم دیگه رو هم بخورم.

نیم ساعت بعد، مهم بود. چون همه‌چیز باز توی آن زیباترین لبخندِ دنیا خلاصه می‌شد. چون جوراب کریسمس سرجایش بود. چون زیبایی هنوز تمام و کمالِ متعلق به همان چهره بود. هرچند خودش گفت: ببخشید که زیبایی نمی‌بینید. هرچند هوش مصنوعی هنوز قدرتش را ندارد آن چهره را درست بیافریند¡

#او
2
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
Photo
قشنگ‌ترین عکس‌ها وقتی گرفته می‌شن که حواست نیست و برای داشتن این عکس‌ها باید کسی رو داشته باشی که حواسش بهت هست!


پ.ن: خودم اسکرین‌شات گرفتم😂 چون حواسم بود که امروز اجرام نه هول‌هولَکی بود نه پر از اشتباهات و سوتی. تازه از بهترین و بدترینم استفاده نکردم!

پ.ن۲: ممنون از باده🍷
6
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
صندلیِ روبه‌روی اتاقِ ۱۰۱ یازده جولای... مامان، مامان، و باز هم مامان! ببخش که ترسوندمت. چیزی‌م نشده. الف) بادمجونِ بَم آفت نداره! ب) من کلن عَدَمَم بِه ز وجوده. اگه طوری‌مم بشه ارزش ندارم که واسه‌م با چشمای خوشگلت اشک بریزی. به نظرم تنها کسی که مرگم بهش…
رو به روی گلدونِ روی میز
هجده جولای ...

-دلم تو سینه از خوشی داره می‌شَنگه،
حالا دیگه دنیا برای من قشنگه!

اینم از حالِ من. تو چطوری؟

راستش هفته پیش که جلوی در اتاق عمل منتظر بودم، یه هو خودمو نشناختم. دیدم اصلن یادم نیست یک سال قبل چه شکلی بودم. یه هو به خودم اومدم دیدم دارم قرمه‌سبزی با دوغ می‌خورم بی غُرغُر. یه هو دیدم یه لایه لاکِ صورتی رو ناخنامه و یه خط چشم باریک دور چشمام. یه هو دیدم اگه پیکسل گل‌بابونه رو نزنم به کیفم انگار یه چیزی‌م کَمه. حتی به خودم اومدم دیدم اِ، این کفش قهوه‌ای، چَرمه خیلی خوشگله. و یه هو دیگه از رنگ چشم‌هام راضی بودم و لِنزمو پرت کردم سطل‌آشغال.

مامان، فکر کنم دیگه نمی‌تونم به وضعیت سابق برگردم‌. شنبه، کلی زاری کردم چون ممکن بود اون تومورا یه سرطانِ واقعی باشن. اما نبودن. و من فکر نمی‌کنم دیگه توانایی تنها ادامه دادن رو داشته باشم.

فعلن همه‌چیز عجیبه اما می‌دونم می‌خوام چی کار کنم. تصمیم مهمی گرفتم که خبرشو بعدن بهت می‌دم اما فعلن:

بدون حالم خوبه.

قربانت، شیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
3🍓2
عزیزم باور کن شستن ظرف‌ها شاعرانه است

عزیزم؛
کاش می‌تونستی دامن بپوشی و ساعت شیش تا هفت غروب با خیال راحت ظرف‌های ناهار رو بشوری
این‌موقع‌ها آدم شاعرتره

وقتی خونه خلوت و ساکته
وقتی مامان رفته نونوایی
هوا آروم‌آروم تاریک می‌شه
تو دستات از پریز کوتاهه
تو دستات تو کف یه شعره
یه ترانه
که بندازیش تو خش‌خش سابیدن یه تابه‌ی سوخته
توی صدای کم‌فشار آب
توی گوپ‌گوپ ضربه‌هایی که به آبکش می‌زنی
توی بای‌بایِ نور و ونگ‌ونگ سایه‌ها

عزیزم؛
کاش دامنت گلدار بود و ناهار قیمه
یا زرشک‌پلو با مرغ،
بعد که هوا تاریک شد اون چراغ دور رو روشن کن
سایه‌تو احضار کن و باهاش برقص
عزیزم؛
این‌موقع‌ها آدم شاعرتره


پ.ن: آخرین تلاش‌های شاعر برای اینکه عزیزش ظرف‌ها را بشوید.

