Forwarded from آبــیِ کمرنگ
روزنوشت جنگ ایران و اسرائیل- روز یازدهم
صبح یک جامدادی بستهبندی کردم تا علیآقا به مقصد برساند. پسرک را بردم باشگاه.
همینکه تمرین شروع شد صدای چند انفجار بلند به گوش رسید. مادرها هراسان شده بودند و مربی هم دست کمی از مادرها نداشت.
مدام در رفت و آمد بودند تا ببینند کلاس را برقرار کنند یا نه. دوستم که مادر یکی از بچههاست گفت آسیه کفش عباس رو بردار بریم خونه. من گفتم صدا دوره الان همه چی آروم میشه. از بیخیالی ام حرص خورد.
خلاصه صدای انفجارها خوابید و جو به سختی آرام شد و بچهها مشغول تمرین شدند.
بعد که آمدیم خانه پسرک گفت: مامان همه ترسیده بودن فقط تو آروم بودی!
نمیدانم منبع این احساس آرامش است بیخیالی و خونسردی یا نوعی مواجهه با خطر.
برگشتم خانه و بقیهی روز به چک کردن اخبار و نقاشی توتبگها گذشت.
ابتدای شب به پایگاه های آمریکا حمله موشکی کردیم. میگویند از ابتدای جنگ جهانی دوم تنها دو کشور رسماً به پایگاه های آمریکا حمله کردند: ایران و ایران.
این خوبه. خیلی خوبه.
امروز داشتم فکر میکردم اگر بمیرم کتابهایم، قلمموها و رنگهایم و حتی چرخ خیاطیام بیشتر دلشان برایم تنگ خواهد شد وگرنه آدمها
هیچ
هیچ.
دوم تیر ۱۴۰۴
آسیه تقویپور
صبح یک جامدادی بستهبندی کردم تا علیآقا به مقصد برساند. پسرک را بردم باشگاه.
همینکه تمرین شروع شد صدای چند انفجار بلند به گوش رسید. مادرها هراسان شده بودند و مربی هم دست کمی از مادرها نداشت.
مدام در رفت و آمد بودند تا ببینند کلاس را برقرار کنند یا نه. دوستم که مادر یکی از بچههاست گفت آسیه کفش عباس رو بردار بریم خونه. من گفتم صدا دوره الان همه چی آروم میشه. از بیخیالی ام حرص خورد.
خلاصه صدای انفجارها خوابید و جو به سختی آرام شد و بچهها مشغول تمرین شدند.
بعد که آمدیم خانه پسرک گفت: مامان همه ترسیده بودن فقط تو آروم بودی!
نمیدانم منبع این احساس آرامش است بیخیالی و خونسردی یا نوعی مواجهه با خطر.
برگشتم خانه و بقیهی روز به چک کردن اخبار و نقاشی توتبگها گذشت.
ابتدای شب به پایگاه های آمریکا حمله موشکی کردیم. میگویند از ابتدای جنگ جهانی دوم تنها دو کشور رسماً به پایگاه های آمریکا حمله کردند: ایران و ایران.
این خوبه. خیلی خوبه.
امروز داشتم فکر میکردم اگر بمیرم کتابهایم، قلمموها و رنگهایم و حتی چرخ خیاطیام بیشتر دلشان برایم تنگ خواهد شد وگرنه آدمها
هیچ
هیچ.
دوم تیر ۱۴۰۴
آسیه تقویپور
❤5
حال میخواهم نامهها را در کانال هوا کنم.
چند نکته:
۱-اگر خوشتان نیامد نامهتان عمومی شود، کامنت کنید تا حذفش کنم.
۲-اگر جواب نامه را، با دست خط خودتان بنویسید، خوشحالتر میشوم.
۳-لطفن نامههای هم را نخوانید و از کنجکاوی بپرهیزید!
چند نکته:
۱-اگر خوشتان نیامد نامهتان عمومی شود، کامنت کنید تا حذفش کنم.
