بنام خدا
چه زیبا سخنانی در دل تاریخ است وقتی انسان این حرفها را می شنود با یک انسان بزرگمنش و دوست داشتنی اخت می گیرد و چشمانش در مقابل بدیهای او بسته و هرآنچه خوبی هست به او نسبت می دهند ولی دوست دارم با اجازه دکتر علیزاده نگارنده این متن و دوست وبرادر گرامی حاج علی مغان لو دو ،سه خطی به یاد خدمات و ستم های رضا خان بنویسم
رضا شاه
در مورد پدر وی و نسب او حرف های زیادی زده شده بعضی ها از جاماندن سرباز لک دوره صفویه و بعضی ها آمدن از بادکوبه سخن گفته اند ولی چیزی که همه متفق القول به آن اشاره دارند پدر ایشان همان قزاق سیاه چرده است که در کنار قاتل ناصرالدین شاه قرار دارد با نام عباسقلی و یا عباسعلی داداش بیک
مادرش نوش آفرین آیرملو از طوایف ترک آغوز ، بعنوان زن دوم عباسعلی وارد خانواده وی شده
رضا شاه در کودکی پدرو در هفت سالگی مادرش را از دست داد در کنار دائی خود که به وی علاقه بسیاری داشت پرورش یافت ......
....رضا شاه بخاطر ناملایمتی های روزگار در کنار جریان فکری مخالف قاجار قرار گرفت و با توجه به ذات میهن دوستیش برای نجات ایران از وضع اسفناک مثل یک راننده خبره تراکتور شروع کرد به شخم زدن زمینهای ایران درست است برای یکسان سازی صدماتی به زمینهای خوب آسیب جدی رساند ولی در کلیت در وضع مردم ایران و وضعیت عمرانی کشور انقلابی بزرگ راشروع کردو برای رسیدن به اهدافش به هیچ کس رحم نکرد این یک دنده بودن تبعاتی دارد که
در این شخم زدن ....
.......با از بین بردن مردان بزرگ مثل صوالت الدوله قشقایی،حاج سالارخان شاهسون ، خوانین بزرگ اینانلو ، کرد لر، لک ،بلوچ ،شاهسونهای دشت مغان ودیگر خوانین مملکت را از مدافعین داخلی تهی کرد با یک مارش حمله ارتش کاغذیش از هم پاشید ........ سربازان بی فرمانده با غیرت و تعصب ایرانی خود پایمردی تا پای جان.....
اگر خوانین را از بین نمی برد ولی با مدیریت اصولی با آنها برخورد و درراه اهداف کشور استفاده می شد دوره شاه عباس کبیر بدون چون و چرا تکرار می شد .......
و امادرمورد مدفن گفته شده در مرقومه جناب علیزاده
....برای اینکه به واقعیتهای مدفن شاهان برسیم تلنگری می زنیم به ذخایر تاریخی مرحوم عباس اقبال آشتياني مورخ نامدار که در سال 1325 در مجله يادگار در سال سوم شماره 2 مقالاتي منتشر كرد كه به طور مشروح همين سوژه را دنبال مي كرد. ايشان پژوهشي درباره قبر پادشاهان ايران از ابتداي دوره صفويه تا آخر دوره قاجار انجام داده بود كه اين گزارش با اقتباس از آن نوشته ها ارائه شده است.
استخوانهای شاهان قبل به احترام و یا .......
قبر نادر شاه افشار وکریم خان زند
نادرشاه افشار كه در 24 شوال 1148 در دشت مغان آذربايجان تاجگذاري كرده و با عزل شاه عباس سوم خاندان صفوي را منقرض كرد، 11 سال و هفت ماه و 17 روز سلطنت كرد و در شب يكشنبه 11 جمادي الثاني از سال 1160 در فتح آباد قوچان به دست امراي خود به قتل رسيد و در مقبره اي كه خود آن پادشاه قبلاً براي خود در مشهد ساخته بود، دفن شد. عادل شاه برادرزاده نادر و برادرش ابراهيم شاه هر دو در مشهد مدفون هستند. بنابراین کسی به اسخوانهای او دست نزده
ولی تنها به استخوانها کریم خان توهین کرد .....در سال 1206 آقامحمدخان چون نسبت به كريم خان كينه داشت، امر داد كه استخوان هاي او را از شيراز به تهران آوردند و در حالي دفن كردند كه آقامحمدخان هر روز از روي آن مي گذشت و زمين را لگدكوب مي كرد. بعدها كه فتحعلي شاه به سلطنت رسيد، استخوان هاي كريم خان را از آنجا خارج كرد و به نجف فرستاد (مؤلف فارسنامه ناصری مینویسد که در دوره فتحعلیشاه جسد وکیل را از آن محل خارج کرده و به نجف اشرف فرستادند.) هياهويي كه در اوايل سلطنت رضاشاه پهلوي برپا كردند كه همان نقطه را شكافته و استخوان ها را بيرون آورده اند، به كل بي اساس است و از جانب متملقين بي خبر به آن دامن زده اند.
