Forwarded from متن آهنگ های ناب (Hanifi ♥️)
آهنگ_دلنشین_شادخت_AI🌏_جهان_را_سر_به_سر_دیدم__سروده_زیباست_بشنو_🙏(256k)
<unknown>
جهان را سر بسر دیدم جهان حیرت انگیز است
یکی با کاسه ای خالی دیگر با جام لبریز است
یکی را چهره اش زرد است و رنگش زعفران دائم
دیگر در عیش و عشرت برق حسنش شعله آمیز است
هزاران دیده ام از فاقه گی درنار میسوزد
دیگر در چوکی قدرت به پشت دفتر میز است
یکی بر تخت شاهی با غرور خود بنشسته
دیگر دیوانه در بازار همچو شمس تبریز است
یکی با چهره مسکین دیگر با صورت زیبا
فدای نام پاکش را که او خالق رنگ و ریز است
@sherwadeb
یکی با کاسه ای خالی دیگر با جام لبریز است
یکی را چهره اش زرد است و رنگش زعفران دائم
دیگر در عیش و عشرت برق حسنش شعله آمیز است
هزاران دیده ام از فاقه گی درنار میسوزد
دیگر در چوکی قدرت به پشت دفتر میز است
یکی بر تخت شاهی با غرور خود بنشسته
دیگر دیوانه در بازار همچو شمس تبریز است
یکی با چهره مسکین دیگر با صورت زیبا
فدای نام پاکش را که او خالق رنگ و ریز است
@sherwadeb
❤8👏1
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم
ره گریز نبسته است هیچ کس بر من
اسیر بند گران وفای خویشتنم
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب
همیشه خانه خراب هوای خویشتنم
سفینه در عرق شرم من توان انداخت
ز بس که منفعل از کردههای خویشتنم
ز دستگیری مردم بریدهام پیوند
امیدوار به دست دعای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر میتوان جستن
مرا چه چاره، که زنجیر پای خویشتنم
به اعتبار جهان نیست قدر من صائب
عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم
صائب تبریزی
تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم
ره گریز نبسته است هیچ کس بر من
اسیر بند گران وفای خویشتنم
چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب
همیشه خانه خراب هوای خویشتنم
سفینه در عرق شرم من توان انداخت
ز بس که منفعل از کردههای خویشتنم
ز دستگیری مردم بریدهام پیوند
امیدوار به دست دعای خویشتنم
ز بند خصم به تدبیر میتوان جستن
مرا چه چاره، که زنجیر پای خویشتنم
به اعتبار جهان نیست قدر من صائب
عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم
صائب تبریزی
❤2
در زلال چشم تو آرامش جان دیده ام
قامتت رعنا تر از سروِ خرامان دیده ام
بی تووُ عشقت جهانم چون جهنم میشود
منکه آغوش تو را مُلکِ سلیمان دیده ام
شیوا صالحی
قامتت رعنا تر از سروِ خرامان دیده ام
بی تووُ عشقت جهانم چون جهنم میشود
منکه آغوش تو را مُلکِ سلیمان دیده ام
شیوا صالحی
❤3
ای کاش به آغوش تو جان را برسانم
کافیست همین قدر اگر زنده بمانم
من تشنهترین رود و تو آرامش دریا
با شوق رسیدن به تنت در جریانم
علی صفری
کافیست همین قدر اگر زنده بمانم
من تشنهترین رود و تو آرامش دریا
با شوق رسیدن به تنت در جریانم
علی صفری
❤4
آهنگ_دلنشین_شادخت_AI🌏_جهان_را_سر_به_سر_دیدم__سروده_زیباست_بشنو_🙏(256k)
<unknown>
جهان را سر بسر دیدم جهان حیرت انگیز است
یکی با کاسه ای خالی دیگر با جام لبریز است
یکی را چهره اش زرد است و رنگش زعفران دائم
دیگر در عیش و عشرت برق حسنش شعله آمیز است
هزاران دیده ام از فاقه گی درنار میسوزد
دیگر در چوکی قدرت به پشت دفتر میز است
یکی بر تخت شاهی با غرور خود بنشسته
دیگر دیوانه در بازار همچو شمس تبریز است
یکی با چهره مسکین دیگر با صورت زیبا
فدای نام پاکش را که او خالق رنگ و ریز است
@sherwadeb
یکی با کاسه ای خالی دیگر با جام لبریز است
یکی را چهره اش زرد است و رنگش زعفران دائم
دیگر در عیش و عشرت برق حسنش شعله آمیز است
هزاران دیده ام از فاقه گی درنار میسوزد
دیگر در چوکی قدرت به پشت دفتر میز است
یکی بر تخت شاهی با غرور خود بنشسته
دیگر دیوانه در بازار همچو شمس تبریز است
یکی با چهره مسکین دیگر با صورت زیبا
فدای نام پاکش را که او خالق رنگ و ریز است
@sherwadeb
❤2
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
دل نیست که او معتکف کوی تو نیست
موی سر چیست جمله سرهای جهان
چون مینگرم فدای یک موی تو نیست
مولانا
دل نیست که او معتکف کوی تو نیست
موی سر چیست جمله سرهای جهان
چون مینگرم فدای یک موی تو نیست
مولانا
❤2
دل کیست که گویم از برای غم توست؟
یا آنکه حریمِ تنْ سرایِ غم توست
لطفیست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست؟
ابوسعید ابوالخیر
یا آنکه حریمِ تنْ سرایِ غم توست
لطفیست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست؟
ابوسعید ابوالخیر
❤1
