عین شب 🌙
173 subscribers
23 photos
11 videos
5 files
4 links
یه بچه ریاضی که می‌نویسه و ساز می‌زنه
Download Telegram
👩🏻‍🎓❤️🌱
June 2, 2025
🥰4
😍5🐳1
دوستان ویوی همیشگیشون از بنده رو نقاشی کردن، رو تخت بالا، پای لپ‌تاپ و پروژه😂
September 3, 2025
🥰4
متن کامل من در شماره دهم مجله ادبی فرهنگی "سیزده" 📚🌱
🥰4👏1
❤4🥰1👏1
معرفی‌ای که نوشتم برای خودم رو خیلی دوستش دارم؛
ترکیب موسیقی و ادبیات و ریاضیه🫠
🔥6🥰1
• چشم ابرو مشکی

چند هفته سرگرم درست کردن یک پازل پانصد تکه بودم. هر روز تکه‌ها را برمی‌داشتم، به رنگ و شکلشان نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم بفهمم هر کدام کجای تصویر قرار می‌گیرند. بالاخره تمام شد. کاملش کردم. چون طرحش را خیلی دوست داشتم قابش کردم و زدم به دیوار اتاقم. اتاقم را قشنگ‌تر کرد؛ انگار چیزی که چند هفته طول کشیده بود تا ساخته شود، حالا بالاخره جای خودش را در اتاقم به قشنگ‌ترین شکل ممکن پیدا کرده بود.
پازل را شروع کرده بودم برای اینکه چند ساعتی از اخبار فاصله بگیرم. می‌خواستم ذهنم را از خبرها بیرون بکشم و بگذارم درگیر چیزی کوچک و بی‌خطر شود. وقتی غرق پیدا کردن جای تکه‌ها بودم، یکی با شوخی بهم گفت: «آخه خاورمیانه‌ای، تو رو چه به پازل درست کردن؟ خاورمیانه‌ای‌ها از کی تا حالا این‌قدر باکلاس و بی‌دغدغه شدن؟» خندیدم؛ ولی دردم گرفت، چون واقعا درد داشت، چون واقعا راست می‌گفت. دوباره یادم افتاد که در خاورمیانه زندگی می‌کنم. انگار که نشستن و پازل درست کردن، چند ساعت بی‌خبر بودن، خوشحال شدن از تمام شدن یک پازل، کاری بیهوده و تجملاتی بود. انگار آدمی که در جایی ناامن زندگی می‌کند، باید همیشه آماده‌ی خبری بد باشد. انگار خوشحال بودن، وقتی در جایی دیگر کسی در حال رنج کشیدن است، کاری زشت و ناپسند است و احتیاج به توضیح دارد. شعر نیما در ذهنم می‌چرخد: «آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید/ یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان.» یک لحظه، از پازل درست کردنم، از خوش‌حال بودنم، از همه چیزم عذاب وجدان می‌گیرم. از اینکه نکند هر بار که بر ساحل نشسته‌ام و خندیده‌ام، باید حواسم می‌بوده کسی در آب در حال غرق شدن هست یا نه! گویی همیشه در حال سبک سنگین کردن و مقایسه بودم. شاید یکی از اولین بارهایی که تفاوت زندگی‌ام با زندگی هم‌ سن‌ و سال‌های غربی‌ام را به‌وضوح حس کردم، وقتی بود که انتقالی گرفتم.
شش سال مدرسه نمونه دولتی درس خواندن، کار راحتی نبود. فضا رقابتی بود؛ همه تلاش می‌کردیم بین دانش‌آموزانی که هرکدام در مدرسه‌ی قبلیمان نفر اول بودیم، جایگاه خودمان را حفظ کنیم. کار راحتی نبود؛ ولی جدا چالش‌برانگیز و جذاب بود. سال دهم با اکثر دوستانم که سه سال با هم هم‌کلاسی بودیم، نمونه جدید قبول شدیم و رفتیم دبیرستان. مدرسه جدید برایم دوست داشتنی و دلچسب بود؛ یکی از دلایلش جمع دوستان قدیمیم بود که هم من آن‌ها را به حد کافی می‌شناختم و هم آن‌ها مرا. تنها مشکلی که وجود داشت، دور بودن مسیر مدرسه تا خانه بود. هر روزی که می‌گذشت این مشکل بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، به همان اندازه دلبستگی من هم. این مشکل درنهایت به حدی بزرگ شد که مجبور شدم برای سال بعد، یعنی سال یازدهم، انتقالی بگیرم و بروم به یک مدرسه نمونه دیگر در منطقه دیگری از تهران. دل کندن از آن فضای گرم و صمیمی و آشنا برایم سخت بود. ولی چاره دیگری هم انگار نبود... خلاصه با انتقالی گرفتن، از دانش‌ آموزی که همه می‌شناختندش تبدیل شدم به غریبه‌ای که همه درباره‌اش کنجکاو بودند.