......حالا با این تفسیر چرا ما از ناکرده ها داستان توخالی بسازیم چیزی که اصلا به رضاشاه ربط ندارد را ربط بدهیم هدف چیست آیا دوباره جنگ اقوام شروع شده ویا نیت دیگریست
بگذریم از گفته های تاریخ در مورد خوبی و بدی شخص، اما جنازه رضا شاه بعنوان یک ایرانی ومسلمان در قبرستانهای ایران مثل سایرملت باید با شرع دین مبین اسلام بر میت دفن گردد
سلیمان امیری فرد
چه زیبا سخنانی در دل تاریخ است وقتی انسان این حرفها را می شنود با یک انسان بزرگمنش و دوست داشتنی اخت می گیرد و چشمانش در مقابل بدیهای او بسته و هرآنچه خوبی هست به او نسبت می دهند ولی دوست دارم با اجازه دکتر علیزاده نگارنده این متن و دوست وبرادر گرامی حاج علی مغان لو دو ،سه خطی به یاد خدمات و ستم های رضا خان بنویسم
رضا شاه
در مورد پدر وی و نسب او حرف های زیادی زده شده بعضی ها از جاماندن سرباز لک دوره صفویه و بعضی ها آمدن از بادکوبه سخن گفته اند ولی چیزی که همه متفق القول به آن اشاره دارند پدر ایشان همان قزاق سیاه چرده است که در کنار قاتل ناصرالدین شاه قرار دارد با نام عباسقلی و یا عباسعلی داداش بیک
مادرش نوش آفرین آیرملو از طوایف ترک آغوز ، بعنوان زن دوم عباسعلی وارد خانواده وی شده
رضا شاه در کودکی پدرو در هفت سالگی مادرش را از دست داد در کنار دائی خود که به وی علاقه بسیاری داشت پرورش یافت ......
....رضا شاه بخاطر ناملایمتی های روزگار در کنار جریان فکری مخالف قاجار قرار گرفت و با توجه به ذات میهن دوستیش برای نجات ایران از وضع اسفناک مثل یک راننده خبره تراکتور شروع کرد به شخم زدن زمینهای ایران درست است برای یکسان سازی صدماتی به زمینهای خوب آسیب جدی رساند ولی در کلیت در وضع مردم ایران و وضعیت عمرانی کشور انقلابی بزرگ راشروع کردو برای رسیدن به اهدافش به هیچ کس رحم نکرد این یک دنده بودن تبعاتی دارد که
در این شخم زدن ....
.......با از بین بردن مردان بزرگ مثل صوالت الدوله قشقایی،حاج سالارخان شاهسون ، خوانین بزرگ اینانلو ، کرد لر، لک ،بلوچ ،شاهسونهای دشت مغان ودیگر خوانین مملکت را از مدافعین داخلی تهی کرد با یک مارش حمله ارتش کاغذیش از هم پاشید ........ سربازان بی فرمانده با غیرت و تعصب ایرانی خود پایمردی تا پای جان.....
اگر خوانین را از بین نمی برد ولی با مدیریت اصولی با آنها برخورد و درراه اهداف کشور استفاده می شد دوره شاه عباس کبیر بدون چون و چرا تکرار می شد .......
و امادرمورد مدفن گفته شده در مرقومه جناب علیزاده
....برای اینکه به واقعیتهای مدفن شاهان برسیم تلنگری می زنیم به ذخایر تاریخی مرحوم عباس اقبال آشتياني مورخ نامدار که در سال 1325 در مجله يادگار در سال سوم شماره 2 مقالاتي منتشر كرد كه به طور مشروح همين سوژه را دنبال مي كرد. ايشان پژوهشي درباره قبر پادشاهان ايران از ابتداي دوره صفويه تا آخر دوره قاجار انجام داده بود كه اين گزارش با اقتباس از آن نوشته ها ارائه شده است.
استخوانهای شاهان قبل به احترام و یا .......
قبر نادر شاه افشار وکریم خان زند
نادرشاه افشار كه در 24 شوال 1148 در دشت مغان آذربايجان تاجگذاري كرده و با عزل شاه عباس سوم خاندان صفوي را منقرض كرد، 11 سال و هفت ماه و 17 روز سلطنت كرد و در شب يكشنبه 11 جمادي الثاني از سال 1160 در فتح آباد قوچان به دست امراي خود به قتل رسيد و در مقبره اي كه خود آن پادشاه قبلاً براي خود در مشهد ساخته بود، دفن شد. عادل شاه برادرزاده نادر و برادرش ابراهيم شاه هر دو در مشهد مدفون هستند. بنابراین کسی به اسخوانهای او دست نزده
ولی تنها به استخوانها کریم خان توهین کرد .....در سال 1206 آقامحمدخان چون نسبت به كريم خان كينه داشت، امر داد كه استخوان هاي او را از شيراز به تهران آوردند و در حالي دفن كردند كه آقامحمدخان هر روز از روي آن مي گذشت و زمين را لگدكوب مي كرد. بعدها كه فتحعلي شاه به سلطنت رسيد، استخوان هاي كريم خان را از آنجا خارج كرد و به نجف فرستاد (مؤلف فارسنامه ناصری مینویسد که در دوره فتحعلیشاه جسد وکیل را از آن محل خارج کرده و به نجف اشرف فرستادند.) هياهويي كه در اوايل سلطنت رضاشاه پهلوي برپا كردند كه همان نقطه را شكافته و استخوان ها را بيرون آورده اند، به كل بي اساس است و از جانب متملقين بي خبر به آن دامن زده اند.
......حالا با این تفسیر چرا ما از ناکرده ها داستان توخالی بسازیم چیزی که اصلا به رضاشاه ربط ندارد را ربط بدهیم هدف چیست آیا دوباره جنگ اقوام شروع شده ویا نیت دیگریست
بگذریم از گفته های تاریخ در مورد خوبی و بدی شخص، اما جنازه رضا شاه بعنوان یک ایرانی ومسلمان در قبرستانهای ایران مثل سایرملت باید با شرع دین مبین اسلام بر میت دفن گردد
سلیمان امیری فرد
سوْن بايراق
؛
ائنمك اۆچون یۆکسهلدیک
دوْغولدوغوموز دوْروقلاردان
دوْغودان باتییا
قوزئيدن گۆنئىيه
تانرىداغيندان
مين داغجا ديكهلتديك
دوْروق بايراقلارا دوْغرو...
