مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
176 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
132 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
+نباید آنقدر وابسته باشی.

اشک‌هایم را پاک کردم. کی مجبور بود وانمود کند نور چشمش را زده؟ هیچکس. او فهمیده بود چه مرگم است. اِنکار بی‌فایده بود. یه راه‌حال درست تجویز کرد. اما این داروی تلخ را چطور ببلعم؟ تا دارو را نخوری درمانی زاییده نمی‌شود. اما؛ اصلن مگه این عشق کوفتی درمانی هم دارد؟ این را یکی باید چندسال قبل می‌گفت. همان پاییزی که نشسته بودم و زُل‌زُل از سفرِ خارج و انگلستان و ویلا و... می‌شنیدم. دِ آخه کی آن موقع از آینده باخبر بود؟ کی فکر می‌کرد یک روز من بشوم پادکستر مناطق محروم؟ هر شب برایش زمان به وقت قاصدک بخوانم؟ شاد کردنش بشود کُل فکر و ذکرم؟ لعنت به خودم که عوض آن شیوای طنزنویس، نفرت‌پراکن ساختم از خودم. لعنت به عشق. لعنت به هرچی عامل جداکننده است. لعنت به خاطراتی که همه‌جا وِل‌اند، توی جای‌جای و ثانیه‌ثانیه روزم. اصلن لعنت به همین یادداشت که نه سَر دارد نه تَه. لعنت به دیشب که از فرط خستگی مناطق را منطق تایپ کردم و ککم هم نگزید. لعنت به...
3🍓2🍾1😭1
دانشکده‌ی ادبیات، ساسِکس
پنج ژوئنِ ...

سلام مامان. چطوری؟ ایران اوضاع چطوره؟ هنوزم برق دو تا چهار می‌ره؟ خودمم می‌دونم بی‌مزه بود. شوهرعمه‌ای‌ترین جوکِ قرن بود، نه؟
در مورد نامه قبلی‌‌ت. فکر نمی‌کنی سَرِ کارم گذاشتی؟ واقعن اونا رو واسه من نوشتی؟ چرا اونا رو واسه هانیه ننوشتی؟ اون دوساله‌شه. من بیست سالمه. اونم نه دقیقن بیست. بیست و چهار سال و دوماه و یه روز. همین دوماه پیش که برگشته بودم ایران شمع فوت کردم. یادته؟! حراست دانشگاه رو جدی بودی؟ مااامان. به خدا اینجا دانشگاه تهران نیست. اسمش اینه:

University of Sussex

وسطِ انگلستانه! بزنی تو اینترنت عکسشم میاد.

این حرفایی که نوشتی رو من صدبار دیگه هم شنیدم. مادر من آخههه اینم شد حرف؟ چرا با یارو رفتم کافه؟ خب رفتیم قهوه خوردیم. حواسم هست: بیشتر از هفته‌ای دو روز قهوه نخور تا معتادش نشی! من که از دوره دبیرستان شیفته قهوه‌م ولی خب چشم! کمتر می‌خورم فقططط به خاطر شما. ولی جان من نگو از پسره بخوام ماه بعد بیاد رشت و رسمن خواستگاری‌م کنه. اینجا خیلی کسی به نامحرم بودن اهمیت نمی‌ده. اما چشم. حواسم به اینم هست. خانواده‌اش ساکن مشهدن. درس‌‌مون که تموم شد باهم میایم ایران.

این جمله‌‌ت منفجرم کرد: پسرا قابل اطمینان نیستن! مااامااان. من اینو کجای دلم بزارم. عشق، ممکنه بدی‌ هم داشته باشه ولی وقتی باهمیم حس می‌کنم هیچ‌چیز نمی‌تونه باعث توقف خوشحالی‌م بشه. من عاشقشم. تمام تاریخ ادبیاتو قبل اینکه از کلاس بیاد بیرون حفظ می‌کنم. مجبورم یک ساعت تو راهرو بمونم تا بیاد بیرون. یک ساعت که میگم یعنی واقعن یک ساعت. اون نمایشنامه‌نویسی رو هم این ترم برداشته. اگه می‌دونستم منم بر ‌می‌داشتم. ولی وقتی فهمیدم سایت بسته شده بود. وااای مامان. نمی‌دونی چه لذتی داره وقتی از کلاس میاد بیرون و دوتایی قدم می‌زنیم، انگار دنیا تو مُشتَمه. تقریبن هر دوشنبه بعد کلاس می‌ریم کافه. یه لحظه صبر کن. گوشی‌م زنگ می‌خوره.

