سئو سئومك
؛
گئجهلریم دانا چکیر، دان اولدوزویدان یولداشام
قارانلیغا قایغی چکمز سوسقونلوغا بیر سیرداشام
باتماز گۆن-چيخماز بیرجاندان اؤلوشگهمیش دیلکلرله
آلاتوْرانلیق ایچینده، یاشاماقدان باشاباشام!
کیریمیشجه بوجاغیمی، سانما آیمازلیق یوخوسو
ائيلهسه قيرپیمجا باخیش،سئللر قارشيندا سرت داشام
گؤرمهلىدير نهدئمهلى، سوسقونلوقداكى گؤرونتو
چکیمینه دویغولانان سؤزجوکلردن جوْشوب داشام
ایلقارینی ایلغارلایان یاغی سؤزو اینانیلماز
اۆز کره دئسه ده سنه، آرخايين اوْل كي قارداشام
اولاس گؤزلر يوْرغون-آرغين ياتاندا ياى قاشلار آستا
گؤرونمهین قاشلارینی،سوْیسوز سؤیلر چاتماقاشام
درهلردن آخان سئللر توْختاقلاشار آرانليقدا
گؤزومده گيزلهنن اؤزلم، قوْیماز داها يوْلدان چاشام
سئومك وورغونو سئودالى؛ سئويلنلر اۆرهك قانی!
"بختيار" بونو آنلادى، تكجه سئو سئومك دير، ياشام!
(بختيار فرٌخ )
@Bakhtiar_Farrokh
؛
گئجهلریم دانا چکیر، دان اولدوزویدان یولداشام
قارانلیغا قایغی چکمز سوسقونلوغا بیر سیرداشام
باتماز گۆن-چيخماز بیرجاندان اؤلوشگهمیش دیلکلرله
آلاتوْرانلیق ایچینده، یاشاماقدان باشاباشام!
کیریمیشجه بوجاغیمی، سانما آیمازلیق یوخوسو
ائيلهسه قيرپیمجا باخیش،سئللر قارشيندا سرت داشام
گؤرمهلىدير نهدئمهلى، سوسقونلوقداكى گؤرونتو
چکیمینه دویغولانان سؤزجوکلردن جوْشوب داشام
ایلقارینی ایلغارلایان یاغی سؤزو اینانیلماز
اۆز کره دئسه ده سنه، آرخايين اوْل كي قارداشام
اولاس گؤزلر يوْرغون-آرغين ياتاندا ياى قاشلار آستا
گؤرونمهین قاشلارینی،سوْیسوز سؤیلر چاتماقاشام
درهلردن آخان سئللر توْختاقلاشار آرانليقدا
گؤزومده گيزلهنن اؤزلم، قوْیماز داها يوْلدان چاشام
سئومك وورغونو سئودالى؛ سئويلنلر اۆرهك قانی!
"بختيار" بونو آنلادى، تكجه سئو سئومك دير، ياشام!
(بختيار فرٌخ )
@Bakhtiar_Farrokh
سنين قوجاغيندا
؛
قوْى گليب بيرجه ديرچهلیم
ائليم ، سنین قوجاغیندا
بو تانسیق دوْداقدان گۆلوم
گۆلوم، سنين قوجاغيندا
؛
بير اوْينايا ياى قاشلارى
وئريب اوْزانلار باشلارى
آخان گؤزومدن ياشلارى
سيليم، سنين قوجاغيندا
؛
گؤروم يئنىدن اۆزونو
دئييم سؤزون قوْى دۆزونو
دانديرانين شوْرگؤزونو
ديليم، سنين قوجاغيندا
؛
"بختيار"ين ديلهگى سن
بير دينجهلسين خسته بدن
ياشاماغى آنلاياركن
اؤلوم، سنين قوجاغيندا
؛
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
؛
قوْى گليب بيرجه ديرچهلیم
ائليم ، سنین قوجاغیندا
بو تانسیق دوْداقدان گۆلوم
گۆلوم، سنين قوجاغيندا
؛
بير اوْينايا ياى قاشلارى
وئريب اوْزانلار باشلارى
آخان گؤزومدن ياشلارى
سيليم، سنين قوجاغيندا
؛
گؤروم يئنىدن اۆزونو
دئييم سؤزون قوْى دۆزونو
دانديرانين شوْرگؤزونو
ديليم، سنين قوجاغيندا
؛
"بختيار"ين ديلهگى سن
بير دينجهلسين خسته بدن
ياشاماغى آنلاياركن
اؤلوم، سنين قوجاغيندا
؛
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
خسته قاسم شاعر، عارف و فیلسوف دوره افشاریه، (۱۷۶۰–۱۶۸۴ میلادی)، متولد گردیده
او یکی از ستونهای استواری موسیقی عاشیقی است مقبره خسته قاسم در ۷۵ کیلومتری جاده تبریز به تهران در شهر تیکمه داش در آذربایجان شرقی واقع شده است. این مقبره شامل یک ورودی و گنبدخانهای هشت ضلعی است؛ و درطول سال شاهد بازدید هنردوستان از نقاط مختلف ایران و سایر کشورهای همسایه میباشد.
او یکی از ستونهای استواری موسیقی عاشیقی است مقبره خسته قاسم در ۷۵ کیلومتری جاده تبریز به تهران در شهر تیکمه داش در آذربایجان شرقی واقع شده است. این مقبره شامل یک ورودی و گنبدخانهای هشت ضلعی است؛ و درطول سال شاهد بازدید هنردوستان از نقاط مختلف ایران و سایر کشورهای همسایه میباشد.
گرهک
؛
بیر گۆن، آی اوْلدوم
آی ، آی
آی اوْلدوم
آییلدیم،
سوْروشما
گؤردویومدن
گؤرمهدیییمدن!
سوْر
سوْروش
سوْروشما،
گؤردویومو
نئجه دئييم!؟
گؤرمهدیییمی نئجه!؟
گؤرمهيين گرهك...
گؤر
گؤرمه
دى
يي
مى
گؤر
گؤرمه
گؤرمهيين...!
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
؛
بیر گۆن، آی اوْلدوم
آی ، آی
آی اوْلدوم
آییلدیم،
سوْروشما
گؤردویومدن
گؤرمهدیییمدن!