سينيرلار،
داغ-داغ داغيتدى
ت؛ دوْغويا،
اۆ؛ باتییا،
ر؛ قوزئىيه،
ك؛ گۆنئىيه...
ديكهلمك دۆشونده
بيرليك ديلهيينين
سوْن بايراغيييق
گۆنئىده بيتر نسنهلر.
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
؛
ائنمك اۆچون یۆکسهلدیک
دوْغولدوغوموز دوْروقلاردان
دوْغودان باتییا
قوزئيدن گۆنئىيه
تانرىداغيندان
مين داغجا ديكهلتديك
دوْروق بايراقلارا دوْغرو...
سينيرلار،
داغ-داغ داغيتدى
ت؛ دوْغويا،
اۆ؛ باتییا،
ر؛ قوزئىيه،
ك؛ گۆنئىيه...
ديكهلمك دۆشونده
بيرليك ديلهيينين
سوْن بايراغيييق
گۆنئىده بيتر نسنهلر.
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
Forwarded from Soleiman Amirifard
آلا چیق مغان به شکل نیم کره و بانوی که در کنار آن دیده می شود با پوشش مخصوص
سئو سئومك
؛
گئجهلریم دانا چکیر، دان اولدوزویدان یولداشام
قارانلیغا قایغی چکمز سوسقونلوغا بیر سیرداشام
باتماز گۆن-چيخماز بیرجاندان اؤلوشگهمیش دیلکلرله
آلاتوْرانلیق ایچینده، یاشاماقدان باشاباشام!
کیریمیشجه بوجاغیمی، سانما آیمازلیق یوخوسو
ائيلهسه قيرپیمجا باخیش،سئللر قارشيندا سرت داشام
گؤرمهلىدير نهدئمهلى، سوسقونلوقداكى گؤرونتو
چکیمینه دویغولانان سؤزجوکلردن جوْشوب داشام
ایلقارینی ایلغارلایان یاغی سؤزو اینانیلماز
اۆز کره دئسه ده سنه، آرخايين اوْل كي قارداشام
اولاس گؤزلر يوْرغون-آرغين ياتاندا ياى قاشلار آستا
گؤرونمهین قاشلارینی،سوْیسوز سؤیلر چاتماقاشام
درهلردن آخان سئللر توْختاقلاشار آرانليقدا
گؤزومده گيزلهنن اؤزلم، قوْیماز داها يوْلدان چاشام
سئومك وورغونو سئودالى؛ سئويلنلر اۆرهك قانی!
"بختيار" بونو آنلادى، تكجه سئو سئومك دير، ياشام!
(بختيار فرٌخ )
@Bakhtiar_Farrokh
؛
گئجهلریم دانا چکیر، دان اولدوزویدان یولداشام
قارانلیغا قایغی چکمز سوسقونلوغا بیر سیرداشام
باتماز گۆن-چيخماز بیرجاندان اؤلوشگهمیش دیلکلرله
آلاتوْرانلیق ایچینده، یاشاماقدان باشاباشام!
کیریمیشجه بوجاغیمی، سانما آیمازلیق یوخوسو
ائيلهسه قيرپیمجا باخیش،سئللر قارشيندا سرت داشام
گؤرمهلىدير نهدئمهلى، سوسقونلوقداكى گؤرونتو
چکیمینه دویغولانان سؤزجوکلردن جوْشوب داشام
ایلقارینی ایلغارلایان یاغی سؤزو اینانیلماز
اۆز کره دئسه ده سنه، آرخايين اوْل كي قارداشام
اولاس گؤزلر يوْرغون-آرغين ياتاندا ياى قاشلار آستا
گؤرونمهین قاشلارینی،سوْیسوز سؤیلر چاتماقاشام
درهلردن آخان سئللر توْختاقلاشار آرانليقدا
گؤزومده گيزلهنن اؤزلم، قوْیماز داها يوْلدان چاشام
سئومك وورغونو سئودالى؛ سئويلنلر اۆرهك قانی!
"بختيار" بونو آنلادى، تكجه سئو سئومك دير، ياشام!
(بختيار فرٌخ )
@Bakhtiar_Farrokh
سنين قوجاغيندا
؛
قوْى گليب بيرجه ديرچهلیم
ائليم ، سنین قوجاغیندا
بو تانسیق دوْداقدان گۆلوم
گۆلوم، سنين قوجاغيندا
؛
بير اوْينايا ياى قاشلارى
وئريب اوْزانلار باشلارى
آخان گؤزومدن ياشلارى
سيليم، سنين قوجاغيندا
؛
گؤروم يئنىدن اۆزونو
دئييم سؤزون قوْى دۆزونو
دانديرانين شوْرگؤزونو
ديليم، سنين قوجاغيندا
؛
"بختيار"ين ديلهگى سن
بير دينجهلسين خسته بدن
ياشاماغى آنلاياركن
اؤلوم، سنين قوجاغيندا
؛
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
؛
قوْى گليب بيرجه ديرچهلیم
ائليم ، سنین قوجاغیندا
بو تانسیق دوْداقدان گۆلوم
گۆلوم، سنين قوجاغيندا
؛
بير اوْينايا ياى قاشلارى
وئريب اوْزانلار باشلارى
آخان گؤزومدن ياشلارى
سيليم، سنين قوجاغيندا
؛
گؤروم يئنىدن اۆزونو
دئييم سؤزون قوْى دۆزونو
دانديرانين شوْرگؤزونو
ديليم، سنين قوجاغيندا
؛
"بختيار"ين ديلهگى سن
بير دينجهلسين خسته بدن
ياشاماغى آنلاياركن
اؤلوم، سنين قوجاغيندا
؛
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
خسته قاسم شاعر، عارف و فیلسوف دوره افشاریه، (۱۷۶۰–۱۶۸۴ میلادی)، متولد گردیده
او یکی از ستونهای استواری موسیقی عاشیقی است مقبره خسته قاسم در ۷۵ کیلومتری جاده تبریز به تهران در شهر تیکمه داش در آذربایجان شرقی واقع شده است. این مقبره شامل یک ورودی و گنبدخانهای هشت ضلعی است؛ و درطول سال شاهد بازدید هنردوستان از نقاط مختلف ایران و سایر کشورهای همسایه میباشد.
