Forwarded from روزهای مادرانه
روز پنجم نبرد
صبح بچهم پا شد، گفت: چی کار کنم؟!
گفتم یاامامهشتم! شروع شد!!
با یاد و خاطره کرونا و حبس خانگی، گفتم بیاین بریم یه چیزی درست کنیم. منظورم ناهار بود، ولی اون یکی بچه تصمیم گرفت مارشمالو درست کنه! گفتم: مگه مارشمالو رو با ضایعات لاستیک درست نمیکنن؟! شروع کرد به توضیح مراحل درست کردنش، اشک توی چشمهام جمع شد... از تصور این که چطور قراره آشپزخونه نازنینم به فنا بره.
بهش گفتم: بیخیال شو لطفا! تازه همهجا رو تمیز کردم!
گفت: مامان! شاید یه ساعت دیگه یه موشک زدن، ما و آشپزخونه همه رفتیم هوا... به مال دنیا دل نبند!🤪
خیلی زشته که بعضیها حتی از جنگ هم برای منافع شخصی خودشون استفاده میکنن.😑 برو درست کن، اه!
#روزهای_مادرانه
#روزنگار_نبرد
صبح بچهم پا شد، گفت: چی کار کنم؟!
گفتم یاامامهشتم! شروع شد!!
با یاد و خاطره کرونا و حبس خانگی، گفتم بیاین بریم یه چیزی درست کنیم. منظورم ناهار بود، ولی اون یکی بچه تصمیم گرفت مارشمالو درست کنه! گفتم: مگه مارشمالو رو با ضایعات لاستیک درست نمیکنن؟! شروع کرد به توضیح مراحل درست کردنش، اشک توی چشمهام جمع شد... از تصور این که چطور قراره آشپزخونه نازنینم به فنا بره.
بهش گفتم: بیخیال شو لطفا! تازه همهجا رو تمیز کردم!
گفت: مامان! شاید یه ساعت دیگه یه موشک زدن، ما و آشپزخونه همه رفتیم هوا... به مال دنیا دل نبند!🤪
خیلی زشته که بعضیها حتی از جنگ هم برای منافع شخصی خودشون استفاده میکنن.😑 برو درست کن، اه!
#روزهای_مادرانه
#روزنگار_نبرد
❤4
یک هفته پس از آغاز
انگار جوابِ سفید و بلندی از جنس باند پوشیدم. سرم درد میکرد و انگشتم میسوخت اما الان کاملن بیدرد شده. دیروز، دراز کشیده بودم. آخرین دقیقه آیندهنویس بود که اِمدادی زنگ زد. برنامه کلاس را گزارش داد و قطع کرد. طبق معمول نگفت معلمم کیست. اینبار حتی هول شد و ساعت را هم نگفت. جهنم! خودم توی سایت دیده بودم. تنها چیزی مفیدی که گفت این بود که کلاس، از یکشنبه شروع میشود، نه سهشنبه. بعد وِلو شدم و ریلا در اینگلساید را خواندم. ریلا، دختر آنهشرلی و گیلبرت است. داستانش، آخرین جلد است. چرا دارم آخرین جلد را میخوانم؟ ریلا دوست داشتنی و بانمک است و توی جنگ بزرگ میشود.
کمی که از پَکَری در میآیم، دوباره داستان کوتاه میخوانم. خواندش تمرکز و اعصاب کمتری میخواهد. روز اولی که داستانکوتاههای شهدادی آغازیدم، خوشحال بودم که توی یوتیوب، لایوی پیدا کردم که ماه توتفرنگی را آنلاین نشان میدهد. الان اما نگرانیهای جدیدی دارم. آدمی، که ممکن است خواب مانده باشند. آدمی که ممکن است اینترنت یارش نباشد. آدمی که ممکن است خودش آنقدر مضطرب باشد که نتواند از خودش خبر بدهد. آدمی که قرار بود بعد خروج از بیهوشی پیام بدهد.
بیشتر از خودم نگران آدمهای دیگر هستم. سعیم را میکنم تا با نوشتن از زیرش در بروم. اما سخت است.
