آبــیِ کمرنگ
. آخ جون گرما 🔥 . .
اولین واکنش من وقتی، ذوقزده، بالاخره قسمت تابستون تقویم رو باز میکنم.
پ.ن: دادن انواع فحش: آزاد!
پ.ن۲: به من چه جنگه؟ جنگم که باشه نهتیر تولدمه. میرم کیک میگیرم و ادامه زندگی! به هرحال من زندهم، شما رو نمیدونم!
پ.ن: دادن انواع فحش: آزاد!
پ.ن۲: به من چه جنگه؟ جنگم که باشه نهتیر تولدمه. میرم کیک میگیرم و ادامه زندگی! به هرحال من زندهم، شما رو نمیدونم!
❤1😭1
کاش آدمی که منتظرش بودم، این یادداشت را بخواند¡
امروز از تکتک آدمهایی که دیدم متنفر بودم. (جز باده، که البته مجازی بود.) راستش شارژ اجتماعی بودنم از راس ساعت ۱۶، تمام شد.
اول، از اینکه کفش سیاه، پای داخلِ پانسمانم را جا داد، خوشحال بودم اما بعد که آن ماشینِ سفید و خوشگل را ندیدم رنجیدم. هرچند پیشبینی کرده بودم اما فکر نمیکردم واقعن رخ دهد. بعدش، رفتم کتابِ جدیدم را گرفتم. از رنگ جلدش خوشحال شدم اما بعد رویم را برگرداندم و خانومِ ت را دیدم. حتی نتوانستم سلام کنم. یکربع اول، حتی نتوانستم به سوالهایش جواب بدهم.
+اوه، نه. شیوا این یکی نه. به خاطر خدا کاری نکن ازت برنجد. همان سوسمار برای هفت جدمان کافیست.
هرچند نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. وقتی بچهها متنهای مزخرفشان را میخواندند، ریلا در اینگلساید را خواندم. خانومت ذوق کرد. پرسید زنانکوچک را خواندی؟ با خوشحالیای مثلَنَکی گفتم بله، خیلی سال پیش! از کلاس و پانتومیمِ مسخره آخر کلاس که نجات پیدا کردم، نیاز داشتم پرحرفی کنم و غرغر. حتی روزگفتار هم ضبط کردم، ولی خوشم نیامد و نفرستادم. بعد زنگ زدم به ... . اِشغال بود. دوست داشتم برای س.ب غرغر کنم. ولی حال نداشتم. س.ب، فعلن coming soon داده!
الان هم دارم به روز اول تابستان در ۰۳ میفکرم. انگار تابستان با پایم نمیسازد، آن موقع تاول زده بود! پارسال، هنوز با نوه خانوم همسایه که فوت کرد، آنقدر دوست نبودم. اما الان باهاش دوستم. پارسال، جنگ نبود، امسال هست. پارسال، آدمها را اینطور ندیده بودم، الان میبینم!
اووف! زندگی چقدر عوض شده.
پ.ن: خوبیش این بود که این دفعه نگران نبودم. این دفعه میدانستم کجاست. چقدر خوب که قبلش بهم گفت!
امروز از تکتک آدمهایی که دیدم متنفر بودم. (جز باده، که البته مجازی بود.) راستش شارژ اجتماعی بودنم از راس ساعت ۱۶، تمام شد.
اول، از اینکه کفش سیاه، پای داخلِ پانسمانم را جا داد، خوشحال بودم اما بعد که آن ماشینِ سفید و خوشگل را ندیدم رنجیدم. هرچند پیشبینی کرده بودم اما فکر نمیکردم واقعن رخ دهد. بعدش، رفتم کتابِ جدیدم را گرفتم. از رنگ جلدش خوشحال شدم اما بعد رویم را برگرداندم و خانومِ ت را دیدم. حتی نتوانستم سلام کنم. یکربع اول، حتی نتوانستم به سوالهایش جواب بدهم.
+اوه، نه. شیوا این یکی نه. به خاطر خدا کاری نکن ازت برنجد. همان سوسمار برای هفت جدمان کافیست.
هرچند نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. وقتی بچهها متنهای مزخرفشان را میخواندند، ریلا در اینگلساید را خواندم. خانومت ذوق کرد. پرسید زنانکوچک را خواندی؟ با خوشحالیای مثلَنَکی گفتم بله، خیلی سال پیش! از کلاس و پانتومیمِ مسخره آخر کلاس که نجات پیدا کردم، نیاز داشتم پرحرفی کنم و غرغر. حتی روزگفتار هم ضبط کردم، ولی خوشم نیامد و نفرستادم. بعد زنگ زدم به ... . اِشغال بود. دوست داشتم برای س.ب غرغر کنم. ولی حال نداشتم. س.ب، فعلن coming soon داده!
