باغدادلی شاهسئون ائلی...
167 subscribers
138 photos
37 videos
16 files
196 links
ایل شاهسون بغدادی...

@Soleimanamiri
Download Telegram
(۳)
بنام خدا
....صحبت های آقای اسماعیل فیروزی گل انداخت و سئوال بنده را در مورد ....
......در یک اختلاف طایفه ائی اوبای (اُوای) جعفر یکی از ریش سفیدهای تیره سیرخابلو برای اینکه کار از گلایه کردن عبور نکند و با اقوام درگیر نشود و احترامات پا بر جا باشدلذا از منطقه محل سکونت خود به صورت قهر به سمت رودخانه قئزل اوزن کوچ کرده و در آن منطقه سکونت اختیار می کند
.....برای تهیه مایهتاج چند تن از افراد اوبا را بهمراه پسرش به یکی از روستاهای آن منطقه می فرستد
.......مسافران خرید بعد از خرید وسایل مورد نیاز وبار شتر نمودن ،عزم محل سکونت خود را می کنند....
..جوانان شرور روستا وقتی آنها را دیدند بین خودشان قرار گذاشتتد یک زهره چشمی از آنها بگیرند تا حساب کار دست مهمانان منطقه بیاید و تکلیف خود را بهتر بدونند، لذا تصمیم می گیرند در موقع غروب به قافله آنها حمله و یه گوش مالی به آنها بدهند
....سکوت شب باصدای زنگ کاروان کوچک وبرخورد پای شتران و همراهان به زمین ناهموار وبا صدای جیر جیرکها ادقام شده و داستان سرای رویاهای قنبرعلی و یارانش شده بود ،هرچقدر هوا تاریکتر می شد درخشش ستاره ها در آسمان صاف با وزش آرام نسیم ورقص ستاره های چشمک زن به هوش وحواس آدم نقش دیگری می دادو رویای شیرین دیگری را بی اختیار برای انسان ترسیم می کرد
.....سروصدائی،افرادکاروان را از رویایئ روزگار به حال وهوای ان شب کشاند ودر دل تاریک شب چند نفر نمایان و با فریاد مانع حرکت آنها شدند
قنبرعلی فرزند جعفر با چوب دستی معروف خود (بادست بندچرم در دور مچ ) با هیکل ورزیده بسمت سد کنندگان جاده، رفت وقتی به نزدیکیهای انها رسید در چند قدمی ایستاد و گفت: نه یه یولو باقلیمیز (باقلامیشیز)
یکی از مهاجمین گفت: پول و پئلئیز ورین اونان سورا گئچین بجور اولماز کی هر یولان گئیچن، بیزیم قوروقوموزدان بوجور گئیچه
قنبرعلی روبه آنها کرد وگفت مثل آدام از سر راه ما بروید کنار هنوز حرف او تمام نشده بود یکی از مهاجمین با چوب دستی به طرف وی حمله ورمی گردد،قنبرعلی سریع جابجاشده و طرف فورا تغییر مسیر می دهد
قنبرعلی باصدای رسا به دوستانش میگوید شما مواظب شترها باشید تامن به اینها نشان بدهم سد راه شاهسون شدن یعنی چه ؟.....چوب دستی خود را بصورت آماده در دست میگیرد تا در حمله بعدی بتواند از آن خوب استفاده کند.... یکی دیگر از مهاجمین از تاریکی استفاده کرده وخود را از زاویه دید قنبرعلی پنهان و از این فرصت به سمت قنبرعلی حمله ور می شود
...قنبر علی تمام هوشش را متمرکز حرکت و سرو صدای اطراف کرده بود تا بخاطر تاریکی غافلگیر نشود ...
با شنیدن صدا سریع با یک نیم چرخش چوب خود را حواله سمت صدا کرد سکوت شب با صدای ناله جوان وصدای ورئن، در هم آمیخت و جابجای سریع قنبرعلی و قرار دادن چوب خوددر جلوی سرو صورت وبرخورد چوب مهاجم به آن ،آهنگ درگیری رنگ واقعیت پیدا کرد و چوب قنبرعلی بعد از دفاع به کتف مهاجم اصابت و ناله نفردوم مهاجمین را از حمله باز داشت چون حرکت سریع و بازی چوب قنبرعلی آنها را مات و مبهوت کرده بود وآنها از ترس تمرکز فکری خود را از دست داده و بی هدف حمله کردند و قنبرعلی با تمام توان سعی در مهار آنها بود
چندنفر ی هم به سمت کاروان یورش برده بودند دوستان قنبرعلی از خجالت آنها در آمده وصدمات جانانه ائی به آنها وارد کردند
....مهاجمین وقتی حریف را قدر دیدند یواش یواش موضع خود را از تهاجم به دفاع ،از دفاع ال فرار تغییر داده و میدان رزم را با شرمندگی ترک کردند
......خبر این در گیری در بین اهالی محل پیچید خان اون منطقه وقتی این خبر را شنید به کد خدا گفت ما یه ملاقات با این شاهسونها داشته باشیم بد نیست شاید به درد هم خوردیم و توانستیم از وجود آنها در اختلافات زمینی مان با روستاهای دیگر از اینها بهره بردیم
کد خدا گفت در نزدیکترین عروسی آنها را دعوت کنیم و یه دلجوی بشود بخاطر بی ادبی جوانان و باب رفاقت با آنها برایمان مهیا گردد
.....چند مدت بعد اوبای شاهسون را به عروسی دعوت کردند چند نفر از آنها به عروسی می روند ودر بین قنبرعلی بخاطر قامت کشیده و بدن ورزیده اش و تعریف های مردان در گیری از رشادتش مورد توجه قرار می گیرد بعد از کمی استراحت آنها را به منزلی که خان بود راهنمای می کنند
.....سالنی نسبتا بزرگی که دور تا دورآن مهمانهای روستاهای اطراف نشسته بودند و صدای عاشیق ها گرما بخش مجلس بود خان بعد از اینکه با مهمانان کمی خودمانی شد به قنبرعلی گفت جوان چوب دستی را می دهی من ببینم
قنبرعلی بخاطر اینکه طرف را از نگرانی خود و احتیاط کاریش آگاه کند گفت خان بو آغاچ صاحابنا برازنددی و ننه م وصیت ائیلیب هئچکسه ورمیم
خان وقتی برخوردحساب شده قنبرعلی را دید گفت احسنت سنی ننه یه کی درس شجاعتی یاخچی اورگدیب
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
@shahsevan_channel
سئو
؛
سئو،
گۆلوم،
سن سئوگی سئو..

