از یک جایی به بعد دیگه نخواستم به لغتهای لعنتیِ کوفتی گوش بدم. اهمیتی نداشتن انگار. میشد و میشه با یه روخونی حفظشون کرد. از یه جایی به بعد حتی برام اهمیت نداشت که دارم داستان سیلویا رو درست خلاصه میکنم یا نه. تو اون لحظه هیچی به اندازه اون چشمای آبی اهمیت نداشتن. پیکسل رو قرار بود وصل کنم به روبانِ ماهک. ولی به جاش، گیره با طرح ابر وصل کردم. پیکسل چند روز تو کمد بود. دیروز پرتش کردم تو کیف. میخواستم تو فاصله بین کلاس بزنم به جامدادی. اما یه جای مناسبتر پیدا کردم.
مامان پیام داد. گفت نون گرفته. پس یه مقدار وقت آزاد داشتم. دویدم طبقه بالا. باران رو بوسیدم و برگشتم پایین. خانومِ ح، به سرخوشترین شکل ممکن داشت تولدش رو جشن میگرفت. دلم میخواست همراه کیک منفجرش کنم. اما عوضش رفتم اتاق ۱۰۱. به بچههایی که زل زده بودن بهم گفتم:«یه ذره مزاحم بشم؟» و نیم ساعت اونجا بودم. تمام حرکاتش برام معنا داشتن. میدونستم چی به چیه. و انگار تمام دنیا در اون لحظه چشمهاش بودن. هیچ وقت به عمرم دوست نداشتم یه جا موندگار بشم ولی دیروز به زور پاهام رو راضی کردم تا برگردیم خونه.
کاش حافظ راست بگه. کاش ایام غم نمونه.
مامان پیام داد. گفت نون گرفته. پس یه مقدار وقت آزاد داشتم. دویدم طبقه بالا. باران رو بوسیدم و برگشتم پایین. خانومِ ح، به سرخوشترین شکل ممکن داشت تولدش رو جشن میگرفت. دلم میخواست همراه کیک منفجرش کنم. اما عوضش رفتم اتاق ۱۰۱. به بچههایی که زل زده بودن بهم گفتم:«یه ذره مزاحم بشم؟» و نیم ساعت اونجا بودم. تمام حرکاتش برام معنا داشتن. میدونستم چی به چیه. و انگار تمام دنیا در اون لحظه چشمهاش بودن. هیچ وقت به عمرم دوست نداشتم یه جا موندگار بشم ولی دیروز به زور پاهام رو راضی کردم تا برگردیم خونه.
کاش حافظ راست بگه. کاش ایام غم نمونه.
❤4
Forwarded from ماهی سیاه کوچولو | نازلی
https://t.me/shivanotes/1062
نامه
سلام شیوا چطوری؟
چون میدانم تو هم دنبال ایده بودی، آمدم اولین نفر برای تو بنویسم.
از جمله غصههایی که همیشه داشتهام، نامه نوشتن بوده. در درسبرگ نویسندهساز، جز روتینهای روزانه است ولی همیشه برایم چالش بوده که چطور هر روز نامه بنویسم. یا حداقل در نوشتنش استمرار داشته باشم. هر روز «فدایت شوم» ندارم که. تازه شاید نخاهم فدای بعضیها شوم ولی دوست داشته باشم نامهای برایشان هوا کنم.
برای همین به سرم زد طرح «سوال نامهای» را بیازمایم. موضوع این است که در نامه باید سوالی برای فرد طرح کنم. که میتواند برگرفته از چالش و دغدغههای خودم باشد یا بهر دیدن دیدگاههای مختلف مطرحش کنم و یا هر یای دیگری. سوال است دیگر. میچسبد. تازه ذهن آدم را هم میورزاند*
حالا تو به من بگو. به نظرت فایدهی سوال پرسیدن چیست؟ برای تو چقدر اهمیت دارد و چرا؟ سوالهای بیجواب را باید پرسید؟ تو ترجیح میدهی بپرسی یا از تو پرسیده شود؟
*ورز میدهد
پ.ن: شما هم اگر جوابی برای سوالهایم داشتید، در پیوی یا ناشناس یا کامنتها بگویید
[اگر انتقادی به موضوع یا جملهها یا هرچیزی داشتید، در کامنتها به آن گوش میدهم
غلط املایی نیز حساب است]
#نامه
نامه
سلام شیوا چطوری؟
چون میدانم تو هم دنبال ایده بودی، آمدم اولین نفر برای تو بنویسم.
از جمله غصههایی که همیشه داشتهام، نامه نوشتن بوده. در درسبرگ نویسندهساز، جز روتینهای روزانه است ولی همیشه برایم چالش بوده که چطور هر روز نامه بنویسم. یا حداقل در نوشتنش استمرار داشته باشم. هر روز «فدایت شوم» ندارم که. تازه شاید نخاهم فدای بعضیها شوم ولی دوست داشته باشم نامهای برایشان هوا کنم.
