او
پنچر شد. دلش میخواست فرار کند. به ناکجاآباد. جلوی دَر ماند.
-اگر او بود هم همین کار را میکرد؟ وِلَت میکرد روی پله؟
+نه.
-پس چه مرگت است؟ نترس، برو. برو کمکش کن.
برگشت. دستش را گرفت اما اولش هول کرد.
+دستمو نکش.
زبانش را گاز گرفت. نفس عمیق کشید. آرامتر ادامه داد.
اگر همان دخترکِ خنگِ قبلی بود، بازی در میآورد. به گفتن جملات بیمزه برای عوض شدن فضا ادامه میداد. اما سکوت کرد. دوتایی راه رفتند تا مقصد.
کارشان در مقصد که تمام شد، وقت برگشت بود. این بار کمی بازی در آورد. به دونفری که اتفاقی حرفشان را شنیده بود، خندید. یک جمله کاملن بیربط گفت. مقصدِ وسیلهای که باید تحویل میداد را اشتباه گرفت. در آخر اما آرام بغلش کرد. دستش را گرفت و همان جملات همیشگی را تکرار کرد:«هیچوقت فراموش نکن چقدر دوست دارم.»
آن روز، اشتباه زیاد کرد. اما جا نزد. ادامه داد. اولش گفت امروز خیلی خستهم اما بعد توی روشویی صورتش را آب زد و ادامه داد.
او، اگر تُرشی نخورد شاید چیزی شود!
#او
پنچر شد. دلش میخواست فرار کند. به ناکجاآباد. جلوی دَر ماند.
-اگر او بود هم همین کار را میکرد؟ وِلَت میکرد روی پله؟
+نه.
-پس چه مرگت است؟ نترس، برو. برو کمکش کن.
برگشت. دستش را گرفت اما اولش هول کرد.
+دستمو نکش.
زبانش را گاز گرفت. نفس عمیق کشید. آرامتر ادامه داد.
اگر همان دخترکِ خنگِ قبلی بود، بازی در میآورد. به گفتن جملات بیمزه برای عوض شدن فضا ادامه میداد. اما سکوت کرد. دوتایی راه رفتند تا مقصد.
کارشان در مقصد که تمام شد، وقت برگشت بود. این بار کمی بازی در آورد. به دونفری که اتفاقی حرفشان را شنیده بود، خندید. یک جمله کاملن بیربط گفت. مقصدِ وسیلهای که باید تحویل میداد را اشتباه گرفت. در آخر اما آرام بغلش کرد. دستش را گرفت و همان جملات همیشگی را تکرار کرد:«هیچوقت فراموش نکن چقدر دوست دارم.»
آن روز، اشتباه زیاد کرد. اما جا نزد. ادامه داد. اولش گفت امروز خیلی خستهم اما بعد توی روشویی صورتش را آب زد و ادامه داد.
او، اگر تُرشی نخورد شاید چیزی شود!
#او
❤2🍾1
همخوانی اشکان خطیبی (شیرزاد ملک) با غزل شاکری (فهیمه اکبر) در سریال…
تِرِ بِبِ فرخنده تازِ سال، خُرَم بِبِ روزگار!
🍓2
نوجوون بودن خیلی خوب است. اصلن عالی است. اصلن اوج زندگیِ آدمیزاد است. اصلن همان سِنی است که آدمها با تجربههای زیاد ازش با حسرت میگویند. اصلن هرچی شما میگویید. اما نوجوون بودن گاهی خیلی سخت است.
