Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary)
سلام به روی چشم جناب علی پور لطفا اطلاعات مختصری از طوایف شاهسون ساکن در روستای قزلبلاغ را بفرمائید از کدام ایل شاهسون ،طایفه و تیره شان را بفرمائید و ازرکی ساکن این روستا می باشند
متاسفانه من خیلی از بزرگان پرسیدم ولی از جزییات خبری ندارند
تقریبا ۷۰-۸۰ درصد روستا شاهسون هستند
همدیگرو عموغلو صدا میزنند
دوتا روایت شنیدم ک
۱۱ برادر بودند برای تجارت با شتر می اومدن و میرفتند شام
در راه یکی از برادر ها مریض میشه و در این منطقه از دنیا میره
و اینها بخاطر شدت و علاقه ای ک ب برادر مرحومشون داشتند همونجا ساکن میشوند و بعد ازدواج میکنند
حتی از مغان بدنبالشون میان ولی چون دیگه اینجا ریشه دوانده بودند و زن و بچه داشتند برنمیگردند و حتی خان آنزمان اختیار رو بخودشان میده و بکسانیکه از مغان بدنبال اینها اومده بوده میگه اختیار دست خودشان میتونن برن و یا اینکه اینجا بمونن
و اول هم در روستایی بنام شادلو میمونن
بعدش مهاجرت میکنن و میان قزلبلاغ
تقریبا ۷۰-۸۰ درصد روستا شاهسون هستند
همدیگرو عموغلو صدا میزنند
دوتا روایت شنیدم ک
۱۱ برادر بودند برای تجارت با شتر می اومدن و میرفتند شام
در راه یکی از برادر ها مریض میشه و در این منطقه از دنیا میره
و اینها بخاطر شدت و علاقه ای ک ب برادر مرحومشون داشتند همونجا ساکن میشوند و بعد ازدواج میکنند
حتی از مغان بدنبالشون میان ولی چون دیگه اینجا ریشه دوانده بودند و زن و بچه داشتند برنمیگردند و حتی خان آنزمان اختیار رو بخودشان میده و بکسانیکه از مغان بدنبال اینها اومده بوده میگه اختیار دست خودشان میتونن برن و یا اینکه اینجا بمونن
و اول هم در روستایی بنام شادلو میمونن
بعدش مهاجرت میکنن و میان قزلبلاغ
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary)
متاسفانه من خیلی از بزرگان پرسیدم ولی از جزییات خبری ندارند تقریبا ۷۰-۸۰ درصد روستا شاهسون هستند همدیگرو عموغلو صدا میزنند دوتا روایت شنیدم ک ۱۱ برادر بودند برای تجارت با شتر می اومدن و میرفتند شام در راه یکی از برادر ها مریض میشه و در این منطقه از دنیا میره…
با سلام
خیلی ممنون جناب علی پور عزیز از اینکه این توضیح بسیار عالی را فرمودید
و اما به دید بنده هر دو می تواند درست باشد
با نظر به اینکه در زمان شاه اسماعیل هنوز واژه شاهسون معنی و مفهوم دوره شاه عباس را نمی داد ایحال بعضی از مردم ساکن در آن منطقه با توجه به اینکه خود را از وارثان جنگجویان جنگ چالدران می دانند حتما با آمدن گروه دوم آنها هم بخاطر در رکاب بودن پدرانشان خود را در ردیف گروه دوم پنداشته اند
اینطور به نظر می رسد در زمان جنگ چالدران اجداد شما هم مثل سایر جان نثاران وطن در جنگ شرکت کرده بوده اند و بعد از عقب نشینی شاید تعداد قلیلی از این مردان تاریخ ساز برای در ایمن ماندن در بین مردم بومی منطقه پنهان می شوند و از گزند خطر نجات پیدا می کنند و سپس آنجا را بعنوان محل سکونت انتخاب می کنند تا اینکه زمان اقتدار شاه عباس صلح منطقه را فرا می گیرد و تجارت ارتباط مردم به دنیای بیرون را باز می کند و همانطور که فرمودید در این تجارت آن اتفاق ناگوار برای یکی از برادر ها رخ می دهد و آنها بخاطر عاطفه برادری در آن منطقه می مانند بازماندگان هر دو گروه خود را از جان نثاران می دانستند و نوشته و مکتوب برای تاریخ خود نداشتند تا تاریخ زندگی هر کدام از گروه ها معلوم باشد و گذشت زمان باعث می شود تا بعضی از روایتها که ثبت نشده کم رنگ شود ولی القاب بخاطر بعد معنوی که بین مردم پیدا می کند از ذهن پاک نشود و گروه اول بخاطر در کاب بودن و آنچه نقل است درزمان شاه اسماعیل شعار شاهی سیونی بعنوان رمز بین طرفداران صوفی شیخ صفی مطرح بوده با تکیه به آن شعار خود را در ردیف شاهسون بودن دانسته و به خاطر همین واژه شاهسون فراموش نشده اند تا در کنار گروه دوم شاهسون خوانده شوند بخاطر نقل سینه به سینه این دو روایت هم در کنار آن بعنوان تاریخ شفاهی مطرح باشد و بخاطر واقعیت گذشته نمی توانید آنرا به فراموشی بسپارید بخاطر همین احتمال اینکه هر دو درست باشد بعید به نظر نمی آید
خیلی ممنون جناب علی پور عزیز از اینکه این توضیح بسیار عالی را فرمودید
و اما به دید بنده هر دو می تواند درست باشد
با نظر به اینکه در زمان شاه اسماعیل هنوز واژه شاهسون معنی و مفهوم دوره شاه عباس را نمی داد ایحال بعضی از مردم ساکن در آن منطقه با توجه به اینکه خود را از وارثان جنگجویان جنگ چالدران می دانند حتما با آمدن گروه دوم آنها هم بخاطر در رکاب بودن پدرانشان خود را در ردیف گروه دوم پنداشته اند