انگار جوابِ سفید و بلندی از جنس باند پوشیدم. سرم درد میکرد و انگشتم میسوخت اما الان کاملن بیدرد شده. دیروز، دراز کشیده بودم. آخرین دقیقه آیندهنویس بود که اِمدادی زنگ زد. برنامه کلاس را گزارش داد و قطع کرد. طبق معمول نگفت معلمم کیست. اینبار حتی هول شد و ساعت را هم نگفت. جهنم! خودم توی سایت دیده بودم. تنها چیزی مفیدی که گفت این بود که کلاس، از یکشنبه شروع میشود، نه سهشنبه. بعد وِلو شدم و ریلا در اینگلساید را خواندم. ریلا، دختر آنهشرلی و گیلبرت است. داستانش، آخرین جلد است. چرا دارم آخرین جلد را میخوانم؟ ریلا دوست داشتنی و بانمک است و توی جنگ بزرگ میشود.
کمی که از پَکَری در میآیم، دوباره داستان کوتاه میخوانم. خواندش تمرکز و اعصاب کمتری میخواهد. روز اولی که داستانکوتاههای شهدادی آغازیدم، خوشحال بودم که توی یوتیوب، لایوی پیدا کردم که ماه توتفرنگی را آنلاین نشان میدهد. الان اما نگرانیهای جدیدی دارم. آدمی، که ممکن است خواب مانده باشند. آدمی که ممکن است اینترنت یارش نباشد. آدمی که ممکن است خودش آنقدر مضطرب باشد که نتواند از خودش خبر بدهد. آدمی که قرار بود بعد خروج از بیهوشی پیام بدهد.
بیشتر از خودم نگران آدمهای دیگر هستم. سعیم را میکنم تا با نوشتن از زیرش در بروم. اما سخت است.
❤3
به صلح و پیروزی اگه این جنگ تموم بشه، ایرانیا فقط یه حمله آدم فضاییها کم دارن. اونم اگه نازل بشه، خدا میتونه تو رزومهش از ما به عنوان مقاومترین انسانهایی که آفریده یاد کنه!
«کیفیت: تضمینی.
مقاوم در برابر سیل، زلزله، جنگ، کرونا، رانندهٔ دزدِ موبایل و...»
«کیفیت: تضمینی.
مقاوم در برابر سیل، زلزله، جنگ، کرونا، رانندهٔ دزدِ موبایل و...»
❤3👍1
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
به صلح و پیروزی اگه این جنگ تموم بشه، ایرانیا فقط یه حمله آدم فضاییها کم دارن. اونم اگه نازل بشه، خدا میتونه تو رزومهش از ما به عنوان مقاومترین انسانهایی که آفریده یاد کنه! «کیفیت: تضمینی. مقاوم در برابر سیل، زلزله، جنگ، کرونا، رانندهٔ دزدِ موبایل و...»
دوستان از پشت صحنه افزودن که آتشفشان هم هست. اونم هنوز فوران نکرده رومون😅
🤪4
Forwarded from پاتیل | باده علوی
سلام
برای شما که میبینید:
استاد کلانتری وبینار جدیدی برگزار میکنند
هر روز ساعت ۱۲ و ۱۸
در این آدرس
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/ayandenevis
و برای دریافت به روزرسانیها و اطلاعات جدید، به وبسایت ایشان سر بزنید:
https://shahinkalantari.com/
برای شما که میبینید:
استاد کلانتری وبینار جدیدی برگزار میکنند
هر روز ساعت ۱۲ و ۱۸
در این آدرس
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/ayandenevis
و برای دریافت به روزرسانیها و اطلاعات جدید، به وبسایت ایشان سر بزنید:
https://shahinkalantari.com/
شاهین کلانتری | نوشتن و نویسندگی
شاهین کلانتری | نوشتن و نویسندگی - نویسندگی: اصول و مسائل
وبگاه شاهین کلانتری نوشتن برای تغییر، تغییر برای نوشتن وبگاه شاهین کلانتری نوشتن برای تغییر، تغییر برای نوشتن برگزیدهها: تازهها: جملنده: دورههای تازه: دورهی نویسندگی خلاق دورهی خصوصی دورهی شعر
❤4
آبــیِ کمرنگ
. آخ جون گرما 🔥 . .
اولین واکنش من وقتی، ذوقزده، بالاخره قسمت تابستون تقویم رو باز میکنم.
پ.ن: دادن انواع فحش: آزاد!
پ.ن۲: به من چه جنگه؟ جنگم که باشه نهتیر تولدمه. میرم کیک میگیرم و ادامه زندگی! به هرحال من زندهم، شما رو نمیدونم!
پ.ن: دادن انواع فحش: آزاد!
پ.ن۲: به من چه جنگه؟ جنگم که باشه نهتیر تولدمه. میرم کیک میگیرم و ادامه زندگی! به هرحال من زندهم، شما رو نمیدونم!
