و بازم هی فکر کردم که چرا خب؟
چرا، چرا، چرا، چرا؟؟
و به این نتیجه رسیدم که علتش اینه که من با کسایی کانکت میشم که یا همسطح خودم هستند و یا از من پایین تر هستند و این موضوع باعث شده موقعیت خوبی از طریق آدمایی که میشناسم سر راهم قرار نگیره.
البته اینم اعتراف میکنم که در حال حاضر سطحی که خودمو توش می بینم یه سطح تخمی بین هیچی بلد نبودن و یه ذره چیز بلد بودنه.🤔
چرا، چرا، چرا، چرا؟؟
و به این نتیجه رسیدم که علتش اینه که من با کسایی کانکت میشم که یا همسطح خودم هستند و یا از من پایین تر هستند و این موضوع باعث شده موقعیت خوبی از طریق آدمایی که میشناسم سر راهم قرار نگیره.
البته اینم اعتراف میکنم که در حال حاضر سطحی که خودمو توش می بینم یه سطح تخمی بین هیچی بلد نبودن و یه ذره چیز بلد بودنه.🤔
👍1
در کل آدمایی که باهاشون ارتباط دارید خیلی مهمند و بدون اینکه خودتون بدونید روی شما تاثیر میگذارند.
مثلا من با دو گروه از همکارام میرم ناهار. یکیشون که توی تیم خودمون هستند و مثل من برنامه نویس هستند، اغلب سر میز در مورد یه همکار دیگه غیبت می کنند و یا حسرت شغل دیگران رو میخورند و یا از شرایط می نالند.
گروه دومی که باهاشون میرم ناهار اصلا برنامه نویس نیستند و مال یه بخش دیگه ان.
در مورد جاهای جدیدی که رفتند سفر صحبت می کنند، در مورد سریال های جدیدی که دیدند، آهنگ های خوبی که گوش دادند و اتفاقایی که در طول روز براشون افتاده.
هیچ کدومشون سطح دانش منو افزایش نمیدن ولی بازم ترجیحم دومیه.😁
مثلا من با دو گروه از همکارام میرم ناهار. یکیشون که توی تیم خودمون هستند و مثل من برنامه نویس هستند، اغلب سر میز در مورد یه همکار دیگه غیبت می کنند و یا حسرت شغل دیگران رو میخورند و یا از شرایط می نالند.
گروه دومی که باهاشون میرم ناهار اصلا برنامه نویس نیستند و مال یه بخش دیگه ان.
در مورد جاهای جدیدی که رفتند سفر صحبت می کنند، در مورد سریال های جدیدی که دیدند، آهنگ های خوبی که گوش دادند و اتفاقایی که در طول روز براشون افتاده.
هیچ کدومشون سطح دانش منو افزایش نمیدن ولی بازم ترجیحم دومیه.😁
👍1
کلا مثل همه این سال ها که از دانشگاه فارغالتحصیل شدم در خودم یک نیاز شدید می بینم برای اینکه عضو چندتا کامیونیتی باشم که علایق مشترکی با اونا دارم...
همین.
همین.
👍1
یه مشکل دیگه ام هم اینه که هنوز حلقه آدمایی که میشناسم، کانکشن های لینکدینم و پادکست هایی که سابسکرایب کردم تو حال و هوای مارکتینگه نه برنامه نویسی.🤔
👍1
من راننده اتوبوسمون رو خیلی دوست دارم😭
دیشب اصفهان بارون شدیدی اومد و امروز صبح که اومدم برم سرکار کل پیاده رو و خیابون یخ زده بود.
منم دیرم شده بود ولی به هیچوجه نمیتونستم ریسک کنم و سریع تر راه برم. از بس خیابون لیز بود داشتم با سرعت لاک پشتی می رفتم و حرص می خوردم که به سرویس نمیرسم که دیدم یهو یه اتوبوس کنار پام نگه داشت.
راننده اتوبوسمون بود.
خارج از ایستگاه و سر راهش منو سوار کرد.😭
دیشب اصفهان بارون شدیدی اومد و امروز صبح که اومدم برم سرکار کل پیاده رو و خیابون یخ زده بود.
منم دیرم شده بود ولی به هیچوجه نمیتونستم ریسک کنم و سریع تر راه برم. از بس خیابون لیز بود داشتم با سرعت لاک پشتی می رفتم و حرص می خوردم که به سرویس نمیرسم که دیدم یهو یه اتوبوس کنار پام نگه داشت.
راننده اتوبوسمون بود.
خارج از ایستگاه و سر راهش منو سوار کرد.😭
❤6
حالا جدای از اون آدم به شدت محترم، راننده بسیار کار درست و به شدت حواسش به همه چیز هست.
چند باری مشکلاتی در مسیر برگشت پیش اومد که هر بار من دیدم این آدم چقدر خونسرد، منطقی و قشنگ مشکلات رو حل میکنه. یه بار تو اتوبوس یه نفر کنترلشو از دست داد و شروع کرد به فحاشی کردن و اعصاب همه رو خرد کردن. انقدر این راننده ما خوب آرومش کرد که هیچوقت من یادم نمیره.