اینطور به نظر می رسد در زمان جنگ چالدران اجداد شما هم مثل سایر جان نثاران وطن در جنگ شرکت کرده بوده اند و بعد از عقب نشینی شاید تعداد قلیلی از این مردان تاریخ ساز برای در ایمن ماندن در بین مردم بومی منطقه پنهان می شوند و از گزند خطر نجات پیدا می کنند و سپس آنجا را بعنوان محل سکونت انتخاب می کنند تا اینکه زمان اقتدار شاه عباس صلح منطقه را فرا می گیرد و تجارت ارتباط مردم به دنیای بیرون را باز می کند و همانطور که فرمودید در این تجارت آن اتفاق ناگوار برای یکی از برادر ها رخ می دهد و آنها بخاطر عاطفه برادری در آن منطقه می مانند بازماندگان هر دو گروه خود را از جان نثاران می دانستند و نوشته و مکتوب برای تاریخ خود نداشتند تا تاریخ زندگی هر کدام از گروه ها معلوم باشد و گذشت زمان باعث می شود تا بعضی از روایتها که ثبت نشده کم رنگ شود ولی القاب بخاطر بعد معنوی که بین مردم پیدا می کند از ذهن پاک نشود و گروه اول بخاطر در کاب بودن و آنچه نقل است درزمان شاه اسماعیل شعار شاهی سیونی بعنوان رمز بین طرفداران صوفی شیخ صفی مطرح بوده با تکیه به آن شعار خود را در ردیف شاهسون بودن دانسته و به خاطر همین واژه شاهسون فراموش نشده اند تا در کنار گروه دوم شاهسون خوانده شوند بخاطر نقل سینه به سینه این دو روایت هم در کنار آن بعنوان تاریخ شفاهی مطرح باشد و بخاطر واقعیت گذشته نمی توانید آنرا به فراموشی بسپارید بخاطر همین احتمال اینکه هر دو درست باشد بعید به نظر نمی آید
باسلام ووقت بخیر وآرزوی توفیق وسلامتی درسال جدید بنده نیز درماکو فامیل پرجمعیت سببی بنامهای بایرام زاده دارم که آنها نیز دراصل از ساکنین اولیه قزلبلاغ بوده اند وخودشان را شاهسون میدانند ولی الان سکونت اصلیشان در شهر ماکو میباشند ودرروستای قزلبلاغ نیز خانه وملک ودامداری دارند.بنده از ایشان نیز ریشه طایفه شان را پرسیدم نتوانستند به بنده جواب قطعی دهند ولی به روایات بالا تقریبا"اشاره کردند
باغدادلی شاهسئون ائلی...
باسلام ووقت بخیر وآرزوی توفیق وسلامتی درسال جدید بنده نیز درماکو فامیل پرجمعیت سببی بنامهای بایرام زاده دارم که آنها نیز دراصل از ساکنین اولیه قزلبلاغ بوده اند وخودشان را شاهسون میدانند ولی الان سکونت اصلیشان در شهر ماکو میباشند ودرروستای قزلبلاغ نیز خانه…
با سلام و درودی مجدد
خانواده های بایرامزاده- رضا پور- شیرعلی زاده- نوری زاده- علی پور- همگی اهل روستای قزلبلاغ و از طایفه شاهسون هستند
و همدیگرو عموغلو خطاب میکنیم
و بیشتر در ماکو و بازرگان ساکن هستند ولی در روستا بقول این عزیزمون زمین زراعی و دامداری و ،،، برقراره
خانواده های بایرامزاده- رضا پور- شیرعلی زاده- نوری زاده- علی پور- همگی اهل روستای قزلبلاغ و از طایفه شاهسون هستند
و همدیگرو عموغلو خطاب میکنیم
و بیشتر در ماکو و بازرگان ساکن هستند ولی در روستا بقول این عزیزمون زمین زراعی و دامداری و ،،، برقراره
VID-20250327-WA0095 (2).mp4
12.4 MB
عرض سلام و وقت بخیر
در ویرایش جدید مناطقی از آذربایجان غربی به نقشه افزوده شد
در ویرایش جدید مناطقی از آذربایجان غربی به نقشه افزوده شد
✍️.......عید فطر
یک از اعیاد مسلمانان به پاس سی روز عبادت و اطاعت از دستورات خداوند کریم عید بزرگ فطر می باشد ایل شاهسون هم جدائی از این جمع عظیم نیست مثل تمام مسائل اجتماعی و دینی به آن اهمیت ویژه میدادند ،در اون موقع ها که هنوز یکجا نشینی ان اعتبار خود را بین جوامعه پیدا نکرده بود و در نزد مردم با خوی عشایری باب نشده بود و کندلر توقف گاه کسانی که توان کوچ را از دست می دادند و جا ماندگان از کوچ که به چشم ایلیاتی درمانده و ناتوان قلم داد می شدند ، شاهسونها برای اینکه از سیر زندگی جانمانند مشقت وسختیها را بر دوش می کشیدند و از قشلاق به ییلاق و از منطقه ائی به منطقه دیگر جابجا می شدند و در این راه خم به ابرو نمی آوردند این نوع زندگی را در چرخه روزگار بسیار می پسندیدند و با تغییر فصل از زیبائی و نعمت های الهی به بهترین وجه استفاده می کردند و در زمانی که بهداشت در بدترین شرایط بود ودر بین مردم روستاها رعایت نمی شد کوری و کچلی حاصل زندگی آنها بود مردم کوچ رو با کوچ خود غبار را از خود می زدودند و نظافت و بهداشت را بعنوان یک اصل ثابت زندگی با استفاده از منابع طبیعت رعایت می کردند و در مورد احکام دینی هم با آنکه در بیابان خدا رادیو و مناره و گلدسته نبود تا آنها را در برگزاری فرایض دینی کمک کند با آموزه های از گذشتگان خود با بی ریای سحر را قبل طلوع و افطار را با غروب خورشید هماهنگ می شدند تا بی آلایش بودن خود را به رخ بکشند