خودش بود. گفت بهش تقلب برسونم. فردا تاریخ ادبیات امتحانه. تنها درسیه که توش خنگه. مجبورم بهش تقلب برسووونم. ولی راضی‌م. اگه اون تاریخ ادبیاتو بیفته، دیگه نمی‌تونیم باهم کلاس برداریم. منم نمی‌خوام لذت تماشاکردنش رو از دست بدم. می‌دووونم. همیشه افتخار می‌کردی و می‌کردم که من هیچ وقت تقلب نمی‌کنم. ولییی مامان. من عاشق شدم. عاشقی خیلی لذیذه.

من برم. باید تقلب بنویسم.

دوست‌دارت، دخترت، شِیدا

✍🏻شیوا کاظمی

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
🍾52
💬 وبینار تئاتراه
🟢 امروز ساعت ۱۵

📌به قرار دوشنبه‌ها،
میزبان حضور یک تئاتراهی نوجوان هستیم!
🍓شیوا کاظمی

ورود به جلسه 📎

https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1👍1🍾1
پاتیل | باده علوی
💬 وبینار تئاتراه 🟢 امروز ساعت ۱۵ 📌به قرار دوشنبه‌ها، میزبان حضور یک تئاتراهی نوجوان هستیم! 🍓شیوا کاظمی ورود به جلسه 📎 https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
جیغغغغغ، دستتتت، هوراااا، به افتخار باده‌ علوی، شیوا کاظمی، رضا چمبر و پوستر جدیدمون😁🍓

پ.ن: بیاین که قراره یه‌کم رومئو و ژولیت بازی در بیاریم.
🍓42👍1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
دانشکده‌ی ادبیات، ساسِکس پنج ژوئنِ ... سلام مامان. چطوری؟ ایران اوضاع چطوره؟ هنوزم برق دو تا چهار می‌ره؟ خودمم می‌دونم بی‌مزه بود. شوهرعمه‌ای‌ترین جوکِ قرن بود، نه؟ در مورد نامه قبلی‌‌ت. فکر نمی‌کنی سَرِ کارم گذاشتی؟ واقعن اونا رو واسه من نوشتی؟ چرا اونا…
خوابگاه دختران
بیست و پنج ژوئنِ ...

مامان، از وقتی من رفتم با زنِ حسن‌آقا شیره‌ای رفیق شدی؟ اگه آره، چرا؟ اگه نه پس چطور دایره واژگانِ فحشت یه هو این همه رُشد کرد؟ قدیم ته‌ش یه بی‌تربیت بود و یه دمپایی که پرت می‌شد. الان به من می‌گی سگ‌پدر؟ واااا. خوبه حالا شوهر خودته! دُمِ چی در آوردم مادرمن؟ یعنی مثلن فکر کردی ما فردا بچه به بغل بر می‌گردیم؟

اصلن من غلط کردم عاشق شدم. غلط کردم با تو دردودل کردم. بی‌آبرویی چیه؟ یه کلمه گفتم به شوخی با همکلاسی‌م اِما بهش می‌گیم مِستِرکروسان، چون یه بار بین کلاس گشنه‌م شد، رفت برام کروسان خرید. این اِما ته جوکای دنیاست. بهش بگو فلانی مُرد، تا صبح برات ازش جوک میگه و مسخره‌بازی در میاره. اصلن این‌جوری نیست که تو میگی. چرا باید منو سوژه کنه؟ بیکاره مگه. (وااای مااامان. نگم برات. لعنت بهش! من کروسان دوست ندارم، یادته؟ ولی وقتی کروسان آورد، مزه بهشت می‌داد.)

مگه خودت نگفتی تا قبل روز عقد بابا رو ندیده بودی؟ خب، نتیجه‌ش اینکه سال ۳۶۵روزه، شما ۳۶۶روزشو دعوا می‌کنین. بدون اینکه سال کبیسه باشه!

اصلن تا الان شده نصف مغازه‌های شهرو بگردی دنبالِ لاک آلبایوییِ مُلایم؟ به جان خودم یه نصفه روز گشتم یه لاک اون رنگی پیدا کردم. چرا؟ چون اون دوست داره. نه اینکه رنگه نایاب باشه، نه. مُلایمش اون‌جوری نبود که می‌خواستم! بعد که پیدا کردم خستگی یادم رفت.

