Forwarded from آنِ دیگر مَن
الان حاضرم صد میلیون سال پیش کنار چهارتا دایناسور تریسراتوپس زندگی میکردم ولی با یدونه پشه تو یه اتاق نه.
یه مدتیه که برای اینکه پام عرق نکنه و راحت باشم دمپایی میبرم سرکار میپوشم. (اگه فکر میکنید که حرکت ضایعیه باید بگم که رئیسمون تو شرکت از اون دمپایی آبی های توی توالت میپوشه!)
خلاصه که چند وقت پیش بعد از ناهار رفتم نماز بخونم، موقع رکوع دیدم جورابم پاره شده و شست پام زده بیرون 😂😂😂
منم خیلی ریلکس از نماز خونه اومدم بیرون و جلو چشم همه دمپاییامو در آوردم، کفشامو پوشیدم و دوباره برگشتم تو نمازخونه نماز بعدیمو بخونم😎👌
خلاصه که چند وقت پیش بعد از ناهار رفتم نماز بخونم، موقع رکوع دیدم جورابم پاره شده و شست پام زده بیرون 😂😂😂
منم خیلی ریلکس از نماز خونه اومدم بیرون و جلو چشم همه دمپاییامو در آوردم، کفشامو پوشیدم و دوباره برگشتم تو نمازخونه نماز بعدیمو بخونم😎👌
مامان من یه فناور هراس و فناور گریز واقعیه!!
تو زندگیش به حدی از کامپیوتر بدش میومد که از فرصت های خیلی خوب شغلی گذشت چون نمیخواست با کامپیوتر کار کنه و حتی نزدیکش بشه.
امروز یه متن رو توی لپ تاپم داشتم به مامانم نشون میدادم. دیدم هی داره انگشتشو میکشه رو صفحه لپ تاپ. فکر کردم لکه ای چیزیه داره پاک میکنه...
یهو در اومده میگه چرا این نمیره صفحه بعد؟
نگو با انگشتش داشته اسکرول میکرده :)))
تو زندگیش به حدی از کامپیوتر بدش میومد که از فرصت های خیلی خوب شغلی گذشت چون نمیخواست با کامپیوتر کار کنه و حتی نزدیکش بشه.
امروز یه متن رو توی لپ تاپم داشتم به مامانم نشون میدادم. دیدم هی داره انگشتشو میکشه رو صفحه لپ تاپ. فکر کردم لکه ای چیزیه داره پاک میکنه...
یهو در اومده میگه چرا این نمیره صفحه بعد؟
نگو با انگشتش داشته اسکرول میکرده :)))
هر وقت میرم تو آشپزخونه شرکت لیوان چایی خودمو بشورم. اگه ظرفی چیزی تو سینک باشه اونا رو هم میشورم. بعد قشنگ صدای ذهنی آقای میز کناری رو میشنوم که میگه ای خودشیرین بدبخت :))
با این روشایی که مامانم برای بیدار کردن من و به کار گرفتنم به کار میبره، بنظرم مناسب ترین کار براش کار در اردوگاه کار اجباری نازی هاست!
حالا اینکه چرا آموزش پرورش تشخیص داده مامانم میتونه معلم دبستان بشه رو نمیدونم!!
حالا اینکه چرا آموزش پرورش تشخیص داده مامانم میتونه معلم دبستان بشه رو نمیدونم!!
Forwarded from آنتی نچرالیسم! (Arshia.R)
قشنگ سیستم یه سری پروکسیا اینجوریه که شما میتونی 10گیگ رو زیر یه دیقه اپلود کنی ولی 10کیلوبایت بخوای دانلود کنی تا فرج آقا صاحب الزمان طول میکشه... :/
@AntiNaturalism
@AntiNaturalism
آدامص موضی
https://www.aparat.com/v/cLrUw/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%D9%84%D8%B1%D9%87_%D8%B3%D9%88_%D8%B3%D9%BE%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85
کوچه لره، سو سپمیشم●♪♫
یار گلنده؛ توز اولماسین… یار گلنده؛ توز اولماسین…●♪♫
یار گلنده؛ توز اولماسین… یار گلنده؛ توز اولماسین…●♪♫
Forwarded from سوتهدلان
من این والدینی که میگن ما بین بچه هامون فرق نمیذاریم درک نمیکنم!
