مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
سالنِ مطالعه، موسسه rainbow!
پنج جولایِ ...

سلاام عزیزجان. می‌بینم که قهر نیستی. اما دلت خنک شد که ماشین خراب شد😂 از دستِ تو.
نوشته بودی درگیر مراسم بله‌برونِ دختر خاله بودی. اِ؟ به خاله بگو برای مهریه و اینا سخت نگیره. اگه پسره بِره، سالِ بعد مجبوره واسه دخترش دنبال دَبه‌ بگرده😂 گفتی عروسی ماه بعده؟ چه خوب. ماه بعد دوهفته تعطیلیِ بینِ ترم داریم. به خاله بگو برامون کارت دعوت کنار بزاره. هفته اول میایم رشت، بعد می‌ریم مشهد. البته شوخی کردم، شاید نیاد عروسی. ولی من میام. نمی‌خواد برام لباس بگیری. اینجا یه سرافونِ صورتی خریدم. فقط دوتا شال برام پیدا کن. همین. اگه چیزی یادم اومد بهت میگم. حالا بزار بگم چه گَندِ جدیدی زدم!

اعتراف می‌کنم کله‌شَق و خَرَم. چون الان که این نامه رو می‌نویسم، کنارم چندتا بچه دارن از الفبا رونویسی می‌کنن. قضیه این‌جوری شروع شد که: دوهفته قبل، نشسته بودیم تو کافه. آقا گفت استخدام شده. گفتم اِ! کجا؟ شروع کرد توضیح دادن. یه موسسه باز شده، برای بچه‌های مهاجرا. کلن هر کی که از ایران اومده اینجا و نمی‌خواد بچه‌ش فارسی و فرهنگ ایران رو فراموش کنه. موسسه، خیلی زود همه رو استخدام کرد. چون می‌خواست خیلی زود شروع کنه. فقط دوتا شرط داشت. الف)تسلط به انگلیسی و فارسی. ب)تجربه بزرگ شدن تو ایران.
و خب حقوق نسبتن خوبی هم می‌دن. و حدس بزن چی؟ صبحِ سه‌شنبه، بنده یه برگه داشتم که نشون می‌داد رسمن کارمند این موسسه‌م. مسئول کتابخونه‌م و با دخترا فارسی کار می‌کنم. بعضیاشون خنگن ولی بعضیاشون به شدت جالبن. مثلن یه شیوا اینجا هست که نگاه‌های عجیب و چشم‌های مهربونی داره. به نظر جالب میاد. تعدادشون کَمه. بعضیا اصلن مدرسه نمی‌رن و عین مهدکودکه واسه‌شون. بعضی‌ها هم بچه مدرسه‌‌ای‌ن. بعد مدرسه میان اینجا درس می‌خونن یا کتاب می‌گیرن. شنبه و یک‌شنبه هم واسه یادگرفتنِ فارسی میان. خلاصه الان همکاریم. اون دقیقن چیزی که من با دخترا تمرین می‌کنم، به پسرا یاد میده. ولی من بیشتر اینجام. چون مسئول کتابخونه‌م. فعلن از کتاب‌فروشی استعفا دادم.

نمی‌دونم چرا خودمو انداختم تو این هَچَل. سروکله زدن با اینا مثل فتح اورسته. صبر می‌خواد که تو خوب می‌دونی من ندارم.

باید برم. همکارم صدا می‌زنه. در واقع رییس اینجاست. مامانش اینجا رو راه انداخته اما همه کارو این انجام میده. اسمش میس‌یکتاست. فعلن فقط می‌دونم عاشقِ قهوه‌ست. بچه‌ها که می‌رن، گاهی دوتایی قهوه می‌خوریم. گاهی هم تا خونه می‌رسونه منو.
آخ! هنوز داره دنبالم می‌گرده.

دوست دارم. تا بعد.

شِیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
پ.ن: از این به بعد یادداشتای این نونورخانومو می‌تونین با این مثلن هشتک دنبال کنین!
2🍾1
کابوسی زنده

از ناآرامیِ دنیا یک برادر بود که نداشتم و آن نیز مدتی است در ابعاد مختلف در خاب‌هایم ظاهر می‌شود. اول که مرتیکه مرا فروخت به آدمکشان. بعد که کودکی سرتق شد و هرچه جیغ زدم از خانه نرفت. اخر سر هم دفتر آزادنویسی‌ام را یافت و او بدو و من بدو. او بدو من بدو.
پرسیدم «چه می‌خاهی از جانم»
هیچ نگفت و در بیداری‌هایم ماندگار شد
3
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
Photo
و آنگاه که فرشتگان، به خلُ‌وچِل سجده می‌کنند

همه آدم‌ها یک خل‌وچلِ درون دارند. این یارو، هرچی فعال‌تر باشد، بیشتر باعث می‌شود به غلط کردن بیفتید‌. وای به روزی که بیش فعال باشد. مجبورید هرشب به دیوار خیره شوید و بگویید: این چه غلطی بود کردم؟

یک هو به خودتان می‌آیید، می‌بینید، هرروز دارید عجیب‌تر می‌شوید. راه‌تان به سمت گُل‌فروشی کَج می‌شود. یک ظرف شکلات‌ می‌ماند رو دست‌تان. قفسه‌تان پر از لاک می‌شود. یک جور عروسکِ میومیوکننده می‌خرید. به جای اینکه بروید خانه، روی صندلیِ رو به رو کلاس یادداشت می‌نویسید. اصلن یک وضعی. این یارو، عشق می‌خورد. شما هرچی عاشق‌تر، خُلِ درون فعال‌تر¡

صبح، به خودم آمدم دیدم به شدت غلط کردم. یعنی اصلن یادم نیست توی آن ده‌ثانیه چی شد که این تصمیم را گرفتم. چندتا کلمه شنیدم و ذهنم رفت سراغِ خل‌بازی. همه‌چیز برایم عجیب و غیرواقعی آمد. و خب اعتراف که خوشحالم. از خل‌بازیِ جدیدم خوشحالم.

بعد یک‌سال توی جاکتابیِ عزیزم چیزی گذاشتم و بوک مارک صورتی هم استفاده شد. به همین سرعت و شیرینی.

خل‌‌وچلِ عزیز، دمت گرم!
4
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
سالنِ مطالعه، موسسه rainbow! پنج جولایِ ... سلاام عزیزجان. می‌بینم که قهر نیستی. اما دلت خنک شد که ماشین خراب شد😂 از دستِ تو. نوشته بودی درگیر مراسم بله‌برونِ دختر خاله بودی. اِ؟ به خاله بگو برای مهریه و اینا سخت نگیره. اگه پسره بِره، سالِ بعد مجبوره واسه…
حیاط پشتی، خوابگاه دختران
هشت جولای...

مامان! به دادم برس. دنیام از هم پاشیده. دارم دیوونه می‌شم. یک‌جوری فقط با قهوه زنده‌م و کوفت هم از گلوم پایین نمیره. الآنم یه فنجون قهوه برداشتم، اومدم حیاط پشتی. دلم نخواست هم‌اتاقی‌مو اذیت کنم. دخترِ اسپانیاییِ نازیه. امشب خوشحاله که همه امتحاناشو رو پاس شده. و من دقیقن امشب دنیام نابود شده. اتاق برام خفه بود. نمی‌تونم زل بزنم به بابونه‌هایی که آویزون کردم بالای تختم و گریه نکنم. همیشه مسخره‌ت می‌کردم که این شد کار؟ ولی الان خودمم دارم این‌جوری گُل خشک می‌کنم. اینا مالِ هفته قبلن. قبلِ اینکه دنیام منفجر بشه. خودش برام خرید. آخ مامان! بهت گفتم یه گلدون گذاشتم رو میزم؟ لعنت بهش! همون گُله‌ست که روزِ فستیوال خرید. کَردِش دوتا گلدون و یکی واسه من آورد. همون دوروز بعد فستیوال. اینم نتیجه عاشق شدن. بعدظهر، میس‌یکتا فهمید یه چیزی‌مه. یه قهوه داد دستم و اجازه داد زارزار گریه کنم. نقشِ تو رو بازی کرد امشب. براش ماجرا رو گفتم، یه چیزایی درمورد سنگ‌های کف رودخونه گفت که باعث شد اشکم بند بیاد.

شب، کیفمو که خالی کردم، یه نقاشی ته‌ش پیدا کردم. از خودم وقتی می‌خندم. پشتش با خط خرچنگ قورباغه نوشته بود این‌جوری خوشگل‌تری، شیوا! نمی‌دونم از کجا فهمیده. آه و ناله‌هامو تو دفتر کردم. بعیده شنیده باشه. ممکنه از صورتم فهمیده باشه؟ قرمز بودم! هرچی بود، خوشحالم کرد.