بعد از سی روز در محضر دوست بودن به استقبال عید فطر می رفتند اگر در نزدیکی روستائی بودند در نماز عیدفطر بصورت جماعت و اگر نه بصورت فرادا آن را انجام می دادند و قبل از خوردن صبحانه فطریه را کنار می گذاشتند تا به افراد محتاج اوبا،تیره،طایفه، ایل در موقعی که توانستند بپردازند بعداز صرف صبحانه برای ادای احترام به نزد بزرگان خانواده و اوبا( اوا)می رفتند ضمن گفتن قبولی عبادات وطاعات در این سی روز بندگی خالصانه و فرا رسیدن عید فطر را تبریک می گفتند
مردم ساده دل و بی آلایش به همین سادگی مناسک یکی از فرامین الهی را بجا می آوردند
سلیمان امیری
یک از اعیاد مسلمانان به پاس سی روز عبادت و اطاعت از دستورات خداوند کریم عید بزرگ فطر می باشد ایل شاهسون هم جدائی از این جمع عظیم نیست مثل تمام مسائل اجتماعی و دینی به آن اهمیت ویژه میدادند ،در اون موقع ها که هنوز یکجا نشینی ان اعتبار خود را بین جوامعه پیدا نکرده بود و در نزد مردم با خوی عشایری باب نشده بود و کندلر توقف گاه کسانی که توان کوچ را از دست می دادند و جا ماندگان از کوچ که به چشم ایلیاتی درمانده و ناتوان قلم داد می شدند ، شاهسونها برای اینکه از سیر زندگی جانمانند مشقت وسختیها را بر دوش می کشیدند و از قشلاق به ییلاق و از منطقه ائی به منطقه دیگر جابجا می شدند و در این راه خم به ابرو نمی آوردند این نوع زندگی را در چرخه روزگار بسیار می پسندیدند و با تغییر فصل از زیبائی و نعمت های الهی به بهترین وجه استفاده می کردند و در زمانی که بهداشت در بدترین شرایط بود ودر بین مردم روستاها رعایت نمی شد کوری و کچلی حاصل زندگی آنها بود مردم کوچ رو با کوچ خود غبار را از خود می زدودند و نظافت و بهداشت را بعنوان یک اصل ثابت زندگی با استفاده از منابع طبیعت رعایت می کردند و در مورد احکام دینی هم با آنکه در بیابان خدا رادیو و مناره و گلدسته نبود تا آنها را در برگزاری فرایض دینی کمک کند با آموزه های از گذشتگان خود با بی ریای سحر را قبل طلوع و افطار را با غروب خورشید هماهنگ می شدند تا بی آلایش بودن خود را به رخ بکشند
بعد از سی روز در محضر دوست بودن به استقبال عید فطر می رفتند اگر در نزدیکی روستائی بودند در نماز عیدفطر بصورت جماعت و اگر نه بصورت فرادا آن را انجام می دادند و قبل از خوردن صبحانه فطریه را کنار می گذاشتند تا به افراد محتاج اوبا،تیره،طایفه، ایل در موقعی که توانستند بپردازند بعداز صرف صبحانه برای ادای احترام به نزد بزرگان خانواده و اوبا( اوا)می رفتند ضمن گفتن قبولی عبادات وطاعات در این سی روز بندگی خالصانه و فرا رسیدن عید فطر را تبریک می گفتند
مردم ساده دل و بی آلایش به همین سادگی مناسک یکی از فرامین الهی را بجا می آوردند
سلیمان امیری
✍....بنام خدا
گاهی ورق برمی گردد و ابهت و بزرگی مردمانی بخاطر سستی به بازی گرفته می شود و دیگران جرات پیدا می کنند از گوشه چشم نگاه کنند زمانی که ایلیات را از اسب پیاده کردند تا با پای پیاده روزگار را بگذراند و قارا چادر را گرفتند تا خاک دیوار گلی را بکشند به اصطلاح تخت قاپه ائیلدیله ،ایلات بعد از جنگ ویرانگر وقتی دیدند بند بگیرو ببند شول شده کوچ وقون را در حد نیم بند پابر کردند و در این ره گذر خاطره ائی را شنیدم برای عزیزان چند خطی بنگارم ،
شخصی خود را به مرحوم حاج خسته در آن موقع بنام میرزه خسته خوانده می شد می رساند تا عریضه ائی بنویسد و به نزد مرحوم فتح السلطان یکی از خوانین مردمی ایل شاهسون بغدادی بود ببرد تا از حق و حقوق شان دفاع کند
مرحوم میرزه خسته می گوید خان کمی ناخوش است در اینجا، در حال استراحت می باشد
شخص از اینکه دوباره مسیر طولانی تا شور گل را طی نکند از این اتفاق میمون ، می شد از چهره اش رضایت و خوشحالی را دید وقتی برای اتفاق افتاده به خدمت مرحوم فتح السلطان می رسد کمی غمگین می شود ،خان از ناخوش احوالی بخود می پیچید ،شاهسون خستگیش در بدن می ماند و اوضاع را در ذهنش مرور می نماید خیلی آروم سلامی میکند و دلیل آمدن ش را اینگونه بیان می نماید ، خان خودت می دانی که ما آدمهای قدرشناسی هستیم یه اتفاق ساده باعث شد این حادثه پیش بیاید و در این گیر ودار چون خان به ما توهین کرد و بردارم جوابش را داد و خان با داد و بی داد به سمت ما خیز برداشت بردارم در صدد دفاع از خودش با چوب دستی پیشواز وی رفت وبا یه حرکت نا خواسته سرخان شکست و بردارم از روی عصبانیت چیزهای گفت ،