سوْر
سوْروش
سوْروشما،
گؤردویومو
نئجه دئييم!؟
گؤرمهدیییمی نئجه!؟
گؤرمهيين گرهك...
گؤر
گؤرمه
دى
يي
مى
گؤر
گؤرمه
گؤرمهيين...!
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
این لینک را دنبال کنید تا به گروه من در WhatsApp ملحق شوید: https://chat.whatsapp.com/1qgkBqzGeaJBXBnXlclZWA
WhatsApp.com
باغدادلی شاهسئون ائلی ...
WhatsApp Group Invite
بنام خدا
.......مردان رشید ایل بخاطر شجاعت ذاتی یشان همیشه مورد توجه بزرگان روستاهها قرار می گرفتتد و در نزد آنها جایگاه ویژه ائی را دارا بوده اند
امروز داستانی از مرد رشیدی را بیان خواهم کرد که به تنهای توانسته اهالی یک روستا را محو قدرت و رشادت خود قرار دهد
.......پدرم تعریف می کرد در یکی از روستاهای درگز نزدیکی های اوچ قیه فرد اسم رسم داری بوده که با ارباب و کدخدایی آن روستا اختلاف شدیدی داشته است و هر روز سر موضوعی با آنها سرجنگ داشته .....
این فرد مورد نظربخاطر اینکه جلوی آنها کم نیاورد از تمام توان خود برای مقابله استفاده می کرد روزی به وی خبر می آورند آنها تصمیم گرفته اند در یک روز معین به خانه وی حمله ورشده تا یک گوش مالی سختی به او بدهند
این مرد وقتی وضعیت را چنین می بیند به دست پاچه می افتد و در پی راهی برای مقابله به آنها می افتد تا ابروی چندین ساله اش بخاطر بی ادبی که آنها در حق وی خواهند کرد بر باد فنا نرود
در این وضع آشفته هر روز از روز قبل برای وی مشقت آور می شد از دور سایه مرد رشیدی را می بیند که از خدا آرزوی آمدن وی را کرده بود
با خوش روی به استقبال وی می رود بعداز کمی استراحت و تازه کردن دیدار مرد رشید ایل وضع دوست خود را در هم برهم می بیند از او سئوال می کند چرا اینقدر ناراحت هستی چیزی شده؟
آن مرد روستای داستان را باز گو می کند
جعفر خان وقتی حرفهای دوست خود را می شنود با غیظ می گوید
قورخما قارداش مگر من اولومم اولار سنی یوی اوسته جار گئتیرله
با گفتن این حرف مرد کمی آرام می گیرد
خیلی آهسته و مودبانه می گوید
جعفر جان اولار بیر ائیکی نفر دویلوله هامی کئندایستر هوجوم ائیلیه له بیزیم یویمیزه (اویمیزه)
جعفر می گوید اولا هیچ کسه دئیمین من گئلیمم دوما سنی ائیشی اولماسین اولار گلنده سئیز فقط یوی گوزلین باقی سین تاپشیرین منه
یکی دو روز بعداز آمدن جعفر به خانه دوستش همهمه ائی روستا را فرا می گیرد صاحب خانه به بیرون نگاهی می اندازد وقتی حرکت جمعیت عظیمی را به سمت منزلش می بیند می گوید جعفر جان ددم یاندی کئند هوجوم ائیلیب گئله له
جعفر خیلی با خونسردی چوب دستی خودش را برداشت و از خانه بیرون می رود
صاحب خانه با برادر و پسرانش وی را همراهی می کنند
جمعیت وقتی نزدیکتر می شوند در کنار هم دهاتیشان مرد رشیدی را می بینند که با هئیبت رشیدش به جمع کوچک حاجی ابهت خاصی داده ....کمی مکث می کنند تا این غریبه را بشناسند
...یکی از روستائیان می گوید من او را می شناسم او جعفرخان شاهسون هست رشادت او زبان زد عام وخاص می باشد
.....بعداز کمی بگو مگو درگیری شروع می شود....... جعفر خان با هرحرکتی یک نفر را نقش زمین و باخیز بلند جلوی مهاجمین را سد می کرد ....... جابجایی و حرکات ماهرانه جعفر خان با قد کشیده و ورزیده اش هر بیننده را محو هنرنمای وی می کرد......
وقتی روستائیان در مقابل حرکات سریع و ضربه های ماهرانه جعفرخان کم آوردند یواش یواش پا را پس گذاشته به سمت پائین روستا عقب نشینی کردند
وقتی جعفر خان آنها را عقب راند وخطر را ازخانواده دوست خود دور دید با احتیاط عزم برگشت کرد ......مرد روستائی وقتی از دور سرو صورت عرق کرده و هیکل ورزیده او را دید ، که با تمام خستگی فاتحانه می آید به وجد آمد گفت جعفر جان سنه قوربان کئسه جئیم
....فورا به پسرش دستور داد تا گوسفندی بزرگ جلوی پای او قربانی کرده و به میمنت این پیروزی جشنی را به پا کردند.....
سلیمان امیری فرد
.......مردان رشید ایل بخاطر شجاعت ذاتی یشان همیشه مورد توجه بزرگان روستاهها قرار می گرفتتد و در نزد آنها جایگاه ویژه ائی را دارا بوده اند
امروز داستانی از مرد رشیدی را بیان خواهم کرد که به تنهای توانسته اهالی یک روستا را محو قدرت و رشادت خود قرار دهد
.......پدرم تعریف می کرد در یکی از روستاهای درگز نزدیکی های اوچ قیه فرد اسم رسم داری بوده که با ارباب و کدخدایی آن روستا اختلاف شدیدی داشته است و هر روز سر موضوعی با آنها سرجنگ داشته .....