تا الان شده یکی برات یه‌هویی گُل بیاره کتاب‌فروشی؟ (آخ! لو رفتم. پول کم آوردم. روزایی که بعدظهر کلاس ندارم تو یه کتاب‌فروشی کار می‌کنم.) تا الان شده یکی یه هو برات بزنه زیر آواز؟ یا چه می‌دونم، یه نامه یا یادداشت امیدبخش یواشکی بزاره تو کیفت؟ تا الان شده دستبندی که یکی بهت هدیه داده بندازی و بشی مغرورِ دو عالم؟
نه! پس نمی‌دونی چه لذتی داره. پس با من از بدی‌های عاشقی نگو.

من می‌رم لالا. فردا صبح قراره بریم یه فستیوال تو لندن. اگه ناراحت نمی‌شی فکر کنم خیلی خوش بگذره.

قربونت، شِیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
🍾31🤩1
06 - Tasnife Astane Jan [BiaMusic.ir]
Mohammad Reza Shajarian
حالا که فکر می‌کنم، حیفه باکلامش رو نشنویم!
هفته پیش، همین موقع دنیایم با این جمله فرو ریخت:« ممکنه شیمی‌درمانی نیاز بشم.» برعکس همیشه که می‌دَوَم دنبال باران تا باهاش غُر بزنم یا مثلن به آبجی‌بزرگه پیام بدهم، رفتم باران را بوسیدم و به آینده فکر کردم. به اینکه حالا دوست دارم چه کُنم؟ اصلن اجازه دارم چیزی را دوست بِدارم؟ بعد کمی عقل و احساسم رفتند به جنگ هم. عقل می‌گفت آدم‌ها یک روز هستند، روز دیگر، نه! پس چه غلطا که گریه‌زاری کنی. احساس، یه‌کم که نه، خیلی متفاوت بود. داشت با خنده عصبی همه‌چیز را کنترل می‌کرد تا گریه نکند. بعد یک‌هو عشقش کشید زمان به وقت قاصدک را بخواند. که محض رضای خدا قد سرسوزن هم کمک نمی‌کرد. اما این قضیه یک‌هو جالب شد. یک‌هو هدفِ عقل و احساس شد کتاب‌خوانی! انسانِ ناتوان و فانیِ درون شروع کرد به خواندن. بی‌اینکه حتی مطمئن باشد مخاطب دوست دارد یا اصلن می‌شنود.

در آخر هیچکس شیمی‌درمانی نیازش نشد. اما کتاب هنوز ازش مانده. و برایم مهم است که تا قاصدکِ فوت شده آخر داستان بروم. حتی اگر کسی جز خودم نشنودش.

حالا می‌توانم با قهوه‌ام شکلات کاکائویی محبوبم را بخورم و باز به آینده فکر کنم. همیشه نگرانی‌هایی هست. اما گاهی باید نشست روی سبزه‌ها، چایی‌نبات خورد و چرت‌وپرت گفت. و حدس بزنید چی شده؟ دیگر نگران این نیستم که توی سایت جای عکس معلم چه‌خبر است. اوضاع بدتر هم می‌تواند بشود، پس فعلن همین عالی است!

پ.ن: امشب خسته‌تر از آنم که مونولوگ را به جایی برسانم. شاید ته‌ش این عاشق و معشوق به جایی رسیدند اما فعلن باید بروم و سهم امشبم را از قاصدک‌ها بگیرم.
7
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
خوابگاه دختران بیست و پنج ژوئنِ ... مامان، از وقتی من رفتم با زنِ حسن‌آقا شیره‌ای رفیق شدی؟ اگه آره، چرا؟ اگه نه پس چطور دایره واژگانِ فحشت یه هو این همه رُشد کرد؟ قدیم ته‌ش یه بی‌تربیت بود و یه دمپایی که پرت می‌شد. الان به من می‌گی سگ‌پدر؟ واااا. خوبه حالا…
راهروی دانشکده
سی ژوئنِ ...

الان مثلن قهری که نامه نمی‌نویسی؟ خب حالااا. مراتب غلط کردم رو دوباره به جا میارم. خوب شد؟ اصلن شاید وقت نکردی بنویسی! چه بدونم. اما من منتظرم کلاسش تموم بشه و بیکارم. پس باید برات بنویسم.