بوس بهت. ببخشید که فعلن فقط می‌تونم بگم زنده‌م. قضیه عروسی رو فراموش کن. اون دوهفته رو انگار باید برم بیمارستان. دخترت پرستار می‌شود! امیدوارم کسی مجبورم نکنه مراحلِ خاکسپاری رو انجام بدم.

شِیدایَت!

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
4
و امروز،
آنگاه که یک ماه از شانزده‌سالگی‌ام می‌گذرد

دل‌پیچه‌ی بی‌دلیل. بنداره‌ی کاردیاای که انگار وجود ندارد. قهوه‌ی صبحگاهی‌‌ای که تنها گزینه موجود برای زنده ماندن است. مسابقه بی‌مزه‌ای که می‌بینم تا شاید بخندم. غرق شدن در تست‌های فیزیک جهتِ فرار از دنیای حقیقی. همه‌چیز به طرز احماقانه‌ای دارد دور سرم می‌چرخد.

شانزده‌سالگی‌ام جالب شروع نشد. جالب هم ادامه پیدا نکرد. شاید یک ربطی به فالِ کشف‌نشده‌‌ی شب اول شانزده‌سالگی دارد. هیچ تفسیر درستی ازش پیدا نکردم. خودم هم نفهمیدم چی می‌خواسته بگوید. هوووم! اما بعدش حافظ گفت رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند. این را نوزادِ توی گهواره هم می‌فهمد. یعنی کمتر چِرت بگو و خوش باش¡ شراب ارغوانی در قدح بریز و این صحبتا دیگر.

دارم فکر می‌کنم مسئلهِ الان من برای یک آدم بزرگ چطور است. نگران مامان‌خانومم. هنوز به قول خودش شش ماه و به نظرِ خوش‌بینِ من، چهار-پنج ماه، مانده. صبح، یادداشت پریساسعادت را خواندم. روایت‌هایی مادرانه‌اش از کیک شکلاتی و قهوه هم شیرین‌ترند. هر روز، می‌روم کانالش تا ببینم ماجرای جدیدش با کوچولو چیست. قهوه خوردنش، باعث شده کوچولو رفلاکس بگیرد. این یک نمونه از دغدغه‌های بزرگسالی. یعنی اگر من هم تصمیم بگیرم مادر شوم باید این را هم تَرک کنم؟ خیر! آنقدر فداکار نیستم. همین یکی زنده‌ام نگه داشته.

بعدظهر، قسمتِ جدیدِ رختکن بازنده‌ها را می‌شنوم. درحالی که دوباره دارم اتاق را جارو می‌کشم. سَندرومِ کار کُن تا یادت بره.

همین‌مان مانده بود عمرانی بهمان امرونهی کند. این قسمت برای نوجوانان مناسب نمی‌باشد. چه غلطا. حالا چی شده مگه؟ یارو خودکشی کرده، ریده به زندگیِ دوستش. حالا دوستِ مذکور، آمده و از نوجوانی‌ای که باخته می‌گوید. اصلن فکر نمی‌کردم مُردنم هم برای بقیه ضرر بیافریند¡ خوب شد خودم را نَکُشتم.
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
حیاط پشتی، خوابگاه دختران هشت جولای... مامان! به دادم برس. دنیام از هم پاشیده. دارم دیوونه می‌شم. یک‌جوری فقط با قهوه زنده‌م و کوفت هم از گلوم پایین نمیره. الآنم یه فنجون قهوه برداشتم، اومدم حیاط پشتی. دلم نخواست هم‌اتاقی‌مو اذیت کنم. دخترِ اسپانیاییِ نازیه.…
صندلیِ روبه‌روی اتاقِ ۱۰۱
یازده جولای...


مامان، مامان، و باز هم مامان! ببخش که ترسوندمت. چیزی‌م نشده. الف) بادمجونِ بَم آفت نداره! ب) من کلن عَدَمَم بِه ز وجوده. اگه طوری‌مم بشه ارزش ندارم که واسه‌م با چشمای خوشگلت اشک بریزی. به نظرم تنها کسی که مرگم بهش آسیب می‌رسونه میس‌یکتاست. بنده خدا مجبور میشه دوباره آگهی استخدام بده‌.