بيزه،
انگ انگى‌دير اؤلوم
يوْخسا، اؤلموشوك
اولدوزلارين بير سيراسى كيمين!
قانيرام وارليغيمى،
يوْخلوغومدا
يوْخلوغومو
وارليغيمدا
دا...!

ايندى،
سئوه بيلرسن
سئوگى‌لرين سئوگيليسين!...

(بختيار فرٌخ )



@Bakhtiar_Farrokh
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم تکان دهنده از قتل عام مردم ایران توسط انگلیس

در قحطی بزرگى كه در دهه 1290 انگليس مسبب آن بود نزديك به ۴۰٪ جمعیت ایران به سبب گرسنگی و سوءتغذیه و بیماری‌های ناشی از آن از بین رفتند!
@shahsevan_ch
Soleiman Amiri:
(۴)
بنام خدا
......چند مدتی بعد از عروسی از مرکز برای سواران ایل شاهسون بغدادی ماموریت شیراز اعلام می شود
《 کمی در موردنحوه انتخاب نیروها》
به نیروهای که به ماموریت اعزام می شدند قارا نوکر می گفتند و به نوبت از طایفه ها وتیره ها انتخاب ویا معرفی می شدند وبر اساس درجات اون زمان که از طرف دربار بصورت مستقیم و یا به خاطر رشادت افراد به آنها تعلق می گرفت خوانده می شدند مانند
سرکرده
سرتیپ
سلطان
یاور
و....
تا آنجا که در کتابها ویا توسط بزرگان در مورد نیروهای ایل بغدادی نقل شده نیرو های ایل را با کلمه سواران شاهسون خوانده اندو این نشان از این دارد نیروهای ایل بصورت سواره نظام در خدمت حکام و پادشاهان بوده و هزینه تجهیز این گونه سپاه به مراتب بیشتر از پیاده نظام خواهد بود وهزینه قارا نوکر در این مورد عبارتنداز :
هزینه خوردو خوراک، تامین لباس ، اسلحه ،اسب در بعضی موارد کمک خرجی برای خانواده وی
..... برای تامین هزینه قشون طایفه ها وتیره ها بر اساس نفوس و سرمایه ائی که داشتند هزینه را متقبل می شدند.....
با توجه به نوبت از خانواده جعفر یکی از پسرانش باید در این ماموریت شرکت می کرد و از بین فرزندانش قنبرعلی [آقای ابراهیم فیروزی معتقد است اسم این پسر آقا جعفر خدا مراد بوده ولی ما ادامه را با همان نامی که آقای اسماعیل فیروزی گفته اند پی می گیریم ]برای این ماموریت معرفی می شود
فرمانده نیروهای اعزامی حسن خان یکی از فرمانده هان شجاع ایل بوده
.......جوانان رشید ایل برای یک مسافرت جنگی در اوردگاه خان گرد می آیند بعد از خداحافظی و وداع با خانواده هایشان راهی جنوب ایران می شوند .....