به ما خبر رسیده بخاطر شکستن سر خان و حرف های رد و بدل شده خوانین در صدد قشون کشی به اوبای ما هستند ،اگر چنین اتفاقی رخ دهد ما به خاک سیاه خواهیم نشست
خان بعداز گوش دادن به حرف هم تبارش وضع را نامساعد دید با آنکه رمقی در بدن نداشت ولی برای جلوگیری از یک حادثه بزرگ باید به کمک هم تبارش می رفت
بعداز اینکه خود را جمع و جور کرد سوار اسب می شود به سمت اوبای که خوانین بودند حرکت می کنند
چادر اوبا از دور نمایان می شود آنها سرعت خود را کم می کنند و به چادر محل استقرار خوانین که یکی از اوبامای شاهسون بود می رسند
بعداز احوالپرسی به جمع حاضرین در چادر می پیوندند می بینند همه دارند تفنگ ها را وارسی و روغن کاری می کنند با تعارف بویورون اوخاردا ای لشین به مرحوم فتح السلطان و همراهانش جای ردیف می شود و می نشینند در عین احوالپرسی بعضی از کسانی که تفنگ ها را وارسی می کردند با کشیدن گلنگدن پیغام سختی را می دادند یکی اینکه می خواستن از سالم بودن اسلحه برای عملیاتی که در ذهن داشتند مطمئن شوند و دوم شاخ و شونه کشیدن برای رقیب بود
خلاصه یخ ها باز شد کلام از لب جاری اولش کمی احترامات بود ولی بعدا حرف ها دیگر قابل تحمل نبود و هرکدام از خوانین با تهدید می خواست جو را بغرنج تر نشان دهند در این موقع یکی از خوانین حرف دیگران را قطع کرد و با عصبانیت گفت حالا جسارت کردن جایی رسیده که فلانی رو حرف خان حرف بزنه و با آل آغاجی سر او را بشکند و نا سزا بگوید شاهسون گفت والا خان تقصیر ما نبود خان شروع به فحاشی کرد و فحش ناموس داد خان اعتنایی نکرد دوباره حرفش را تکرار کرد چندباره به تفنگ اشاره کرد با این پدرشون را در می آورم تا بفهمند با کی طرف هستند تا چنین جسارتی نکنند و با فحش حرف خودش را کامل می کرد در یک آن فتح السلطان تفنگ خود را سریع از کمرش بیرون کشید و رو به خان گرفت گفت مگر مردم شاهسون بی کس و بی دفاع هستند هر کسی از جایش بلند می شود بخواهد به آنها توهین کند یکبار دیگر حرف های که لایق خودت هست را تکرار کنی با یه گلوله حرامت می کنم سکوت چادر را فرا گرفت بعداز چندی یکی از خوانین گفت خان شما انگار کمی مریض احوالی بیا بریم بیرون یه آبی به دست و صورتت بزن بعد بیا
فتح السلطان گفت نه من خوبم ولی با اصرار اون شخص بلند شد و به اتفاق بیرون رفتند
کمی که از چادر دور شدند گفت خان اگر با اینها بر خورد قاطع نشود فردا خدا را بندگی نمی کنند و بعد از یه سری حرف های صد من یه غاز حرف دلش را زد گفت بیا هرچی از اینها می گیریم نصف به نصف شویم شما دست از حمایت از اینها بردارید
خان با خنده تنه آمیز برگشت و در حال حرکت بسمت چادر دست به طرف کسانی که در چادر بودند بلند کرد گفت آهای ترا خدا ببینید این به من چی دارد یاد می دهد به من می گوید ساغزات را با من نصف کن بنده خدا اینها خانواده من هستند من به اینها خیانت کنم ، صدایش را بلند تر کرد و گفت نخیر این جور کارها از من ساخته نیست شما بی جهت به اوبای اون ها رفتید و مقصر هستید و اینها هم از خودشان دفاع کرده اند اگر کسی بخواهد ادامه بدهد با من طرف است
حرف های فتح السلطان مثل همیشه از عرق ایلی بود و این عرق نکته مثبت ایل شاهسون بود
سلیمان امیری
گاهی ورق برمی گردد و ابهت و بزرگی مردمانی بخاطر سستی به بازی گرفته می شود و دیگران جرات پیدا می کنند از گوشه چشم نگاه کنند زمانی که ایلیات را از اسب پیاده کردند تا با پای پیاده روزگار را بگذراند و قارا چادر را گرفتند تا خاک دیوار گلی را بکشند به اصطلاح تخت قاپه ائیلدیله ،ایلات بعد از جنگ ویرانگر وقتی دیدند بند بگیرو ببند شول شده کوچ وقون را در حد نیم بند پابر کردند و در این ره گذر خاطره ائی را شنیدم برای عزیزان چند خطی بنگارم ،
شخصی خود را به مرحوم حاج خسته در آن موقع بنام میرزه خسته خوانده می شد می رساند تا عریضه ائی بنویسد و به نزد مرحوم فتح السلطان یکی از خوانین مردمی ایل شاهسون بغدادی بود ببرد تا از حق و حقوق شان دفاع کند
مرحوم میرزه خسته می گوید خان کمی ناخوش است در اینجا، در حال استراحت می باشد