پ.ن: وِی به عنوان نوجوون دوست دارد رانندگی بلد باشد. یا کاش حداقل میتوانست کمکی کند. یادداشتِ اُمیدبخش گذاشتن و از آنه و دخترش ریلا، خواندن هم شد کار؟
پ.ن۲: کاش آدمها جیپِ آخر کیفشان را نگاه کنند. وسطِ کتاب vcv نذاشتم. گفتم شاید اشتباهی برود دفتر🤦🏼♀
پ.ن: وِی به عنوان نوجوون دوست دارد رانندگی بلد باشد. یا کاش حداقل میتوانست کمکی کند. یادداشتِ اُمیدبخش گذاشتن و از آنه و دخترش ریلا، خواندن هم شد کار؟
پ.ن۲: کاش آدمها جیپِ آخر کیفشان را نگاه کنند. وسطِ کتاب vcv نذاشتم. گفتم شاید اشتباهی برود دفتر🤦🏼♀
❤3👌1🍾1
Forwarded from ماهی سیاه کوچولو | نازلی
نوشتهی شیوا بالاخره مرا کشاند پای نوشتنِ این جریان:
به آینه خیره شده بودم. ۵ سال دیگر دلم برای چه چیزهایی از این قاب میتنگد*. ۱۰ سال دیگر چطور. چهرهام جا میافتد و فکر نمیکنم دلم برای این صورت پف کرده تنگ بشود. عینک هم انقدر چیز دل تنگ کُنی نیست. ایشالا که چاق نشوم. که از کم اشتهاییِ من چنین چیزی بعید است.
کتابم روی میز بود. از کنج آینه دیده میشد. دلم برای این وقت آزاد داشتن تنگ خاهد شد؟ بقیه که اینطور میگویند. یاد حرف حمیده خانوم افتادم «آخ نازلی خوش به حالت. خدا میدونه چند وقته این بچهها و شوهر نذاشتن یک گوشه بشینم به کتابام فکر کنم». چه کاری است که به چنین ازدواجی تن بدهی. ازدواج نمیکنم اصن. این هم راه حل.
بعد یاد معلم زبانم افتادم که مجرد است. «نه من هرچی بشه کتابمو میخونم. ولی خب دیگه کلاسا فرصت خطاطی نمیدن. مدرسهی نویسندگی هم فکر نکنم برسم.». یا خود خدا. من کار و بار دست و پا کنم، کتاب و دفترم عقب میماند؟
شروع کردم به راه رفتن دور خانه. جدی جدی همین چند سال باقی مانده خوشان خوشانم خاهد بود. اینجوری که ترس تمام شدنِ این زمان از پا در میآورد مرا. اینطور از همین داشتهام نیز لذتی نمیبرم.
و اینطور شد که قولی به خودم دادم:
آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان، هیچ بهانهای برای نخاندن و ننوشتن وجود نخاهد داشت. و فقط «خاب» است که نباید فدای خاندن و نوشتن و کنج خلوتم شود.
برای شروع، قول دادم که دیگر هیچوقتِ هیچوقت درس و کنکور و امتحان را به عنوان دلیلِ نخاندن و نیندیشیدن و ننوشتم ندانم. تنها دلیلش بیبرنامگی من میتواند باشد و بس.
بعد از این پیمان، قدمهایم دور خانه آرام گرفت و خیالم راحت شد. دیگر لازم نیست عذاب وجدان تمام شدن این دوران را بخورم. تا زندهام به هر قیمتی شده اینها را جز اصول زندگیام خاهم گذاشت
حالا میروم غصهی پینوشت اول شیوا را بخورم که آن هم خودش داستانی است و خیلی وقت است به راه حلش میاندیشم
*تنگ میشود
به آینه خیره شده بودم. ۵ سال دیگر دلم برای چه چیزهایی از این قاب میتنگد*. ۱۰ سال دیگر چطور. چهرهام جا میافتد و فکر نمیکنم دلم برای این صورت پف کرده تنگ بشود. عینک هم انقدر چیز دل تنگ کُنی نیست. ایشالا که چاق نشوم. که از کم اشتهاییِ من چنین چیزی بعید است.