راستش این مَردا همه‌چیزشون دردسره. همون شبی که برات نامه نوشتم، فرداش وسطِ دانشگاه حالش بَد شد و رفتیم بیمارستان. دکتر، مجبور شد زودتر عملش کنه. وگرنه می‌مُرد. خلاصه که بی‌نوبت، دوهفته زودتر عمل شد. و اگه حالش بهتر شه ممکنه بتونم واسه عروسی بیام. هنوز تعداد زیادی آزمایش و ... مونده. ولی تومورهای کوفتی فعلن، خارج شدن. الآنم هنوز یک هفته دیگه داستان داریم اینجا. دکتر معتقده باید استراحت کنه. پس ما حالاحالاها اینجاایم. صبح می‌رم دانشگاه، بعدظهر و شب اینجام. بچه‌های rainbow هم فعلن با میس‌یکتا و خواهرش فارسی می‌خونن. دیروز چندتا از پسرا اومده بودن عیادتِ معلم‌شون. و حدس بزنن کی خودشو به زور جا کرده بود بین‌شون؟ شیوا! اگه آدم‌فضایی‌ می‌دیدم کمتر تعجب می‌کردم. واسه‌م دسته‌گل بابونه آورده بود. و تا آخر هم از کنارم جُم نخورد. چیز خاصی نگفت. فقط گفت غصه نخورم. پسرا که با معلم‌شون خوش و بِش می‌کردن، کتاب خوندم. شیوا هم نگام کرد. به طرزِ عجیبی، غریبه!

من برم. باید برگردم خوابگاه و کمی سوپ درست کنم و بیارم.

عاشقتم، دخترت، شِیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
1
تمرینی برای اجرای دوشنبه

اشتباهات، ویلیام شکسپیر

#روزگفتار
لذت های یواشَکی
من مگر چه دارم جز...؟ | قسمت ششم

دنیا پر از رنج است با این حال، کلان‌کوئه هنوز دارد غنچه می‌دهد.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز توت‌فرنگی‌ها، بهارها می‌رسند.
دنیا پر از رنج است با این حال انجمنِ نویسندگانِ مُرده، مثل گُراز فعال‌‌ است¡
دنیا پر از رنج است با این حال فنجانم نشکسته و هنوز می‌شود داخلش قهوه نوشید.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز آلبوم جدید بمرانی توی اسپاتیفای منتشر می‌شود.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز دویست قسمت از پادکست محبوبم مانده.
دنیا پر از رنج است با این حال هنوز وقتی منتظرم لاکم خشک شود صدای باده، دلگرمی آفرین است.
دنیا پر از رنج است با این حال مامان هنوز دوغ درست می‌کند.
دنیا پر از رنج است با این حال می‌دانم مامان‌خانوم، یک جایی هست و می‌توانم عوضِ صدای ضبط شده خودش را بشنوم.
دنیا پر از رنج است با این حال همچنان می‌توانم برای بقیه نامه بنویسم و موزیخ بفرستم.
دنیا پر از رنج است اما من همچنان کلی کار برای کردن و کلی عشق برای ورزیدن دارم¡

#داشته‌ها
2👍1🍾1
You can be happy when everything is perfect. But you can't have everything in your hands. So you have to love the things you love. Then everything will be better.
2🍓2
پرید و روی میز نشست. سارافنِ سفیدِ گلدار را جمع کرد.
-فقط به خاطرِ تو دلم می‌خواست کلاس‌تون رو داشته باشم.
هر دو خندیدند. همه‌چیز عجیب، شیرین بود.

امروز دوباره همان سارافن را پوشید. احساس شادیِ آن روز دوید زیر پوستش.

-امروز دیگه برام مهم نیست. حوصله و انرژی ندارم غصه‌ی یه آدم دیگه رو هم بخورم.

نیم ساعت بعد، مهم بود. چون همه‌چیز باز توی آن زیباترین لبخندِ دنیا خلاصه می‌شد. چون جوراب کریسمس سرجایش بود. چون زیبایی هنوز تمام و کمالِ متعلق به همان چهره بود. هرچند خودش گفت: ببخشید که زیبایی نمی‌بینید. هرچند هوش مصنوعی هنوز قدرتش را ندارد آن چهره را درست بیافریند¡

#او
2
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
Photo
قشنگ‌ترین عکس‌ها وقتی گرفته می‌شن که حواست نیست و برای داشتن این عکس‌ها باید کسی رو داشته باشی که حواسش بهت هست!


پ.ن: خودم اسکرین‌شات گرفتم😂 چون حواسم بود که امروز اجرام نه هول‌هولَکی بود نه پر از اشتباهات و سوتی. تازه از بهترین و بدترینم استفاده نکردم!