برای همین به سرم زد طرح «سوال نامهای» را بیازمایم. موضوع این است که در نامه باید سوالی برای فرد طرح کنم. که میتواند برگرفته از چالش و دغدغههای خودم باشد یا بهر دیدن دیدگاههای مختلف مطرحش کنم و یا هر یای دیگری. سوال است دیگر. میچسبد. تازه ذهن آدم را هم میورزاند*
حالا تو به من بگو. به نظرت فایدهی سوال پرسیدن چیست؟ برای تو چقدر اهمیت دارد و چرا؟ سوالهای بیجواب را باید پرسید؟ تو ترجیح میدهی بپرسی یا از تو پرسیده شود؟
*ورز میدهد
پ.ن: شما هم اگر جوابی برای سوالهایم داشتید، در پیوی یا ناشناس یا کامنتها بگویید
[اگر انتقادی به موضوع یا جملهها یا هرچیزی داشتید، در کامنتها به آن گوش میدهم
غلط املایی نیز حساب است]
#نامه
ماهی سیاه کوچولو | نازلی
https://t.me/shivanotes/1062 نامه سلام شیوا چطوری؟ چون میدانم تو هم دنبال ایده بودی، آمدم اولین نفر برای تو بنویسم. از جمله غصههایی که همیشه داشتهام، نامه نوشتن بوده. در درسبرگ نویسندهساز، جز روتینهای روزانه است ولی همیشه برایم چالش بوده که چطور…
بالاخره سلام. یک مقدار رو به نابودی بودم و هستم. هرلحضه ممکن است از غصه دِق کنم! اما مطمئنم همهچیز درست خواهد شد. خیلی عجیب است که این اُمیدِ کوفتیِ لعنتی را هنوز دارم؟ به نظر خودم، عجیب نیست. درسی است که پارسال گرفتم.
دیشب بعد فِسق و فوجور در حلقهادبی، متن نفرستادم. صادقانه؟ حال نداشتم. [امروز خواهم فرستاد.] فقط برایم مهم است که باشم. مهم است خواندن و نوشتن پایدار بماند. توی زمانِ خواندن دودور، فصل سوم زمان به وقت قاصدک را برایش خواندم. چون دفعه اول مامانم زنگ زد🤦🏼♀ گفت دوساعت بعد میرسد خانه. پس خودم باید شام بخورم. پس نتوانستم کتاب دیگری در آن ساعت بخوانم. در زمان نوشتن کمی درمورد فعل نوشتم. هرچند هنوز پنج صفحهای ازش مانده. امروز هم متن را کامل میکنم و هم کتاب را تمام.
خب دیگر چی بگویم؟ بگذار شروع کنم و جوابت را بدهم. آره، من هم گاهی دوست ندارم فدا شوم. علیالخصوص برای بعضیها. آه، سوالها. که خیلیهایشان هم بیجوابند.
فایده سوال این است که تکلیف یک چیزهایی بالاخره روشن میشود. بالاخره میفهمی چی به چی است. حجت اشرفزاده یک جایی میخواند: «
دوستَم داری، میدانم؛
باز،
دوست دارم که بپرسم گاهی؛
دوست دارم که بدانم
امروز،
مثل دیروز مَرا میخواهی؟»
من هم گاهی دوست دارم بدانم و بپرسم. شاید حتی این را از اینکه مورد سیمجیم قرار بگیرم بیشتر دوست دارم. سوالهای بیجواب را هم باید پرسید، شاید بالاخره جوابی برایش کشف شد. دیگر؟
عزیز جان! دیروز خیلی بهت افتخار کردم. تو روزی آدم بزرگی خواهی شد و حسرت مسئولان تیزهوشان را بَر خواهی انگیخت.
دوست دارت، ش.ک✏️🪄
دیشب بعد فِسق و فوجور در حلقهادبی، متن نفرستادم. صادقانه؟ حال نداشتم. [امروز خواهم فرستاد.] فقط برایم مهم است که باشم. مهم است خواندن و نوشتن پایدار بماند. توی زمانِ خواندن دودور، فصل سوم زمان به وقت قاصدک را برایش خواندم. چون دفعه اول مامانم زنگ زد🤦🏼♀ گفت دوساعت بعد میرسد خانه. پس خودم باید شام بخورم. پس نتوانستم کتاب دیگری در آن ساعت بخوانم. در زمان نوشتن کمی درمورد فعل نوشتم. هرچند هنوز پنج صفحهای ازش مانده. امروز هم متن را کامل میکنم و هم کتاب را تمام.
خب دیگر چی بگویم؟ بگذار شروع کنم و جوابت را بدهم. آره، من هم گاهی دوست ندارم فدا شوم. علیالخصوص برای بعضیها. آه، سوالها. که خیلیهایشان هم بیجوابند.
فایده سوال این است که تکلیف یک چیزهایی بالاخره روشن میشود. بالاخره میفهمی چی به چی است. حجت اشرفزاده یک جایی میخواند: «
دوستَم داری، میدانم؛
باز،
دوست دارم که بپرسم گاهی؛
دوست دارم که بدانم
امروز،
مثل دیروز مَرا میخواهی؟»
من هم گاهی دوست دارم بدانم و بپرسم. شاید حتی این را از اینکه مورد سیمجیم قرار بگیرم بیشتر دوست دارم. سوالهای بیجواب را هم باید پرسید، شاید بالاخره جوابی برایش کشف شد. دیگر؟
عزیز جان! دیروز خیلی بهت افتخار کردم. تو روزی آدم بزرگی خواهی شد و حسرت مسئولان تیزهوشان را بَر خواهی انگیخت.