چند باری مشکلاتی در مسیر برگشت پیش اومد که هر بار من دیدم این آدم چقدر خونسرد، منطقی و قشنگ مشکلات رو حل میکنه. یه بار تو اتوبوس یه نفر کنترلشو از دست داد و شروع کرد به فحاشی کردن و اعصاب همه رو خرد کردن. انقدر این راننده ما خوب آرومش کرد که هیچوقت من یادم نمیره.
👍3
دیروز بارون شدیدی اصفهان اومد. من که داشتم تو اتاق کار میکردم، متوجه نشدم شدت بارون چقدر زیاده و با سرویس شرکت اومدم بازار پیاده شدم. بعدش هم تصمیم داشتم برم خونه مادر شوهرم شام دورهم باشیم.
رفتم مغازه دختر داییم و نشستیم به صحبت کردن. نگو که همون موقع که حسین داشته بابا رو میبرده شیمی درمانی، ماشینش وسط راه توی اتوبان خاموش میکنه.
حدودا ساعت شش و نیم و اینا بود که زنگ زد گفت من تو اتوبان گیر کردم، بابا رو با اسنپ فرستادم بیمارستان و خودم منتظرم یدک کش بیاد. برق ماشینش هم قطع شده بود و نمیتونست تو این سرما بخاری روشن کنه.
منم با خودم یکم حرص خوردم و بازم نشستم به حرف زدن با دختر داییم.😁
بارون هم شدییییید میومد و رعد و برق های گنده ای میزد. خیلی ترسناک بود.
ساعت هفت و نیم و اینا بود که من گفتم جورابام خیس شده خوبه برم برای خودم و حسین جوراب خشک بخرم که الان میریم خونه مامانش جوراب خشک بپوشه و گرم بشه.
رفتم جوراب فروشی و خریدمو کردم که همون موقع حسین زنگ زد و گفت که یدک کش قیمتشو بخاطر بارون چند برابر کرده و پول کم داره.
همون موقع منم میخواستم اسنپ بگیرم و برم خونه مادر شوهرم که گوشیم خاموش شد😐 و برق رفت.😐
توی مغازه منتظرم موندم برق اومد، محافظشون بعد از بیست دقیقه برق مغازه رو وصل کرد، گوشیمو زدم به شارژ تا بتونم روشنش کنم، زنگ زدم به دختر داییم ببینم شارژر تایپ سی داره یا نه، توی راه برای حسین پول ریختم، دوباره برگشتم مغازه دختر داییم و اونجا بیشتر گوشیمو شارژ کردم و اسنپ گرفتم به سمت خونه مامان حسین.
دختر داییم هم اسنپ گرفت، اسنپ اون زودتر اومد، دختر داییم رفت، من دوباره اومدم توی یه مغازه گل فروشی گوشیمو زدم به شارژ، اسنپ من اومد، رفتم خونه مادر شوهرم و تازه ساعت هشت شده بود.
حسین تازه نزدیک نه و نیم ده رسید اونجا و با اینکه کاپشن دو پوش و ضدآب پوشیده بود به حدی سردش شده بود که انگار سرما رفته بود توی وجودش. فقط می لرزید...
شام یه فسنجون خوشمزه خوردیم و برگشتیم خونه ولی عجب شبی گذروندیم.😁
رفتم مغازه دختر داییم و نشستیم به صحبت کردن. نگو که همون موقع که حسین داشته بابا رو میبرده شیمی درمانی، ماشینش وسط راه توی اتوبان خاموش میکنه.
حدودا ساعت شش و نیم و اینا بود که زنگ زد گفت من تو اتوبان گیر کردم، بابا رو با اسنپ فرستادم بیمارستان و خودم منتظرم یدک کش بیاد. برق ماشینش هم قطع شده بود و نمیتونست تو این سرما بخاری روشن کنه.
منم با خودم یکم حرص خوردم و بازم نشستم به حرف زدن با دختر داییم.😁
بارون هم شدییییید میومد و رعد و برق های گنده ای میزد. خیلی ترسناک بود.
ساعت هفت و نیم و اینا بود که من گفتم جورابام خیس شده خوبه برم برای خودم و حسین جوراب خشک بخرم که الان میریم خونه مامانش جوراب خشک بپوشه و گرم بشه.
رفتم جوراب فروشی و خریدمو کردم که همون موقع حسین زنگ زد و گفت که یدک کش قیمتشو بخاطر بارون چند برابر کرده و پول کم داره.
همون موقع منم میخواستم اسنپ بگیرم و برم خونه مادر شوهرم که گوشیم خاموش شد😐 و برق رفت.😐
توی مغازه منتظرم موندم برق اومد، محافظشون بعد از بیست دقیقه برق مغازه رو وصل کرد، گوشیمو زدم به شارژ تا بتونم روشنش کنم، زنگ زدم به دختر داییم ببینم شارژر تایپ سی داره یا نه، توی راه برای حسین پول ریختم، دوباره برگشتم مغازه دختر داییم و اونجا بیشتر گوشیمو شارژ کردم و اسنپ گرفتم به سمت خونه مامان حسین.