❤1😭1
کاش آدمی که منتظرش بودم، این یادداشت را بخواند¡
امروز از تکتک آدمهایی که دیدم متنفر بودم. (جز باده، که البته مجازی بود.) راستش شارژ اجتماعی بودنم از راس ساعت ۱۶، تمام شد.
اول، از اینکه کفش سیاه، پای داخلِ پانسمانم را جا داد، خوشحال بودم اما بعد که آن ماشینِ سفید و خوشگل را ندیدم رنجیدم. هرچند پیشبینی کرده بودم اما فکر نمیکردم واقعن رخ دهد. بعدش، رفتم کتابِ جدیدم را گرفتم. از رنگ جلدش خوشحال شدم اما بعد رویم را برگرداندم و خانومِ ت را دیدم. حتی نتوانستم سلام کنم. یکربع اول، حتی نتوانستم به سوالهایش جواب بدهم.
+اوه، نه. شیوا این یکی نه. به خاطر خدا کاری نکن ازت برنجد. همان سوسمار برای هفت جدمان کافیست.
هرچند نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. وقتی بچهها متنهای مزخرفشان را میخواندند، ریلا در اینگلساید را خواندم. خانومت ذوق کرد. پرسید زنانکوچک را خواندی؟ با خوشحالیای مثلَنَکی گفتم بله، خیلی سال پیش! از کلاس و پانتومیمِ مسخره آخر کلاس که نجات پیدا کردم، نیاز داشتم پرحرفی کنم و غرغر. حتی روزگفتار هم ضبط کردم، ولی خوشم نیامد و نفرستادم. بعد زنگ زدم به ... . اِشغال بود. دوست داشتم برای س.ب غرغر کنم. ولی حال نداشتم. س.ب، فعلن coming soon داده!
الان هم دارم به روز اول تابستان در ۰۳ میفکرم. انگار تابستان با پایم نمیسازد، آن موقع تاول زده بود! پارسال، هنوز با نوه خانوم همسایه که فوت کرد، آنقدر دوست نبودم. اما الان باهاش دوستم. پارسال، جنگ نبود، امسال هست. پارسال، آدمها را اینطور ندیده بودم، الان میبینم!
اووف! زندگی چقدر عوض شده.
پ.ن: خوبیش این بود که این دفعه نگران نبودم. این دفعه میدانستم کجاست. چقدر خوب که قبلش بهم گفت!
امروز از تکتک آدمهایی که دیدم متنفر بودم. (جز باده، که البته مجازی بود.) راستش شارژ اجتماعی بودنم از راس ساعت ۱۶، تمام شد.
اول، از اینکه کفش سیاه، پای داخلِ پانسمانم را جا داد، خوشحال بودم اما بعد که آن ماشینِ سفید و خوشگل را ندیدم رنجیدم. هرچند پیشبینی کرده بودم اما فکر نمیکردم واقعن رخ دهد. بعدش، رفتم کتابِ جدیدم را گرفتم. از رنگ جلدش خوشحال شدم اما بعد رویم را برگرداندم و خانومِ ت را دیدم. حتی نتوانستم سلام کنم. یکربع اول، حتی نتوانستم به سوالهایش جواب بدهم.
+اوه، نه. شیوا این یکی نه. به خاطر خدا کاری نکن ازت برنجد. همان سوسمار برای هفت جدمان کافیست.
هرچند نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. وقتی بچهها متنهای مزخرفشان را میخواندند، ریلا در اینگلساید را خواندم. خانومت ذوق کرد. پرسید زنانکوچک را خواندی؟ با خوشحالیای مثلَنَکی گفتم بله، خیلی سال پیش! از کلاس و پانتومیمِ مسخره آخر کلاس که نجات پیدا کردم، نیاز داشتم پرحرفی کنم و غرغر. حتی روزگفتار هم ضبط کردم، ولی خوشم نیامد و نفرستادم. بعد زنگ زدم به ... . اِشغال بود. دوست داشتم برای س.ب غرغر کنم. ولی حال نداشتم. س.ب، فعلن coming soon داده!
الان هم دارم به روز اول تابستان در ۰۳ میفکرم. انگار تابستان با پایم نمیسازد، آن موقع تاول زده بود! پارسال، هنوز با نوه خانوم همسایه که فوت کرد، آنقدر دوست نبودم. اما الان باهاش دوستم. پارسال، جنگ نبود، امسال هست. پارسال، آدمها را اینطور ندیده بودم، الان میبینم!