او یکی از ستونهای استواری موسیقی عاشیقی است مقبره خسته قاسم در ۷۵ کیلومتری جاده تبریز به تهران در شهر تیکمه داش در آذربایجان شرقی واقع شده است. این مقبره شامل یک ورودی و گنبدخانهای هشت ضلعی است؛ و درطول سال شاهد بازدید هنردوستان از نقاط مختلف ایران و سایر کشورهای همسایه میباشد.
گرهک
؛
بیر گۆن، آی اوْلدوم
آی ، آی
آی اوْلدوم
آییلدیم،
سوْروشما
گؤردویومدن
گؤرمهدیییمدن!
سوْر
سوْروش
سوْروشما،
گؤردویومو
نئجه دئييم!؟
گؤرمهدیییمی نئجه!؟
گؤرمهيين گرهك...
گؤر
گؤرمه
دى
يي
مى
گؤر
گؤرمه
گؤرمهيين...!
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
؛
بیر گۆن، آی اوْلدوم
آی ، آی
آی اوْلدوم
آییلدیم،
سوْروشما
گؤردویومدن
گؤرمهدیییمدن!
سوْر
سوْروش
سوْروشما،
گؤردویومو
نئجه دئييم!؟
گؤرمهدیییمی نئجه!؟
گؤرمهيين گرهك...
گؤر
گؤرمه
دى
يي
مى
گؤر
گؤرمه
گؤرمهيين...!
(بختيار فرٌخ)
@Bakhtiar_Farrokh
این لینک را دنبال کنید تا به گروه من در WhatsApp ملحق شوید: https://chat.whatsapp.com/1qgkBqzGeaJBXBnXlclZWA
WhatsApp.com
باغدادلی شاهسئون ائلی ...
WhatsApp Group Invite
بنام خدا
.......مردان رشید ایل بخاطر شجاعت ذاتی یشان همیشه مورد توجه بزرگان روستاهها قرار می گرفتتد و در نزد آنها جایگاه ویژه ائی را دارا بوده اند
امروز داستانی از مرد رشیدی را بیان خواهم کرد که به تنهای توانسته اهالی یک روستا را محو قدرت و رشادت خود قرار دهد
.......پدرم تعریف می کرد در یکی از روستاهای درگز نزدیکی های اوچ قیه فرد اسم رسم داری بوده که با ارباب و کدخدایی آن روستا اختلاف شدیدی داشته است و هر روز سر موضوعی با آنها سرجنگ داشته .....
این فرد مورد نظربخاطر اینکه جلوی آنها کم نیاورد از تمام توان خود برای مقابله استفاده می کرد روزی به وی خبر می آورند آنها تصمیم گرفته اند در یک روز معین به خانه وی حمله ورشده تا یک گوش مالی سختی به او بدهند
این مرد وقتی وضعیت را چنین می بیند به دست پاچه می افتد و در پی راهی برای مقابله به آنها می افتد تا ابروی چندین ساله اش بخاطر بی ادبی که آنها در حق وی خواهند کرد بر باد فنا نرود
در این وضع آشفته هر روز از روز قبل برای وی مشقت آور می شد از دور سایه مرد رشیدی را می بیند که از خدا آرزوی آمدن وی را کرده بود
با خوش روی به استقبال وی می رود بعداز کمی استراحت و تازه کردن دیدار مرد رشید ایل وضع دوست خود را در هم برهم می بیند از او سئوال می کند چرا اینقدر ناراحت هستی چیزی شده؟
آن مرد روستای داستان را باز گو می کند
جعفر خان وقتی حرفهای دوست خود را می شنود با غیظ می گوید
قورخما قارداش مگر من اولومم اولار سنی یوی اوسته جار گئتیرله
با گفتن این حرف مرد کمی آرام می گیرد
خیلی آهسته و مودبانه می گوید
جعفر جان اولار بیر ائیکی نفر دویلوله هامی کئندایستر هوجوم ائیلیه له بیزیم یویمیزه (اویمیزه)
جعفر می گوید اولا هیچ کسه دئیمین من گئلیمم دوما سنی ائیشی اولماسین اولار گلنده سئیز فقط یوی گوزلین باقی سین تاپشیرین منه
یکی دو روز بعداز آمدن جعفر به خانه دوستش همهمه ائی روستا را فرا می گیرد صاحب خانه به بیرون نگاهی می اندازد وقتی حرکت جمعیت عظیمی را به سمت منزلش می بیند می گوید جعفر جان ددم یاندی کئند هوجوم ائیلیب گئله له
جعفر خیلی با خونسردی چوب دستی خودش را برداشت و از خانه بیرون می رود
صاحب خانه با برادر و پسرانش وی را همراهی می کنند
جمعیت وقتی نزدیکتر می شوند در کنار هم دهاتیشان مرد رشیدی را می بینند که با هئیبت رشیدش به جمع کوچک حاجی ابهت خاصی داده ....کمی مکث می کنند تا این غریبه را بشناسند
...یکی از روستائیان می گوید من او را می شناسم او جعفرخان شاهسون هست رشادت او زبان زد عام وخاص می باشد
.....بعداز کمی بگو مگو درگیری شروع می شود....... جعفر خان با هرحرکتی یک نفر را نقش زمین و باخیز بلند جلوی مهاجمین را سد می کرد ....... جابجایی و حرکات ماهرانه جعفر خان با قد کشیده و ورزیده اش هر بیننده را محو هنرنمای وی می کرد......