دوست دارت، ش.ک✏️🪄
Forwarded from پاتیل | باده علوی
نوبت کیه حرف بزنه؟.pdf
1.5 MB
کتاب کوچولوی ما
نوبت کیه حرف بزنه؟
۵۰ تکگویهٔ فسقلی
برایم مینویسید از کدام آدمها بیشتر خوشتان آمده و دوست دارید بیشتر برایتان #تکگویه بگوید؟
نوبت کیه حرف بزنه؟
۵۰ تکگویهٔ فسقلی
برایم مینویسید از کدام آدمها بیشتر خوشتان آمده و دوست دارید بیشتر برایتان #تکگویه بگوید؟
پادکستر مناطق محروم.
همین. بی هیچ توضیح اضافهای. باشد که بعدن بیشتر درمورد این عنوان بنویسم. فعلن برم ببینم پتو چی میخواهد از جانمان که هِی خمیازه میکشیم!
همین. بی هیچ توضیح اضافهای. باشد که بعدن بیشتر درمورد این عنوان بنویسم. فعلن برم ببینم پتو چی میخواهد از جانمان که هِی خمیازه میکشیم!
👍2
+نباید آنقدر وابسته باشی.
اشکهایم را پاک کردم. کی مجبور بود وانمود کند نور چشمش را زده؟ هیچکس. او فهمیده بود چه مرگم است. اِنکار بیفایده بود. یه راهحال درست تجویز کرد. اما این داروی تلخ را چطور ببلعم؟ تا دارو را نخوری درمانی زاییده نمیشود. اما؛ اصلن مگه این عشق کوفتی درمانی هم دارد؟ این را یکی باید چندسال قبل میگفت. همان پاییزی که نشسته بودم و زُلزُل از سفرِ خارج و انگلستان و ویلا و... میشنیدم. دِ آخه کی آن موقع از آینده باخبر بود؟ کی فکر میکرد یک روز من بشوم پادکستر مناطق محروم؟ هر شب برایش زمان به وقت قاصدک بخوانم؟ شاد کردنش بشود کُل فکر و ذکرم؟ لعنت به خودم که عوض آن شیوای طنزنویس، نفرتپراکن ساختم از خودم. لعنت به عشق. لعنت به هرچی عامل جداکننده است. لعنت به خاطراتی که همهجا وِلاند، توی جایجای و ثانیهثانیه روزم. اصلن لعنت به همین یادداشت که نه سَر دارد نه تَه. لعنت به دیشب که از فرط خستگی مناطق را منطق تایپ کردم و ککم هم نگزید. لعنت به...
اشکهایم را پاک کردم. کی مجبور بود وانمود کند نور چشمش را زده؟ هیچکس. او فهمیده بود چه مرگم است. اِنکار بیفایده بود. یه راهحال درست تجویز کرد. اما این داروی تلخ را چطور ببلعم؟ تا دارو را نخوری درمانی زاییده نمیشود. اما؛ اصلن مگه این عشق کوفتی درمانی هم دارد؟ این را یکی باید چندسال قبل میگفت. همان پاییزی که نشسته بودم و زُلزُل از سفرِ خارج و انگلستان و ویلا و... میشنیدم. دِ آخه کی آن موقع از آینده باخبر بود؟ کی فکر میکرد یک روز من بشوم پادکستر مناطق محروم؟ هر شب برایش زمان به وقت قاصدک بخوانم؟ شاد کردنش بشود کُل فکر و ذکرم؟ لعنت به خودم که عوض آن شیوای طنزنویس، نفرتپراکن ساختم از خودم. لعنت به عشق. لعنت به هرچی عامل جداکننده است. لعنت به خاطراتی که همهجا وِلاند، توی جایجای و ثانیهثانیه روزم. اصلن لعنت به همین یادداشت که نه سَر دارد نه تَه. لعنت به دیشب که از فرط خستگی مناطق را منطق تایپ کردم و ککم هم نگزید. لعنت به...
❤3🍓2🍾1😭1
دانشکدهی ادبیات، ساسِکس
پنج ژوئنِ ...
سلام مامان. چطوری؟ ایران اوضاع چطوره؟ هنوزم برق دو تا چهار میره؟ خودمم میدونم بیمزه بود. شوهرعمهایترین جوکِ قرن بود، نه؟
در مورد نامه قبلیت. فکر نمیکنی سَرِ کارم گذاشتی؟ واقعن اونا رو واسه من نوشتی؟ چرا اونا رو واسه هانیه ننوشتی؟ اون دوسالهشه. من بیست سالمه. اونم نه دقیقن بیست. بیست و چهار سال و دوماه و یه روز. همین دوماه پیش که برگشته بودم ایران شمع فوت کردم. یادته؟! حراست دانشگاه رو جدی بودی؟ مااامان. به خدا اینجا دانشگاه تهران نیست. اسمش اینه:
University of Sussex
وسطِ انگلستانه! بزنی تو اینترنت عکسشم میاد.
این حرفایی که نوشتی رو من صدبار دیگه هم شنیدم. مادر من آخههه اینم شد حرف؟ چرا با یارو رفتم کافه؟ خب رفتیم قهوه خوردیم. حواسم هست: بیشتر از هفتهای دو روز قهوه نخور تا معتادش نشی! من که از دوره دبیرستان شیفته قهوهم ولی خب چشم! کمتر میخورم فقططط به خاطر شما. ولی جان من نگو از پسره بخوام ماه بعد بیاد رشت و رسمن خواستگاریم کنه. اینجا خیلی کسی به نامحرم بودن اهمیت نمیده. اما چشم. حواسم به اینم هست. خانوادهاش ساکن مشهدن. درسمون که تموم شد باهم میایم ایران.