کتابم روی میز بود. از کنج آینه دیده میشد. دلم برای این وقت آزاد داشتن تنگ خاهد شد؟ بقیه که اینطور میگویند. یاد حرف حمیده خانوم افتادم «آخ نازلی خوش به حالت. خدا میدونه چند وقته این بچهها و شوهر نذاشتن یک گوشه بشینم به کتابام فکر کنم». چه کاری است که به چنین ازدواجی تن بدهی. ازدواج نمیکنم اصن. این هم راه حل.
بعد یاد معلم زبانم افتادم که مجرد است. «نه من هرچی بشه کتابمو میخونم. ولی خب دیگه کلاسا فرصت خطاطی نمیدن. مدرسهی نویسندگی هم فکر نکنم برسم.». یا خود خدا. من کار و بار دست و پا کنم، کتاب و دفترم عقب میماند؟
شروع کردم به راه رفتن دور خانه. جدی جدی همین چند سال باقی مانده خوشان خوشانم خاهد بود. اینجوری که ترس تمام شدنِ این زمان از پا در میآورد مرا. اینطور از همین داشتهام نیز لذتی نمیبرم.
و اینطور شد که قولی به خودم دادم:
آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان، هیچ بهانهای برای نخاندن و ننوشتن وجود نخاهد داشت. و فقط «خاب» است که نباید فدای خاندن و نوشتن و کنج خلوتم شود.
برای شروع، قول دادم که دیگر هیچوقتِ هیچوقت درس و کنکور و امتحان را به عنوان دلیلِ نخاندن و نیندیشیدن و ننوشتم ندانم. تنها دلیلش بیبرنامگی من میتواند باشد و بس.
بعد از این پیمان، قدمهایم دور خانه آرام گرفت و خیالم راحت شد. دیگر لازم نیست عذاب وجدان تمام شدن این دوران را بخورم. تا زندهام به هر قیمتی شده اینها را جز اصول زندگیام خاهم گذاشت
حالا میروم غصهی پینوشت اول شیوا را بخورم که آن هم خودش داستانی است و خیلی وقت است به راه حلش میاندیشم
*تنگ میشود
❤1🔥1
بالا خَره سلام.(بله، بالاخَره. اشتباه تایپی نشده. بالا جُداست، خَره هم جدا!) چی؟ خیلی دیر شده؟ خیلی یعنی مثلن چقد؟ دو روز و یه نصفه روز؟ خب باشه. داری فحش میدی؟ قَهری؟ با همه قهر، با منم قهر؟ چی؟ ناراحتی که چرا خودمَم مثل همه شدم؟ ها؟ چرا دیشب روی کتابزبان و ویدئوی سایت خواب رفتم؟ یعنی تو نمیدونی که باز خواب به فَنا رفته؟ خب حالا. کمتر غُرغُر کن. بزار تبریکمو بگم و برم. چی؟ چرا حالا که نوبت خودمه دارم دیر تبریک میگم؟ یعنی تو یادت نیست یکشمبه داشتم غَش میکردم؟ دوباره بپرس. چرا مال بقیه رو زودزود تبریک میگم الان که نوبت توعه همچینم؟ خب دختر تو یکی که باید بدونی نگران بودم. پیام تبریکِ بقیه رو هم با تاخیر جواب دادم. الان؟ الان بهتره. یعنی خودش نمیگه ها، ولی من مطمئنم هم بهتره و هم بهترتَر میشه. الان چی کار کنم؟ قهری یا آشتی؟ آشتی، آشتی، الهی بریم تو کِشتی! آی من قربونت. سالِ بعد کاری کنم برات... ها؟ آها! کیک رو دوست داشتی؟ خدا رو شکر. پس همچنین هم ناراضی نیستی. باشه، باشه، یکم دیگه یادداشتای آلاحمدم برات میخرم. یکم یعنی چقد؟ چه بدونم. شاید یه ماه، شایدم دو ماه. ولی میخرم. حالا تبریک بگم؟ پس میگم!
آهای عزیزم، تولدت مبارک.