فرشته برگی
#یادداشت_روزانه
1👍1🎉1
شانزده‌سالگی،
عجیب
غریب
عجیب و غریب
مثل سرزمین پَریان؛

شانزده‌سالگی،
تلخ
شیرین
ترش
مَلَس
مثل لواشک؛

شانزده سالگی،
سخت
مثل مسابقه صخره‌نَوَردی؛

شانزده‌سالگی،
مثل اولین باری که داری
راه رفتن می‌آموزی؛

شانزده‌سالگی،
بامزه
مثل نوزادِ خوردنیِ خاله؛

شانزده‌سالگی،
حوصله سر بر
مثل اخبار؛

شانزده‌سالگی،
ترسناک
مثل توفان در آب‌های ناشناخته؛

شانزده‌سالگی،
مثل راه رفتن در تاریکی است


پس از شانزده‌سالگی،
اگر تایتانیکت در نوجوانی غرق نشود،
دنیایی کشفِ جدید
توی توت‌بَگِ روی دوشت
خواهی داشت.
6🍾2
رو به پیانو و پنجره خوابگاه
بیست و دو جولای...

سلام مامان. الان که دارم این سخنان رو می‌نویسم یه پیانوی شیک جلو چشمامه. مثل نقره برق می‌زنه. از کجا ظهور کرد؟ به سادگی! اون هم‌خواب‌گاهی‌م بود، اسپانیایی بود. چندروز پیش داشتم باهاش بر می‌گشتم خوابگاه که از جلوی یه مغازه رد شدیم. رفتیم داخل واسه تنوع. گفتم: آخ! چقدر دلم می‌خواد ساز یاد بگیرم. گفت: اِ، چی دوست داری؟ منم معشوقه‌م، پیانو رو براش رو کردم. گفت: وضع مالی چطوره؟ گفتم: هِی، دلاری میاد و می‌ره. گفت: آنقدری هست که یه دونه از اینا بخری؟ گفتم: آره. خلاصه که ما درحالی برگشتیم خوابگاه که یه پیانو سوار بر ماشینِ باربَری، همراه‌مون بود.

نترس، هنوز عقلم رو از دست ندادم. واای. اصلن گفتم اسم هم‌خوابگاهی‌‌م چیه؟ اسمشم اسپانیایه اما فارسی‌ش میشه: باران.
داشتم می‌گفتم. هنوز به آدرس تیمارستان نیاز ندارم. باران گفت پیانو زدن بهم یاد می‌ده. خودش از عمه‌ش یاد گرفته. خلاصه که این‌طور!

پ.ن: منتظر خبر ویژه‌ای؟ ربطی به پیانو نداره. باید بگم بنده رسمن تصمیم به ازدواج گرفتم و همراه با همسر آینده‌م، هفته بعد در فرودگاه تهران ظهور خواهیم کرد. خیلی جدی و خیلی سریع. شما که با این قضیه مشکلی نداری؟ به جان خودم اگه بگی نه ناراحت می‌شم. نامه نوشته به خانواده گفته می‌خوام بریم هم خواستگاری. اونا هم گفتن خب! باز خوبه پسر ما یکی رو پسندید. ترشید دخترخاله‌هه بس که منتظرِ آقا موند. خلاصه که گویا خیلی غیرمستقیم بله رو دادن که بیان خواستگاری. اینم از این. من برم که الان باران از خرید میاد. صبحا که خوابگاه خلوته تمرین می‌کنیم. یَک خوشی می‌گذره که نگم برات.

قربانت، شیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
2🎉1
من + کمبودخواب= گودزیلا

جاتون پُر، یه سالیه که وضعیت خوابم رو هواست. تا می‌رم درس بخونم و بنویسم و زبان بخونم و مطالعه کنم و به خودم برسم و... شده دوازده شب. منم مورنینگ‌پِرسن. باید پنج صبح پا شم تا احساس آرامش کنم! اصلن یه وضعی. نتیجه اینکه ما یه سه‌-چهار باری سرمای ریز و درشت خوردیم پارسال. علاوه بر اون هِی می‌زدم به برجک بقیه. تا یه چیزی می‌شد می‌جوشیدم که اِ، یارو چرا تو چنلش فالان چیز گذاشت؟ چرا فلان کارو کرد؟ چرا با من مشورت نکرد اصلن؟ انگار ملت دست به سینهٔ ما وایسادن. تازه هِی این وَر اون وَر خوابم می‌برد. وسط تئاتراه بیدار می‌شدم که اِی داد! باده رسیده وسط تیوال ما هنوز نمی‌دونیم اینجا کجاست. وسط کلاس تشریح زیست کله می‌رفت رو کیف که چی؟ لالا، پیش‌پیش! تا می‌اومدم فیلم ببینم وسط تیتراژ بلند می‌شدم. یه روز دیدم نه نمی‌شه. باید برم کوچینگ تا حَل شه. که چی شد؟ جنگ شد. و من هنوز ساعت خوابم رو هواست.