سوار نظامهای ایل به فرماندهی حسن خان با نیروهای جوان ورشیدش باهیکلهای ورزیده و اسلحه بر دوش و قطار فشنک حمایل شده با نظم از بین روستاه ها و کنار شهر ها از جاده های پر پیچ و خم و کوه های سر به فلک بسوی مقصد حرکت می کرد واین نظم وهئیبت سوار نظامها به قشون کوچک ایل ابهت خاصی داده بود، این مردان سلحشور برای برقراری امنیت داخلی و سرکوب یاغیان و برای حفظ مرزها از دست متجاوزان و ادب کردن خصم با همت بلنداز جان خود مایع می گذاشتند تا صلح و آرامش را به مردم ایران عزیز هدیه وبا اهتزاز پرچم زیبای کشور عزیزمان در بلندترین قلعه ها و دور ترین نقاط این آب و خاک باعث غرور و افتخار ایل شوند .....
هربیننده ازدیدن این همه جوان رشید وخوش تیپ که با شکوه و وقار حرکت می کردند ، با تداعی نقش سلحشوران افسانه ائی در ذهن شان ،آرامش خاصی در دلهایشان ایجاد می شد
.....معمولا در چنین مسافرتهای هرکس با توجه به روحیاتش رفیق انتخاب می کند تا سفر طولانی برایش خاطره انگیز باشد
... .... آنطور که دوستان و رفیق های قنبر علی تعریف کرده اند بین حسن خان سرکرده و قنبر علی اختلاف نظری پیش می آید ودر طول سفر این اختلاف افزایش یافته و باعث یکی از خاطرات بد این سفر بزرگ‌ می شود
.....در یک درگیری قنبرعلی بر اثر اصابت گلوله ائی کشته می شود (کشته شدن وی به صورت دیگر هم بدست حسن خان بیان شده است) وآنطور که بیان داشته اند این تیر توسط شخص حسن خان بطرف وی شلیک شده است و عملا قتلی رخ داده .....
....خبر کشته شدن قنبرعلی به خانواده چشم به راه می رسد، مادر قنبر علی از تیره جانلی کوچک و خواهر آتاخان، بابا خان، علیخان و ولی خان یکی از شیرزنان ایل بنام خدیجه خانم می باشد....
خدیجه خانم وقتی وضعیت را چنین می بیند به همان روش ایل برای پسرش مراسم ختم می گیرد و از اطراف و اکناف هم ایلی ها و روستاهای اطراف برای سر سلامتی خدمت آنها می آیند
......بعد از چندی خانواده خوانین با جمعیتی به اووا ( اوبا )آنها برای عرض تسلیت می آیند خدیجه خانوم وقتی این جمعیت را می بیند خود را یک مقدار جمع و جور می کند و با پذیرای گرم ولی خیلی خونسرد از اتفاق پیش آمده با آنها بر خورد می کند
....در مقابل جواب بو قسمئ تیمش الله جانئیز ساغ ائیلسین
خدیجه خانوم می گوید :
منیم اوغلوم مامور یئته گئدمیشدی و بو یولون بئیر قئیسمتی بودو !
ولی خودادان ائیسترم اگر به ناحق مه نیم اوغلومی اولوروبله هئچ چکمیئ (چکمئسین) اولورئنینن خئبری (خبر ناگوار) گئله
این گفته با توجه به خبرهای ضد و نقیضی که از کشته شدن قنبرعلی گفته شده بود برای خانمهای خوانین زیاد جالب نیآمد و با سر سلامتی گفتن خداحافظی می نمایند و ........
ادامه ...
سلیمان امیری فرد
@shahsevan_channel
بولودلار
توتوق چکیر
آرخاسیندا،
اولدوزلار اؤلور..
دوْغور..
کیم،
چکیر پرده‌نی،
کیم پرده چکیر!
گؤزلریم اؤنونده
جانلانیر نسنه
آسیلی قالمیشام،
چاشقین‌لیغیمدان...!

