Forwarded from توییتر دانشگاه اراک
سلام
میخواستم کسب رتبه ی 16 ارشد هوش مصنوعی را به آقای بهراد باقری تبریک بگم
نشون دادی دانشگاه اراک برات کوچیکه
@araktwitter
میخواستم کسب رتبه ی 16 ارشد هوش مصنوعی را به آقای بهراد باقری تبریک بگم
نشون دادی دانشگاه اراک برات کوچیکه
@araktwitter
دخترِ خانم طالبی عزیز
آموزش پرورش استخدام شدی دمت گرم!
آموزشگاه زبان تدریس میکنی آفرین نتیجه تلاشت بوده!
ولی تو رو قرآن دیگه صبح ساعت 5 از خواب پامیشی نشین اینجا اونجا جار بزن😑
مامانم هر روز صبح اعصاب منو بخاطر توی لعنتی آسفالت میکنه😑
آموزش پرورش استخدام شدی دمت گرم!
آموزشگاه زبان تدریس میکنی آفرین نتیجه تلاشت بوده!
ولی تو رو قرآن دیگه صبح ساعت 5 از خواب پامیشی نشین اینجا اونجا جار بزن😑
مامانم هر روز صبح اعصاب منو بخاطر توی لعنتی آسفالت میکنه😑
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
#شعر
@shinevesht
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
#شعر
@shinevesht
فقط اونجایی که سعدی میگه
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن//همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
اگه نگاه کردن به معشوقم گناهه همه ی عمر توبه میکنم که از گناه کردن حتی یه لحظه هم غافل نشم
اخه چقدر قشنگ میگییییییی تووووو لعنتییییی😭😭
@shinevesht
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن//همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
اگه نگاه کردن به معشوقم گناهه همه ی عمر توبه میکنم که از گناه کردن حتی یه لحظه هم غافل نشم
اخه چقدر قشنگ میگییییییی تووووو لعنتییییی😭😭
@shinevesht
دنبال یه کلمه میگشتم که خطابت کنم. یه کلمه ای که از عشق بالا تر باشه. یه کلمه ای که صمیمیت بینمون رو نشون بده. یه کلمه ای که وقتی بکار میبرمش همه بفهمن عمق حسی که داریم زیاده حتی اگه مساحتش چندان زیاد نباشه...
تولدت مبارک هم تیمی من :) ❤️
#تولد
تولدت مبارک هم تیمی من :) ❤️
#تولد
امروز یکی از همکارا پسر کوچولوشو آورده بود سرکار
پسرش همین که پاشو گذاشت تو دفتر به من اشاره کرد و بلند گفت بابا این خانومه هم بچه تو شکمش داره؟
باباش یه نگاه زیر چشمی به من انداخت و سرخ و سفید شد و گفت نه عزیزم!
منو میگی ترکیده بودم از خنده😆
پسرش همین که پاشو گذاشت تو دفتر به من اشاره کرد و بلند گفت بابا این خانومه هم بچه تو شکمش داره؟
باباش یه نگاه زیر چشمی به من انداخت و سرخ و سفید شد و گفت نه عزیزم!
منو میگی ترکیده بودم از خنده😆
از واکنشایی که به پستام نشون میدین میفهمم کیا پستای منو تازه تازه میخونن کیا میذارن انبار بشه بعد میخونن و کیا اصلا نمیخونن
زیبا نیست؟😑😂
زیبا نیست؟😑😂
آدامص موضی
محیط کارم اینطوریه که همکارم که کنارم میشینه رپ گوش میده...همکارمون تو اتاق بغلی سنتی و همکار دیگه مون تو آشپزخونه نوحه و حامد زمانی 😐 خدا رو شکر که هیچکدومشون هم هیچوقت هندزفری ندارند 😐
اون یکی همکارمون از خونه یه اسپیکر آورده و گذاشته تو سالن!
درنتیجه الان همه مجبوریم اهنگ سنتی گوش بدیم --___--
یعنی من اگه یه تفنگ با یه گلوله و فقط و فقط یه گلوله داشته باشم و ترامپ و ثریا قاسمی دم دستم باشن، باز به اسپیکر این دوست عزیزمون شلیک میکنم تا خفه بشه😑
درنتیجه الان همه مجبوریم اهنگ سنتی گوش بدیم --___--
یعنی من اگه یه تفنگ با یه گلوله و فقط و فقط یه گلوله داشته باشم و ترامپ و ثریا قاسمی دم دستم باشن، باز به اسپیکر این دوست عزیزمون شلیک میکنم تا خفه بشه😑
جالبیش اینجاست که میره تو اتاق خودش و برا خودش عود دود میکنه😐
اولش فکر میکردم سیگاریه!
بعد دیدم اینطوری نیست کلا دوستمون طبع شاعری دارن😒
اولش فکر میکردم سیگاریه!
بعد دیدم اینطوری نیست کلا دوستمون طبع شاعری دارن😒
Forwarded from رادیو چهرازی و ... 🎧📚🎬
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مىلرزيدند.
پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يكجورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنهی كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زيرچشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟
نگاهى به روكش نخنماى مبلهايمان انداختم و گفتم: من؟ اوه... نه.
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم میخوره.
آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجانهاى سفالى آبىرنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيبزمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيبزمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همهی اينها به هم مىآمدند.
صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانهمان را مرتب كردم. لكههاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همانجا نگه دارم كه هيچوقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
🔸ماريون دولن
@Radio_chehraziii
پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يكجورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنهی كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زيرچشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟
نگاهى به روكش نخنماى مبلهايمان انداختم و گفتم: من؟ اوه... نه.
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم میخوره.
آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجانهاى سفالى آبىرنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيبزمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيبزمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همهی اينها به هم مىآمدند.
صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانهمان را مرتب كردم. لكههاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همانجا نگه دارم كه هيچوقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
🔸ماريون دولن
@Radio_chehraziii
امروز یکی از سهام دارای شرکت اومده میگفت که خیلی خوب میشه اگه تو سایتمون (که یه فروشگاه اینترنتیه) یه قسمت برای مهدویت بذاریم😐