وقتی روستائیان در مقابل حرکات سریع و ضربه های ماهرانه جعفرخان کم آوردند یواش یواش پا را پس گذاشته به سمت پائین روستا عقب نشینی کردند
وقتی جعفر خان آنها را عقب راند وخطر را ازخانواده دوست خود دور دید با احتیاط عزم برگشت کرد ......مرد روستائی وقتی از دور سرو صورت عرق کرده و هیکل ورزیده او را دید ، که با تمام خستگی فاتحانه می آید به وجد آمد گفت جعفر جان سنه قوربان کئسه جئیم
....فورا به پسرش دستور داد تا گوسفندی بزرگ جلوی پای او قربانی کرده و به میمنت این پیروزی جشنی را به پا کردند.....
سلیمان امیری فرد
.......مردان رشید ایل بخاطر شجاعت ذاتی یشان همیشه مورد توجه بزرگان روستاهها قرار می گرفتتد و در نزد آنها جایگاه ویژه ائی را دارا بوده اند
امروز داستانی از مرد رشیدی را بیان خواهم کرد که به تنهای توانسته اهالی یک روستا را محو قدرت و رشادت خود قرار دهد
.......پدرم تعریف می کرد در یکی از روستاهای درگز نزدیکی های اوچ قیه فرد اسم رسم داری بوده که با ارباب و کدخدایی آن روستا اختلاف شدیدی داشته است و هر روز سر موضوعی با آنها سرجنگ داشته .....
این فرد مورد نظربخاطر اینکه جلوی آنها کم نیاورد از تمام توان خود برای مقابله استفاده می کرد روزی به وی خبر می آورند آنها تصمیم گرفته اند در یک روز معین به خانه وی حمله ورشده تا یک گوش مالی سختی به او بدهند
این مرد وقتی وضعیت را چنین می بیند به دست پاچه می افتد و در پی راهی برای مقابله به آنها می افتد تا ابروی چندین ساله اش بخاطر بی ادبی که آنها در حق وی خواهند کرد بر باد فنا نرود
در این وضع آشفته هر روز از روز قبل برای وی مشقت آور می شد از دور سایه مرد رشیدی را می بیند که از خدا آرزوی آمدن وی را کرده بود
با خوش روی به استقبال وی می رود بعداز کمی استراحت و تازه کردن دیدار مرد رشید ایل وضع دوست خود را در هم برهم می بیند از او سئوال می کند چرا اینقدر ناراحت هستی چیزی شده؟
آن مرد روستای داستان را باز گو می کند
جعفر خان وقتی حرفهای دوست خود را می شنود با غیظ می گوید
قورخما قارداش مگر من اولومم اولار سنی یوی اوسته جار گئتیرله
با گفتن این حرف مرد کمی آرام می گیرد
خیلی آهسته و مودبانه می گوید
جعفر جان اولار بیر ائیکی نفر دویلوله هامی کئندایستر هوجوم ائیلیه له بیزیم یویمیزه (اویمیزه)
جعفر می گوید اولا هیچ کسه دئیمین من گئلیمم دوما سنی ائیشی اولماسین اولار گلنده سئیز فقط یوی گوزلین باقی سین تاپشیرین منه
یکی دو روز بعداز آمدن جعفر به خانه دوستش همهمه ائی روستا را فرا می گیرد صاحب خانه به بیرون نگاهی می اندازد وقتی حرکت جمعیت عظیمی را به سمت منزلش می بیند می گوید جعفر جان ددم یاندی کئند هوجوم ائیلیب گئله له
جعفر خیلی با خونسردی چوب دستی خودش را برداشت و از خانه بیرون می رود
صاحب خانه با برادر و پسرانش وی را همراهی می کنند
جمعیت وقتی نزدیکتر می شوند در کنار هم دهاتیشان مرد رشیدی را می بینند که با هئیبت رشیدش به جمع کوچک حاجی ابهت خاصی داده ....کمی مکث می کنند تا این غریبه را بشناسند
...یکی از روستائیان می گوید من او را می شناسم او جعفرخان شاهسون هست رشادت او زبان زد عام وخاص می باشد
.....بعداز کمی بگو مگو درگیری شروع می شود....... جعفر خان با هرحرکتی یک نفر را نقش زمین و باخیز بلند جلوی مهاجمین را سد می کرد ....... جابجایی و حرکات ماهرانه جعفر خان با قد کشیده و ورزیده اش هر بیننده را محو هنرنمای وی می کرد......