رفتیم فستیوال. و حدس بزن چطور؟ با ماشینِ آقا. این کار به نظرم دیوونه‌بازیه. وقتی با ماشین اومد دنبالم این‌جوری بودم که خب، کِی می‌رسیم ایستگاه قطار؟ و اون این‌جوری بود که چرا فکرکردی دعوتت کردم که با قطار بریم؟ با ماشین می‌ریم که خوش بگذره! و من تازه فهمیدم چرا برای فستیوالی که دوازده‌ ظهر شروع میشه، باید هفت صبح، آماده‌باش باشم. و حدس بزن چی؟ من خیلی خِنگَم. چون هر عقل سالمی این رو می‌فهممه و منننن تا ثانیه‌ای که پیچیدیم تو اتوبان نفهمیده بودم.

به هرحال ما درحالی که کُل راه شجریان و ناظری جاشونو عوض می‌کردن، رسیدیم. البته شجریان و ناظری تا قبل از آهنگِ در همه دِیرِ مُغان جاشون رو عوض می‌کردن! بعد اون شجریان همه‌ش رو تکرار بود🤦🏼‍♀ شاید برات سواله که چرا؟ چون در ادامه شعر می‌فرماید:

در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

و مقصر این قضیه خودِ شمایی. این همه اسم، چرا شیدا؟ خلاصه که ما در طول راه سکوت کردیم و شجریان شِیداییِ خودش رو تا لحظه ورود به پارکینگِ فستیوال مُدام ابراز کرد¡

بعد از اینکه رسیدیم، از دست‌فروشای جلو در یه گلدون خرید. که من می‌خواستم بخرم. اما تا اومدم یه نگاهی به بقیه بندازم، حساب کرده بود.

در مدتی که اونجا بودیم، چندتا کنسرت و چندتایی هم گالریِ نقاشی دیدیم. و بعد هم رفتیم سمت غرفه‌های خوراکی. دخترت یه جور غذای محلی گرفت و بعد به غلط کردن افتاد. و بعد حدس بزن چی؟ اون منو فرستاد آبمیوه بگیرم و با دو تا ظرفِ پلاستیکی برگشت! دوتا ظرف پُر از قرمه‌سبزی. یعنی فکر کرده بود ما ممکنه گُشته بمونیم و با خودش غذا آورده بود؟ نه! خیلی جدی دوست داشت قرمه‌سبزی بخوریم ولی وقتی دیده بود من مُشتاقانه رفتم سمت غرفه‌ها بی‌خیال شده بود.‌ رو هم رفته دست‌پختش بَد نبود، عالی بود!

ما بعد از استعمالِ قرمه‌سبزی، تصمیم به برگشت گرفتیم. هنوز سه‌کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که ماشین خراب شد. یعنی خیلی بی دلیل خاموش کرد. (حالا می‌فهمید چرا گفتم با ماشین رفتن دیوونه‌بازیه؟)

به اولین ماشینی که رَد شد علامت دادیم و ازش شماره امدادخودرو رو گرفتیم. خوشبختانه هوا هنوز روشن بود. چون ما باید دو ساعت رو سبزه‌های کنار جاده می‌نشستیم. وقتی نشسته بودیم تازه متوجه شدم چرا تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم زل زده به انگشتام. از داشبورد، یه جعبه کوچولو بیرون آورد. و بگو چی؟ توش یه لاک بود. یه لاکِ آلبالوییِ ملایم. و خب راستش فکر کنم نباید فکر می‌کردم زمان مناسبی برای استفاده از لاکیه که نصف شهرو به خاطرش گشتم. پسره‌ی بینوا پنج دقیقه داشت زور می‌زد که بهم بفهمونه نمی‌دونسته من یه لاک این رنگی دارم.


در نهایت، ما صحیح و سالم رسیدیم خونه.

آنکه در همه دیر مغان چو اویی نیست، شِیدا!

پ.ن: شما هم با این دختره شیدا حال می‌کنید یا فقط من قربون دست و پای بُلورینش می‌رم؟

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
🤩2🍾2🥰1
به خودت میگی: لابد واسه خوابِ دیشبه که دارم دیوونه می‌شم. گاگول* میگه:
این خواب همچنین می‌تواند نشان‌دهنده نیاز شما به حمایت و مراقبت یا نگرانی در مورد وضعیت فردی که از او پرستاری می‌کنید باشد.
آره گاگول، تو راست میگی. یه پارچه نگرانِ مُتمایلِ به پرستاری و کُمکم. دوست دارم تمام وجودِ بی‌حاصل رو خرج کنم. دوست دارم بخندونمش و اُمید بِزام! مشکلم اینه. خوابمَم اینه! الان گَمونم شادَم. تو نونوایی که بودم فهمیدم آنقدرم بی‌حاصل نیستم. می‌شنوه قاصدک‌ها رو. راستی، گاگول! دیروز یه قاصدکِ واقعی فوت کردم. آرزو هم فرستادم آسمون. تفریح جالبی بود!


