مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
175 subscribers
314 photos
26 videos
5 files
131 links
سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌وَرزَند در شیراز
بیا حافظ تا که خود را به مُلکی دیگَر اَندازیم
-رفیقم، حافظ
اگر نوشتن نبود ما در بین چاله‌چوله‌های زندگی پاره‌پاره می‌شدیم
یادداشت‌های یک مَجنونِ خواندن‌ و نوشتن/ دختر توت‌فرنگیِ مامان‌‌خانوم/ وشاید شیواکاظمی[ش.ک]
Download Telegram
برای بیانِ احساس، راه دیگری نیافتم.
3
حال می‌خواهم نامه‌ها را در کانال هوا کنم.

چند نکته:

۱-اگر خوش‌تان نیامد نامه‌تان عمومی شود، کامنت کنید تا حذفش کنم.

۲-اگر جواب نامه را، با دست خط خودتان بنویسید، خوشحال‌تر می‌شوم.

۳-لطفن نامه‌های هم را نخوانید و از کنجکاوی بپرهیزید!
5👍1🥰1
🌌 امید شاید هم در صفحه ی بعدی باشد کتاب را نبند / جمال ثریا
#استوری_کارت
~
@havin_hosseiny
~
🍾1
روژآن🧶🪡🧵🌻
3
نآزنین👒👗
1🥰1🍓1
شیرین‌بانو🍷
2🤩2🍓1
مامان خانومِ عزیزم🌙
🍓21👌1
اَشای سبز☕️🍵💚
🍓21
🍃ی
🍓21🔥1
استاد کلانتری✏️

پ.ن: ش.کِ دوم
1🍓1
زهرای ناز📚📖
2🍓1
خب. حالا اگه قسمت کامنت ها رو باز کنید براتون موزیخ هم گذاشتم. شب‌تون پر از ستاره‌های دنباله‌دارِ واقعی نه از اونا که شروین می‌گفت!💥
2🍓2
راستی، اگه موزیخی شما رو یاد من می‌ندازه، برام بفرستید. حتی اگه براتون نامه ننوشتم!
2
۰۴/۴/۴ هم با یک آتش‌بس، چهارتا نانی که خریدم و چندتایی نامه سپری شد. اگر ۱۶سال پیش بود، مامانم الان داشت فکر می‌کرد این مایه‌ی عذاب کِی از شکمم در می‌آید؟ خسته شدم! اما الان خوابیده. و آن مایه عذاب بعد شستن ظرف‌ها، حالا، دارد به این فکر می‌کند که آیا این کتابی که روبه‌رویش باز است امشب تمام می‌شود یا نه. هرچی که هست، خودش را دوست می‌دارد. اُمیدوار است روزی، زندگیِ مطلوبی را برای خودش دست و پا کند. و اولین قدم این است که الان بخوابد. حالیا، بالاخره باید برگردیم به جلساتِ کوچینگ و یک هفته دیگر کمبود خواب جبران کنیم.
3🍾1
یک روز و نُه ساعت و چند دقیقه مانده تا زاییده شدن
من مگر چه دارم جز...؟ | قسمت چهارم

همیشه این موقع سال دَرگیرم. معمولن اشکم در می‌آید. وسطش لعنت می‌فرستم به زندگی‌. کارِ عقب‌افتاده می‌ماند روی دستم. دلم می‌خواهد کله‌ام را بکوبم به دیوار. شاید اصلن یک وقتی، همین موقع از سال خودم را بُکُشَم!

...
اولین نفری که من را دید، مامانم بود. از خانم‌های قوی‌ای بوده که زود به هوش می‌آیند. مامانم، نمی‌گوید وقتی من را دیده چطور بودم. خندان، گریان، متعجب، زرد‌ یا اصلن خواب‌آلود. فقط می‌گوید من را دیده و فندوقی را گرفته بغلش. (از نظر اندازه فندوق، از نظر رنگِ صورت، قرمزِ توت‌فرنگی‌ای!) بعد تا ساعت‌ها داشته فکر می‌کرده که آن یارو، واقعن تو شکمش بوده یا نه. کم‌کم که دیده من شیر می‌خواهم از فکر و خیال بیرون آمده. بعد هم پذیرفته که بله، گویا من واقعن دخترش هستم.