#تکگویه
#نامه
#تولدم
آهای عزیزم، تولدت مبارک.
#تکگویه
#نامه
#تولدم
🥰4🍾2
بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان دارد
بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد
غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب
بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریا چه موجِ خونفشان دارد
ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشا
به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل
که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد
خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شَحنهٔ مجلس
که می با دیگری خوردهست و با من سر گِران دارد
به فِتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد
ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمهاش بِنْشان که خوش آبی روان دارد
ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری
که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد
-حافظ
پ.ن: اینم فالِ تولدت مبارک!
بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد
غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب
بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد
چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریا چه موجِ خونفشان دارد
ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که میبینم
کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد
چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشا
به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد
بیفشان جرعهای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل
که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد
خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شَحنهٔ مجلس
که می با دیگری خوردهست و با من سر گِران دارد
به فِتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد
ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمهاش بِنْشان که خوش آبی روان دارد
ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری
که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد
-حافظ
پ.ن: اینم فالِ تولدت مبارک!
❤2🍓2
له و لَوَرده
از جمله مشکلاتِ ما نوجوانان، این نیست که سمت هرکاری که میرویم، از نظر بزرگترهامان، قبلش صدنفر تویش شکست خوردند. بلکه مشکل اصلی آنجاست که ما هیچجا به رسمیت شناخته نمیشویم. ما، نه آنقدر بزرگیم که بزرگترها اجازه بدهند تنهایی کارهایی را انجام بدهیم، نه آنقدر کوچکیم که همبازیِ کوچکترها شویم. بزرگترها میگویند تو هنوز این چیزها را نمیفهمی و کوچکترها میگویند چرا اسباببازیمو برداشتی؟
ما اگر پایمان گیر کند جایی و یک نصفه روز برویم بیمارستان، توی بخش زنان و کودکان بستری میشویم. یک طرفمان مادر نوزادیست که تا چندروز دیگر به دنیا میآید، و طرف دیگر پیرزنی که آدم را سینجیم میکند. مادر باردار دلش میسوزد که آی داد! بچهها هم میآیند بیمارستان. (بچهها؟) پیرزن اصرار دارد بداند اسم بابابزرگت دقیقن چیست! و تو دلت میخواد بخواااابی.
این وسط ما عین گوشت چرخکرده لِهایم. له و لَوَرده.
از جمله مشکلاتِ ما نوجوانان، این نیست که سمت هرکاری که میرویم، از نظر بزرگترهامان، قبلش صدنفر تویش شکست خوردند. بلکه مشکل اصلی آنجاست که ما هیچجا به رسمیت شناخته نمیشویم. ما، نه آنقدر بزرگیم که بزرگترها اجازه بدهند تنهایی کارهایی را انجام بدهیم، نه آنقدر کوچکیم که همبازیِ کوچکترها شویم. بزرگترها میگویند تو هنوز این چیزها را نمیفهمی و کوچکترها میگویند چرا اسباببازیمو برداشتی؟
ما اگر پایمان گیر کند جایی و یک نصفه روز برویم بیمارستان، توی بخش زنان و کودکان بستری میشویم. یک طرفمان مادر نوزادیست که تا چندروز دیگر به دنیا میآید، و طرف دیگر پیرزنی که آدم را سینجیم میکند. مادر باردار دلش میسوزد که آی داد! بچهها هم میآیند بیمارستان. (بچهها؟) پیرزن اصرار دارد بداند اسم بابابزرگت دقیقن چیست! و تو دلت میخواد بخواااابی.
این وسط ما عین گوشت چرخکرده لِهایم. له و لَوَرده.
❤4👍2🤣1
+اگه یک دفعه دلش خواست برگرده لندن چی؟
+اگه دلش خواست دیگه تدریس نکنه چی؟
+اگه نموند تا باهم برید دانشکده زبان چی؟
+اگه خواست مهاجرت کنه اسپانیا چی؟
+کُره چی؟ شاید مهاجرت کرد کُره.