این فرد مورد نظربخاطر اینکه جلوی آنها کم نیاورد از تمام توان خود برای مقابله استفاده می کرد روزی به وی خبر می آورند آنها تصمیم گرفته اند در یک روز معین به خانه وی حمله ورشده تا یک گوش مالی سختی به او بدهند
این مرد وقتی وضعیت را چنین می بیند به دست پاچه می افتد و در پی راهی برای مقابله به آنها می افتد تا ابروی چندین ساله اش بخاطر بی ادبی که آنها در حق وی خواهند کرد بر باد فنا نرود
در این وضع آشفته هر روز از روز قبل برای وی مشقت آور می شد از دور سایه مرد رشیدی را می بیند که از خدا آرزوی آمدن وی را کرده بود
با خوش روی به استقبال وی می رود بعداز کمی استراحت و تازه کردن دیدار مرد رشید ایل وضع دوست خود را در هم برهم می بیند از او سئوال می کند چرا اینقدر ناراحت هستی چیزی شده؟
آن مرد روستای داستان را باز گو می کند
جعفر خان وقتی حرفهای دوست خود را می شنود با غیظ می گوید
قورخما قارداش مگر من اولومم اولار سنی یوی اوسته جار گئتیرله
با گفتن این حرف مرد کمی آرام می گیرد
خیلی آهسته و مودبانه می گوید
جعفر جان اولار بیر ائیکی نفر دویلوله هامی کئندایستر هوجوم ائیلیه له بیزیم یویمیزه (اویمیزه)
جعفر می گوید اولا هیچ کسه دئیمین من گئلیمم دوما سنی ائیشی اولماسین اولار گلنده سئیز فقط یوی گوزلین باقی سین تاپشیرین منه
یکی دو روز بعداز آمدن جعفر به خانه دوستش همهمه ائی روستا را فرا می گیرد صاحب خانه به بیرون نگاهی می اندازد وقتی حرکت جمعیت عظیمی را به سمت منزلش می بیند می گوید جعفر جان ددم یاندی کئند هوجوم ائیلیب گئله له
جعفر خیلی با خونسردی چوب دستی خودش را برداشت و از خانه بیرون می رود
صاحب خانه با برادر و پسرانش وی را همراهی می کنند
جمعیت وقتی نزدیکتر می شوند در کنار هم دهاتیشان مرد رشیدی را می بینند که با هئیبت رشیدش به جمع کوچک حاجی ابهت خاصی داده ....کمی مکث می کنند تا این غریبه را بشناسند
...یکی از روستائیان می گوید من او را می شناسم او جعفرخان شاهسون هست رشادت او زبان زد عام وخاص می باشد
.....بعداز کمی بگو مگو درگیری شروع می شود....... جعفر خان با هرحرکتی یک نفر را نقش زمین و باخیز بلند جلوی مهاجمین را سد می کرد ....... جابجایی و حرکات ماهرانه جعفر خان با قد کشیده و ورزیده اش هر بیننده را محو هنرنمای وی می کرد......
وقتی روستائیان در مقابل حرکات سریع و ضربه های ماهرانه جعفرخان کم آوردند یواش یواش پا را پس گذاشته به سمت پائین روستا عقب نشینی کردند
وقتی جعفر خان آنها را عقب راند وخطر را ازخانواده دوست خود دور دید با احتیاط عزم برگشت کرد ......مرد روستائی وقتی از دور سرو صورت عرق کرده و هیکل ورزیده او را دید ، که با تمام خستگی فاتحانه می آید به وجد آمد گفت جعفر جان سنه قوربان کئسه جئیم
....فورا به پسرش دستور داد تا گوسفندی بزرگ جلوی پای او قربانی کرده و به میمنت این پیروزی جشنی را به پا کردند.....
سلیمان امیری فرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔰فیلم قدیمی ناصرخان قشقایی وجمعی ازخوانین قشقایی🔰
Forwarded from Turkkitabxanasi تورک کیتابخاناسی_ کتابخانه ترکی
اوغوزنامه رشیدی-ترجمه ترکی.pdf
3.1 MB
اوغوزنامه رشیدالدین فضل الله همدانی
چئویرن: ر.م شوکوراووا.
کؤچورن: عبدالکریم منظوری خامنه.
@Turkkitabxanasi
چئویرن: ر.م شوکوراووا.
کؤچورن: عبدالکریم منظوری خامنه.
@Turkkitabxanasi
دار دالغاسی
؛
چکیر یان-یانا سئوگینين دار دالغاسی تئللريندن
ساو گتيرير چین چیلغینین ارهن-ارهن ائللريندن
كؤنوللرين دۆز ايستهيى اۆرهكلرين لاختا قانی
چایلاری بؤيله جوْشقونون؛ سئودا ياغار سئللريندن
بيتمك؛بيتيرمك؛نه گؤزهل سئوگى سئوهن سئودالينين
دنگيز دنيزه چئوريلر اؤزهل سئودا گؤللريندن
گرهيينى بولار آييق؛ گرهكسيزليك اوْيلاغيندا
آرايان اؤزون آراسا اؤز ايچینین چؤللريندن
آغيزلاردا گزهن سئوگى ديلده ساچار چیچکلهنر
گۆللوک گۆلشهنه چئوريلر؛گۆللوكلرين گۆللريندن
اؤزگورلويو كنديميزده اؤزگورجه ديل-آغيز باغلى
يازىلار يازيلار يازغى يازان يازار اللريندن
باغيمسيز ايكى چؤپولو؛ هالایین نئجه اوْيونون
چؤپو چکن نئجه سؤيلر: آغير؛ آغير گل'لريندن
'قوْشوق وارليغين ائویدیر' سؤزجوك وارليغين اؤزودير
يارانانلار يارانماغين دينلهييرلر ديللريندن
جيلخا چاغلار آنیلاری؛ آنیتلاشسا دا وارلیغی
"بختیار" دانی توشلادی؛ قارانقولوق ایللریندن
(بختیار فرّخ)
@Bakhtiar_Farrokh
؛
چکیر یان-یانا سئوگینين دار دالغاسی تئللريندن
ساو گتيرير چین چیلغینین ارهن-ارهن ائللريندن
كؤنوللرين دۆز ايستهيى اۆرهكلرين لاختا قانی
چایلاری بؤيله جوْشقونون؛ سئودا ياغار سئللريندن
بيتمك؛بيتيرمك؛نه گؤزهل سئوگى سئوهن سئودالينين
دنگيز دنيزه چئوريلر اؤزهل سئودا گؤللريندن
گرهيينى بولار آييق؛ گرهكسيزليك اوْيلاغيندا
آرايان اؤزون آراسا اؤز ايچینین چؤللريندن
آغيزلاردا گزهن سئوگى ديلده ساچار چیچکلهنر
گۆللوک گۆلشهنه چئوريلر؛گۆللوكلرين گۆللريندن
اؤزگورلويو كنديميزده اؤزگورجه ديل-آغيز باغلى
يازىلار يازيلار يازغى يازان يازار اللريندن
باغيمسيز ايكى چؤپولو؛ هالایین نئجه اوْيونون
چؤپو چکن نئجه سؤيلر: آغير؛ آغير گل'لريندن
'قوْشوق وارليغين ائویدیر' سؤزجوك وارليغين اؤزودير
يارانانلار يارانماغين دينلهييرلر ديللريندن
جيلخا چاغلار آنیلاری؛ آنیتلاشسا دا وارلیغی
"بختیار" دانی توشلادی؛ قارانقولوق ایللریندن
(بختیار فرّخ)
@Bakhtiar_Farrokh
(۱)
بنام خدا
....امروزمی خواهم یک ستیز جوی را بتصویر بکشم که شجاعت او در یک دوره پنج ساله زبان زد عام وخاص بوده ، فقط یک نام و کمی از گذشته او داستان خاطره های ما را شکل می دهد......