این جملهت منفجرم کرد: پسرا قابل اطمینان نیستن! مااامااان. من اینو کجای دلم بزارم. عشق، ممکنه بدی هم داشته باشه ولی وقتی باهمیم حس میکنم هیچچیز نمیتونه باعث توقف خوشحالیم بشه. من عاشقشم. تمام تاریخ ادبیاتو قبل اینکه از کلاس بیاد بیرون حفظ میکنم. مجبورم یک ساعت تو راهرو بمونم تا بیاد بیرون. یک ساعت که میگم یعنی واقعن یک ساعت. اون نمایشنامهنویسی رو هم این ترم برداشته. اگه میدونستم منم بر میداشتم. ولی وقتی فهمیدم سایت بسته شده بود. وااای مامان. نمیدونی چه لذتی داره وقتی از کلاس میاد بیرون و دوتایی قدم میزنیم، انگار دنیا تو مُشتَمه. تقریبن هر دوشنبه بعد کلاس میریم کافه. یه لحظه صبر کن. گوشیم زنگ میخوره.
خودش بود. گفت بهش تقلب برسونم. فردا تاریخ ادبیات امتحانه. تنها درسیه که توش خنگه. مجبورم بهش تقلب برسووونم. ولی راضیم. اگه اون تاریخ ادبیاتو بیفته، دیگه نمیتونیم باهم کلاس برداریم. منم نمیخوام لذت تماشاکردنش رو از دست بدم. میدووونم. همیشه افتخار میکردی و میکردم که من هیچ وقت تقلب نمیکنم. ولییی مامان. من عاشق شدم. عاشقی خیلی لذیذه.
من برم. باید تقلب بنویسم.
دوستدارت، دخترت، شِیدا
✍🏻شیوا کاظمی
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
پنج ژوئنِ ...
سلام مامان. چطوری؟ ایران اوضاع چطوره؟ هنوزم برق دو تا چهار میره؟ خودمم میدونم بیمزه بود. شوهرعمهایترین جوکِ قرن بود، نه؟
در مورد نامه قبلیت. فکر نمیکنی سَرِ کارم گذاشتی؟ واقعن اونا رو واسه من نوشتی؟ چرا اونا رو واسه هانیه ننوشتی؟ اون دوسالهشه. من بیست سالمه. اونم نه دقیقن بیست. بیست و چهار سال و دوماه و یه روز. همین دوماه پیش که برگشته بودم ایران شمع فوت کردم. یادته؟! حراست دانشگاه رو جدی بودی؟ مااامان. به خدا اینجا دانشگاه تهران نیست. اسمش اینه:
University of Sussex
وسطِ انگلستانه! بزنی تو اینترنت عکسشم میاد.
این حرفایی که نوشتی رو من صدبار دیگه هم شنیدم. مادر من آخههه اینم شد حرف؟ چرا با یارو رفتم کافه؟ خب رفتیم قهوه خوردیم. حواسم هست: بیشتر از هفتهای دو روز قهوه نخور تا معتادش نشی! من که از دوره دبیرستان شیفته قهوهم ولی خب چشم! کمتر میخورم فقططط به خاطر شما. ولی جان من نگو از پسره بخوام ماه بعد بیاد رشت و رسمن خواستگاریم کنه. اینجا خیلی کسی به نامحرم بودن اهمیت نمیده. اما چشم. حواسم به اینم هست. خانوادهاش ساکن مشهدن. درسمون که تموم شد باهم میایم ایران.
این جملهت منفجرم کرد: پسرا قابل اطمینان نیستن! مااامااان. من اینو کجای دلم بزارم. عشق، ممکنه بدی هم داشته باشه ولی وقتی باهمیم حس میکنم هیچچیز نمیتونه باعث توقف خوشحالیم بشه. من عاشقشم. تمام تاریخ ادبیاتو قبل اینکه از کلاس بیاد بیرون حفظ میکنم. مجبورم یک ساعت تو راهرو بمونم تا بیاد بیرون. یک ساعت که میگم یعنی واقعن یک ساعت. اون نمایشنامهنویسی رو هم این ترم برداشته. اگه میدونستم منم بر میداشتم. ولی وقتی فهمیدم سایت بسته شده بود. وااای مامان. نمیدونی چه لذتی داره وقتی از کلاس میاد بیرون و دوتایی قدم میزنیم، انگار دنیا تو مُشتَمه. تقریبن هر دوشنبه بعد کلاس میریم کافه. یه لحظه صبر کن. گوشیم زنگ میخوره.
خودش بود. گفت بهش تقلب برسونم. فردا تاریخ ادبیات امتحانه. تنها درسیه که توش خنگه. مجبورم بهش تقلب برسووونم. ولی راضیم. اگه اون تاریخ ادبیاتو بیفته، دیگه نمیتونیم باهم کلاس برداریم. منم نمیخوام لذت تماشاکردنش رو از دست بدم. میدووونم. همیشه افتخار میکردی و میکردم که من هیچ وقت تقلب نمیکنم. ولییی مامان. من عاشق شدم. عاشقی خیلی لذیذه.