وقتی روستائیان در مقابل حرکات سریع و ضربه های ماهرانه جعفرخان کم آوردند یواش یواش پا را پس گذاشته به سمت پائین روستا عقب نشینی کردند
وقتی جعفر خان آنها را عقب راند وخطر را ازخانواده دوست خود دور دید با احتیاط عزم برگشت کرد ......مرد روستائی وقتی از دور سرو صورت عرق کرده و هیکل ورزیده او را دید ، که با تمام خستگی فاتحانه می آید به وجد آمد گفت جعفر جان سنه قوربان کئسه جئیم
....فورا به پسرش دستور داد تا گوسفندی بزرگ جلوی پای او قربانی کرده و به میمنت این پیروزی جشنی را به پا کردند.....
سلیمان امیری فرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔰فیلم قدیمی ناصرخان قشقایی وجمعی ازخوانین قشقایی🔰
Forwarded from Turkkitabxanasi تورک کیتابخاناسی_ کتابخانه ترکی
اوغوزنامه رشیدی-ترجمه ترکی.pdf
3.1 MB
اوغوزنامه رشیدالدین فضل الله همدانی
چئویرن: ر.م شوکوراووا.
کؤچورن: عبدالکریم منظوری خامنه.
@Turkkitabxanasi
چئویرن: ر.م شوکوراووا.
کؤچورن: عبدالکریم منظوری خامنه.
@Turkkitabxanasi
دار دالغاسی
؛
چکیر یان-یانا سئوگینين دار دالغاسی تئللريندن
ساو گتيرير چین چیلغینین ارهن-ارهن ائللريندن
كؤنوللرين دۆز ايستهيى اۆرهكلرين لاختا قانی
چایلاری بؤيله جوْشقونون؛ سئودا ياغار سئللريندن
بيتمك؛بيتيرمك؛نه گؤزهل سئوگى سئوهن سئودالينين
دنگيز دنيزه چئوريلر اؤزهل سئودا گؤللريندن
گرهيينى بولار آييق؛ گرهكسيزليك اوْيلاغيندا
آرايان اؤزون آراسا اؤز ايچینین چؤللريندن
آغيزلاردا گزهن سئوگى ديلده ساچار چیچکلهنر
گۆللوک گۆلشهنه چئوريلر؛گۆللوكلرين گۆللريندن
اؤزگورلويو كنديميزده اؤزگورجه ديل-آغيز باغلى
يازىلار يازيلار يازغى يازان يازار اللريندن
باغيمسيز ايكى چؤپولو؛ هالایین نئجه اوْيونون
چؤپو چکن نئجه سؤيلر: آغير؛ آغير گل'لريندن
'قوْشوق وارليغين ائویدیر' سؤزجوك وارليغين اؤزودير
يارانانلار يارانماغين دينلهييرلر ديللريندن
جيلخا چاغلار آنیلاری؛ آنیتلاشسا دا وارلیغی
"بختیار" دانی توشلادی؛ قارانقولوق ایللریندن
(بختیار فرّخ)
@Bakhtiar_Farrokh
؛
چکیر یان-یانا سئوگینين دار دالغاسی تئللريندن
ساو گتيرير چین چیلغینین ارهن-ارهن ائللريندن
كؤنوللرين دۆز ايستهيى اۆرهكلرين لاختا قانی
چایلاری بؤيله جوْشقونون؛ سئودا ياغار سئللريندن
بيتمك؛بيتيرمك؛نه گؤزهل سئوگى سئوهن سئودالينين
دنگيز دنيزه چئوريلر اؤزهل سئودا گؤللريندن
گرهيينى بولار آييق؛ گرهكسيزليك اوْيلاغيندا
آرايان اؤزون آراسا اؤز ايچینین چؤللريندن
آغيزلاردا گزهن سئوگى ديلده ساچار چیچکلهنر
گۆللوک گۆلشهنه چئوريلر؛گۆللوكلرين گۆللريندن
اؤزگورلويو كنديميزده اؤزگورجه ديل-آغيز باغلى
يازىلار يازيلار يازغى يازان يازار اللريندن
باغيمسيز ايكى چؤپولو؛ هالایین نئجه اوْيونون
چؤپو چکن نئجه سؤيلر: آغير؛ آغير گل'لريندن
'قوْشوق وارليغين ائویدیر' سؤزجوك وارليغين اؤزودير
يارانانلار يارانماغين دينلهييرلر ديللريندن
جيلخا چاغلار آنیلاری؛ آنیتلاشسا دا وارلیغی
"بختیار" دانی توشلادی؛ قارانقولوق ایللریندن
(بختیار فرّخ)
@Bakhtiar_Farrokh
(۱)
بنام خدا
....امروزمی خواهم یک ستیز جوی را بتصویر بکشم که شجاعت او در یک دوره پنج ساله زبان زد عام وخاص بوده ، فقط یک نام و کمی از گذشته او داستان خاطره های ما را شکل می دهد......
با آنکه او یکی از روستائیان می باشد ولیکن وقتی سخن از جنگ و درگیری می شود ناخواسته اسب را زین کرده بتاخت به جمع رزمجویان می پیوندم تاباعصیان آنها بازی قلمم بجوش بیاید ودلیری و رشادت را سفره دلها کنم ........
.....روزگار با گردش خود، نقش انسانها را ترسیم و خاطرات شیرین برای آیندگان به یادگار می گذرد
....همه چی خوب بود عباس و خانواده اش به خوبی خوشی در کنار مردم روستا روزگار می گذراندند
با توجه به شرایط حاکم اواخر حکومت قاجار هیچی سرجای خودش بند نبود هرکس توانی داشت برای خود تفنگچی اختیار می کرد و برای بدست آوردن مال نامشروع دنبال فرصت می نشست ویک شیطنت یک عمر دوندگی و گردن کشی و یاغی گری را به ارمغان داشت ....