+اگه...
اگهها دارن سرم رو منفجر میکنن. میدونی عزیزجون، حتی فکر کردن بهشون هم باعث میشه زمینگیر شم.
#تکگویه
+اگه دلش خواست دیگه تدریس نکنه چی؟
+اگه نموند تا باهم برید دانشکده زبان چی؟
+اگه خواست مهاجرت کنه اسپانیا چی؟
+کُره چی؟ شاید مهاجرت کرد کُره.
+اگه...
اگهها دارن سرم رو منفجر میکنن. میدونی عزیزجون، حتی فکر کردن بهشون هم باعث میشه زمینگیر شم.
#تکگویه
❤3
یکجوری انگار، ماجرا بَر میگردد به تعزیه مثلنیِ پیشدبستانی. یا شاید قبلتر. ولی قبلترش یادم نیست. آن روز، معلمی که واقعن هم ازش میترسیدیم، لباسِ قرمز پوشیده بود. میدوید دنبالِ آن یکی معلممان. درحالی که یک عروسکِ تیرخورده، به عنوان علیاصغر دست به دست میشد. همگی، مبهوت خیره بودیم به نمایش. آن روز، من کجا بودم؟ یک گوشه، خانم معلمِ تپُل و محبوب را نگاه میکردم که چرا او هم چوبی بر نمیدارد که یک دعوا حسابی راه بیفتد؟ چرا دفاع نمیکند؟
بعدتر، یادم مانده، که یک روز با روسریِ کَج، نمازِ ظهر عاشورا خواندم. همراه جمعیت و بغلِ مامانم. آن موقع مفتخر بودم که منم قاطیِ بزرگترها هستم. حالا بماند که اصلن بلد نبودم چی باید خواند. و البته ذوق داشتم که زودتر برگردیم کنارِ س.ب. س.ب، داشت نوزادداری میکرد. کنارِ قبرهای گلزار شهدا نشسته بود.
بعدتَر، تَر، یک شب، ما، دخترانِ شمع به دست شدیم، از طرفِ مدرسه. توی راه محلِ مراسمِ شام غریبان، خوردم به آقایی. تبلت از دستش افتاد. زیر لب فحش داد. دویدم دنبالِ بقیه دخترها. تا نزدیکِ نیمهشب، ما، شمع به دست، یکجور نوحهی گیلکی زمزمه میکردیم. در وصف حضرت زینب.
صبح روز بعدش، عکسِ ما توی کانالِ خبریِ شهر بود. جز معدود عکسهایی است که تویش خوب ماندم. با روسری مشکیای که سه نسل دست به دست شده!
یادم میافتد به دخترکِ لولیتاخوانی در تهران.
+استاد، من از قبلشم مومن و معتقد بودم. سرَمَم بالا بود. الان اما...
آن خانمِ شجاع و قویِ غروبِ عاشورا، من نیستم. فقط دارم تلاشم را میکنم. شاید کمی از این عجول و زودرنجِ درون را بِزُدایَم.
خودم را میچسبانم به مامان. کَمی خسته و کَمی هم تشنهم. صدای طبل نمیگذارد بشنوم توی تمرینجا نوبتم شده یا نه. اهمیتی دارد؟ هنذفری را بیرون میکشم. بین جمعیت آشنایابی میکنم. با رَها سوختنِ خیمه را میبینیم.
+انگار ما هم وسط حادثهایم.
نمیدانم دوست دارم نقشی در آن حادثه به عهده بگیرم یا نه. ولی دوست دارم نقش الآنم را درست بازی کنم.
پ.ن: تا ظهر منتظرِ چاوُشی بودم. دوسال گذشته، دوتا نوحه قشنگ داد بیرون. امسال اما خبری نشد. فعلن نیزهشکستهها را میشنوم. تصویرها توی ذهنم میچرخند. جراتِ بازی کردن کدام نقش را دارم؟ نمیدانم!