اووف! زندگی چقدر عوض شده.
پ.ن: خوبیش این بود که این دفعه نگران نبودم. این دفعه میدانستم کجاست. چقدر خوب که قبلش بهم گفت!
❤7
Forwarded from آبــیِ کمرنگ
روزنوشت جنگ ایران و اسرائیل- روز یازدهم
صبح یک جامدادی بستهبندی کردم تا علیآقا به مقصد برساند. پسرک را بردم باشگاه.
همینکه تمرین شروع شد صدای چند انفجار بلند به گوش رسید. مادرها هراسان شده بودند و مربی هم دست کمی از مادرها نداشت.
مدام در رفت و آمد بودند تا ببینند کلاس را برقرار کنند یا نه. دوستم که مادر یکی از بچههاست گفت آسیه کفش عباس رو بردار بریم خونه. من گفتم صدا دوره الان همه چی آروم میشه. از بیخیالی ام حرص خورد.
خلاصه صدای انفجارها خوابید و جو به سختی آرام شد و بچهها مشغول تمرین شدند.
بعد که آمدیم خانه پسرک گفت: مامان همه ترسیده بودن فقط تو آروم بودی!
نمیدانم منبع این احساس آرامش است بیخیالی و خونسردی یا نوعی مواجهه با خطر.
برگشتم خانه و بقیهی روز به چک کردن اخبار و نقاشی توتبگها گذشت.
ابتدای شب به پایگاه های آمریکا حمله موشکی کردیم. میگویند از ابتدای جنگ جهانی دوم تنها دو کشور رسماً به پایگاه های آمریکا حمله کردند: ایران و ایران.
این خوبه. خیلی خوبه.
امروز داشتم فکر میکردم اگر بمیرم کتابهایم، قلمموها و رنگهایم و حتی چرخ خیاطیام بیشتر دلشان برایم تنگ خواهد شد وگرنه آدمها
هیچ
هیچ.
دوم تیر ۱۴۰۴
آسیه تقویپور
صبح یک جامدادی بستهبندی کردم تا علیآقا به مقصد برساند. پسرک را بردم باشگاه.
همینکه تمرین شروع شد صدای چند انفجار بلند به گوش رسید. مادرها هراسان شده بودند و مربی هم دست کمی از مادرها نداشت.
مدام در رفت و آمد بودند تا ببینند کلاس را برقرار کنند یا نه. دوستم که مادر یکی از بچههاست گفت آسیه کفش عباس رو بردار بریم خونه. من گفتم صدا دوره الان همه چی آروم میشه. از بیخیالی ام حرص خورد.
خلاصه صدای انفجارها خوابید و جو به سختی آرام شد و بچهها مشغول تمرین شدند.
بعد که آمدیم خانه پسرک گفت: مامان همه ترسیده بودن فقط تو آروم بودی!
نمیدانم منبع این احساس آرامش است بیخیالی و خونسردی یا نوعی مواجهه با خطر.
برگشتم خانه و بقیهی روز به چک کردن اخبار و نقاشی توتبگها گذشت.
ابتدای شب به پایگاه های آمریکا حمله موشکی کردیم. میگویند از ابتدای جنگ جهانی دوم تنها دو کشور رسماً به پایگاه های آمریکا حمله کردند: ایران و ایران.
این خوبه. خیلی خوبه.
امروز داشتم فکر میکردم اگر بمیرم کتابهایم، قلمموها و رنگهایم و حتی چرخ خیاطیام بیشتر دلشان برایم تنگ خواهد شد وگرنه آدمها
هیچ
هیچ.
دوم تیر ۱۴۰۴
آسیه تقویپور
❤5
حال میخواهم نامهها را در کانال هوا کنم.
چند نکته:
۱-اگر خوشتان نیامد نامهتان عمومی شود، کامنت کنید تا حذفش کنم.
۲-اگر جواب نامه را، با دست خط خودتان بنویسید، خوشحالتر میشوم.
۳-لطفن نامههای هم را نخوانید و از کنجکاوی بپرهیزید!
چند نکته:
۱-اگر خوشتان نیامد نامهتان عمومی شود، کامنت کنید تا حذفش کنم.
۲-اگر جواب نامه را، با دست خط خودتان بنویسید، خوشحالتر میشوم.
۳-لطفن نامههای هم را نخوانید و از کنجکاوی بپرهیزید!
❤5👍1🥰1