مثلا من خودم اگر دختری چهار ساله داشتم که تو شلوغ بازیاش میزد شیشه ی تلویزیون رو میشکوند، میرفتم گوش برادر ده ساله شو میگرفتم میگفتم ببین چه غلطی کردی؟!
بعد موهای دخترمو گوجه ای میبستم میبردمش پارک تا بخاطر حادثه ای که پیش اومده روحیه ش آسیب نبینه!
مثلا من خودم اگر دختری چهار ساله داشتم که تو شلوغ بازیاش میزد شیشه ی تلویزیون رو میشکوند، میرفتم گوش برادر ده ساله شو میگرفتم میگفتم ببین چه غلطی کردی؟!
بعد موهای دخترمو گوجه ای میبستم میبردمش پارک تا بخاطر حادثه ای که پیش اومده روحیه ش آسیب نبینه!
قدیما شهرمون یه کتابفروشی داشت که کتابای جلوی ویترینش همه جلدشون زرد شده بود. کتاباشو سالی یه بار هم به روز نمی کرد. حق هم داشت. مشتری چندانی نداشت. کم کم می دیدم که تو هفته شاید به زور 2 روز بیاد کتابفروشیشو باز کنه.
یکی از نگرانیام همیشه همین موضوع بود که شهرمون یه کتابفروشی درست حسابی نداره. امروز رفتم یه سر بزنم به اون کتابفروشی ببینم بعد از 4 سال که نبودم چه بلایی سرش اومده... دیدم یه کتابفروشی جدید و خوشگل به جاش ساختند
انقددددررررر خوشحال شدم!
از ته دلم آرزو میکنم این یکی چرخش بچرخهههه
یکی از نگرانیام همیشه همین موضوع بود که شهرمون یه کتابفروشی درست حسابی نداره. امروز رفتم یه سر بزنم به اون کتابفروشی ببینم بعد از 4 سال که نبودم چه بلایی سرش اومده... دیدم یه کتابفروشی جدید و خوشگل به جاش ساختند
انقددددررررر خوشحال شدم!
از ته دلم آرزو میکنم این یکی چرخش بچرخهههه
امروز در کل روز خیلی خوبی بود! اول اینکه من یه کتابفروشی تو شهرمون پیدا کردم و دیگه لازم نیست انلاین کتاب سفارش بدم یا اینور اونور دنبال یه کتاب بگردم!😁
یکی دیگه هم اتفاقی بود که صبح افتاد!
وقتی صبح رفتیم شرکت دیدیم اوووووووف اقای رئیس ترکوووندههههه... جمله های انگیزشی زده بود به دیوار شرکت. اسمای کارمندا رو زده بود پشت سیستمشون و از همه با حالتر اینکه توی یه کاور که به دیوار چسبونده بود برگه های برنامه ریزی برای هر نفر چسبونده بود😃
کلی انرژی گرفتم😁
یکی دیگه هم اتفاقی بود که صبح افتاد!
وقتی صبح رفتیم شرکت دیدیم اوووووووف اقای رئیس ترکوووندههههه... جمله های انگیزشی زده بود به دیوار شرکت. اسمای کارمندا رو زده بود پشت سیستمشون و از همه با حالتر اینکه توی یه کاور که به دیوار چسبونده بود برگه های برنامه ریزی برای هر نفر چسبونده بود😃
کلی انرژی گرفتم😁
دقت کردین اینکه چه چیزی تمیزه و چه چیزی کثیفه رو آدمای اطرافمون به ما تحمیل میکنن؟؟
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
#شعر
@shinevesht
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
#شعر
@shinevesht