با آنکه او یکی از روستائیان می باشد ولیکن وقتی سخن از جنگ و درگیری می شود ناخواسته اسب را زین کرده بتاخت به جمع رزمجویان می پیوندم تاباعصیان آنها بازی قلمم بجوش بیاید ودلیری و رشادت را سفره دلها کنم ........
.....روزگار با گردش خود، نقش انسانها را ترسیم و خاطرات شیرین برای آیندگان به یادگار می گذرد
....همه چی خوب بود عباس و خانواده اش به خوبی خوشی در کنار مردم روستا روزگار می گذراندند
با توجه به شرایط حاکم اواخر حکومت قاجار هیچی سرجای خودش بند نبود هرکس توانی داشت برای خود تفنگچی اختیار می کرد و برای بدست آوردن مال نامشروع دنبال فرصت می نشست ویک شیطنت یک عمر دوندگی و گردن کشی و یاغی گری را به ارمغان داشت ....
....با تحریک افراد خان ،خان با خانواده عباس بگو مگو پیدا می کند و این قضیه با توجه به قدرت نفوذ خوانین در دیوان و ادارات این جدال برای عباس سخت می گردد و این مسئله طوری پیش رفت برای عباس یک راه بیشتر نماند.....
خیلی اندیشد دیگر مغزش جوابگوی نیازهای فکریش نبود......
در آخرین کشمکش و بگو مگو عباس با عصبانیت راهی منزلشان شد و از شدت عصبانیت به خودش چنین می گفت : بلخره باید حق را گرفت ظالمی که برای از بین بردن حق وحقوق تو از هیچی کوتاهی نکرده دماغش را باید بخاک مالید.......
تفنگی را که مدتها بود نگاهش می کرد حال مثل معشوقه در آغوش گرفت تا یار بی کسی و تظلم خواهیش شود
تفنگ را روغن کاری وتر و تمیز کرد تا یار حق جویش غبار روبی شده ،بدون قل وغش همراهش شود ....
فشنگها را به روی حمایل قرار داد با یک عشق مستانه بر روی شانه هایش آویخت و محکم کمر آنرا بست .....
می گویند عزیزتر از برادر و حامی تر از او کسی نیست اوست که یار و غمخوار سختی های آدمهاست ......
.دوستان باغ و گلستان در همان باغ خوشند و با گلها عشو گر روزهای شادیند ولاغیر......
مگر سینه سوخته ائی باشد و از آتش عشق به دنبال معشوق دست وپا زند.........
از داستان دور نشویم ،برادرش هم تفنگ را آماده و قطار فشنگها را حمایل بست
......عباس با دیدن لباس رزم برادر با چشمانی اشکبار رو به او کرده و گفت برادر یکی از ما باید این خانواده را در موقع ول بوشو حامی باشد شما حمایل را باز کن و در کنار خانواده باش
برادر گفت وقتی دوره نامردی و نا مروتی است ماندن جایز نیست .....
.....ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
بنام خدا
....امروزمی خواهم یک ستیز جوی را بتصویر بکشم که شجاعت او در یک دوره پنج ساله زبان زد عام وخاص بوده ، فقط یک نام و کمی از گذشته او داستان خاطره های ما را شکل می دهد......
با آنکه او یکی از روستائیان می باشد ولیکن وقتی سخن از جنگ و درگیری می شود ناخواسته اسب را زین کرده بتاخت به جمع رزمجویان می پیوندم تاباعصیان آنها بازی قلمم بجوش بیاید ودلیری و رشادت را سفره دلها کنم ........
.....روزگار با گردش خود، نقش انسانها را ترسیم و خاطرات شیرین برای آیندگان به یادگار می گذرد
....همه چی خوب بود عباس و خانواده اش به خوبی خوشی در کنار مردم روستا روزگار می گذراندند
با توجه به شرایط حاکم اواخر حکومت قاجار هیچی سرجای خودش بند نبود هرکس توانی داشت برای خود تفنگچی اختیار می کرد و برای بدست آوردن مال نامشروع دنبال فرصت می نشست ویک شیطنت یک عمر دوندگی و گردن کشی و یاغی گری را به ارمغان داشت ....
....با تحریک افراد خان ،خان با خانواده عباس بگو مگو پیدا می کند و این قضیه با توجه به قدرت نفوذ خوانین در دیوان و ادارات این جدال برای عباس سخت می گردد و این مسئله طوری پیش رفت برای عباس یک راه بیشتر نماند.....
خیلی اندیشد دیگر مغزش جوابگوی نیازهای فکریش نبود......
در آخرین کشمکش و بگو مگو عباس با عصبانیت راهی منزلشان شد و از شدت عصبانیت به خودش چنین می گفت : بلخره باید حق را گرفت ظالمی که برای از بین بردن حق وحقوق تو از هیچی کوتاهی نکرده دماغش را باید بخاک مالید.......
تفنگی را که مدتها بود نگاهش می کرد حال مثل معشوقه در آغوش گرفت تا یار بی کسی و تظلم خواهیش شود
تفنگ را روغن کاری وتر و تمیز کرد تا یار حق جویش غبار روبی شده ،بدون قل وغش همراهش شود ....