(بختيار فرٌخ)


@Bakhtiar_Farrokh
Soleiman Amiri:
(۵)
بنام خدا
......وقتی بابا خان وضع را آشفته دید سراسیمه به سمت میل یزدان حرکت ومی خواست بدون اتلاف وقت خودش را به اووا (اوبای )یشان برساند
.....آتاخان و خدیجه خانوم در کناری نشسته و در مورد حوادث روزگار،فوت همسر خدیجه خانم و نامردی که نسبت به پسر وی کرده بودند ودر مورد چگونگی کوچ فردا سخن می گفتند، در گرما گرم حرفشان دیدند باباخان با یک وضع خاصی بسمت آنها می آید
خدیجه خانم :سن بیلی اللاهی باخ من یاسدایام باباخان شامادادگ ائیلر ، منه گوز گورسئرر
آتاخان :باجی فیکر ائیلیمرم گورئی نه خئبر وار بوجور قاچا قاچا بئیزه ساری گئلر
بابا خان نفس زنان خودش را به برادر و خواهرش می رساند
می گوید: باجی سنی آرزوی یتیشدی قنبرعلینین قیرخی اولمامیش ، قاتلی اولوبدو( اولوبدی)
از شنیدن این خبر هل هله ایی به راه می افتد همه به هم تبریک می گویند وشروع به پای کوبی و......
...خدیجه خانم به برادرهایش می گوید کوچ را سه روزبه تعویق بیاندازیم ومسیرمان از سهل آباد باشد ....
خدیجه خانم از برادر هایش می خواهد در هنگام کوچ بهترین لباس را خود و همراهانشان برتن کنند و کوچ را با یک شوکت و جلال خاصی به راه بیاندازندو مثل همیشه، انگار نه انگار می خواهند از نزدیکی سهل آباد عبور کنند و برای سر سلامتی به منزل متوافی بروند ....
وقتی کوچ ایل شاهسون می خواست راه بیفتد معمولا برای نشان دادن عظمت و عزت طایفه ویا تیره قطار شتران را به صورتی می چیدند که برای خود عالمی داشته و (کوچ چکن ) یا کسی که افسار شتر را در هنگام کوچ در دست می گرفته معمولا افراد جوان، نو عروس و یا دختر جوان با لباس های زینت‌داده شده انجام می گرفت
.... شتران را بعد از بار کردن و زینت دادن از بزرگ به کوچک آنها را قطار می کردند و دوتا شتر اول را بعد از بارکردن و گیلم های زیبابا منگوله های رنگارنگ ( قوتاز و ساچاخ )زینت دادن بر روی آن اولوئ آفسار که منقش به منگوله (قوتازهای )رنگا رنگ و زنگوله های ریزکه بصورت یقه هفت هر دو طرف جلو بار را می گرفت، وبا بستن زنگوله بزرگ بنام گئمرک گئه بر گردن شتر و بستن پیاله زنگ برروی افسار در نزدیکی گوشهایش در هر دو طرف یک کار رویای می شد
... وقتی زبانه گئمرک گئه باز باشد با صدای بلندش آوز کوچ را با همراهی صدای نازک پیاله زنگ و سایر زنگها و زنگوله ها با نتی بکر که هوش و حواس شنونده را به تسخیر خود در می آورد سمفونی کوچ را به بهترین وجه می نوازد
......با صدای زنگ کاروان کوچ مردم متوجه کوچی می شوند که بسمت سهل آباد می آید
بعد از کمی دقت ملتفت می شوند کوچ آتا خان است
در هم همه باصدای زرنگ و زورونگ مثل مارش یک ارتش مجهز کوچ وارد سهل آباد می شود و بزرگان کوچ به همراه خدیجه خانم عزم محل عزا را می کنند
که مورد استقبال گرم مادر متوافی در حالت شرمندگی از دعای که کرده بود قرار گرفته وبا گریه از بدی روزگار و حوادث ناگوار آن گلایه و........
.....بعداز قرائت فاتحه و گفتن سر سلامتی همراه کوچ با همان تم تنه از سهل آباد خارج و به راه خود ادامه می دهند
سلیمان امیری فرد
Forwarded from Soleiman Amirifard
درمیان کشتگان جنگ چالدران اجساد زنان ایرانی پیدا شد که بالباس مردانه به میدان جنگ آمده بودند!
سلطان سلیم بر دلیری و میهن‌پرستی ایشان آفرین گفت وفرمان داد تا باتشریفات نظامی به خاک سپرده شوند
✍️مسئله رضا شاه است یا اخلاق یک ملت و یک نظام سیاسی؟