۲-اگر جواب نامه را، با دست خط خودتان بنویسید، خوشحالتر میشوم.
۳-لطفن نامههای هم را نخوانید و از کنجکاوی بپرهیزید!
❤5👍1🥰1
خب. حالا اگه قسمت کامنت ها رو باز کنید براتون موزیخ هم گذاشتم. شبتون پر از ستارههای دنبالهدارِ واقعی نه از اونا که شروین میگفت!☄💥
❤2🍓2
راستی، اگه موزیخی شما رو یاد من میندازه، برام بفرستید. حتی اگه براتون نامه ننوشتم!
❤2
۰۴/۴/۴ هم با یک آتشبس، چهارتا نانی که خریدم و چندتایی نامه سپری شد. اگر ۱۶سال پیش بود، مامانم الان داشت فکر میکرد این مایهی عذاب کِی از شکمم در میآید؟ خسته شدم! اما الان خوابیده. و آن مایه عذاب بعد شستن ظرفها، حالا، دارد به این فکر میکند که آیا این کتابی که روبهرویش باز است امشب تمام میشود یا نه. هرچی که هست، خودش را دوست میدارد. اُمیدوار است روزی، زندگیِ مطلوبی را برای خودش دست و پا کند. و اولین قدم این است که الان بخوابد. حالیا، بالاخره باید برگردیم به جلساتِ کوچینگ و یک هفته دیگر کمبود خواب جبران کنیم.
❤3🍾1
یک روز و نُه ساعت و چند دقیقه مانده تا زاییده شدن
من مگر چه دارم جز...؟ | قسمت چهارم
همیشه این موقع سال دَرگیرم. معمولن اشکم در میآید. وسطش لعنت میفرستم به زندگی. کارِ عقبافتاده میماند روی دستم. دلم میخواهد کلهام را بکوبم به دیوار. شاید اصلن یک وقتی، همین موقع از سال خودم را بُکُشَم!
...
اولین نفری که من را دید، مامانم بود. از خانمهای قویای بوده که زود به هوش میآیند. مامانم، نمیگوید وقتی من را دیده چطور بودم. خندان، گریان، متعجب، زرد یا اصلن خوابآلود. فقط میگوید من را دیده و فندوقی را گرفته بغلش. (از نظر اندازه فندوق، از نظر رنگِ صورت، قرمزِ توتفرنگیای!) بعد تا ساعتها داشته فکر میکرده که آن یارو، واقعن تو شکمش بوده یا نه. کمکم که دیده من شیر میخواهم از فکر و خیال بیرون آمده. بعد هم پذیرفته که بله، گویا من واقعن دخترش هستم.
ولی من فکر میکنم احتمالن با تعجب زُل زدم بهش. چشمهای خُرماییم را درشت کردم و با دقت آنالیزش کردم. بعد توی دلم گفتم:«چه موهای باشکوهی!» همانطور که مالِ خودم است. فِر و خُرمایی. مطمئنم در مرحله بعد خمیازهای کشیدم و بیدردسر خوابم برده. (آخ! کاش الان هم آنقدر کار نداشتم و میخوابیدم.)
همین قدر راحت. از نوزادی بیدردسر و مستقل. از آنها که یکهو گریه میکند. چرا؟ پایش گیر کرده به دَر. اما بغض سال قبل هم الان ترکیده! (آن موقع آدمها راحتتر قبول میکردند که چرا گِریانی. مثلن بابایم هنوز فکر میکند گرمم بوده، برای همین کولر را که خاموش میکردند، گریه میکردم. اما من فکر میکنم احتمالن برای جغجغه نوزادِ تخت بغلی بوده.)
...