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
توابر در او کش که به جزخصمِ قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرستهست
وی خوار عزیزی که دراین ظلِّ شجرنیست
~ مولانا
توابر در او کش که به جزخصمِ قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرستهست
وی خوار عزیزی که دراین ظلِّ شجرنیست
~ مولانا
خون میخوریم در غم و حرفی نمیزنیم
ما عاشق توایم همین است ماجرا
خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت
گاهی به قدرِ صبر بلا میدهد خدا
فاضل نظری
ما عاشق توایم همین است ماجرا
خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت
گاهی به قدرِ صبر بلا میدهد خدا
فاضل نظری
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني
و چنان محو که يکدم مژه بر هم نزني
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدني
و چنان محو که يکدم مژه بر هم نزني
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدني
.
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم
دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم
خواهم که دلم به دیگری میل کند
من خواهم و دل نخواهد ای جان چه کنم
#ابوسعيد_ابوالخير
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم
دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم
خواهم که دلم به دیگری میل کند
من خواهم و دل نخواهد ای جان چه کنم
#ابوسعيد_ابوالخير
آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزهی آب است ولی تشنه بماند
(بیدار کنیدش که بسی خفته نماند)
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند
خود را به بلندای سعادت برساند
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزهی آب است ولی تشنه بماند
(بیدار کنیدش که بسی خفته نماند)
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند
در خم زلف تو، پابند جنون شد دل من
بیخبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
چونکه با رشتهٔ گیسوی تو پیوندی داشت
مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من
اینهمه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود
که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من؟
بیخبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
چونکه با رشتهٔ گیسوی تو پیوندی داشت
مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من
اینهمه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود
که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من؟
قرنها پیش، رابعه بلخی، نخستین بانوی شاعر پارسیگو، تنها به جرم عاشق شدن، بهدست برادرش «حارث» در حمام به قتل رسید. او با خون خود شعر نوشت و خاموش شد.
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش، یکی اشک و یکی خون
به آتش خواستم جانم که سوزد
چو جای توست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان میبشویم
به خونم دست از جان بشویم
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهانِ جیفه بیرون
شنیده ام که این آخرین شعر رابعه است که با خون خود بر دیوار حمام نوشته بود.
😔
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش، یکی اشک و یکی خون
به آتش خواستم جانم که سوزد
چو جای توست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان میبشویم
به خونم دست از جان بشویم
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهانِ جیفه بیرون
شنیده ام که این آخرین شعر رابعه است که با خون خود بر دیوار حمام نوشته بود.
😔
❤4
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
من ای گل دوست میدارم تو را کز بوی مشکینت
چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید
نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری
کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید
#سعدی
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
من ای گل دوست میدارم تو را کز بوی مشکینت
چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید
نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری
کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید
#سعدی
❤1
ای مرغ سحر ، عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش ، بی خبرانند
آن را که خبر شد ، خبری باز نیامد
سعدی
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش ، بی خبرانند
آن را که خبر شد ، خبری باز نیامد
سعدی
❤3