شخص از اینکه دوباره مسیر طولانی تا شور گل را طی نکند از این اتفاق میمون ، می شد از چهره اش رضایت و خوشحالی را دید وقتی برای اتفاق افتاده به خدمت مرحوم فتح السلطان می رسد کمی غمگین می شود ،خان از ناخوش احوالی بخود می پیچید ،شاهسون خستگیش در بدن می ماند و اوضاع را در ذهنش مرور می نماید خیلی آروم سلامی میکند و دلیل آمدن ش را اینگونه بیان می نماید ، خان خودت می دانی که ما آدمهای قدرشناسی هستیم یه اتفاق ساده باعث شد این حادثه پیش بیاید و در این گیر ودار چون خان به ما توهین کرد و بردارم جوابش را داد و خان با داد و بی داد به سمت ما خیز برداشت بردارم در صدد دفاع از خودش با چوب دستی پیشواز وی رفت وبا یه حرکت نا خواسته سرخان شکست و بردارم از روی عصبانیت چیزهای گفت ،
به ما خبر رسیده بخاطر شکستن سر خان و حرف های رد و بدل شده خوانین در صدد قشون کشی به اوبای ما هستند ،اگر چنین اتفاقی رخ دهد ما به خاک سیاه خواهیم نشست
خان بعداز گوش دادن به حرف هم تبارش وضع را نامساعد دید با آنکه رمقی در بدن نداشت ولی برای جلوگیری از یک حادثه بزرگ باید به کمک هم تبارش می رفت
بعداز اینکه خود را جمع و جور کرد سوار اسب می شود به سمت اوبای که خوانین بودند حرکت می کنند
چادر اوبا از دور نمایان می شود آنها سرعت خود را کم می کنند و به چادر محل استقرار خوانین که یکی از اوبامای شاهسون بود می رسند
بعداز احوالپرسی به جمع حاضرین در چادر می پیوندند می بینند همه دارند تفنگ ها را وارسی و روغن کاری می کنند با تعارف بویورون اوخاردا ای لشین به مرحوم فتح السلطان و همراهانش جای ردیف می شود و می نشینند در عین احوالپرسی بعضی از کسانی که تفنگ ها را وارسی می کردند با کشیدن گلنگدن پیغام سختی را می دادند یکی اینکه می خواستن از سالم بودن اسلحه برای عملیاتی که در ذهن داشتند مطمئن شوند و دوم شاخ و شونه کشیدن برای رقیب بود
خلاصه یخ ها باز شد کلام از لب جاری اولش کمی احترامات بود ولی بعدا حرف ها دیگر قابل تحمل نبود و هرکدام از خوانین با تهدید می خواست جو را بغرنج تر نشان دهند در این موقع یکی از خوانین حرف دیگران را قطع کرد و با عصبانیت گفت حالا جسارت کردن جایی رسیده که فلانی رو حرف خان حرف بزنه و با آل آغاجی سر او را بشکند و نا سزا بگوید شاهسون گفت والا خان تقصیر ما نبود خان شروع به فحاشی کرد و فحش ناموس داد خان اعتنایی نکرد دوباره حرفش را تکرار کرد چندباره به تفنگ اشاره کرد با این پدرشون را در می آورم تا بفهمند با کی طرف هستند تا چنین جسارتی نکنند و با فحش حرف خودش را کامل می کرد در یک آن فتح السلطان تفنگ خود را سریع از کمرش بیرون کشید و رو به خان گرفت گفت مگر مردم شاهسون بی کس و بی دفاع هستند هر کسی از جایش بلند می شود بخواهد به آنها توهین کند یکبار دیگر حرف های که لایق خودت هست را تکرار کنی با یه گلوله حرامت می کنم سکوت چادر را فرا گرفت بعداز چندی یکی از خوانین گفت خان شما انگار کمی مریض احوالی بیا بریم بیرون یه آبی به دست و صورتت بزن بعد بیا
فتح السلطان گفت نه من خوبم ولی با اصرار اون شخص بلند شد و به اتفاق بیرون رفتند
کمی که از چادر دور شدند گفت خان اگر با اینها بر خورد قاطع نشود فردا خدا را بندگی نمی کنند و بعد از یه سری حرف های صد من یه غاز حرف دلش را زد گفت بیا هرچی از اینها می گیریم نصف به نصف شویم شما دست از حمایت از اینها بردارید
خان با خنده تنه آمیز برگشت و در حال حرکت بسمت چادر دست به طرف کسانی که در چادر بودند بلند کرد گفت آهای ترا خدا ببینید این به من چی دارد یاد می دهد به من می گوید ساغزات را با من نصف کن بنده خدا اینها خانواده من هستند من به اینها خیانت کنم ، صدایش را بلند تر کرد و گفت نخیر این جور کارها از من ساخته نیست شما بی جهت به اوبای اون ها رفتید و مقصر هستید و اینها هم از خودشان دفاع کرده اند اگر کسی بخواهد ادامه بدهد با من طرف است
حرف های فتح السلطان مثل همیشه از عرق ایلی بود و این عرق نکته مثبت ایل شاهسون بود
سلیمان امیری
صبحنان عالی
جناب امیری فرد صاحب قلم
وافتخار شاهسونها
در رابطه با پیام جالب وپند امیز شما خاطره ای به ذهنم رسید که از بزرگان طوایف روزی در دولت سرای پدربزرگم جمع شده بودند وداشتند صحبت میکردند شنیدم
ان موقع بنده نوجوان دردوره سال سوم راهنمایی تحصیل میکردم
درزمان غصب اراضی مغان توسط دولت بانام ایجاد کشت وصنعت که درمراتع ومزارع عشایرین ایل شاهسون مغان درزمان شاه
تاسیس میکردند
گویا یکی از بزرگان شاهسونها در شهرستان مشگین ساکن بوده ودر مغان چندان نقشی نداشته یا بنوعی خیانت میکرده
با حمایت از دولت وقت سخنرانی میکرده
یکی از بزرگان طایفه اجیرلی که نقش کدخدای طایفه را بعلت جوان بودن رییس طایفه بر عهده داشته
خطاب به ان دیگری چنین میگوید
مشگین ده هورن ایت
مغاندا قویونو جانواردان
قوریا بیلمز