خلاصه. من در یک روز باشکوهِ تابستانی و گرم چشم به جهان گُشودم. مهمانیِ روز تولدم تقریبن هیچ وقت آنجور که فکر میکردم نشد. همیشه در آستانهی روز تولدم داییای بوده که داماد شود. دخترخالهای بوده که به دنیا بیاید. اسرائیلی بوده که حمله کند. بابایی بوده که از نردبان بیفتد. خانه ییلاقی ای بوده که نیاز به تعمیر داشته باشد.
اصلن تعجب نمیکنم اگر سال بعد آدمفضاییای هم پیشدستی بگیرد سمتم و کیک بخواهد.
اما خب: هنوز روز تولدم را دوست دارم. مثلن گاهی هم یسنا و روژانی وجود دارند که آدم را سوپریز کنند. هنوزم البته در انتظارم که یکبار تولد را جوری که به نظرم باحالتر است جشن بگیرم اما فعلن همین را دوست دارم.
#داشتهها
من مگر چه دارم جز...؟ | قسمت چهارم
همیشه این موقع سال دَرگیرم. معمولن اشکم در میآید. وسطش لعنت میفرستم به زندگی. کارِ عقبافتاده میماند روی دستم. دلم میخواهد کلهام را بکوبم به دیوار. شاید اصلن یک وقتی، همین موقع از سال خودم را بُکُشَم!
...
اولین نفری که من را دید، مامانم بود. از خانمهای قویای بوده که زود به هوش میآیند. مامانم، نمیگوید وقتی من را دیده چطور بودم. خندان، گریان، متعجب، زرد یا اصلن خوابآلود. فقط میگوید من را دیده و فندوقی را گرفته بغلش. (از نظر اندازه فندوق، از نظر رنگِ صورت، قرمزِ توتفرنگیای!) بعد تا ساعتها داشته فکر میکرده که آن یارو، واقعن تو شکمش بوده یا نه. کمکم که دیده من شیر میخواهم از فکر و خیال بیرون آمده. بعد هم پذیرفته که بله، گویا من واقعن دخترش هستم.
ولی من فکر میکنم احتمالن با تعجب زُل زدم بهش. چشمهای خُرماییم را درشت کردم و با دقت آنالیزش کردم. بعد توی دلم گفتم:«چه موهای باشکوهی!» همانطور که مالِ خودم است. فِر و خُرمایی. مطمئنم در مرحله بعد خمیازهای کشیدم و بیدردسر خوابم برده. (آخ! کاش الان هم آنقدر کار نداشتم و میخوابیدم.)
همین قدر راحت. از نوزادی بیدردسر و مستقل. از آنها که یکهو گریه میکند. چرا؟ پایش گیر کرده به دَر. اما بغض سال قبل هم الان ترکیده! (آن موقع آدمها راحتتر قبول میکردند که چرا گِریانی. مثلن بابایم هنوز فکر میکند گرمم بوده، برای همین کولر را که خاموش میکردند، گریه میکردم. اما من فکر میکنم احتمالن برای جغجغه نوزادِ تخت بغلی بوده.)
...
خلاصه. من در یک روز باشکوهِ تابستانی و گرم چشم به جهان گُشودم. مهمانیِ روز تولدم تقریبن هیچ وقت آنجور که فکر میکردم نشد. همیشه در آستانهی روز تولدم داییای بوده که داماد شود. دخترخالهای بوده که به دنیا بیاید. اسرائیلی بوده که حمله کند. بابایی بوده که از نردبان بیفتد. خانه ییلاقی ای بوده که نیاز به تعمیر داشته باشد.
اصلن تعجب نمیکنم اگر سال بعد آدمفضاییای هم پیشدستی بگیرد سمتم و کیک بخواهد.
اما خب: هنوز روز تولدم را دوست دارم. مثلن گاهی هم یسنا و روژانی وجود دارند که آدم را سوپریز کنند. هنوزم البته در انتظارم که یکبار تولد را جوری که به نظرم باحالتر است جشن بگیرم اما فعلن همین را دوست دارم.
#داشتهها
🍓4🥰2❤1🔥1