من برم. باید تقلب بنویسم.
دوستدارت، دخترت، شِیدا
✍🏻شیوا کاظمی
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
🍾5❤2
Forwarded from پاتیل | باده علوی
میزبان حضور یک تئاتراهی نوجوان هستیم!
ورود به جلسه
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1👍1🍾1
پاتیل | باده علوی
جیغغغغغ، دستتتت، هوراااا، به افتخار باده علوی، شیوا کاظمی، رضا چمبر و پوستر جدیدمون😁🍓
پ.ن: بیاین که قراره یهکم رومئو و ژولیت بازی در بیاریم.
پ.ن: بیاین که قراره یهکم رومئو و ژولیت بازی در بیاریم.
🍓4❤2👍1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
دانشکدهی ادبیات، ساسِکس پنج ژوئنِ ... سلام مامان. چطوری؟ ایران اوضاع چطوره؟ هنوزم برق دو تا چهار میره؟ خودمم میدونم بیمزه بود. شوهرعمهایترین جوکِ قرن بود، نه؟ در مورد نامه قبلیت. فکر نمیکنی سَرِ کارم گذاشتی؟ واقعن اونا رو واسه من نوشتی؟ چرا اونا…
خوابگاه دختران
بیست و پنج ژوئنِ ...
مامان، از وقتی من رفتم با زنِ حسنآقا شیرهای رفیق شدی؟ اگه آره، چرا؟ اگه نه پس چطور دایره واژگانِ فحشت یه هو این همه رُشد کرد؟ قدیم تهش یه بیتربیت بود و یه دمپایی که پرت میشد. الان به من میگی سگپدر؟ واااا. خوبه حالا شوهر خودته! دُمِ چی در آوردم مادرمن؟ یعنی مثلن فکر کردی ما فردا بچه به بغل بر میگردیم؟
اصلن من غلط کردم عاشق شدم. غلط کردم با تو دردودل کردم. بیآبرویی چیه؟ یه کلمه گفتم به شوخی با همکلاسیم اِما بهش میگیم مِستِرکروسان، چون یه بار بین کلاس گشنهم شد، رفت برام کروسان خرید. این اِما ته جوکای دنیاست. بهش بگو فلانی مُرد، تا صبح برات ازش جوک میگه و مسخرهبازی در میاره. اصلن اینجوری نیست که تو میگی. چرا باید منو سوژه کنه؟ بیکاره مگه. (وااای مااامان. نگم برات. لعنت بهش! من کروسان دوست ندارم، یادته؟ ولی وقتی کروسان آورد، مزه بهشت میداد.)
مگه خودت نگفتی تا قبل روز عقد بابا رو ندیده بودی؟ خب، نتیجهش اینکه سال ۳۶۵روزه، شما ۳۶۶روزشو دعوا میکنین. بدون اینکه سال کبیسه باشه!
اصلن تا الان شده نصف مغازههای شهرو بگردی دنبالِ لاک آلبایوییِ مُلایم؟ به جان خودم یه نصفه روز گشتم یه لاک اون رنگی پیدا کردم. چرا؟ چون اون دوست داره. نه اینکه رنگه نایاب باشه، نه. مُلایمش اونجوری نبود که میخواستم! بعد که پیدا کردم خستگی یادم رفت.
تا الان شده یکی برات یههویی گُل بیاره کتابفروشی؟ (آخ! لو رفتم. پول کم آوردم. روزایی که بعدظهر کلاس ندارم تو یه کتابفروشی کار میکنم.) تا الان شده یکی یه هو برات بزنه زیر آواز؟ یا چه میدونم، یه نامه یا یادداشت امیدبخش یواشکی بزاره تو کیفت؟ تا الان شده دستبندی که یکی بهت هدیه داده بندازی و بشی مغرورِ دو عالم؟
نه! پس نمیدونی چه لذتی داره. پس با من از بدیهای عاشقی نگو.
من میرم لالا. فردا صبح قراره بریم یه فستیوال تو لندن. اگه ناراحت نمیشی فکر کنم خیلی خوش بگذره.
قربونت، شِیدا
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
بیست و پنج ژوئنِ ...
مامان، از وقتی من رفتم با زنِ حسنآقا شیرهای رفیق شدی؟ اگه آره، چرا؟ اگه نه پس چطور دایره واژگانِ فحشت یه هو این همه رُشد کرد؟ قدیم تهش یه بیتربیت بود و یه دمپایی که پرت میشد. الان به من میگی سگپدر؟ واااا. خوبه حالا شوهر خودته! دُمِ چی در آوردم مادرمن؟ یعنی مثلن فکر کردی ما فردا بچه به بغل بر میگردیم؟
اصلن من غلط کردم عاشق شدم. غلط کردم با تو دردودل کردم. بیآبرویی چیه؟ یه کلمه گفتم به شوخی با همکلاسیم اِما بهش میگیم مِستِرکروسان، چون یه بار بین کلاس گشنهم شد، رفت برام کروسان خرید. این اِما ته جوکای دنیاست. بهش بگو فلانی مُرد، تا صبح برات ازش جوک میگه و مسخرهبازی در میاره. اصلن اینجوری نیست که تو میگی. چرا باید منو سوژه کنه؟ بیکاره مگه. (وااای مااامان. نگم برات. لعنت بهش! من کروسان دوست ندارم، یادته؟ ولی وقتی کروسان آورد، مزه بهشت میداد.)