دختر داییم هم اسنپ گرفت، اسنپ اون زودتر اومد، دختر داییم رفت، من دوباره اومدم توی یه مغازه گل فروشی گوشیمو زدم به شارژ، اسنپ من اومد، رفتم خونه مادر شوهرم و تازه ساعت هشت شده بود.
حسین تازه نزدیک نه و نیم ده رسید اونجا و با اینکه کاپشن دو پوش و ضدآب پوشیده بود به حدی سردش شده بود که انگار سرما رفته بود توی وجودش. فقط می لرزید...
شام یه فسنجون خوشمزه خوردیم و برگشتیم خونه ولی عجب شبی گذروندیم.😁
❤6😁1
حالا منتظریم ببینیم چقدر هزینه ماشینمون میشه و با اینکه پلن داشتیم میلاد امام علی (ع) مشهد باشیم، احتمالا برنامه هامون کنسل بشه.
چون پول برای پرواز کم میاریم...🚶♀🚶♀
چون پول برای پرواز کم میاریم...🚶♀🚶♀
💔6
راننده ما هر چند کیلومتر مجبوره بایسته و بخار شیشه شو پاک کنه. تو این سرما هم پنجره سمت خودشو باز میذاره که شیشه خیلی بخار نکنه اما فایده ای نداره.
براش غصه م میشه.
براش غصه م میشه.
💔5
یه مرد دیگه هم تو ایستگاه ما هست که تو این سرما فقط با یه سوییشرت نازک میاد سرکار.
برای اونم غصه م میشه. خانم صابری میگه خیلی از این آدما چندتا خونه و ماشین دارند اما نشون نمی دن.
اما بازم برام مهم نیست و غصه میخورم. هرکس توی طبقه متوسط جامعه خونه و ماشین داره با زحمت و نخوردن و نپوشیدن و بدهی به دستش آورده و من برای اونا هم غصه م میشه.
برای اونم غصه م میشه. خانم صابری میگه خیلی از این آدما چندتا خونه و ماشین دارند اما نشون نمی دن.
اما بازم برام مهم نیست و غصه میخورم. هرکس توی طبقه متوسط جامعه خونه و ماشین داره با زحمت و نخوردن و نپوشیدن و بدهی به دستش آورده و من برای اونا هم غصه م میشه.
💔7
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بیهنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بیدست و پا خود را
https://vrgl.ir/AcXvx
به یک پرواز بیهنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بیدست و پا خود را
https://vrgl.ir/AcXvx
❤1💔1
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
«عشق نافرجام، وقتی با فقر و محرومیت اجتماعی ترکیب شود، انسان را به نقطهای میرساند که دیگر نمیخواهد خودش باشد. وحشی در این بیت فریاد میزند که اگر میتوانست از این زندگی، از این هویت، از این وجود ناپسند فرار کند، بیدرنگ میکرد. این نهایت درد است که انسان بخواهد از خود فرار کند.»
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
«عشق نافرجام، وقتی با فقر و محرومیت اجتماعی ترکیب شود، انسان را به نقطهای میرساند که دیگر نمیخواهد خودش باشد. وحشی در این بیت فریاد میزند که اگر میتوانست از این زندگی، از این هویت، از این وجود ناپسند فرار کند، بیدرنگ میکرد. این نهایت درد است که انسان بخواهد از خود فرار کند.»
❤2👎1
امروز صبح چهل دقیقه زودتر از آلارمم بیدار شدم😐
بعد دیدم صدای هواپیما از فاصله خیلی نزدیک میاد، جوری که آژیر مدرسه کنار خونمون روشن شد.
ترسیدم، گفتم حمله کردند.😶
نشستم اخبار رو خوندم دیدم خبری نیست. رفتم پروازها رو نگاه کردم، دیدم آسمون شلوغه، خیالم راحت شد.
(همچنان تا نیم ساعت بعد صدای ترق ترق از دور میشنیدم، مثل تیر اندازی)
با خودم گفتم پس سایه جنگ که میگن اینه🤔
بعد دیدم صدای هواپیما از فاصله خیلی نزدیک میاد، جوری که آژیر مدرسه کنار خونمون روشن شد.
ترسیدم، گفتم حمله کردند.😶
نشستم اخبار رو خوندم دیدم خبری نیست. رفتم پروازها رو نگاه کردم، دیدم آسمون شلوغه، خیالم راحت شد.
(همچنان تا نیم ساعت بعد صدای ترق ترق از دور میشنیدم، مثل تیر اندازی)
با خودم گفتم پس سایه جنگ که میگن اینه🤔
💔3
https://t.me/fin_soph/3431
کلی تو دلم به احمد سبحانی چیز گفتم😒
کلی تو دلم به احمد سبحانی چیز گفتم😒
Telegram
فینسوف
✔️صرفا یک پیشگوییه.
#توییت
✉️@fin_soph
📷INSTAGRAM
🐣X
🌐WEBSITE
☁️CASTBOX
📹YOUTUBE
#توییت
✉️@fin_soph
🐣X
🌐WEBSITE
☁️CASTBOX
📹YOUTUBE
💩2❤1👍1