*گوگِلو میگم!
3👍2
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْ‌خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت‌اخترِ بی‌آب را، کین خاکیان را می‌خورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاهِ بی‌آغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغدِ طوطی‌خوار را در دِیرِ ویران بشکنم
زآغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردنِ گردن‌کشان در پیشِ سلطان بشکنم
روزی دو، باغِ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور
چون اصل‌های بیخ‌شان از راهِ پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالمِ بدغور را
گر ذرّه‌ای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی‌گویی بُوَد، چوگانِ وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخمِ چوگان بشکنم
گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او
گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم
چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، می‌دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی
پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می
دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم
خوانِ کرم گسترده‌ای، مهمانِ خویشم برده‌ای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟
نی نی، منم سَرْخوان تو، سرخیلِ مهمانان ِتو
جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم
ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم می‌کنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمسِ تبریزی اگر باده رسد، مستم کند،
من لااُبالی‌وار خود اُستُونِ کیوان بشکنم

-مولآنا
4🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو رو خدا وِل‌مون کُن زن😂

پ.ن: خانمِ بلاگر تشریف آوردن شهرِ ما🤪

به نظرتون بهش بگم این کافه‌ای که رفته، بهترش صدمتر جلوتر هست یا زوده😂
🤪2👍1
دو روز است این خراب شده را به یادداشتی مهمان نکردم. گور بابای تعهد روزانه. بگذار کارخانه تولیدِ یونجه یکی دو روز در ماه تعطیل باشد. استراحت هم لازم است خُب. هفته قبل و قبل‌تر که درگیر پروژه خوشحال‌سازی و پذیرش حقایق بودم. این هفته فقط تلاش کردم تا روتین‌سازی کنم و بلکه ساعت خواب جدن منظم شود. که موفق هم شدم تا حَدی. الان هم هنوز دَر فکرم. اینکه سَرَم پُر از فکره، دقیقن یعنی چی؟ یعنی مثلن آدم در این حالت، به چی و چطور فکر می‌کند؟ من هم عادی‌‌ام عین صدتا دختری که هرروز باهاشان سروکله می‌زند. عین ویدا که دارد یک ماه می‌رود شهری دیگر. یا غزلِ تازه‌وارد. اما چرا هنوز دارم به این قضیه توی ذهنم پَروبال می‌دهم؟ چرا هنوز دارم به کلکسیونِ جدیدم فکر می‌کنم؟ همین لاک‌‌هایی که یک‌هو از ناکجا ظهور کردند. البته همچین ناکجا هم که نه. خودم می‌دانم چرا دارم می‌خَرَم‌شان. قسمتی از پروژه خوشحال‌سازی است. برای خودم و شاید گاهی هم برای او.

این غزل هرچی که هست امروزم را نجات داد. کی حال دارد با هلیا و فاطمه جمله بسازد درحالی که همه‌اش را خودم باید انجام بدهم؟ آنها که... خِنگ نه، ولی تنبل‌ند. این دختره، اسپیکینگ و کَمی گرامر یاد گرفته اما رایتینگش مثل پنج‌ساله‌هاست. غلط‌املایی‌هایش را حتی منم می‌فهمم. به جهنم. همین که در فاصله جمله‌نویسی سر بقیه گرم است و من می‌توانم خیره شوم بهش خیلی است. بیشتر وقت‌ها هیچی به اندازه آن ماشینِ سفید، زیر تابلو خوشحالم نمی‌کند. اصلن نمی‌دانم همه‌ش یک‌جور‌ توهم است یا واقعن باهم یک‌جور‌ دیگری شادیم. اما من که خوشحالم. حتی اگر گاهی این قضیه فکرم را اِشغال کند.
6🥰1🤣1
سالنِ مطالعه، موسسه rainbow!
پنج جولایِ ...