مگه خودت نگفتی تا قبل روز عقد بابا رو ندیده بودی؟ خب، نتیجهش اینکه سال ۳۶۵روزه، شما ۳۶۶روزشو دعوا میکنین. بدون اینکه سال کبیسه باشه!
اصلن تا الان شده نصف مغازههای شهرو بگردی دنبالِ لاک آلبایوییِ مُلایم؟ به جان خودم یه نصفه روز گشتم یه لاک اون رنگی پیدا کردم. چرا؟ چون اون دوست داره. نه اینکه رنگه نایاب باشه، نه. مُلایمش اونجوری نبود که میخواستم! بعد که پیدا کردم خستگی یادم رفت.
تا الان شده یکی برات یههویی گُل بیاره کتابفروشی؟ (آخ! لو رفتم. پول کم آوردم. روزایی که بعدظهر کلاس ندارم تو یه کتابفروشی کار میکنم.) تا الان شده یکی یه هو برات بزنه زیر آواز؟ یا چه میدونم، یه نامه یا یادداشت امیدبخش یواشکی بزاره تو کیفت؟ تا الان شده دستبندی که یکی بهت هدیه داده بندازی و بشی مغرورِ دو عالم؟
نه! پس نمیدونی چه لذتی داره. پس با من از بدیهای عاشقی نگو.
من میرم لالا. فردا صبح قراره بریم یه فستیوال تو لندن. اگه ناراحت نمیشی فکر کنم خیلی خوش بگذره.
قربونت، شِیدا
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
🍾3❤1🤩1
06 - Tasnife Astane Jan [BiaMusic.ir]
Mohammad Reza Shajarian
حالا که فکر میکنم، حیفه باکلامش رو نشنویم!
هفته پیش، همین موقع دنیایم با این جمله فرو ریخت:« ممکنه شیمیدرمانی نیاز بشم.» برعکس همیشه که میدَوَم دنبال باران تا باهاش غُر بزنم یا مثلن به آبجیبزرگه پیام بدهم، رفتم باران را بوسیدم و به آینده فکر کردم. به اینکه حالا دوست دارم چه کُنم؟ اصلن اجازه دارم چیزی را دوست بِدارم؟ بعد کمی عقل و احساسم رفتند به جنگ هم. عقل میگفت آدمها یک روز هستند، روز دیگر، نه! پس چه غلطا که گریهزاری کنی. احساس، یهکم که نه، خیلی متفاوت بود. داشت با خنده عصبی همهچیز را کنترل میکرد تا گریه نکند. بعد یکهو عشقش کشید زمان به وقت قاصدک را بخواند. که محض رضای خدا قد سرسوزن هم کمک نمیکرد. اما این قضیه یکهو جالب شد. یکهو هدفِ عقل و احساس شد کتابخوانی! انسانِ ناتوان و فانیِ درون شروع کرد به خواندن. بیاینکه حتی مطمئن باشد مخاطب دوست دارد یا اصلن میشنود.
در آخر هیچکس شیمیدرمانی نیازش نشد. اما کتاب هنوز ازش مانده. و برایم مهم است که تا قاصدکِ فوت شده آخر داستان بروم. حتی اگر کسی جز خودم نشنودش.
حالا میتوانم با قهوهام شکلات کاکائویی محبوبم را بخورم و باز به آینده فکر کنم. همیشه نگرانیهایی هست. اما گاهی باید نشست روی سبزهها، چایینبات خورد و چرتوپرت گفت. و حدس بزنید چی شده؟ دیگر نگران این نیستم که توی سایت جای عکس معلم چهخبر است. اوضاع بدتر هم میتواند بشود، پس فعلن همین عالی است!
پ.ن: امشب خستهتر از آنم که مونولوگ را به جایی برسانم. شاید تهش این عاشق و معشوق به جایی رسیدند اما فعلن باید بروم و سهم امشبم را از قاصدکها بگیرم.
در آخر هیچکس شیمیدرمانی نیازش نشد. اما کتاب هنوز ازش مانده. و برایم مهم است که تا قاصدکِ فوت شده آخر داستان بروم. حتی اگر کسی جز خودم نشنودش.
حالا میتوانم با قهوهام شکلات کاکائویی محبوبم را بخورم و باز به آینده فکر کنم. همیشه نگرانیهایی هست. اما گاهی باید نشست روی سبزهها، چایینبات خورد و چرتوپرت گفت. و حدس بزنید چی شده؟ دیگر نگران این نیستم که توی سایت جای عکس معلم چهخبر است. اوضاع بدتر هم میتواند بشود، پس فعلن همین عالی است!
پ.ن: امشب خستهتر از آنم که مونولوگ را به جایی برسانم. شاید تهش این عاشق و معشوق به جایی رسیدند اما فعلن باید بروم و سهم امشبم را از قاصدکها بگیرم.