پ.ن۲: ممنون از باده🍷
6
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
صندلیِ روبه‌روی اتاقِ ۱۰۱ یازده جولای... مامان، مامان، و باز هم مامان! ببخش که ترسوندمت. چیزی‌م نشده. الف) بادمجونِ بَم آفت نداره! ب) من کلن عَدَمَم بِه ز وجوده. اگه طوری‌مم بشه ارزش ندارم که واسه‌م با چشمای خوشگلت اشک بریزی. به نظرم تنها کسی که مرگم بهش…
رو به روی گلدونِ روی میز
هجده جولای ...

-دلم تو سینه از خوشی داره می‌شَنگه،
حالا دیگه دنیا برای من قشنگه!

اینم از حالِ من. تو چطوری؟

راستش هفته پیش که جلوی در اتاق عمل منتظر بودم، یه هو خودمو نشناختم. دیدم اصلن یادم نیست یک سال قبل چه شکلی بودم. یه هو به خودم اومدم دیدم دارم قرمه‌سبزی با دوغ می‌خورم بی غُرغُر. یه هو دیدم یه لایه لاکِ صورتی رو ناخنامه و یه خط چشم باریک دور چشمام. یه هو دیدم اگه پیکسل گل‌بابونه رو نزنم به کیفم انگار یه چیزی‌م کَمه. حتی به خودم اومدم دیدم اِ، این کفش قهوه‌ای، چَرمه خیلی خوشگله. و یه هو دیگه از رنگ چشم‌هام راضی بودم و لِنزمو پرت کردم سطل‌آشغال.

مامان، فکر کنم دیگه نمی‌تونم به وضعیت سابق برگردم‌. شنبه، کلی زاری کردم چون ممکن بود اون تومورا یه سرطانِ واقعی باشن. اما نبودن. و من فکر نمی‌کنم دیگه توانایی تنها ادامه دادن رو داشته باشم.

فعلن همه‌چیز عجیبه اما می‌دونم می‌خوام چی کار کنم. تصمیم مهمی گرفتم که خبرشو بعدن بهت می‌دم اما فعلن:

بدون حالم خوبه.

قربانت، شیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
3🍓2
عزیزم باور کن شستن ظرف‌ها شاعرانه است

عزیزم؛
کاش می‌تونستی دامن بپوشی و ساعت شیش تا هفت غروب با خیال راحت ظرف‌های ناهار رو بشوری
این‌موقع‌ها آدم شاعرتره

وقتی خونه خلوت و ساکته
وقتی مامان رفته نونوایی
هوا آروم‌آروم تاریک می‌شه
تو دستات از پریز کوتاهه
تو دستات تو کف یه شعره
یه ترانه
که بندازیش تو خش‌خش سابیدن یه تابه‌ی سوخته
توی صدای کم‌فشار آب
توی گوپ‌گوپ ضربه‌هایی که به آبکش می‌زنی
توی بای‌بایِ نور و ونگ‌ونگ سایه‌ها

عزیزم؛
کاش دامنت گلدار بود و ناهار قیمه
یا زرشک‌پلو با مرغ،
بعد که هوا تاریک شد اون چراغ دور رو روشن کن
سایه‌تو احضار کن و باهاش برقص
عزیزم؛
این‌موقع‌ها آدم شاعرتره


پ.ن: آخرین تلاش‌های شاعر برای اینکه عزیزش ظرف‌ها را بشوید.

فرشته برگی
#یادداشت_روزانه
1👍1🎉1
شانزده‌سالگی،
عجیب
غریب
عجیب و غریب
مثل سرزمین پَریان؛

شانزده‌سالگی،
تلخ
شیرین
ترش
مَلَس
مثل لواشک؛

شانزده سالگی،
سخت
مثل مسابقه صخره‌نَوَردی؛

شانزده‌سالگی،
مثل اولین باری که داری
راه رفتن می‌آموزی؛

شانزده‌سالگی،
بامزه
مثل نوزادِ خوردنیِ خاله؛

شانزده‌سالگی،
حوصله سر بر
مثل اخبار؛

شانزده‌سالگی،
ترسناک
مثل توفان در آب‌های ناشناخته؛

شانزده‌سالگی،
مثل راه رفتن در تاریکی است


پس از شانزده‌سالگی،
اگر تایتانیکت در نوجوانی غرق نشود،
دنیایی کشفِ جدید
توی توت‌بَگِ روی دوشت
خواهی داشت.
6🍾2