فشنگها را به روی حمایل قرار داد با یک عشق مستانه بر روی شانه هایش آویخت و محکم کمر آنرا بست .....
می گویند عزیزتر از برادر و حامی تر از او کسی نیست اوست که یار و غمخوار سختی های آدمهاست ......
.دوستان باغ و گلستان در همان باغ خوشند و با گلها عشو گر روزهای شادیند ولاغیر......
مگر سینه سوخته ائی باشد و از آتش عشق به دنبال معشوق دست وپا زند.........
از داستان دور نشویم ،برادرش هم تفنگ را آماده و قطار فشنگها را حمایل بست
......عباس با دیدن لباس رزم برادر با چشمانی اشکبار رو به او کرده و گفت برادر یکی از ما باید این خانواده را در موقع ول بوشو حامی باشد شما حمایل را باز کن و در کنار خانواده باش
برادر گفت وقتی دوره نامردی و نا مروتی است ماندن جایز نیست .....
.....ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
🔷️مراسم حنا بندان داماد وعروس 🔷
یکی از مراسم پرشکوه عروسی
حنا بندان عروس است که بعد از
شام ازطرف خانواده داماد حنا را
امده وتزیین میکنند از ایجا ببد نقش دختران جوان بیَشتر میشود ونقش زنان پر رنگ معمولا سینی بزرگ که بنام مجمع
گفته میشود یکی ویا دو بشقاب حنا اماده میباشد یکی از نزدیکان
داماد مانند خواهر جوان یا زن داداَش خلاصه ظرف حنا را بر سر
میگدارد با اهنگ مخصوص سازنده
مینوازد زن ومرد همراه نوازنده بسوی خونه عروس میروند رقص کنان ووارد منطقه عروس میشوند
ونوازنده هم بهترین صوت ممکن را می زند ودر اینجا بانوان کامل
ابتدا خاله وعمه عروس شروع میکنند به هالای رفتن وکم کم دختران جوان ویا تازه عروسان
به جمع هالای اصافه میشوند یک
مو صوع لازم است بعرص دوستان
برسانم وان لباس رنگ ورنگ زنان
جوان در تما م طول عروسی واقعا
زیبا وتماشایی است در حالیکه بیاید ورقصدر اوج خود قرار دارد
واز طرفی بستگان عروس وداماد
شاباش است که به نوازنده بسلامتی یک دیگر میدهند واز این
مرحله م کم خواهان دختران حال
بوسیلما در وخواهر واقوام یک جوان با دادن شاباش اعلا هم افراد
نشان داده میشود ودر واقع هالای واقعی ومختلط شروع وعوعای جوانی عشق شور هیجان از درب خانه عروس اعاز میگردد
از طرفی مادر عروس تعدادی از اقوام ودوستان بهشام حنا بندان
دعوت نموده وبعد از ُشام در حین
حنا بندان عروس هر فردی با توجه به همت ونزدیک بودن به عروس وداماد مبلعی از بیست ریالتا دویستریال پول حنا بندان میدهند ودر این بین با نوای وصوتی زرگری حنا بر سر عروس
میکدارند این صوت در عین زیبایی
خدای نکرده چنانچه یکی از والدین اودرگدشته باََشد فوقالعاده
عمناک است وخلاصه حنا بر سر عروس خانم میگدارند یکی از سنت بسیار جالب وبا ارزش این است موقع حنا بر سر عروس میگدارند در این حال در دست راست عروس یک سکه بیست ریالی میگدارند وعروس دست راست خود را از روی شانه بطرف عقب بر میگرداند که یک پسر که دارای پدر ومادر وسکه را بر میدارد پساز اتمام حنا بندان دختر
بطرف خانه داماد ودوباره در منزل
داماد طرف حنا رندان اراسته وزینت شده با اننار وشمع رووشن وبا حصور جوانانهالای وزنان جوان
همه در طرب و شادی انجام مشود
که دو تن ازجوانها بنام ساقدوش و سول دوش همراه داماد میمانند
نویسنده جناب برزو
یکی از مراسم پرشکوه عروسی
حنا بندان عروس است که بعد از
شام ازطرف خانواده داماد حنا را
امده وتزیین میکنند از ایجا ببد نقش دختران جوان بیَشتر میشود ونقش زنان پر رنگ معمولا سینی بزرگ که بنام مجمع
گفته میشود یکی ویا دو بشقاب حنا اماده میباشد یکی از نزدیکان
داماد مانند خواهر جوان یا زن داداَش خلاصه ظرف حنا را بر سر
میگدارد با اهنگ مخصوص سازنده
مینوازد زن ومرد همراه نوازنده بسوی خونه عروس میروند رقص کنان ووارد منطقه عروس میشوند
ونوازنده هم بهترین صوت ممکن را می زند ودر اینجا بانوان کامل
ابتدا خاله وعمه عروس شروع میکنند به هالای رفتن وکم کم دختران جوان ویا تازه عروسان
به جمع هالای اصافه میشوند یک
مو صوع لازم است بعرص دوستان
برسانم وان لباس رنگ ورنگ زنان
جوان در تما م طول عروسی واقعا
زیبا وتماشایی است در حالیکه بیاید ورقصدر اوج خود قرار دارد
واز طرفی بستگان عروس وداماد
شاباش است که به نوازنده بسلامتی یک دیگر میدهند واز این
مرحله م کم خواهان دختران حال
بوسیلما در وخواهر واقوام یک جوان با دادن شاباش اعلا هم افراد
نشان داده میشود ودر واقع هالای واقعی ومختلط شروع وعوعای جوانی عشق شور هیجان از درب خانه عروس اعاز میگردد
از طرفی مادر عروس تعدادی از اقوام ودوستان بهشام حنا بندان
دعوت نموده وبعد از ُشام در حین
حنا بندان عروس هر فردی با توجه به همت ونزدیک بودن به عروس وداماد مبلعی از بیست ریالتا دویستریال پول حنا بندان میدهند ودر این بین با نوای وصوتی زرگری حنا بر سر عروس
میکدارند این صوت در عین زیبایی