❤7
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
خوابگاه دختران بیست و پنج ژوئنِ ... مامان، از وقتی من رفتم با زنِ حسنآقا شیرهای رفیق شدی؟ اگه آره، چرا؟ اگه نه پس چطور دایره واژگانِ فحشت یه هو این همه رُشد کرد؟ قدیم تهش یه بیتربیت بود و یه دمپایی که پرت میشد. الان به من میگی سگپدر؟ واااا. خوبه حالا…
راهروی دانشکده
سی ژوئنِ ...
الان مثلن قهری که نامه نمینویسی؟ خب حالااا. مراتب غلط کردم رو دوباره به جا میارم. خوب شد؟ اصلن شاید وقت نکردی بنویسی! چه بدونم. اما من منتظرم کلاسش تموم بشه و بیکارم. پس باید برات بنویسم.
رفتیم فستیوال. و حدس بزن چطور؟ با ماشینِ آقا. این کار به نظرم دیوونهبازیه. وقتی با ماشین اومد دنبالم اینجوری بودم که خب، کِی میرسیم ایستگاه قطار؟ و اون اینجوری بود که چرا فکرکردی دعوتت کردم که با قطار بریم؟ با ماشین میریم که خوش بگذره! و من تازه فهمیدم چرا برای فستیوالی که دوازده ظهر شروع میشه، باید هفت صبح، آمادهباش باشم. و حدس بزن چی؟ من خیلی خِنگَم. چون هر عقل سالمی این رو میفهممه و منننن تا ثانیهای که پیچیدیم تو اتوبان نفهمیده بودم.
به هرحال ما درحالی که کُل راه شجریان و ناظری جاشونو عوض میکردن، رسیدیم. البته شجریان و ناظری تا قبل از آهنگِ در همه دِیرِ مُغان جاشون رو عوض میکردن! بعد اون شجریان همهش رو تکرار بود🤦🏼♀ شاید برات سواله که چرا؟ چون در ادامه شعر میفرماید:
در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
و مقصر این قضیه خودِ شمایی. این همه اسم، چرا شیدا؟ خلاصه که ما در طول راه سکوت کردیم و شجریان شِیداییِ خودش رو تا لحظه ورود به پارکینگِ فستیوال مُدام ابراز کرد¡
بعد از اینکه رسیدیم، از دستفروشای جلو در یه گلدون خرید. که من میخواستم بخرم. اما تا اومدم یه نگاهی به بقیه بندازم، حساب کرده بود.
در مدتی که اونجا بودیم، چندتا کنسرت و چندتایی هم گالریِ نقاشی دیدیم. و بعد هم رفتیم سمت غرفههای خوراکی. دخترت یه جور غذای محلی گرفت و بعد به غلط کردن افتاد. و بعد حدس بزن چی؟ اون منو فرستاد آبمیوه بگیرم و با دو تا ظرفِ پلاستیکی برگشت! دوتا ظرف پُر از قرمهسبزی. یعنی فکر کرده بود ما ممکنه گُشته بمونیم و با خودش غذا آورده بود؟ نه! خیلی جدی دوست داشت قرمهسبزی بخوریم ولی وقتی دیده بود من مُشتاقانه رفتم سمت غرفهها بیخیال شده بود. رو هم رفته دستپختش بَد نبود، عالی بود!
ما بعد از استعمالِ قرمهسبزی، تصمیم به برگشت گرفتیم. هنوز سهکیلومتر بیشتر نرفته بودیم که ماشین خراب شد. یعنی خیلی بی دلیل خاموش کرد. (حالا میفهمید چرا گفتم با ماشین رفتن دیوونهبازیه؟)
به اولین ماشینی که رَد شد علامت دادیم و ازش شماره امدادخودرو رو گرفتیم. خوشبختانه هوا هنوز روشن بود. چون ما باید دو ساعت رو سبزههای کنار جاده مینشستیم. وقتی نشسته بودیم تازه متوجه شدم چرا تا به خودم میاومدم میدیدم زل زده به انگشتام. از داشبورد، یه جعبه کوچولو بیرون آورد. و بگو چی؟ توش یه لاک بود. یه لاکِ آلبالوییِ ملایم. و خب راستش فکر کنم نباید فکر میکردم زمان مناسبی برای استفاده از لاکیه که نصف شهرو به خاطرش گشتم. پسرهی بینوا پنج دقیقه داشت زور میزد که بهم بفهمونه نمیدونسته من یه لاک این رنگی دارم.
در نهایت، ما صحیح و سالم رسیدیم خونه.
آنکه در همه دیر مغان چو اویی نیست، شِیدا!
پ.ن: شما هم با این دختره شیدا حال میکنید یا فقط من قربون دست و پای بُلورینش میرم؟
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
سی ژوئنِ ...
الان مثلن قهری که نامه نمینویسی؟ خب حالااا. مراتب غلط کردم رو دوباره به جا میارم. خوب شد؟ اصلن شاید وقت نکردی بنویسی! چه بدونم. اما من منتظرم کلاسش تموم بشه و بیکارم. پس باید برات بنویسم.
رفتیم فستیوال. و حدس بزن چطور؟ با ماشینِ آقا. این کار به نظرم دیوونهبازیه. وقتی با ماشین اومد دنبالم اینجوری بودم که خب، کِی میرسیم ایستگاه قطار؟ و اون اینجوری بود که چرا فکرکردی دعوتت کردم که با قطار بریم؟ با ماشین میریم که خوش بگذره! و من تازه فهمیدم چرا برای فستیوالی که دوازده ظهر شروع میشه، باید هفت صبح، آمادهباش باشم. و حدس بزن چی؟ من خیلی خِنگَم. چون هر عقل سالمی این رو میفهممه و منننن تا ثانیهای که پیچیدیم تو اتوبان نفهمیده بودم.