روز اولی که رفتم مدرسه جدید خیلی دلم گرفت. آنجا زیادی غریب بودم. از معدود فرق‌هایی که مدرسه نمونه جدید من داشت، کمد‌های شخصی در انتهای راهروها بود. شبیه فیلم‌های تینجری امریکایی. این مثلا یکی از فرق‌هایی بود که باعث شد من از آن مدرسه جدید خوشم بیاید. خیلی زود برای خودم یک کمد انتخاب کردم. قفل کوچکی برایش خریدم و کلیدش را همیشه ته زیپ جلوی کیفم می‌انداختم. کتاب‌های تست و هر کتاب سنگین دیگری که به آن چند روز احتیاج نداشتیم را می‌گذاشتیم در آن کمدها و جدی خیلی کیف می‌کردیم. حقیقتا این از نزدیک‌ترین حس‌هایی بود که ما به تینیجرهای امریکایی داشتیم. حتی آن زمان هم داشتم مقایسه می‌کردم.
حالا که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم شاید همه این مقایسه‌ها، همه این سبک سنگین کردن‌ها، از زنگ اول کلاس مطالعات اجتماعی کلاس هشتمم شروع شد. معلممان جلسه اول آمد سر کلاس و نه از تاریخ حرف زد نه مدنی؛ که یک راست شروع کرد از جغرافیا حرف زد. بی مقدمه گفت جغرافیا خیلی مهمه بچه‌ها. جغرافیا روی رنگ پوست و مو، رنگ چشم و ابرو و خیلی چیزها تاثیرگذاره. جغرافیا چیز کم اهمیتی نیست. گفت جغرافیا آنقدری مهمه که مثلا در خاورمیانه نمی‌شود یک روز صبح با خبر خوش از خواب بیدار شد. زنگ خورد و ما رفتیم حیاط. اما حرف‌هایش از خاطرمان نرفت. سال‌ها بعد هم یادمان نرفت. خود من تا همین امروز هم یادم نرفت. زمانی که جنگ شد که دیگر این حرف‌ها رسما در ذهنم رژه می‌‌‌رفت. تازه در جنگ بود که فهمیدم جغرافیا، خاورمیانه یعنی چه و اصلا حرف‌های آن روز معلمم یعنی چه. شاید با داشتن کمد شخصی در مدرسه نمونه دولتی دلمان را خوش می‌کردیم ولی باز چیزی از تراژدی اینجا کم نمی‌شد. جنگ اما چشم همه ما را بازتر کرد.
💔6❤1
بار اولی که جنگ شد، یکی از اولین فکرهایم این بود که اگر آن قسمت‌هایی از شهر که دوستشان دارم از بین بروند چه؟ اگر یک روز از کنار جایی رد شوم که حالا دیگر وجود ندارد؟ اگر خیابانی که به آن عادت کرده‌ام، منظره‌ای که هزار بار دیده‌ام، ناگهان تبدیل به خاطره شود، چه؟
حالا بعد از جنگ و همه این‌ها، جور دیگری به شهرم نگاه می‌کنم. شب‌ها که چراغ‌های چشمک‌زن برج میلاد را می‌بینم، دلم می‌لرزد. من عاشق این شهرم. و شاید همین است که ترسناک‌ترش می‌کند. دیگر شهر برایم فقط یک شهر عادی نیست. چیزیست که ممکن است از دست برود. و حالا میان دو ترس گیر کرده‌ام: ترس از ماندن و ترس از رفتن.
از ماندن می‌ترسم، چون نمی‌دانم این ترس تا کجا قرار است ادامه پیدا کند. از رفتن می‌ترسم، چون نمی‌دانم چه چیزهایی را جا می‌گذارم.
حالا چند وقتی است هر بار چشمم به پازل قاب شده روی دیوار سفید رنگ اتاقم می‌افتد، به جای توجه به طرحش، به این فکر می‌کنم که چطور قرار است با خودم ببرمش! از بابا می‌پرسم حداکثر وزن چمدانی که می‌شود با خود برد چقدر است؟ اضافه‌ بار چند کیلوست؟ سؤال‌هایم ظاهراً درباره‌ی چمدان‌اند، اما خودم می‌دانم که نیستند. دارم وزن زندگی‌ام را حساب می‌کنم. باز دارم سبک سنگین می‌کنم. نمی‌دانم بابا فهمیده یا نه.