الان هم دارم به روز اول تابستان در ۰۳ میفکرم. انگار تابستان با پایم نمیسازد، آن موقع تاول زده بود! پارسال، هنوز با نوه خانوم همسایه که فوت کرد، آنقدر دوست نبودم. اما الان باهاش دوستم. پارسال، جنگ نبود، امسال هست. پارسال، آدمها را اینطور ندیده بودم، الان میبینم!
اووف! زندگی چقدر عوض شده.
پ.ن: خوبیش این بود که این دفعه نگران نبودم. این دفعه میدانستم کجاست. چقدر خوب که قبلش بهم گفت!
❤7
Forwarded from آبــیِ کمرنگ
روزنوشت جنگ ایران و اسرائیل- روز یازدهم
صبح یک جامدادی بستهبندی کردم تا علیآقا به مقصد برساند. پسرک را بردم باشگاه.
همینکه تمرین شروع شد صدای چند انفجار بلند به گوش رسید. مادرها هراسان شده بودند و مربی هم دست کمی از مادرها نداشت.
مدام در رفت و آمد بودند تا ببینند کلاس را برقرار کنند یا نه. دوستم که مادر یکی از بچههاست گفت آسیه کفش عباس رو بردار بریم خونه. من گفتم صدا دوره الان همه چی آروم میشه. از بیخیالی ام حرص خورد.
خلاصه صدای انفجارها خوابید و جو به سختی آرام شد و بچهها مشغول تمرین شدند.
بعد که آمدیم خانه پسرک گفت: مامان همه ترسیده بودن فقط تو آروم بودی!
نمیدانم منبع این احساس آرامش است بیخیالی و خونسردی یا نوعی مواجهه با خطر.
برگشتم خانه و بقیهی روز به چک کردن اخبار و نقاشی توتبگها گذشت.
ابتدای شب به پایگاه های آمریکا حمله موشکی کردیم. میگویند از ابتدای جنگ جهانی دوم تنها دو کشور رسماً به پایگاه های آمریکا حمله کردند: ایران و ایران.
این خوبه. خیلی خوبه.
امروز داشتم فکر میکردم اگر بمیرم کتابهایم، قلمموها و رنگهایم و حتی چرخ خیاطیام بیشتر دلشان برایم تنگ خواهد شد وگرنه آدمها
هیچ
هیچ.
دوم تیر ۱۴۰۴
آسیه تقویپور
صبح یک جامدادی بستهبندی کردم تا علیآقا به مقصد برساند. پسرک را بردم باشگاه.
همینکه تمرین شروع شد صدای چند انفجار بلند به گوش رسید. مادرها هراسان شده بودند و مربی هم دست کمی از مادرها نداشت.
مدام در رفت و آمد بودند تا ببینند کلاس را برقرار کنند یا نه. دوستم که مادر یکی از بچههاست گفت آسیه کفش عباس رو بردار بریم خونه. من گفتم صدا دوره الان همه چی آروم میشه. از بیخیالی ام حرص خورد.
خلاصه صدای انفجارها خوابید و جو به سختی آرام شد و بچهها مشغول تمرین شدند.
بعد که آمدیم خانه پسرک گفت: مامان همه ترسیده بودن فقط تو آروم بودی!
نمیدانم منبع این احساس آرامش است بیخیالی و خونسردی یا نوعی مواجهه با خطر.
برگشتم خانه و بقیهی روز به چک کردن اخبار و نقاشی توتبگها گذشت.
ابتدای شب به پایگاه های آمریکا حمله موشکی کردیم. میگویند از ابتدای جنگ جهانی دوم تنها دو کشور رسماً به پایگاه های آمریکا حمله کردند: ایران و ایران.
این خوبه. خیلی خوبه.
امروز داشتم فکر میکردم اگر بمیرم کتابهایم، قلمموها و رنگهایم و حتی چرخ خیاطیام بیشتر دلشان برایم تنگ خواهد شد وگرنه آدمها
هیچ
هیچ.
دوم تیر ۱۴۰۴
آسیه تقویپور
❤5
حال میخواهم نامهها را در کانال هوا کنم.
چند نکته:
۱-اگر خوشتان نیامد نامهتان عمومی شود، کامنت کنید تا حذفش کنم.
۲-اگر جواب نامه را، با دست خط خودتان بنویسید، خوشحالتر میشوم.
۳-لطفن نامههای هم را نخوانید و از کنجکاوی بپرهیزید!
چند نکته:
۱-اگر خوشتان نیامد نامهتان عمومی شود، کامنت کنید تا حذفش کنم.
۲-اگر جواب نامه را، با دست خط خودتان بنویسید، خوشحالتر میشوم.
۳-لطفن نامههای هم را نخوانید و از کنجکاوی بپرهیزید!
❤5👍1🥰1
خب. حالا اگه قسمت کامنت ها رو باز کنید براتون موزیخ هم گذاشتم. شبتون پر از ستارههای دنبالهدارِ واقعی نه از اونا که شروین میگفت!☄💥
❤2🍓2