خدای نکرده چنانچه یکی از والدین اودرگدشته باََشد فوقالعاده
عمناک است وخلاصه حنا بر سر عروس خانم میگدارند یکی از سنت بسیار جالب وبا ارزش این است موقع حنا بر سر عروس میگدارند در این حال در دست راست عروس یک سکه بیست ریالی میگدارند وعروس دست راست خود را از روی شانه بطرف عقب بر میگرداند که یک پسر که دارای پدر ومادر وسکه را بر میدارد پساز اتمام حنا بندان دختر
بطرف خانه داماد ودوباره در منزل
داماد طرف حنا رندان اراسته وزینت شده با اننار وشمع رووشن وبا حصور جوانانهالای وزنان جوان
همه در طرب و شادی انجام مشود
که دو تن ازجوانها بنام ساقدوش و سول دوش همراه داماد میمانند
نویسنده جناب برزو
(۱)
بنام خدا
با اجازه و عرض ارادت به خانواده های که از بزرگانشان در اینجا نام برده شده
امید است با نقل زندگی گذشتگان جوانان رابا شرایط زندگی،همدلی، صفاو صمیمیت و حس مسئولیت نسبت به هم و بزرگان ایل آشنا کنیم
.......در روزگاران گذشته بعد از اینکه برو و بیای سواران شاهسون بخاطر خلع شدن از محافظت و امنیت داری منطقه از سکه افتاده بودو دولت هم توان بر قراری آسایش وامنیت مردم را نداشت ، دزدان سر از پستو در آورده با تشکیل گروه های از خلاء ایجاد شده زندگی را بر مردم روستاها سخت و گاهی جسارت به خرج داده به چادرهای شاهسون هم دست برد می زدند
......در این بین یک گروه دوازده نفره بود که اسم و رسمشان در منطقه پیچیده بود هرباربایک نقشه و ترفند جدیدی به منازل مردم دست برد می زدند و خبر غارت وچپاول آنها آسایش مناطق همدان و ساوه را نا امن کرده بود
.......چند نفر چودار( چوبدار ) برای خرید گوسفند و بز به روستای ساری بولاغ می روند بعد از اینکه به حیوانات فروشی آنها نگاه می اندازند زیرکانه ازوضع مردم ساکن اطراف سئوالاتی می کنند آنها هم بخاطر صداقت در حد راهنمایی چیزهای بیان می کنند
بعد از مدتی سخن از چادر نشینان اطراف به میان می آید وبا مظلومنمای و زبان بازی سعی می کنند اعتماد آنها را بدست بیاورند و اطلاعاتی در مورد آنها کسب کنند سئوالاتی از این قبیل:
چی دارند؟
چند نفر هستند ؟
چه کسی گوسفند زیاد دارد و میشود با او وارد معامله شد ؟ و.........
یواش یواش سئوالات خود را به سمت هدف شان می کشانندو یکی از آنها سئوال از تعداد گوسفند های شیخ جواد (ازایل شاهسون بغدادی طایفه کوسه لر تیره خالدی یکی از افراد مومن و متدین ایل بود که بخاطر دیدن خواب و درستکاریش مردم به وی لقب شیخ داده بودند) و همسایه های وی می کنند طوری در پرس وجو پا پیچ می شوند افراد روستااز پرسش های مکرر آنها به شک می افتند بخاطر فامیلیت و هم ایلی بودن تصمیم می گیرند موضوع را به وی اطلاع بدهند
........همسر محمدآقا پسر بداغ بئی از تیره چای چامرلی برای اطلاع خانواده خواهرش فردای آن روز به داشلی بولاغ می رود...... و بعد از احوال پرسی به شیخ می گوید دیروز چند نفر به روستای ما آمده بودند در مورد شما تحقیق می کردند به گمانم آدمای دزدها بودند چون بعد از این همه قیمت کردن گوسفند وبزی خریدنکردند ودستخالی از روستای ما رفتند ما نسبت به حرکات آنها شک کردیم بنابر این کمی حواستان را به رفت آمدها جمع کنید
........شیخ جوادبا شنیدند این حرف کمی مکث کرد و نگاهی به همسایه اش شاه علی از تیره جاپرلی (از آدمهای خوب، مومن و متین ایل )کردو گفت باید کمی دورتر از چادرها نگهبان بگذاریم ....
فورا بر روی تپه مشرف به چادر سنگری درست کردند و قرارشد جوانها شبها نوبتی در سنگر کشیک بدهند اگر غریبه ائی به چادر نزدیک شد غافلگیر نشوند
.....مدتی گذشت کم کم اون احساسات اولیه در مورد رفت و آمد ها فرو کش کرد پسر بزرگ شیخ جواد ابراهیم دنبال کاری رفته بود، دم غروب هنگام برگشت در مسیر به شخصی بر می خورد با یک الاغ از جاده نزدیک اطراقگاه آنها در حال عبور بوده ..... بعد از احوالپرسی مرد از سختی راه وخستگی شکایت می کند و ابراهیم دلش به احوال او می سوزد و بخاطر ذات پاک مردمان ایل ومهمان نوازیشان وی را به چادر دعوت می کند
رهگذر کمی تعارف می کند ولی اصرار میزبان باعث می شود شب را در آنجا استراحت و فردا به راهش ادامه دهد ...
در راه رهگذر همزمان که حرف می زد نیم نگاهی به تفنگ ابراهیم داشت و در مورد نوع تفنگ از او سئوالی می نماید و با گپ زدن به سمت چادرها به راه شان ادامه می دهند
........ مهمان را با احترام به چادر دعوت می کند وپذیرای در حد اون روزگار به عمل می آورند در همین هین شیخ جواد وارد چادر می شود بعد از کمی صحبت کردن با مهمان ! با توجه به تجربه زندگیش وی را یک رهگذر ساده نمی بیند
به بیرون چادر می آید به پسرش می گوید چرا این مرد را به اینجا آوردی این یکی از دزد هاست اشتباه بزرگ را مرتکب شده ائی باید امشب خیلی هوشیار باشیم ........