....با تحریک افراد خان ،خان با خانواده عباس بگو مگو پیدا می کند و این قضیه با توجه به قدرت نفوذ خوانین در دیوان و ادارات این جدال برای عباس سخت می گردد و این مسئله طوری پیش رفت برای عباس یک راه بیشتر نماند.....
خیلی اندیشد دیگر مغزش جوابگوی نیازهای فکریش نبود......
در آخرین کشمکش و بگو مگو عباس با عصبانیت راهی منزلشان شد و از شدت عصبانیت به خودش چنین می گفت : بلخره باید حق را گرفت ظالمی که برای از بین بردن حق وحقوق تو از هیچی کوتاهی نکرده دماغش را باید بخاک مالید.......
تفنگی را که مدتها بود نگاهش می کرد حال مثل معشوقه در آغوش گرفت تا یار بی کسی و تظلم خواهیش شود
تفنگ را روغن کاری وتر و تمیز کرد تا یار حق جویش غبار روبی شده ،بدون قل وغش همراهش شود ....
فشنگها را به روی حمایل قرار داد با یک عشق مستانه بر روی شانه هایش آویخت و محکم کمر آنرا بست .....
می گویند عزیزتر از برادر و حامی تر از او کسی نیست اوست که یار و غمخوار سختی های آدمهاست ......
.دوستان باغ و گلستان در همان باغ خوشند و با گلها عشو گر روزهای شادیند ولاغیر......
مگر سینه سوخته ائی باشد و از آتش عشق به دنبال معشوق دست وپا زند.........
از داستان دور نشویم ،برادرش هم تفنگ را آماده و قطار فشنگها را حمایل بست
......عباس با دیدن لباس رزم برادر با چشمانی اشکبار رو به او کرده و گفت برادر یکی از ما باید این خانواده را در موقع ول بوشو حامی باشد شما حمایل را باز کن و در کنار خانواده باش
برادر گفت وقتی دوره نامردی و نا مروتی است ماندن جایز نیست .....
.....ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
بنام خدا
....امروزمی خواهم یک ستیز جوی را بتصویر بکشم که شجاعت او در یک دوره پنج ساله زبان زد عام وخاص بوده ، فقط یک نام و کمی از گذشته او داستان خاطره های ما را شکل می دهد......
با آنکه او یکی از روستائیان می باشد ولیکن وقتی سخن از جنگ و درگیری می شود ناخواسته اسب را زین کرده بتاخت به جمع رزمجویان می پیوندم تاباعصیان آنها بازی قلمم بجوش بیاید ودلیری و رشادت را سفره دلها کنم ........
.....روزگار با گردش خود، نقش انسانها را ترسیم و خاطرات شیرین برای آیندگان به یادگار می گذرد
....همه چی خوب بود عباس و خانواده اش به خوبی خوشی در کنار مردم روستا روزگار می گذراندند
با توجه به شرایط حاکم اواخر حکومت قاجار هیچی سرجای خودش بند نبود هرکس توانی داشت برای خود تفنگچی اختیار می کرد و برای بدست آوردن مال نامشروع دنبال فرصت می نشست ویک شیطنت یک عمر دوندگی و گردن کشی و یاغی گری را به ارمغان داشت ....
....با تحریک افراد خان ،خان با خانواده عباس بگو مگو پیدا می کند و این قضیه با توجه به قدرت نفوذ خوانین در دیوان و ادارات این جدال برای عباس سخت می گردد و این مسئله طوری پیش رفت برای عباس یک راه بیشتر نماند.....
خیلی اندیشد دیگر مغزش جوابگوی نیازهای فکریش نبود......
در آخرین کشمکش و بگو مگو عباس با عصبانیت راهی منزلشان شد و از شدت عصبانیت به خودش چنین می گفت : بلخره باید حق را گرفت ظالمی که برای از بین بردن حق وحقوق تو از هیچی کوتاهی نکرده دماغش را باید بخاک مالید.......
تفنگی را که مدتها بود نگاهش می کرد حال مثل معشوقه در آغوش گرفت تا یار بی کسی و تظلم خواهیش شود
تفنگ را روغن کاری وتر و تمیز کرد تا یار حق جویش غبار روبی شده ،بدون قل وغش همراهش شود ....
فشنگها را به روی حمایل قرار داد با یک عشق مستانه بر روی شانه هایش آویخت و محکم کمر آنرا بست .....
می گویند عزیزتر از برادر و حامی تر از او کسی نیست اوست که یار و غمخوار سختی های آدمهاست ......
.دوستان باغ و گلستان در همان باغ خوشند و با گلها عشو گر روزهای شادیند ولاغیر......
مگر سینه سوخته ائی باشد و از آتش عشق به دنبال معشوق دست وپا زند.........
از داستان دور نشویم ،برادرش هم تفنگ را آماده و قطار فشنگها را حمایل بست
......عباس با دیدن لباس رزم برادر با چشمانی اشکبار رو به او کرده و گفت برادر یکی از ما باید این خانواده را در موقع ول بوشو حامی باشد شما حمایل را باز کن و در کنار خانواده باش
برادر گفت وقتی دوره نامردی و نا مروتی است ماندن جایز نیست .....