اری بزرگانی بودند که هم خود وهم سرمایه خودرا فدای ایلشان درشاهسونها کرده اند
وهیچگاه چنین مردانی از ذهن ویاد وخاطره مردم شاهسونها پاک نخواهند شد
بلکه با گذشت زمان به اهمیت انها وسخنان به حق چنین مردانی بیشتر پی خواهند برد
صاحبعلی
جناب امیری فرد صاحب قلم
وافتخار شاهسونها
در رابطه با پیام جالب وپند امیز شما خاطره ای به ذهنم رسید که از بزرگان طوایف روزی در دولت سرای پدربزرگم جمع شده بودند وداشتند صحبت میکردند شنیدم
ان موقع بنده نوجوان دردوره سال سوم راهنمایی تحصیل میکردم
درزمان غصب اراضی مغان توسط دولت بانام ایجاد کشت وصنعت که درمراتع ومزارع عشایرین ایل شاهسون مغان درزمان شاه
تاسیس میکردند
گویا یکی از بزرگان شاهسونها در شهرستان مشگین ساکن بوده ودر مغان چندان نقشی نداشته یا بنوعی خیانت میکرده
با حمایت از دولت وقت سخنرانی میکرده
یکی از بزرگان طایفه اجیرلی که نقش کدخدای طایفه را بعلت جوان بودن رییس طایفه بر عهده داشته
خطاب به ان دیگری چنین میگوید
مشگین ده هورن ایت
مغاندا قویونو جانواردان
قوریا بیلمز
اری بزرگانی بودند که هم خود وهم سرمایه خودرا فدای ایلشان درشاهسونها کرده اند
وهیچگاه چنین مردانی از ذهن ویاد وخاطره مردم شاهسونها پاک نخواهند شد
بلکه با گذشت زمان به اهمیت انها وسخنان به حق چنین مردانی بیشتر پی خواهند برد
صاحبعلی
باغدادلی شاهسئون ائلی...
✍....بنام خدا گاهی ورق برمی گردد و ابهت و بزرگی مردمانی بخاطر سستی به بازی گرفته می شود و دیگران جرات پیدا می کنند از گوشه چشم نگاه کنند زمانی که ایلیات را از اسب پیاده کردند تا با پای پیاده روزگار را بگذراند و قارا چادر را گرفتند تا خاک دیوار گلی را بکشند …
مرحوم حاج خسته از بزرگان و اشخاص با سواد و دلسوز ایل و مرد بسیار شریفی بود ودر همه حال یار و یاور هم تبارهایش بود و بخاطر اینکه حق و حقوق شاهسونها حفظ شود اگر کسی دست یاری به سوی او دراز می کرد ،هم راهنمایی می کرد و هم برایشان شکویه ایی می نوشت تا حقش پامال نشود بخاطر هوش، ذکاوت، عرق ایلی و سواد بالای که داشت عریضه نویسی او بنام بود
می گویند مرحوم صمصامی از عریضه نویسی وی گلایه مند می شود و درجمعی با لحنی نارضايتي خود را به مرحوم میرزه خسته می رساند، وی می گوید خان اگر من نمی نوشتم کسی دیگر می نوشت خان در جواب می گوید سنی تکی قوتازله یازابیلمزدیله
خدا همه مردان آسمانی را قرین رحمت خود قرار دهد
می گویند مرحوم صمصامی از عریضه نویسی وی گلایه مند می شود و درجمعی با لحنی نارضايتي خود را به مرحوم میرزه خسته می رساند، وی می گوید خان اگر من نمی نوشتم کسی دیگر می نوشت خان در جواب می گوید سنی تکی قوتازله یازابیلمزدیله
خدا همه مردان آسمانی را قرین رحمت خود قرار دهد
علی بیگلو طایفه مستقل هست و خیلی پراکنده هستند خاستگاه طایفه در قرن 15و16میلادی دراناطولی وکرکوک عراق ودرحلب سوریه ییلاق و قشلاق میکردندوبخشی ازطایفه به احتمال در زمان صفویه به ایران امدندوطبق تحقیقات پروفسور فاروق سومر ازطایفه پهلوانلو ایل بیات هستند وهم اکنون در روستاهای لالائین سرخده هلول عباس آباد سیف آباد صالح آباد اوه ابدانک گزآباد کلاغ نشین ساوه قلعه شیرخان قم و تهران ساکن هستند که شامل تیره های علی میرزالو قانچاللی الی اتلی امیجانلو باشی اسکیلی وملا علی یارلو وحسینعلی لو میباشند
جناب مرادی از طایفه علی بئی لی
جناب مرادی از طایفه علی بئی لی
آقای ارشد جلالی یکی از آشیق های خوب منطقه در مورد تاریخ پیشینه خود می گوید ما هم شاهسون هستیم حدودا دویست سال پیش ما چهار طایفه قارابیلی ،علی بئی لی ،دینی بئی لی ،غنی بئی لی از شیراز آمدیم دو طایفه دینی بئی لی و غنی بئی لی در منطقه کرفس( کلفس) ساکن هستند ولی از دو طایفه دیگه خبری ندارد
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
بنام خداوند مهربان
جناب آقای داوود خالصی کلیپ های از مناطق جنوب ترکیه را در گروه شاهسون بغدادی به اشتراک گذاشته با طوایف وتیره های ایل شاهسون بغدادی هم نام می باشند برای اطلاع دوستان در کانال به اشتراک گذاشته می شود
جناب آقای داوود خالصی کلیپ های از مناطق جنوب ترکیه را در گروه شاهسون بغدادی به اشتراک گذاشته با طوایف وتیره های ایل شاهسون بغدادی هم نام می باشند برای اطلاع دوستان در کانال به اشتراک گذاشته می شود
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام دللر
روستائی بنام دللر
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام کوسه لر
روستائی بنام کوسه لر
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام علی بئی لی