👤کانال اهل قلم و فرهنگ
🔹آقا محمد خان هنوز در تهران مستقر نشده بود كه فرمان نبش قبر كريم خان زند را داد و حكم كرد استخوانهاى وى را از شيراز آورند، همچنین دستور داد تا استخوان‏هاى نادر شاه افشار را هم از گور درآورده و همراه با استخوان‏هاى كريم خان زند جلوى در ورودى كاخ وى در تهران در زير پلكان قصرش دفن سازند تا هر وقت از آنجا رفت و آمد می کندبر استخوانهاى آنها گام بگذارد و بدین وسیله آنان را بی حرمتی کند و بزرگی خود را به رخ همه بکشد. وى در سال 1211 ه. مهی. در سن 63 سالگى به دست پیشكاران خود کشته شد و پس از آنكه صبح روز 21 ذى الحجه 1211 خبر کشته شدن آقا محمّد خان در اردو منتشر شد چنان انقلابى در سپاه روى كرد كه هيچكس بفكر دفن آقا محمّد خان نيفتاد و هر سردار يا سركرده‏اى با جمعى راهى را پيش گرفتند از آنجمله حاجى ابراهيم اعتماد الدّوله كه در اردو بود بسرعت خود را به تهران رساند. باید افزود که آقامحمدخان زمان مرگ براى سركوبى روسها كه در اواخر سلطنت كاترين به تفليس و گرجستان لشكر اعزام كرده بودند، عازم آن نواحى شد و پس از گذشتن از رود ارس قلعه شوشى را تسخير كرد، اما در همين محل به دست چند تن از پیشکاران خود كشته شد.

🔹اما هنگامی که رضا شاه قدرت یافت (چیزی در حدود صد و سی سال پس از مرگ آقا محمدخان قاجار)دستور داد استخوانهای آن دو پادشاه را از زیر پلکان کاخ بیرون آوردند و با احترامی تمام، استخوانهای نادرشاه را به مشهد فرستاد و آرامگاه نادری را برایش بنا کرد و نیز استخوانهای کریم خان را نیز به جای نخستین خود در شیراز فرستاد و آنجا به خاک سپرد چرا که میدانست: از هر دست بدهد از همان دست پس میگیرد!