بعدتر، یادم مانده، که یک روز با روسریِ کَج، نمازِ ظهر عاشورا خواندم. همراه جمعیت و بغلِ مامانم. آن موقع مفتخر بودم که منم قاطیِ بزرگترها هستم. حالا بماند که اصلن بلد نبودم چی باید خواند. و البته ذوق داشتم که زودتر برگردیم کنارِ س.ب. س.ب، داشت نوزادداری میکرد. کنارِ قبرهای گلزار شهدا نشسته بود.
بعدتَر، تَر، یک شب، ما، دخترانِ شمع به دست شدیم، از طرفِ مدرسه. توی راه محلِ مراسمِ شام غریبان، خوردم به آقایی. تبلت از دستش افتاد. زیر لب فحش داد. دویدم دنبالِ بقیه دخترها. تا نزدیکِ نیمهشب، ما، شمع به دست، یکجور نوحهی گیلکی زمزمه میکردیم. در وصف حضرت زینب.
صبح روز بعدش، عکسِ ما توی کانالِ خبریِ شهر بود. جز معدود عکسهایی است که تویش خوب ماندم. با روسری مشکیای که سه نسل دست به دست شده!
یادم میافتد به دخترکِ لولیتاخوانی در تهران.
+استاد، من از قبلشم مومن و معتقد بودم. سرَمَم بالا بود. الان اما...
آن خانمِ شجاع و قویِ غروبِ عاشورا، من نیستم. فقط دارم تلاشم را میکنم. شاید کمی از این عجول و زودرنجِ درون را بِزُدایَم.
خودم را میچسبانم به مامان. کَمی خسته و کَمی هم تشنهم. صدای طبل نمیگذارد بشنوم توی تمرینجا نوبتم شده یا نه. اهمیتی دارد؟ هنذفری را بیرون میکشم. بین جمعیت آشنایابی میکنم. با رَها سوختنِ خیمه را میبینیم.
+انگار ما هم وسط حادثهایم.
نمیدانم دوست دارم نقشی در آن حادثه به عهده بگیرم یا نه. ولی دوست دارم نقش الآنم را درست بازی کنم.
پ.ن: تا ظهر منتظرِ چاوُشی بودم. دوسال گذشته، دوتا نوحه قشنگ داد بیرون. امسال اما خبری نشد. فعلن نیزهشکستهها را میشنوم. تصویرها توی ذهنم میچرخند. جراتِ بازی کردن کدام نقش را دارم؟ نمیدانم!
❤5🍾1
Forwarded from پاتیل | باده علوی
میزبان حضور یک تئاتراهی نوجوان هستیم!
ورود به جلسه
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
اطلاعات بیشتر در پیوند زیر
https://t.me/potiil/417
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
www.skyroom.online
اسکایروم - وبینار روزانه تئاتراه
بیست و چهار ساعت پس از ورود به ماسال
یا
اندکی پس از ۱۶سالگی
من مگر چه دارم جز... | قسمت پنجم
بارانِ عزیز، سلاام
خواهرم کنارم خوابیده. من هم دوست دارم بخوابم. امروز عین توپ شیطونک بالا پایین پریدم و عین کوزت کار کردم. اما هنوززز کلی کارِ عقبمانده، روی دستم مانده! کمی به خاطرِ عزیزم نگرانم. به خاطر همین چند روزی کاری از دستم بر نمیآمد. الان اما غصه خوردن را وِل کردم و دو دستی چسبیدم به خوشیهای کوچک. (مثل خودم کوچک!)
