آدامص موضی
54 subscribers
335 photos
23 videos
88 links
Download Telegram
قدیما شهرمون یه کتابفروشی داشت که کتابای جلوی ویترینش همه جلدشون زرد شده بود. کتاباشو سالی یه بار هم به روز نمی کرد. حق هم داشت. مشتری چندانی نداشت. کم کم می دیدم که تو هفته شاید به زور 2 روز بیاد کتابفروشیشو باز کنه.
یکی از نگرانیام همیشه همین موضوع بود که شهرمون یه کتابفروشی درست حسابی نداره. امروز رفتم یه سر بزنم به اون کتابفروشی ببینم بعد از 4 سال که نبودم چه بلایی سرش اومده... دیدم یه کتابفروشی جدید و خوشگل به جاش ساختند
انقددددررررر خوشحال شدم!
از ته دلم آرزو میکنم این یکی چرخش بچرخهههه
امروز در کل روز خیلی خوبی بود! اول اینکه من یه کتابفروشی تو شهرمون پیدا کردم و دیگه لازم نیست انلاین کتاب سفارش بدم یا اینور اونور دنبال یه کتاب بگردم!😁
یکی دیگه هم اتفاقی بود که صبح افتاد!
وقتی صبح رفتیم شرکت دیدیم اوووووووف اقای رئیس ترکوووندههههه... جمله های انگیزشی زده بود به دیوار شرکت. اسمای کارمندا رو زده بود پشت سیستمشون و از همه با حالتر اینکه توی یه کاور که به دیوار چسبونده بود برگه های برنامه ریزی برای هر نفر چسبونده بود😃
کلی انرژی گرفتم😁
حس میکنم بخاطر اینه که صبح زود بیدار شدم🤔
سحرخیزیه و کامروایی دیگه😁
خودکار هویجیم هنوز نیومده و من جای خالیشو نیومده حس میکنم😞💔
تو فکرمه چند تا دیگه هم بخرم ببرم شرکت به هر نفر یه دونه بدم همگی خوشحال شیم🥰
خودکار هویجی😁
دقت کردین اینکه چه چیزی تمیزه و چه چیزی کثیفه رو آدمای اطرافمون به ما تحمیل میکنن؟؟
صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 #شعر
@shinevesht
لیلی کلید صبح
در پلک‌های توست
دست مرا بگیر
از چهار راه خواب گذر کن
بگذار بگذریم زین خیل خفتگان
دست مرا بگیر
تا بسرایم: در دست‌های من
بال کبوتریست‏...

+ نصرت رحمانی

++ آدم باس غرق شه تو صفا و صمیمیت این شعر!
امروز سرکار میخواستم بگم برند، گفتم بِرِند😆😂
حالا خودم از درون ترکیده بودم از خنده ولی داشتم به زور خودمو کنترل میکردم که نخندم😂
بعد همکارمون عین ماست منو نگا میگرد😐
بازی تقلید رو دیدم
حالا میفهمم چرا ارشیا عاشق بندیکته😭😭
اگه خواستید ببینید یه فیلم راجع به آلن تورینگه که همه میشناسیدش دیگه
یه جمله تهدید آمیز از صد تا کتاب پند و اندرز بهتر تاثیر میذاره😐
چهل هزار بار برا اجیم توضیح دادم نباید فلان کار رو بکنه فایده ای نداشت. یه بار بهش گفتم اگه یه بار دیگه فلان کار رو بکنی مسواکتو میندازم تو باغچه گربه ها جیش کنن روش
الان دختر خوبی شده😎😌
مدیریت فقط مدیریت مثانه
خزعبلات عالیه فی کانالة الخالیه
مدیریت فقط مدیریت مثانه
احتمالا بعضی از مدیران کشور رو هم همینطوری انتخاب میکنن
بعضی وقتا که سرکار حرفام تموم میشه و سکوت برقرار میشه... یه لحظه خودمم تو دلم میگم آخییشششش این دختره بالاخره خفه خون گرفت 😐
امروز صبح مامانم منو بیدار کرد. با التماس ازش خواستم 5 دیقه بیشتر بخوابم. نشسته بالای سرم تا 5 دیقه تموم بشه و منو بیدار کنه :|
حالا اینا به کنار! از خواب بیدار شدم رفتم دست صورتمو شستم اومدم می بینم تااااااازه ساعت 8 ربع کمه!
بابام هم که هر روز صبح باهاش از خونه میزنم بیرون هفت کله خوابه ---____---
الان من شبیه اون سگه که تو تام و جریم!
هم از حیث قیافه و هم از حیث اخلاق!
منم دیدم من بیدار شدم ولی اجیم خوابه. در نتیجه رفتم آجیمو نیشگون گرفتم که بیدار نشد.
منم دماغشو گرفتم که نتونه نفس بکشه...اونوقت بیدار شد و با چشمای قرمز منو نگاه کرد.
از اون طرف بابام تازه بعد از 45 دیقه بیدار شده، نردبون گذاشته بره انجیر بچینه از درخت. مامانمم دید من اعصابم خرده باهاش حرف نمیزنم. اعصابش خرد شد رفت گیر داد به بابام که چرا رفتی بالای نردبون نمیدونم شوهر همکار سابقم همینجوری افتاد قطع نخاع شد؟میخوای قطع نخاع بشی؟
بابای منم اعصابش خرد شد یه لقت زد تو درخت همه انجیراش ریخت :|
خلاصه که عزیزان سحرخیز باش تا کامروا باشید چررررته چرررت