🔹اما گویی تاریخ از لونی دیگر بود. رضا شاه که با استخوانهای شاهان گذشته چنین رفتار کرده بود و آنان را حرمت نگاه داشت، پس از انقلاب 57 آرامگاه وی به دست صادق خلخالی (حاکم شرع) از میان رفت، نبش قبر خلخالی نافرجام ماند زیرا آرامگاه را خالی دید و گمان کرد شاه پیکر پدر خود را از ایران برده است، گویی فرزند رضا شاه روزی را پیش بینی میکردند که آرامگاه را تخریب کنند از این رو پیکر رضا شاه را زیر آرمگاه تزئینی قرار دادند.
🔹پس از گذشت نزدیک به 40 سال دوباره داستان پیکر رضا شاه بر سر زبانها افتاده است. با فرض دروغ بودن آن پیکر مومیایی (که البته جای پرسش است که چه کسی در آنجا با چه انگیزه ای مرده خود را مومیایی کرده است ؟! در هیچ گزارشی نیامده است که فلان شخصیت را با مومیایی در شهر ری به خاک سپردند، اصولا مومیایی در مراسمهای خاکسپاری اسلامی اصلا مطرح نیست، و قبرستان غیر مسلمانان نیز در آن نزدیکی نبوده است) یک مسئله برای همه ما ایرانیان و بویژه حاکمیت جمهوری اسلامی کاملا روشن است و آن اینکه آیا می خواهیم رفتار آقامحمد خان قاجار را در پیش بگیریم یا رفتاری انسانی را؟
🔹همان طور که رفتار زشت صادق خلخالی در تاریخ به هیچ وجه فراموش نمیشود، رفتار امروز ما نیز فراموش نمیشود. گویی تاریخ یک بار دیگر به جمهوری اسلامی و مردم ایران این فرصت را داده است تا شیوه رفتار خود با یک پیکر بیجان به نمایش بگذارد.
مسئله رضا شاه نیست، مسئله رفتار یک ملت با یک پیکر بی جان و مشتی استخوان است، آیا میخواد کین همه واپس افتادگی خود را از یک مشت استخوان بگیرد یا نشان دهد که عقلانیت بر رفتار او حاکم است. بنا به شرع اسلام هم بخواهیم به داستان نظر بیفکنیم، باید گفت، هیچگاه دیده نشد پیامبر (ص) پس از فتح مکه به نبش قبر مردگان و دشمنان خود پرداخت و استخوانهای مردگان را بی حرمتی کرد.
امید است ملت ایران از این امتحان تاریخی با سربلندی بیرون آید و نشان دهد که بجای احساسات و دشمنی کورکورانه، عقلانیت چراغ راه اوست.
بنام خدا
چه زیبا سخنانی در دل تاریخ است وقتی انسان این حرفها را می شنود با یک انسان بزرگمنش و دوست داشتنی اخت می گیرد و چشمانش در مقابل بدیهای او بسته و هرآنچه خوبی هست به او نسبت می دهند ولی دوست دارم با اجازه دکتر علیزاده نگارنده این متن و دوست وبرادر گرامی حاج علی مغان لو دو ،سه خطی به یاد خدمات و ستم های رضا خان بنویسم
رضا شاه
در مورد پدر وی و نسب او حرف های زیادی زده شده بعضی ها از جاماندن سرباز لک دوره صفویه و بعضی ها آمدن از بادکوبه سخن گفته اند ولی چیزی که همه متفق القول به آن اشاره دارند پدر ایشان همان قزاق سیاه چرده است که در کنار قاتل ناصرالدین شاه قرار دارد با نام عباسقلی و یا عباسعلی داداش بیک
مادرش نوش آفرین آیرملو از طوایف ترک آغوز ، بعنوان زن دوم عباسعلی وارد خانواده وی شده
رضا شاه در کودکی پدرو در هفت سالگی مادرش را از دست داد در کنار دائی خود که به وی علاقه بسیاری داشت پرورش یافت ......