غروب، گُلت را کاشتم. امیدوارم که مثل خودت سرزنده باشد. اسمش را گذاشتم ماهَک. یعنی ماهِ کوچک. فردا که خوشگلش کردم، عکس خواهم فرستاد. (از اسمش راضیای؟)
راستش فکر کنم نیازمندم عشقم بهش را هرلحضه ابراز کنم. خیلیییی ناز شده. گذاشتمش داخلِ یک گلدان صورتی. گلدان اولی را میخواهم بگذارم جلو چشم. اما نمیدانم چی بریزم داخلش. تکلیف آن را هم فردا مشخص خواهم کرد!
یک ذره صادق باشم؟ این اولین گلدونی است که هدیه گرفتم. و فکر کنم برای اولین بار خیلی بهتر از عالی است.
راستی، این فالِ ما تهش غزلِ ۱۲۱ بود یا ۱۲۰؟ من جفتش را شنیدم. صبر کن، ۶۵ را هم بشنوم، شاید اصلن گفتم فالم همان است!
راستی تَررررر، اجازه بده ذوقم را بابتِ پاپیونِ صورتی، چسبِ پیشیای و شمعِ کوچک ابراز کنم. همه، هیچی! فکر کنم تا ساعتها میتوانم با اون جینگولکِ متصل به پاپیون ذوقزده باشم.
حسابی دوستت دارم، شیوایِ کوچک🍓🩵
پ.ن: هیچی! دوباره، دوستت دارم. خیلی زیااد😁🩵
ماچ و بوس فراوون🍷🍩
#مسافران
#داشتهها
یا
اندکی پس از ۱۶سالگی
من مگر چه دارم جز... | قسمت پنجم
بارانِ عزیز، سلاام
خواهرم کنارم خوابیده. من هم دوست دارم بخوابم. امروز عین توپ شیطونک بالا پایین پریدم و عین کوزت کار کردم. اما هنوززز کلی کارِ عقبمانده، روی دستم مانده! کمی به خاطرِ عزیزم نگرانم. به خاطر همین چند روزی کاری از دستم بر نمیآمد. الان اما غصه خوردن را وِل کردم و دو دستی چسبیدم به خوشیهای کوچک. (مثل خودم کوچک!)
غروب، گُلت را کاشتم. امیدوارم که مثل خودت سرزنده باشد. اسمش را گذاشتم ماهَک. یعنی ماهِ کوچک. فردا که خوشگلش کردم، عکس خواهم فرستاد. (از اسمش راضیای؟)
راستش فکر کنم نیازمندم عشقم بهش را هرلحضه ابراز کنم. خیلیییی ناز شده. گذاشتمش داخلِ یک گلدان صورتی. گلدان اولی را میخواهم بگذارم جلو چشم. اما نمیدانم چی بریزم داخلش. تکلیف آن را هم فردا مشخص خواهم کرد!
یک ذره صادق باشم؟ این اولین گلدونی است که هدیه گرفتم. و فکر کنم برای اولین بار خیلی بهتر از عالی است.
راستی، این فالِ ما تهش غزلِ ۱۲۱ بود یا ۱۲۰؟ من جفتش را شنیدم. صبر کن، ۶۵ را هم بشنوم، شاید اصلن گفتم فالم همان است!
راستی تَررررر، اجازه بده ذوقم را بابتِ پاپیونِ صورتی، چسبِ پیشیای و شمعِ کوچک ابراز کنم. همه، هیچی! فکر کنم تا ساعتها میتوانم با اون جینگولکِ متصل به پاپیون ذوقزده باشم.
حسابی دوستت دارم، شیوایِ کوچک🍓🩵
پ.ن: هیچی! دوباره، دوستت دارم. خیلی زیااد😁🩵
ماچ و بوس فراوون🍷🍩
#مسافران
#داشتهها
❤5🍓2🍾2
پاتیل | باده علوی
یادآری وبینار تئاتراه 🐰 اگر دوست دارید منولوگ تماشا کنید کمی زودتر سر بزنید🐦 اجرای منولوگ ضبط نمیشه.
زود بیایید، که الان باده میرسه، قراره صدا مخملیه رو بسازیم!
❤2