ولی من فکر می‌کنم احتمالن با تعجب زُل زدم بهش. چشم‌های خُرمایی‌م را درشت کردم و با دقت آنالیزش کردم‌. بعد توی دلم گفتم:«چه موهای باشکوهی!» همان‌طور که مالِ خودم است. فِر و خُرمایی. مطمئنم در مرحله بعد خمیازه‌ای کشیدم و بی‌دردسر خوابم برده. (آخ! کاش الان هم آنقدر کار نداشتم و می‌خوابیدم.)

همین قدر راحت. از نوزادی بی‌دردسر و مستقل. از آنها که یک‌هو گریه می‌کند. چرا؟ پایش گیر کرده به دَر. اما بغض سال قبل هم الان ترکیده! (آن موقع آدم‌ها راحت‌تر قبول می‌کردند که چرا گِریانی. مثلن بابایم هنوز فکر می‌کند گرمم بوده، برای همین کولر را که خاموش می‌کردند، گریه می‌کردم. اما من فکر می‌کنم احتمالن برای جغجغه نوزادِ تخت بغلی بوده.)

...

خلاصه. من در یک روز باشکوهِ تابستانی و گرم چشم به جهان گُشودم. مهمانیِ روز تولدم تقریبن هیچ وقت آن‌جور که فکر می‌کردم نشد. همیشه در آستانه‌ی روز تولدم دایی‌ای بوده که داماد شود. دخترخاله‌ای بوده که به دنیا بیاید. اسرائیلی بوده که حمله کند. بابایی بوده که از نردبان بیفتد. خانه ییلاقی ای بوده که نیاز به تعمیر داشته باشد.
اصلن تعجب نمی‌کنم اگر سال بعد آدم‌فضایی‌ای هم پیش‌دستی بگیرد سمتم و کیک بخواهد.

اما خب: هنوز روز تولدم را دوست دارم. مثلن گاهی هم یسنا و روژانی وجود دارند که آدم را سوپریز کنند. هنوزم البته در انتظارم که یکبار تولد را جوری که به نظرم باحال‌تر است جشن بگیرم اما فعلن همین را دوست دارم.

#داشته‌ها
🍓4🥰21🔥1
او

پنچر شد. دلش می‌خواست فرار کند. به ناکجاآباد. جلوی دَر ماند.
-اگر او بود هم همین کار را می‌کرد؟ وِلَت می‌کرد روی پله؟
+نه.
-پس چه مرگت است؟ نترس، برو. برو کمکش کن.
برگشت. دستش را گرفت اما اولش هول کرد.
+دستمو نکش.
زبانش را گاز گرفت. نفس عمیق کشید. آرام‌تر ادامه داد.

اگر همان دخترکِ خنگِ قبلی بود، بازی در می‌آورد. به گفتن جملات بی‌مزه برای عوض شدن فضا ادامه می‌داد. اما سکوت کرد. دوتایی راه رفتند تا مقصد.

کارشان در مقصد که تمام شد، وقت برگشت بود. این بار کمی بازی در آورد. به دونفری که اتفاقی حرف‌شان را شنیده بود، خندید. یک جمله کاملن بی‌ربط گفت. مقصدِ وسیله‌ای که باید تحویل می‌داد را اشتباه گرفت. در آخر اما آرام بغلش کرد. دستش را گرفت و همان جملات همیشگی را تکرار کرد:«هیچ‌وقت فراموش نکن چقدر دوست دارم.»

آن روز، اشتباه زیاد کرد. اما جا نزد. ادامه داد. اولش گفت امروز خیلی خسته‌‌م اما بعد توی روشویی صورتش را آب زد و ادامه داد.