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
بنام خدا
با اجازه و عرض ارادت به خانواده های که از بزرگانشان در اینجا نام برده شده
امید است با نقل زندگی گذشتگان جوانان رابا شرایط زندگی،همدلی، صفاو صمیمیت و حس مسئولیت نسبت به هم و بزرگان ایل آشنا کنیم
.......در روزگاران گذشته بعد از اینکه برو و بیای سواران شاهسون بخاطر خلع شدن از محافظت و امنیت داری منطقه از سکه افتاده بودو دولت هم توان بر قراری آسایش وامنیت مردم را نداشت ، دزدان سر از پستو در آورده با تشکیل گروه های از خلاء ایجاد شده زندگی را بر مردم روستاها سخت و گاهی جسارت به خرج داده به چادرهای شاهسون هم دست برد می زدند
......در این بین یک گروه دوازده نفره بود که اسم و رسمشان در منطقه پیچیده بود هرباربایک نقشه و ترفند جدیدی به منازل مردم دست برد می زدند و خبر غارت وچپاول آنها آسایش مناطق همدان و ساوه را نا امن کرده بود
.......چند نفر چودار( چوبدار ) برای خرید گوسفند و بز به روستای ساری بولاغ می روند بعد از اینکه به حیوانات فروشی آنها نگاه می اندازند زیرکانه ازوضع مردم ساکن اطراف سئوالاتی می کنند آنها هم بخاطر صداقت در حد راهنمایی چیزهای بیان می کنند
بعد از مدتی سخن از چادر نشینان اطراف به میان می آید وبا مظلومنمای و زبان بازی سعی می کنند اعتماد آنها را بدست بیاورند و اطلاعاتی در مورد آنها کسب کنند سئوالاتی از این قبیل:
چی دارند؟
چند نفر هستند ؟
چه کسی گوسفند زیاد دارد و میشود با او وارد معامله شد ؟ و.........
یواش یواش سئوالات خود را به سمت هدف شان می کشانندو یکی از آنها سئوال از تعداد گوسفند های شیخ جواد (ازایل شاهسون بغدادی طایفه کوسه لر تیره خالدی یکی از افراد مومن و متدین ایل بود که بخاطر دیدن خواب و درستکاریش مردم به وی لقب شیخ داده بودند) و همسایه های وی می کنند طوری در پرس وجو پا پیچ می شوند افراد روستااز پرسش های مکرر آنها به شک می افتند بخاطر فامیلیت و هم ایلی بودن تصمیم می گیرند موضوع را به وی اطلاع بدهند
........همسر محمدآقا پسر بداغ بئی از تیره چای چامرلی برای اطلاع خانواده خواهرش فردای آن روز به داشلی بولاغ می رود...... و بعد از احوال پرسی به شیخ می گوید دیروز چند نفر به روستای ما آمده بودند در مورد شما تحقیق می کردند به گمانم آدمای دزدها بودند چون بعد از این همه قیمت کردن گوسفند وبزی خریدنکردند ودستخالی از روستای ما رفتند ما نسبت به حرکات آنها شک کردیم بنابر این کمی حواستان را به رفت آمدها جمع کنید
........شیخ جوادبا شنیدند این حرف کمی مکث کرد و نگاهی به همسایه اش شاه علی از تیره جاپرلی (از آدمهای خوب، مومن و متین ایل )کردو گفت باید کمی دورتر از چادرها نگهبان بگذاریم ....
فورا بر روی تپه مشرف به چادر سنگری درست کردند و قرارشد جوانها شبها نوبتی در سنگر کشیک بدهند اگر غریبه ائی به چادر نزدیک شد غافلگیر نشوند
.....مدتی گذشت کم کم اون احساسات اولیه در مورد رفت و آمد ها فرو کش کرد پسر بزرگ شیخ جواد ابراهیم دنبال کاری رفته بود، دم غروب هنگام برگشت در مسیر به شخصی بر می خورد با یک الاغ از جاده نزدیک اطراقگاه آنها در حال عبور بوده ..... بعد از احوالپرسی مرد از سختی راه وخستگی شکایت می کند و ابراهیم دلش به احوال او می سوزد و بخاطر ذات پاک مردمان ایل ومهمان نوازیشان وی را به چادر دعوت می کند
رهگذر کمی تعارف می کند ولی اصرار میزبان باعث می شود شب را در آنجا استراحت و فردا به راهش ادامه دهد ...
در راه رهگذر همزمان که حرف می زد نیم نگاهی به تفنگ ابراهیم داشت و در مورد نوع تفنگ از او سئوالی می نماید و با گپ زدن به سمت چادرها به راه شان ادامه می دهند
........ مهمان را با احترام به چادر دعوت می کند وپذیرای در حد اون روزگار به عمل می آورند در همین هین شیخ جواد وارد چادر می شود بعد از کمی صحبت کردن با مهمان ! با توجه به تجربه زندگیش وی را یک رهگذر ساده نمی بیند
به بیرون چادر می آید به پسرش می گوید چرا این مرد را به اینجا آوردی این یکی از دزد هاست اشتباه بزرگ را مرتکب شده ائی باید امشب خیلی هوشیار باشیم ........
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
(۱)
بنام خدا
خوبی هیچ وقت بر زمین نمی ماند
با هر دست بدهی با همان دست می گیری
قسمتی از داستان زندگی یکی از شخصیتهای بزرگ وتاثیر گذار تاریخ ایران که مورد خشم دربار قرار می گیرد و .......داستان اودر بین افراد ایل سینه به سینه نقل شده را برایتان بیان می کنم
کم و کسر آن را بخاطر شرایط به بزرگی خودتان ببخشید
.......بزرگ مردی بر اثر جبر روزگار ترک دیار و.......... می کند با شنیدن آوازه بزرگمردی دیگر( نام آورو سلحشوری که ....... روزگاری از فاتحان بنام حکومتی بوده و خدمات شایانی را به مملکت عزیز انجام داده بود آنطور که می گویند منطقه ائی هم بخاطر فتح وی به نامش نام گذاری شده بود اما بخاطر شرایط روزگار بر خلاف جهت امنیت برای خود دست وپا می زد و آوازه و شهرتش و مردان در رکابش به پایتخت رسیده بود ......)در خطه همدان ،ساوه برای ایمنی خود درخواست خدمت ازوی را می نماید
خان قبول می کند
ولی برای خان جای سئوال داشت شخصی با این تیپ چرا در کوه و کمر........