روستائی بنام علی بئی لی
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام قارا قویونلو
روستائی بنام قارا قویونلو
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام خالدی
روستائی بنام خالدی
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام شرفلی
روستائی بنام شرفلی
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام دوگر
روستائی بنام دوگر
Forwarded from شاهسونلر ییغیناغی (şahsavanlary) (Suleiman Amirifard)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف سلیمان امیری فرد
روستائی بنام باهادانله
روستائی بنام باهادانله
✍️.......به یاد سوران ایل شاهسون بغدادی
سوار آهسته از کنار جاده در حال حرکت بود و صدای سم اسب سکوت را شکسته و از نوع حرکتش و بر خورد سنگ به نعل می شد فهمید نعل اسب آسیب دیده و حیوان بخاطر آسیبی که در پایش داشت و خستگی مثل قبل نمی توانست راه برود ، حیوان در عین اینکه به زحمت داشت مسیر سنگلاخ را طی می کرد گاهی گوش خود را تیز می کرد تا به سر وصداها توجه داشته باشد و دوست داشت سوار خودش را نجات دهد ، سوار بر روی اسب دولا شده بود گرچه لباسش کمی گرد و خاک و خون آلود بود ، مرتب بودن لباس او می توانست از منصب دار بودن وی باشد و جلیقه اش از قسمت قلنج کمی سوراخ شده بود نشان از تیر بی مروتی بود که بر بدن او نشسته بود با اوضاع و احوالی که سوار داشت می شد درک کرد تیر به جای کاری بدن او خورده است و خون پیراهن سفیدش را رنگین کرده بود و قطره هایی بر روی شلوارش و بر روی یراق اسب به چشم می خورد بیانگر خونریزی شدید بود بسختی افسار اسب را در دست گرفته بود و کمر بند قطار فشنگ بر روی یکی از شانه هایش قرار گرفته بود هر بیننده ائی می فهمید که غافلگیر شده و با عجله سوار مرکب شده است، بودن یکی دوتا فشنگ در کمربند فشنگ نشان از درگیری سخت و تیراندازی های پی درپی را می داد بند تفنگ را بر ساق دست چپ پیچانده بود تا در زمان جابجایی از دستش نیافتد و اگر در عین حرکت خواست استفاده کند در دست چپ ش قرار گیرد و با قیقاچ و یا چرخش به عقب که یکی از شگردهای سواره نظام های ایلیاتی بود ، لازم به توضیح است در زمان جنگ جهانی اول مرحوم فتح السلطان در یکی از نبردها فرماندهی نیروهای شاهسون که به کمک خوانین چمرین اگر اشتباه نکنم رفته بودند ،فرمانده سلحشور ایل به نیروهای رزمنده شاهسون گفته بود روس ها درحال حرکت نمی توانند به سوارانی که در حال تاخت تیراندازی میکنند مقابله کنند بنابر این آتی چاپین دوشمانین ائیچینه و قیقاچ ائیلئمگینن اوزویوز موقعیت تیر اتماخ ورین و ایحال اسب این حیوان نجیب از معرکه برای اینکه جان سوارش را نجات دهد گریخته بود تا وی را به جای امن برساند ولی هرچقدر زمان می گذشت سوار بی حالتر و ناتوان تر می شد راکب با اینکه نای نداشت ولی مرد کارآزموده ائی بود و آشنا به منطقه و می دانست او را به حال خود رها نخواهند کرد بنابراین برای اینکه تعقیب کنندگان را جا بگذارد افسار اسب را به سمت راست کشید حیوان سرش را تکانی داد و پاهای خسته خود را بطرف خارج از جاده هدایت کرد تا به امر سوار سلحشور خود مسیری را برای در دید نبودن پیدا کند وقتی اسب کمی از جاده اصلی فاصله گرفت از دور سیاهی نمایان شد و حیوان وقتی از بلندی به سمت گودال قدم بر داشت از دیدها پنهان شد اون سیاهی چند تا امنیه و سواره های ایلیاتی به فرمان رضا خان میرپنج بودند که در پی این تک سوار بودند اینگونه تعقیب نشان از با ارزش بودن سوار بود که از امام کندی تا اینجا قدم به قدم دنبال او آمده بودند تا با دستگیر کردن و یا کشتن او و تحویل زنده و یا جسد او انعام خوبی بگیرند
وقتی در مسیر ناهموار اسب به زحمت داشت می رفت نفس سوار هم به شمارش افتاده بود در یک سربالایی دیگر سوار نتوانست خود را بر روی اسب نگه دارد غلتی خورد واز روی اسب در کنار تخته سنگی بر زمین افتاد به زحمت خود را زیر سنگ کشید و تفنگ را همچنان در دست داشت لب هایش از تشنگی خشک و رنگش بخاطر خون ریزی زیاد زرد شده بود همانطور که خورشید داشت در پشت سنگها پنهان می شد روح پاک این سلحشورهم داشت از او جدا می شد با تکان های آخر و سایدن پاها به زمین در یک غروب بهاری هوا کمی به سرد گرائیده بود بسختی روح از بدن او جدا و جسم سردار سرد شد تا به دنیای بی مرز برود
اسب به سمت سوار خود آمد سرش را پایین آورد و صورتش را بر جسم بی جان راکبش کشید و با او ودا کرد بعد همانطور که سرش پایین بود مظلومانه در منطقه غریب غمگینانه رفیق خسته خود را رها و از او فاصله گرفت