او، اگر تُرشی نخورد شاید چیزی شود!

#او
2🍾1
نوجوون بودن خیلی خوب است. اصلن عالی است. اصلن اوج زندگیِ آدمیزاد است. اصلن همان سِنی است که آدم‌ها با تجربه‌های زیاد ازش با حسرت می‌گویند. اصلن هرچی شما می‌گویید. اما نوجوون بودن گاهی خیلی سخت است.

پ.ن: وِی به عنوان نوجوون دوست دارد رانندگی بلد باشد. یا کاش حداقل می‌توانست کمکی کند. یادداشتِ اُمیدبخش گذاشتن و از آنه و دخترش ریلا، خواندن هم شد کار؟

پ.ن۲: کاش آدم‌ها جیپِ آخر کیف‌شان را نگاه کنند. وسطِ کتاب vcv نذاشتم. گفتم شاید اشتباهی برود دفتر🤦🏼‍♀
3👌1🍾1
نوشته‌ی شیوا بالاخره مرا کشاند پای نوشتنِ این جریان‌:

به آینه خیره شده بودم‌. ۵ سال دیگر دلم برای چه چیزهایی از این قاب می‌تنگد*. ۱۰ سال دیگر چطور‌. چهره‌ام جا می‌افتد و فکر نمی‌کنم دلم برای این صورت پف‌ کرده تنگ بشود‌. عینک هم انقدر چیز دل تنگ کُنی نیست‌. ایشالا که چاق نشوم. که از کم اشتهاییِ من چنین چیزی بعید است‌.

کتابم روی میز بود‌. از کنج آینه دیده می‌شد‌. دلم برای این وقت آزاد داشتن تنگ خاهد شد؟ بقیه که اینطور می‌گویند‌. یاد حرف حمیده خانوم افتادم «آخ نازلی خوش به حالت. خدا می‌دونه چند وقته این بچه‌ها و شوهر نذاشتن یک گوشه بشینم به کتابام فکر کنم». چه کاری است که به چنین ازدواجی تن بدهی‌. ازدواج نمی‌کنم اصن. این هم راه حل‌.

بعد یاد معلم زبانم افتادم که مجرد است. «نه من هرچی بشه کتابمو می‌خونم. ولی خب دیگه کلاسا فرصت خطاطی نمیدن. مدرسه‌ی نویسندگی هم فکر نکنم برسم.». یا خود خدا‌. من کار و بار دست و پا کنم، کتاب و دفترم عقب می‌ماند؟

شروع کردم به راه رفتن دور خانه‌. جدی جدی همین چند سال باقی مانده خوشان‌ خوشانم خاهد بود. اینجوری که ترس تمام شدنِ این زمان از پا در می‌آورد مرا‌. اینطور از همین داشته‌ام نیز لذتی نمی‌برم.

و اینطور شد که قولی به خودم دادم:
آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان، هیچ بهانه‌ای برای نخاندن‌ و ننوشتن وجود نخاهد داشت‌. و فقط «خاب» است که نباید فدای خاندن و نوشتن و کنج خلوتم شود‌.

برای شروع، قول دادم که دیگر هیچوقتِ هیچوقت درس و کنکور و امتحان را به عنوان دلیلِ نخاندن و نیندیشیدن‌ و ننوشتم ندانم. تنها دلیلش بی‌برنامگی من می‌تواند باشد و بس‌.

بعد از این پیمان، قدم‌هایم دور خانه‌ آرام گرفت و خیالم راحت شد‌. دیگر لازم نیست عذاب وجدان تمام شدن این دوران را بخورم‌. تا زنده‌ام به هر قیمتی شده اینها را جز اصول زندگی‌ام خاهم گذاشت

حالا می‌روم غصه‌ی پی‌نوشت اول شیوا را بخورم که آن هم خودش داستانی است و خیلی وقت است به راه حلش می‌اندیشم

*تنگ می‌شود
1🔥1