سلاام عزیزجان. می‌بینم که قهر نیستی. اما دلت خنک شد که ماشین خراب شد😂 از دستِ تو.
نوشته بودی درگیر مراسم بله‌برونِ دختر خاله بودی. اِ؟ به خاله بگو برای مهریه و اینا سخت نگیره. اگه پسره بِره، سالِ بعد مجبوره واسه دخترش دنبال دَبه‌ بگرده😂 گفتی عروسی ماه بعده؟ چه خوب. ماه بعد دوهفته تعطیلیِ بینِ ترم داریم. به خاله بگو برامون کارت دعوت کنار بزاره. هفته اول میایم رشت، بعد می‌ریم مشهد. البته شوخی کردم، شاید نیاد عروسی. ولی من میام. نمی‌خواد برام لباس بگیری. اینجا یه سرافونِ صورتی خریدم. فقط دوتا شال برام پیدا کن. همین. اگه چیزی یادم اومد بهت میگم. حالا بزار بگم چه گَندِ جدیدی زدم!

اعتراف می‌کنم کله‌شَق و خَرَم. چون الان که این نامه رو می‌نویسم، کنارم چندتا بچه دارن از الفبا رونویسی می‌کنن. قضیه این‌جوری شروع شد که: دوهفته قبل، نشسته بودیم تو کافه. آقا گفت استخدام شده. گفتم اِ! کجا؟ شروع کرد توضیح دادن. یه موسسه باز شده، برای بچه‌های مهاجرا. کلن هر کی که از ایران اومده اینجا و نمی‌خواد بچه‌ش فارسی و فرهنگ ایران رو فراموش کنه. موسسه، خیلی زود همه رو استخدام کرد. چون می‌خواست خیلی زود شروع کنه. فقط دوتا شرط داشت. الف)تسلط به انگلیسی و فارسی. ب)تجربه بزرگ شدن تو ایران.
و خب حقوق نسبتن خوبی هم می‌دن. و حدس بزن چی؟ صبحِ سه‌شنبه، بنده یه برگه داشتم که نشون می‌داد رسمن کارمند این موسسه‌م. مسئول کتابخونه‌م و با دخترا فارسی کار می‌کنم. بعضیاشون خنگن ولی بعضیاشون به شدت جالبن. مثلن یه شیوا اینجا هست که نگاه‌های عجیب و چشم‌های مهربونی داره. به نظر جالب میاد. تعدادشون کَمه. بعضیا اصلن مدرسه نمی‌رن و عین مهدکودکه واسه‌شون. بعضی‌ها هم بچه مدرسه‌‌ای‌ن. بعد مدرسه میان اینجا درس می‌خونن یا کتاب می‌گیرن. شنبه و یک‌شنبه هم واسه یادگرفتنِ فارسی میان. خلاصه الان همکاریم. اون دقیقن چیزی که من با دخترا تمرین می‌کنم، به پسرا یاد میده. ولی من بیشتر اینجام. چون مسئول کتابخونه‌م. فعلن از کتاب‌فروشی استعفا دادم.

نمی‌دونم چرا خودمو انداختم تو این هَچَل. سروکله زدن با اینا مثل فتح اورسته. صبر می‌خواد که تو خوب می‌دونی من ندارم.

باید برم. همکارم صدا می‌زنه. در واقع رییس اینجاست. مامانش اینجا رو راه انداخته اما همه کارو این انجام میده. اسمش میس‌یکتاست. فعلن فقط می‌دونم عاشقِ قهوه‌ست. بچه‌ها که می‌رن، گاهی دوتایی قهوه می‌خوریم. گاهی هم تا خونه می‌رسونه منو.
آخ! هنوز داره دنبالم می‌گرده.

دوست دارم. تا بعد.

شِیدا

#نامه‌ـ‌شیدا
#برسد‌ـ‌به‌ـ‌دست‌ـ‌مامان
پ.ن: از این به بعد یادداشتای این نونورخانومو می‌تونین با این مثلن هشتک دنبال کنین!
2🍾1
کابوسی زنده

از ناآرامیِ دنیا یک برادر بود که نداشتم و آن نیز مدتی است در ابعاد مختلف در خاب‌هایم ظاهر می‌شود. اول که مرتیکه مرا فروخت به آدمکشان. بعد که کودکی سرتق شد و هرچه جیغ زدم از خانه نرفت. اخر سر هم دفتر آزادنویسی‌ام را یافت و او بدو و من بدو. او بدو من بدو.
پرسیدم «چه می‌خاهی از جانم»
هیچ نگفت و در بیداری‌هایم ماندگار شد
3