به هرحال ما درحالی که کُل راه شجریان و ناظری جاشونو عوض میکردن، رسیدیم. البته شجریان و ناظری تا قبل از آهنگِ در همه دِیرِ مُغان جاشون رو عوض میکردن! بعد اون شجریان همهش رو تکرار بود🤦🏼♀ شاید برات سواله که چرا؟ چون در ادامه شعر میفرماید:
در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
و مقصر این قضیه خودِ شمایی. این همه اسم، چرا شیدا؟ خلاصه که ما در طول راه سکوت کردیم و شجریان شِیداییِ خودش رو تا لحظه ورود به پارکینگِ فستیوال مُدام ابراز کرد¡
بعد از اینکه رسیدیم، از دستفروشای جلو در یه گلدون خرید. که من میخواستم بخرم. اما تا اومدم یه نگاهی به بقیه بندازم، حساب کرده بود.
در مدتی که اونجا بودیم، چندتا کنسرت و چندتایی هم گالریِ نقاشی دیدیم. و بعد هم رفتیم سمت غرفههای خوراکی. دخترت یه جور غذای محلی گرفت و بعد به غلط کردن افتاد. و بعد حدس بزن چی؟ اون منو فرستاد آبمیوه بگیرم و با دو تا ظرفِ پلاستیکی برگشت! دوتا ظرف پُر از قرمهسبزی. یعنی فکر کرده بود ما ممکنه گُشته بمونیم و با خودش غذا آورده بود؟ نه! خیلی جدی دوست داشت قرمهسبزی بخوریم ولی وقتی دیده بود من مُشتاقانه رفتم سمت غرفهها بیخیال شده بود. رو هم رفته دستپختش بَد نبود، عالی بود!
ما بعد از استعمالِ قرمهسبزی، تصمیم به برگشت گرفتیم. هنوز سهکیلومتر بیشتر نرفته بودیم که ماشین خراب شد. یعنی خیلی بی دلیل خاموش کرد. (حالا میفهمید چرا گفتم با ماشین رفتن دیوونهبازیه؟)
به اولین ماشینی که رَد شد علامت دادیم و ازش شماره امدادخودرو رو گرفتیم. خوشبختانه هوا هنوز روشن بود. چون ما باید دو ساعت رو سبزههای کنار جاده مینشستیم. وقتی نشسته بودیم تازه متوجه شدم چرا تا به خودم میاومدم میدیدم زل زده به انگشتام. از داشبورد، یه جعبه کوچولو بیرون آورد. و بگو چی؟ توش یه لاک بود. یه لاکِ آلبالوییِ ملایم. و خب راستش فکر کنم نباید فکر میکردم زمان مناسبی برای استفاده از لاکیه که نصف شهرو به خاطرش گشتم. پسرهی بینوا پنج دقیقه داشت زور میزد که بهم بفهمونه نمیدونسته من یه لاک این رنگی دارم.
در نهایت، ما صحیح و سالم رسیدیم خونه.
آنکه در همه دیر مغان چو اویی نیست، شِیدا!
پ.ن: شما هم با این دختره شیدا حال میکنید یا فقط من قربون دست و پای بُلورینش میرم؟
#نامهـشیدا
#برسدـبهـدستـمامان
🤩2🍾2🥰1
به خودت میگی: لابد واسه خوابِ دیشبه که دارم دیوونه میشم. گاگول* میگه:
این خواب همچنین میتواند نشاندهنده نیاز شما به حمایت و مراقبت یا نگرانی در مورد وضعیت فردی که از او پرستاری میکنید باشد.
آره گاگول، تو راست میگی. یه پارچه نگرانِ مُتمایلِ به پرستاری و کُمکم. دوست دارم تمام وجودِ بیحاصل رو خرج کنم. دوست دارم بخندونمش و اُمید بِزام! مشکلم اینه. خوابمَم اینه! الان گَمونم شادَم. تو نونوایی که بودم فهمیدم آنقدرم بیحاصل نیستم. میشنوه قاصدکها رو. راستی، گاگول! دیروز یه قاصدکِ واقعی فوت کردم. آرزو هم فرستادم آسمون. تفریح جالبی بود!
*گوگِلو میگم!
این خواب همچنین میتواند نشاندهنده نیاز شما به حمایت و مراقبت یا نگرانی در مورد وضعیت فردی که از او پرستاری میکنید باشد.
آره گاگول، تو راست میگی. یه پارچه نگرانِ مُتمایلِ به پرستاری و کُمکم. دوست دارم تمام وجودِ بیحاصل رو خرج کنم. دوست دارم بخندونمش و اُمید بِزام! مشکلم اینه. خوابمَم اینه! الان گَمونم شادَم. تو نونوایی که بودم فهمیدم آنقدرم بیحاصل نیستم. میشنوه قاصدکها رو. راستی، گاگول! دیروز یه قاصدکِ واقعی فوت کردم. آرزو هم فرستادم آسمون. تفریح جالبی بود!
*گوگِلو میگم!
❤3👍2