آدم برای رفتن، لباس‌ها را برمی‌دارد و وسایل ضروری را جدا می‌کند و در نهایت درِ چمدان را می‌بندد. اما هیچ‌کس به آدم نمی‌گوید با چیزهای ریز و درشتی که برای من مهم هستند ولی نه آن‌ قدر مهم که که بتوانم در چمدانم جا بدهم چه کار کنم؟ دوست‌هایم را کجای چمدانم بگذارم و از خاورمیانه فرار کنم؟ سازی را که سال‌هاست صدایش بخشی از اتاقم شده، چه طور با خودم ببرم؟ کتاب‌های کتابخانه‌ام را چه طور؟ اصلا شهرم را کجای چمدانم بگذارم؟
شاید سؤال واقعی همین باشد: کدام چیزها آن‌قدر مهم‌اند که وزنشان را با خودم حمل کنم؟
اصلاً چرا خاورمیانه زندگی را به چیزی تبدیل کرد که بشود وزنش کرد؟ چه شد که «رفتن» برای خیلی از ما از یک انتخاب تبدیل شد به یک باید؟ چه شد که به جای زندگی، مجبور شدیم بپرسیم کجا می‌توانیم با خیال راحت زندگی کنیم؟ آیا باید از جایی که می‌شناسم و در آن شناخته می‌شوم، انتقالی بگیرم و به جایی بروم که دوباره غریبه‌ ام؟
اینجا هر روز بخشی از ذهنم مشغول این است که دوباره جنگ می‌شود؟ اینترنت قطع می‌شود؟ مامان می‌گفت امیدوارانه بنویس. ببخشید مامان ولی خاورمیانه یک وحشت بزرگه. مثل یک کابوس که هیچ وقت قرار نیست از خواب بپریم. مثل یک زلزله‌ دائمیست؛ خانه را می‌لرزاند و تو از وحشت فقط به فرار فکر می‌کنی نه به هیچ چیز دیگری! انگار که امید و خاورمیانه، دو واژه ضد و نقیض اند کنار هم.
تا دیروز با رعد و برق، با روشن شدن آسمان برای چند لحظه، و بعد صدای تق تق قطره‌ها و بوی نم باران خوش حال می‌شدم. اما حالا شاید مضحک به نظر بیاید که هر بار با صدای رعد و برق، یاد جنگ و بمب و انفجار می‌افتم! کجای دنیا با روشن شدن آسمان در تاریکی شب، یاد بمب هسته‌ای می‌افتند؟
ماجرای انتقالی و کمد برای چندین سال پیشه. الان دلم می‌خواهد برگردم به آن دبیرستان، انتهای راهروی تاریک جلوی کمدها بایستم، کتاب تاریخم را ته کمد دبیرستانم برای همیشه جا بگذارم، درش را قفل کنم و دیگر هیچ وقت در آن کمد را باز نکنم؛ و بروم. بروم به یک جایی خیلی دور از خاورمیانه. فراموش کنم که روزگاری "آی آدم‌ها"ی نیما می‌خواندم و اشک می‌ریختم. از خاورمیانه همین چشم و ابروی مشکی مرا بس! می‌روم به یک جایی که پناهگاهم باشد. ایمن و امن. جایی که هر روزش ترس و لرز نباشد و برایم اندوه تازه‌ای به ارمغان نیاورد.
در نهایت یک جایی، که خیلی دوره از خاورمیانه، یک روزی، بالاخره همه چیز را فراموش می‌کنم. با ترس و وحشت و غم و اندوه ذاتی خاورمیانه غریبه می‌شوم. و این بار اگر گذرم هم به خاورمیانه بیفتد، از حال اهالی آنجا هیچ نمی‌دانم!
🕊7❤1💔1
❤8👍2💯1🍓1
عین شب 🌙
Voice message
تمرین بگذر ز من عارف🎹
👍4🕊1
تمرین جلسه بعدم که خیلی ذوقش رو دارم🫠
👏12❤2👍2
هوای اتاقم قشنگ معلومه سرد می‌شه شبا، فکر کنم باید کم کم بخاری روشن کنم😍
🔥10🤝4🕊2
الان تو مترو یه خانمی بغل دستم نشسته بود که خیییلی روون ترکی استانبولی صحبت می‌کرد.
نه هر ترکی ای، رسما عین native‌ها ترکی استانبولی : )
باهاش حرف زدم و فهمیدم استاد دانشگاه ادبیات ترکی استانبولیه و اینکه تقریبا می‌فهمیدم صحبت‌هاشون رو خیلی باحال بود🫠
👏8🔥2❤1👍1
یه بارونی الان زد که خیس شدیم قشنگ😍😂
❤5🎉1🕊1