....رضا شاه بخاطر ناملایمتی های روزگار در کنار جریان فکری مخالف قاجار قرار گرفت و با توجه به ذات میهن دوستیش برای نجات ایران از وضع اسفناک مثل یک راننده خبره تراکتور شروع کرد به شخم زدن زمینهای ایران درست است برای یکسان سازی صدماتی به زمینهای خوب آسیب جدی رساند ولی در کلیت در وضع مردم ایران و وضعیت عمرانی کشور انقلابی بزرگ راشروع کردو برای رسیدن به اهدافش به هیچ کس رحم نکرد این یک دنده بودن تبعاتی دارد که
در این شخم زدن ....
.......با از بین بردن مردان بزرگ مثل صوالت الدوله قشقایی،حاج سالارخان شاهسون ، خوانین بزرگ اینانلو ، کرد لر، لک ،بلوچ ،شاهسونهای دشت مغان ودیگر خوانین مملکت را از مدافعین داخلی تهی کرد با یک مارش حمله ارتش کاغذیش از هم پاشید ........ سربازان بی فرمانده با غیرت و تعصب ایرانی خود پایمردی تا پای جان.....
اگر خوانین را از بین نمی برد ولی با مدیریت اصولی با آنها برخورد و درراه اهداف کشور استفاده می شد دوره شاه عباس کبیر بدون چون و چرا تکرار می شد .......
و امادرمورد مدفن گفته شده در مرقومه جناب علیزاده
....برای اینکه به واقعیتهای مدفن شاهان برسیم تلنگری می زنیم به ذخایر تاریخی مرحوم عباس اقبال آشتياني مورخ نامدار که در سال 1325 در مجله يادگار در سال سوم شماره 2 مقالاتي منتشر كرد كه به طور مشروح همين سوژه را دنبال مي كرد. ايشان پژوهشي درباره قبر پادشاهان ايران از ابتداي دوره صفويه تا آخر دوره قاجار انجام داده بود كه اين گزارش با اقتباس از آن نوشته ها ارائه شده است.
استخوانهای شاهان قبل به احترام و یا .......
قبر نادر شاه افشار وکریم خان زند
    نادرشاه افشار كه در 24 شوال 1148 در دشت مغان آذربايجان تاجگذاري كرده و با عزل شاه عباس سوم خاندان صفوي را منقرض كرد، 11 سال و هفت ماه و 17 روز سلطنت كرد و در شب يكشنبه 11 جمادي الثاني از سال 1160 در فتح آباد قوچان به دست امراي خود به قتل رسيد و در مقبره اي كه خود آن پادشاه قبلاً براي خود در مشهد ساخته بود، دفن شد. عادل شاه برادرزاده نادر و برادرش ابراهيم شاه هر دو در مشهد مدفون هستند. بنابراین کسی به اسخوانهای او دست نزده
ولی تنها به استخوانها کریم خان توهین کرد .....در سال 1206 آقامحمدخان چون نسبت به كريم خان كينه داشت، امر داد كه استخوان هاي او را از شيراز به تهران آوردند و در حالي دفن كردند كه آقامحمدخان هر روز از روي آن مي گذشت و زمين را لگدكوب مي كرد. بعدها كه فتحعلي شاه به سلطنت رسيد، استخوان هاي كريم خان را از آنجا خارج كرد و به نجف فرستاد (مؤلف فارسنامه ناصری می‌نویسد که در دوره فتحعلیشاه جسد وکیل را از آن محل خارج کرده و به نجف اشرف فرستادند.) هياهويي كه در اوايل سلطنت رضاشاه پهلوي برپا كردند كه همان نقطه را شكافته و استخوان ها را بيرون آورده اند، به كل بي اساس است و از جانب متملقين بي خبر به آن دامن زده اند.
......حالا با این تفسیر چرا ما از ناکرده ها داستان توخالی بسازیم چیزی که اصلا به رضاشاه ربط ندارد را ربط بدهیم هدف چیست آیا دوباره جنگ اقوام شروع شده ویا نیت دیگریست