.....ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
🔷️مراسم حنا بندان داماد وعروس 🔷
یکی از مراسم پرشکوه عروسی
حنا بندان عروس است که بعد از
شام ازطرف خانواده داماد حنا را
امده وتزیین میکنند از ایجا ببد نقش دختران جوان بیَشتر میشود ونقش زنان پر رنگ معمولا سینی بزرگ که بنام مجمع
گفته میشود یکی ویا دو بشقاب حنا اماده میباشد یکی از نزدیکان
داماد مانند خواهر جوان یا زن داداَش خلاصه ظرف حنا را بر سر
میگدارد با اهنگ مخصوص سازنده
مینوازد زن ومرد همراه نوازنده بسوی خونه عروس میروند رقص کنان ووارد منطقه عروس میشوند
ونوازنده هم بهترین صوت ممکن را می زند ودر اینجا بانوان کامل
ابتدا خاله وعمه عروس شروع میکنند به هالای رفتن وکم کم دختران جوان ویا تازه عروسان
به جمع هالای اصافه میشوند یک
مو صوع لازم است بعرص دوستان
برسانم وان لباس رنگ ورنگ زنان
جوان در تما م طول عروسی واقعا
زیبا وتماشایی است در حالیکه بیاید ورقصدر اوج خود قرار دارد
واز طرفی بستگان عروس وداماد
شاباش است که به نوازنده بسلامتی یک دیگر میدهند واز این
مرحله م کم خواهان دختران حال
بوسیلما در وخواهر واقوام یک جوان با دادن شاباش اعلا هم افراد
نشان داده میشود ودر واقع هالای واقعی ومختلط شروع وعوعای جوانی عشق شور هیجان از درب خانه عروس اعاز میگردد
از طرفی مادر عروس تعدادی از اقوام ودوستان بهشام حنا بندان
دعوت نموده وبعد از ُشام در حین
حنا بندان عروس هر فردی با توجه به همت ونزدیک بودن به عروس وداماد مبلعی از بیست ریالتا دویستریال پول حنا بندان میدهند ودر این بین با نوای وصوتی زرگری حنا بر سر عروس
میکدارند این صوت در عین زیبایی
خدای نکرده چنانچه یکی از والدین اودرگدشته باََشد فوقالعاده
عمناک است وخلاصه حنا بر سر عروس خانم میگدارند یکی از سنت بسیار جالب وبا ارزش این است موقع حنا بر سر عروس میگدارند در این حال در دست راست عروس یک سکه بیست ریالی میگدارند وعروس دست راست خود را از روی شانه بطرف عقب بر میگرداند که یک پسر که دارای پدر ومادر وسکه را بر میدارد پساز اتمام حنا بندان دختر
بطرف خانه داماد ودوباره در منزل
داماد طرف حنا رندان اراسته وزینت شده با اننار وشمع رووشن وبا حصور جوانانهالای وزنان جوان
همه در طرب و شادی انجام مشود
که دو تن ازجوانها بنام ساقدوش و سول دوش همراه داماد میمانند
نویسنده جناب برزو
یکی از مراسم پرشکوه عروسی
حنا بندان عروس است که بعد از
شام ازطرف خانواده داماد حنا را
امده وتزیین میکنند از ایجا ببد نقش دختران جوان بیَشتر میشود ونقش زنان پر رنگ معمولا سینی بزرگ که بنام مجمع
گفته میشود یکی ویا دو بشقاب حنا اماده میباشد یکی از نزدیکان
داماد مانند خواهر جوان یا زن داداَش خلاصه ظرف حنا را بر سر
میگدارد با اهنگ مخصوص سازنده
مینوازد زن ومرد همراه نوازنده بسوی خونه عروس میروند رقص کنان ووارد منطقه عروس میشوند
ونوازنده هم بهترین صوت ممکن را می زند ودر اینجا بانوان کامل
ابتدا خاله وعمه عروس شروع میکنند به هالای رفتن وکم کم دختران جوان ویا تازه عروسان
به جمع هالای اصافه میشوند یک
مو صوع لازم است بعرص دوستان
برسانم وان لباس رنگ ورنگ زنان
جوان در تما م طول عروسی واقعا
زیبا وتماشایی است در حالیکه بیاید ورقصدر اوج خود قرار دارد
واز طرفی بستگان عروس وداماد
شاباش است که به نوازنده بسلامتی یک دیگر میدهند واز این
مرحله م کم خواهان دختران حال
بوسیلما در وخواهر واقوام یک جوان با دادن شاباش اعلا هم افراد
نشان داده میشود ودر واقع هالای واقعی ومختلط شروع وعوعای جوانی عشق شور هیجان از درب خانه عروس اعاز میگردد
از طرفی مادر عروس تعدادی از اقوام ودوستان بهشام حنا بندان
دعوت نموده وبعد از ُشام در حین
حنا بندان عروس هر فردی با توجه به همت ونزدیک بودن به عروس وداماد مبلعی از بیست ریالتا دویستریال پول حنا بندان میدهند ودر این بین با نوای وصوتی زرگری حنا بر سر عروس
میکدارند این صوت در عین زیبایی
خدای نکرده چنانچه یکی از والدین اودرگدشته باََشد فوقالعاده
عمناک است وخلاصه حنا بر سر عروس خانم میگدارند یکی از سنت بسیار جالب وبا ارزش این است موقع حنا بر سر عروس میگدارند در این حال در دست راست عروس یک سکه بیست ریالی میگدارند وعروس دست راست خود را از روی شانه بطرف عقب بر میگرداند که یک پسر که دارای پدر ومادر وسکه را بر میدارد پساز اتمام حنا بندان دختر
بطرف خانه داماد ودوباره در منزل
داماد طرف حنا رندان اراسته وزینت شده با اننار وشمع رووشن وبا حصور جوانانهالای وزنان جوان
همه در طرب و شادی انجام مشود
که دو تن ازجوانها بنام ساقدوش و سول دوش همراه داماد میمانند
نویسنده جناب برزو