چند مدتی وی را به دقت زیر ذربین نگاهش قرار می دهد به این درک می رسد که او صدر صد از بزرگان است حالا چرا به اینجا آمده ............
خلاصه وی را به حضور می خواند و می گوید شما با این بزرگ منشی و فهم و شعور بالا خدا را خوش نمی آید نوکر من باشی جنابعالی یک شخص بزرگ و برازنده ائی هستی می توانی آنچه را از دست دادئی باز ستانی مقداری پول و اسب و غیره....... به وی می بخشد و...............
روزگار می گذرد چند صباحی است که کشور به خاطر بازی دول بزرگ اون انسجام و قدرت را ندارد و آسایش و امنیت در روستاها وشهرهای خارج از پایتخت کیمیا شده.......
هربار شخصی توسط یکی از دولت های استعمار بزک می شود بعنوان ناجی به جامعه معرفی و توسط چپاولگر دیگری با ترفندی زیرآبش زده می شود ایران در آتش نفاق و نیرنگ در حال سوختن است توسط استعمار پیر یک مرد قلچماق با پرورش فکری ملی بنام رضا شاه سکان هدایت این کشتی در امواج را به عهده می گیرد وبا حمایت........ قدرت اول مملکت می گردد .....
برای یکسان سازی و مطیع کردن افراد گردنکش دست بکار می شود......
ازدور ترین نقطه کشور شکایتی می شنود بدون چون و چرا با نیروی قوی با تمام توان آنرا در هم می کوبد و آرامش وامنیت را به آنجا باز می گرداند او حالا بعنوان تنها حامی مردم معرفی وبرای او داستانهای می سازند ...........
سر نوشت خان داستان ما هم از این امر مستثنا نیست تحت تعقیب قرار می گیرد دنیا برایش کوچک با نگرانی و ترس جابجا می شود ...... هیچ جا برایش امن نیست سرمایه و دارا ائیش را به امان خدا رها می کند وجان خود را بر می دارد و ..... اموالش مورد .........قرار می گیرد
...........ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
بنام خدا
خوبی هیچ وقت بر زمین نمی ماند
با هر دست بدهی با همان دست می گیری
قسمتی از داستان زندگی یکی از شخصیتهای بزرگ وتاثیر گذار تاریخ ایران که مورد خشم دربار قرار می گیرد و .......داستان اودر بین افراد ایل سینه به سینه نقل شده را برایتان بیان می کنم
کم و کسر آن را بخاطر شرایط به بزرگی خودتان ببخشید
.......بزرگ مردی بر اثر جبر روزگار ترک دیار و.......... می کند با شنیدن آوازه بزرگمردی دیگر( نام آورو سلحشوری که ....... روزگاری از فاتحان بنام حکومتی بوده و خدمات شایانی را به مملکت عزیز انجام داده بود آنطور که می گویند منطقه ائی هم بخاطر فتح وی به نامش نام گذاری شده بود اما بخاطر شرایط روزگار بر خلاف جهت امنیت برای خود دست وپا می زد و آوازه و شهرتش و مردان در رکابش به پایتخت رسیده بود ......)در خطه همدان ،ساوه برای ایمنی خود درخواست خدمت ازوی را می نماید
خان قبول می کند
ولی برای خان جای سئوال داشت شخصی با این تیپ چرا در کوه و کمر........
چند مدتی وی را به دقت زیر ذربین نگاهش قرار می دهد به این درک می رسد که او صدر صد از بزرگان است حالا چرا به اینجا آمده ............
خلاصه وی را به حضور می خواند و می گوید شما با این بزرگ منشی و فهم و شعور بالا خدا را خوش نمی آید نوکر من باشی جنابعالی یک شخص بزرگ و برازنده ائی هستی می توانی آنچه را از دست دادئی باز ستانی مقداری پول و اسب و غیره....... به وی می بخشد و...............
روزگار می گذرد چند صباحی است که کشور به خاطر بازی دول بزرگ اون انسجام و قدرت را ندارد و آسایش و امنیت در روستاها وشهرهای خارج از پایتخت کیمیا شده.......
هربار شخصی توسط یکی از دولت های استعمار بزک می شود بعنوان ناجی به جامعه معرفی و توسط چپاولگر دیگری با ترفندی زیرآبش زده می شود ایران در آتش نفاق و نیرنگ در حال سوختن است توسط استعمار پیر یک مرد قلچماق با پرورش فکری ملی بنام رضا شاه سکان هدایت این کشتی در امواج را به عهده می گیرد وبا حمایت........ قدرت اول مملکت می گردد .....
برای یکسان سازی و مطیع کردن افراد گردنکش دست بکار می شود......
ازدور ترین نقطه کشور شکایتی می شنود بدون چون و چرا با نیروی قوی با تمام توان آنرا در هم می کوبد و آرامش وامنیت را به آنجا باز می گرداند او حالا بعنوان تنها حامی مردم معرفی وبرای او داستانهای می سازند ...........
سر نوشت خان داستان ما هم از این امر مستثنا نیست تحت تعقیب قرار می گیرد دنیا برایش کوچک با نگرانی و ترس جابجا می شود ...... هیچ جا برایش امن نیست سرمایه و دارا ائیش را به امان خدا رها می کند وجان خود را بر می دارد و ..... اموالش مورد .........قرار می گیرد
...........ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
Forwarded from شاهسئونلر ییغیناغی(شسونلر ) (Soleiman Amiri)
⚔شمشیرهای ایرانی⚔
⚔در موزه کربلا⚔
🗡شمشیر سلطان سلیم عثمانی
🗡شمشیر جعفرخان زند
🗡شمشیر فتح علی شاه قاجار
@shahsavanlar
⚔در موزه کربلا⚔
🗡شمشیر سلطان سلیم عثمانی
🗡شمشیر جعفرخان زند
🗡شمشیر فتح علی شاه قاجار
@shahsavanlar
Forwarded from شاهسئونلر ییغیناغی(شسونلر ) (Soleiman Amiri)
كلاهخود شاه عباس صفوى متعلق به سال 1625 میلادی
شاهكار فلز كاري عصر صفويه که با اشعار بوستان سعدی حکاکی شده است👌
@shahsavanlar
شاهكار فلز كاري عصر صفويه که با اشعار بوستان سعدی حکاکی شده است👌
@shahsavanlar