فردای آن روز جسم بی جان او را چوپانان هم تبارش دیدند و در منطقه ائی که کسی یادش نمی آید بخاک سپردند تا صدای غرش گلوله او و فریادهای بلندش در کوهای سر به فلک کشیده قارقان پنهان و با نسیم باد گاهی خفتگان را بیدار کند
سلیمان امیری
@shahsavanlary
سوار آهسته از کنار جاده در حال حرکت بود و صدای سم اسب سکوت را شکسته و از نوع حرکتش و بر خورد سنگ به نعل می شد فهمید نعل اسب آسیب دیده و حیوان بخاطر آسیبی که در پایش داشت و خستگی مثل قبل نمی توانست راه برود ، حیوان در عین اینکه به زحمت داشت مسیر سنگلاخ را طی می کرد گاهی گوش خود را تیز می کرد تا به سر وصداها توجه داشته باشد و دوست داشت سوار خودش را نجات دهد ، سوار بر روی اسب دولا شده بود گرچه لباسش کمی گرد و خاک و خون آلود بود ، مرتب بودن لباس او می توانست از منصب دار بودن وی باشد و جلیقه اش از قسمت قلنج کمی سوراخ شده بود نشان از تیر بی مروتی بود که بر بدن او نشسته بود با اوضاع و احوالی که سوار داشت می شد درک کرد تیر به جای کاری بدن او خورده است و خون پیراهن سفیدش را رنگین کرده بود و قطره هایی بر روی شلوارش و بر روی یراق اسب به چشم می خورد بیانگر خونریزی شدید بود بسختی افسار اسب را در دست گرفته بود و کمر بند قطار فشنگ بر روی یکی از شانه هایش قرار گرفته بود هر بیننده ائی می فهمید که غافلگیر شده و با عجله سوار مرکب شده است، بودن یکی دوتا فشنگ در کمربند فشنگ نشان از درگیری سخت و تیراندازی های پی درپی را می داد بند تفنگ را بر ساق دست چپ پیچانده بود تا در زمان جابجایی از دستش نیافتد و اگر در عین حرکت خواست استفاده کند در دست چپ ش قرار گیرد و با قیقاچ و یا چرخش به عقب که یکی از شگردهای سواره نظام های ایلیاتی بود ، لازم به توضیح است در زمان جنگ جهانی اول مرحوم فتح السلطان در یکی از نبردها فرماندهی نیروهای شاهسون که به کمک خوانین چمرین اگر اشتباه نکنم رفته بودند ،فرمانده سلحشور ایل به نیروهای رزمنده شاهسون گفته بود روس ها درحال حرکت نمی توانند به سوارانی که در حال تاخت تیراندازی میکنند مقابله کنند بنابر این آتی چاپین دوشمانین ائیچینه و قیقاچ ائیلئمگینن اوزویوز موقعیت تیر اتماخ ورین و ایحال اسب این حیوان نجیب از معرکه برای اینکه جان سوارش را نجات دهد گریخته بود تا وی را به جای امن برساند ولی هرچقدر زمان می گذشت سوار بی حالتر و ناتوان تر می شد راکب با اینکه نای نداشت ولی مرد کارآزموده ائی بود و آشنا به منطقه و می دانست او را به حال خود رها نخواهند کرد بنابراین برای اینکه تعقیب کنندگان را جا بگذارد افسار اسب را به سمت راست کشید حیوان سرش را تکانی داد و پاهای خسته خود را بطرف خارج از جاده هدایت کرد تا به امر سوار سلحشور خود مسیری را برای در دید نبودن پیدا کند وقتی اسب کمی از جاده اصلی فاصله گرفت از دور سیاهی نمایان شد و حیوان وقتی از بلندی به سمت گودال قدم بر داشت از دیدها پنهان شد اون سیاهی چند تا امنیه و سواره های ایلیاتی به فرمان رضا خان میرپنج بودند که در پی این تک سوار بودند اینگونه تعقیب نشان از با ارزش بودن سوار بود که از امام کندی تا اینجا قدم به قدم دنبال او آمده بودند تا با دستگیر کردن و یا کشتن او و تحویل زنده و یا جسد او انعام خوبی بگیرند
وقتی در مسیر ناهموار اسب به زحمت داشت می رفت نفس سوار هم به شمارش افتاده بود در یک سربالایی دیگر سوار نتوانست خود را بر روی اسب نگه دارد غلتی خورد واز روی اسب در کنار تخته سنگی بر زمین افتاد به زحمت خود را زیر سنگ کشید و تفنگ را همچنان در دست داشت لب هایش از تشنگی خشک و رنگش بخاطر خون ریزی زیاد زرد شده بود همانطور که خورشید داشت در پشت سنگها پنهان می شد روح پاک این سلحشورهم داشت از او جدا می شد با تکان های آخر و سایدن پاها به زمین در یک غروب بهاری هوا کمی به سرد گرائیده بود بسختی روح از بدن او جدا و جسم سردار سرد شد تا به دنیای بی مرز برود
اسب به سمت سوار خود آمد سرش را پایین آورد و صورتش را بر جسم بی جان راکبش کشید و با او ودا کرد بعد همانطور که سرش پایین بود مظلومانه در منطقه غریب غمگینانه رفیق خسته خود را رها و از او فاصله گرفت
فردای آن روز جسم بی جان او را چوپانان هم تبارش دیدند و در منطقه ائی که کسی یادش نمی آید بخاک سپردند تا صدای غرش گلوله او و فریادهای بلندش در کوهای سر به فلک کشیده قارقان پنهان و با نسیم باد گاهی خفتگان را بیدار کند
سلیمان امیری
@shahsavanlary