بگذریم از گفته های تاریخ در مورد خوبی و بدی شخص، اما جنازه رضا شاه بعنوان یک ایرانی ومسلمان در قبرستانهای ایران مثل سایرملت باید با شرع دین مبین اسلام بر میت دفن گردد
سلیمان امیری فرد
سوْن بايراق
؛
ائنمك اۆچون یۆکسه‌لدیک
دوْغولدوغوموز دوْروق‌لاردان
دوْغودان باتی‌یا
قوزئي‌دن گۆنئى‌يه
تانرى‌داغيندان
مين داغجا ديكه‌لتديك
دوْروق بايراق‌لارا دوْغرو...

سينيرلار،
داغ-داغ داغيتدى
ت؛ دوْغويا،
اۆ؛ باتی‌یا،
ر؛ قوزئى‌يه،
ك؛ گۆنئى‌يه...

ديكه‌لمك دۆشونده
بيرليك ديله‌يينين
سوْن بايراغي‌ييق
گۆنئى‌ده بيتر نسنه‌لر.

(بختيار فرٌخ)


@Bakhtiar_Farrokh
Forwarded from Soleiman Amirifard
آلا چیق مغان به شکل نیم کره و بانوی که در کنار آن دیده می شود با پوشش مخصوص
Forwarded from Soleiman Amirifard
کوچ عشایر همدان و استان مرکزی
Forwarded from Soleiman Amirifard
کوچ مغان
سئو سئومك
؛
گئجه‌لریم دانا چکیر، دان اولدوزویدان یولداشام
قارانلیغا قایغی چکمز سوسقونلوغا بیر سیرداشام
باتماز گۆن-چيخماز بیرجاندان‌‌‌ اؤلوشگه‌میش دیلک‌لرله
آلاتوْرانلیق ایچینده، یاشاماقدان باشاباشام!
کیریمیش‌جه بوجاغیمی، سانما آیمازلیق یوخوسو
ائيله‌سه قيرپیم‌جا باخیش،سئل‌لر قارشيندا سرت داشام
گؤرمه‌لى‌دير نه‌دئمه‌لى، سوسقونلوقداكى گؤرونتو
چکیمینه دویغولانان سؤزجوک‌لردن جوْشوب داشام
ایلقارینی ایلغارلایان یاغی سؤزو اینانیلماز
اۆز کره دئسه ده سنه، آرخايين اوْل كي قارداشام
اولاس گؤزلر يوْرغون-آرغين ياتاندا ياى قاش‌لار آستا
گؤرونمه‌ین قاشلارینی،سوْی‌سوز سؤیلر چاتماقاشام
دره‌لردن آخان سئل‌لر توْختاقلاشار آرانليقدا
گؤزومده گيزله‌نن اؤزلم، قوْیماز داها يوْلدان چاشام
سئومك وورغونو سئودالى‌؛ سئويلن‌لر اۆره‌ك قانی!
"بختيار" بونو آنلادى، تكجه سئو سئومك دير، ياشام!

(بختيار فرٌخ )

@Bakhtiar_Farrokh
سنين قوجاغيندا
؛
قوْى گليب بيرجه ديرچه‌لیم
ائليم ، سنین قوجاغیندا
بو تانسیق دوْداقدان گۆلوم
گۆلوم، سنين قوجاغيندا
؛
بير اوْينايا ياى قاش‌لارى
وئريب اوْزان‌لار باش‌لارى
آخان گؤزومدن ياش‌لارى
سيليم، سنين قوجاغيندا
؛
گؤروم يئنى‌دن اۆزونو
دئييم سؤزون قوْى دۆزونو
دانديرانين شوْرگؤزونو
ديليم، سنين قوجاغيندا
؛
"بختيار"ين ديله‌گى سن
بير دينجه‌لسين خسته بدن
ياشاماغى آنلاياركن
اؤلوم، سنين قوجاغيندا
؛
(بختيار فرٌخ)

@Bakhtiar_Farrokh
مقبره خسته قاسم
خسته قاسم شاعر، عارف و فیلسوف دوره افشاریه، (۱۷۶۰–۱۶۸۴ میلادی)، متولد گردیده
او یکی از ستون‌های استواری موسیقی عاشیقی است مقبره خسته قاسم در ۷۵ کیلومتری جاده تبریز به تهران در شهر تیکمه داش در آذربایجان شرقی واقع شده است. این مقبره شامل یک ورودی و گنبدخانه‌ای هشت ضلعی است؛ و درطول سال شاهد بازدید هنردوستان از نقاط مختلف ایران و سایر کشورهای همسایه می‌باشد.