جونم براتون بگه که مخاطب این یادداشت در اصل خودَمَم. باید برم، ببینم چه می‌شه کرد. یه تعهد بیرونی اینجا تیک زدم که برم ساعت خوابو تا قبل پاییز سرَوسامون بدم.
4👍2🐳1
من + نوجوانی= نفهم

می‌بینی تو رو خدا خانوم دکتر؟ شما هم داری میگی باید تو نوجوونی حلش می‌کردم. چطور حلش می‌کردم؟ خبرشون مگه می‌زاشتن؟ تا می‌اومدی دو کلمه حرف بزنی، می‌گفتن بچه معدلت چند شد؟ می‌گفتن مشقاتو نوشتی؟ سه تا قانون نیوتن و ماضی‌ بعید و تعریف جلگه و تاریخ تصویب مشروطه و صدتا کوفت و زهرمار دیگه رو حفظی؟ تو می‌اومدی غر بزنی می‌گفتن وویی، تو که هنوز چیزی‌ت نیست، بزار بری دنبال پول درآوردن، بزار شوهر کنی، بچه بِزای، بعد بهت میگم مسئله و مشکل چیه. اینم شد چیز که تو درگیرشی؟ بزرگ می‌شی یادت می‌ره. همون همکارتون بود، مشاور مدرسه. نه تنها کمک نمی‌کرد بلکه بیشتر گند می‌‌زد. ته‌ش می‌بست به نافت که آی، برو به مامانت بگو درست میشه. یکی نیست بگه پس چرا اومدم پیش تو؟ وااا. آره خانوم‌دکتر، جونم برات بگه، آنقدر نمی‌فهمی و نمی‌دونی بستن بهمون که کارمون کشید به شما. به مطب روانشناسی و بررسی تروماهای عهد عتیق‌...

#تک‌گویه

پ.ن: آخیش! بالاخره زبون یکی جز شیدا به مونولوگ وا شد😁
👍43
من + پرنسس‌های دیزنی= انزجار

بچه‌هاااا، آروم. آروووم. بشینین. شیرین بشین. میگم بشین. باز من رفتم دفتر و برگشتم حموم زنونه تشکیل دادین؟ خب. چی داشتین این زنگ؟ آها، ریاضی. باشه. نه، کتاب‌ باز نکنید. حرفای مهم‌تر دارم. چیه این ضرب و تقسیم؟ حالا بعدن یاد می‌گیریم. شش ماه مونده تا آخر سال.

دخترای من ببینین، امروز به حرفم خوب گوش کنید. نمی‌خوام مثل ماماناتون بگم آی، شما دیگه بزرگ شدین و باید اینا رو یاد بگیرین، نه. می‌خوام بگم اینا رو باید یاد بگیرین چون مهمه. چون کسی قرار نیست دوباره اینا رو واسه‌تون بگه.

لابد همه دیدین این چرت و پرتا رو. سیندرلا و سفید‌برفی و آریل، نه؟ اون اولی که موند تا شاهزاده بیاد دنبالش، اون دومی رو شاهزاده بوسید و زنده شد، اون سومی هم خاک بر سرش، رفت خودشو نابود کرد که چی؟ واسه اینکه واسه شاهزاده برقصه.
ته‌ش چی؟ همه منتظر یه شاهزاده‌ای سوار بر اسب سفید بودن. انگاری ریخته. انگاری منتظرن واسه‌ما. بهمون یاد دادن یا شاهزاده‌هه میاد خوشبختت می‌کنه، یا می‌ری می‌ترشی خونه بابات.
آره قربون‌تون برم خلاصه که تا بوده همین بوده.

ولی دورتون بگردم شما این‌جوری فکر نکنین. اون سفیدبرفی احمق اگه عقلشو به کار می‌نداخت، سیبِ سمی نمی‌خورد. اون آریلم اگه شعور داشت می‌شد ملکه هفت‌دریا بعد باباش. شاد و خوشبخت. اصلن چی هست این عشق؟ خدای ناکرده اگه احساس عاشقی کردین هیچی موثرتر از آب‌یخ و ورزش نیست.

بجنگین واسه خودتون عزیزای دلم. کسی قرار نیست نجات‌مون بده. شاید حالا اگه خوش‌شانس باشیم دوستی، رفیقی، مادری، پدری، خواهری، برادری، چیزی کمک‌مون کنه و غصه‌مونو بخوره ولی شاهزادهٔ سوار بر اسب سفید، هرگز.

رنج بکشید، قوی باشید، بجنگین تا شاهزاده‌خانوم خودتون باشید.

#تک‌گویه
9