✍........بنام خدا
.....اقتدار و عزت حکمرانی خاندان شیخ صفی رو به افول بود ، ستاره اقبال ایران سو سو می زد ، در بازارمکر وحیله سلحشوران شاهسون به حاشیه رانده شده ، حکومت صفویه در سراشیبی سقوط قرار گرفته والی یان نالایق و خرافاتی و فرماندهان سست و زر پرور راه را گم کرده و دنیای کوچکی را ترسیم کرده بودند ،..... این تکرار مکرر تاریخ است ، مملکت در آتش ندانم کاری چاپلوسان می سوخت ، قانون برای عامه بدون چون و چرا ، ولی در بین بالا نشینان گم شده و فرصت بدست جاه طلبان افتاده ، هر کسی برای خودش صاحب نظری شده، خون مردم در شیشه ، دیگر ظلم و ستم از حد گذشته ، از گوش و کنار مملکت صدای خردشدن استخوان مردم در بند بگوش می رسد، ولی در نظر ...... انگار نه انگار کودکی از گرسنگی جان می دهد و مادری ....... مردانی ستم کش از شرق کشور، از ظلم حکمرانان ستمگر به ستوه آمده برای رهایی ازبند ظالم دست به قبضه شمشیر می برند وقتی موانع در جلوی خود نمی بینند بخاطر ....از حرص و آز می چاپند و می درند .......... ، با وزش نسیمی از خراسان غبارها کنار می رود و قدرتهای زیر خاکستر از بزرگمردان ایلات بخصوص شاهسونهای وطن دوست یواش یواش جان می گیرد و یاغیان را در آتش خشم و غضب خود می سوزانند
.......این حماسه به فرماندهی بزرگ مرد تاریخ در بیست و اندی سال چنان می شود تا در دورترین ولایت فتح و فتوحات او ورد زبانها وتاریخچه زندگی او در غرب زیر چاپ برود ....
این بار تاریخ دیگری برای مردان آزاداندیش شاهسون رقم می خورد و تشکیلات با توجه به تشکیل سپاه های منظم نادر قلی.......
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
.....اقتدار و عزت حکمرانی خاندان شیخ صفی رو به افول بود ، ستاره اقبال ایران سو سو می زد ، در بازارمکر وحیله سلحشوران شاهسون به حاشیه رانده شده ، حکومت صفویه در سراشیبی سقوط قرار گرفته والی یان نالایق و خرافاتی و فرماندهان سست و زر پرور راه را گم کرده و دنیای کوچکی را ترسیم کرده بودند ،..... این تکرار مکرر تاریخ است ، مملکت در آتش ندانم کاری چاپلوسان می سوخت ، قانون برای عامه بدون چون و چرا ، ولی در بین بالا نشینان گم شده و فرصت بدست جاه طلبان افتاده ، هر کسی برای خودش صاحب نظری شده، خون مردم در شیشه ، دیگر ظلم و ستم از حد گذشته ، از گوش و کنار مملکت صدای خردشدن استخوان مردم در بند بگوش می رسد، ولی در نظر ...... انگار نه انگار کودکی از گرسنگی جان می دهد و مادری ....... مردانی ستم کش از شرق کشور، از ظلم حکمرانان ستمگر به ستوه آمده برای رهایی ازبند ظالم دست به قبضه شمشیر می برند وقتی موانع در جلوی خود نمی بینند بخاطر ....از حرص و آز می چاپند و می درند .......... ، با وزش نسیمی از خراسان غبارها کنار می رود و قدرتهای زیر خاکستر از بزرگمردان ایلات بخصوص شاهسونهای وطن دوست یواش یواش جان می گیرد و یاغیان را در آتش خشم و غضب خود می سوزانند
.......این حماسه به فرماندهی بزرگ مرد تاریخ در بیست و اندی سال چنان می شود تا در دورترین ولایت فتح و فتوحات او ورد زبانها وتاریخچه زندگی او در غرب زیر چاپ برود ....
این بار تاریخ دیگری برای مردان آزاداندیش شاهسون رقم می خورد و تشکیلات با توجه به تشکیل سپاه های منظم نادر قلی.......
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
Forwarded from Deleted Account
یک جوان دهه شصتی با دعوت بزرگان از جمله حمایت دکتر محمدباقر قالیباف شهردار اسبق تهران (#مجلس_نو) پا به عرصه انتخابات شهرستان ساوه و زرندیه گذاشت
🔸به گزارش پایگاه خبری ساوه نار، رضا شولن جوان متولد ۶۶ دانشجوی دکتری رشته محیط زیست با حضور در وزارت کشور ثبت نام خود را برای حضور در انتخابات مجلس از حوزه انتخابیه ساوه و زرندیه قطعی کرد
🔹وی که در سازمان انرژی اتمی فعالیت می کند با شعار جوان گرایی و تحقق گام دوم انقلاب اهداف خود را برای حضور در انتخابات اعلام کرده است که بزودی منتشر خواهد شد
🔸ایشان اصالتا اهل روستای صالح آباد شهرستان ساوه می باشد
آرزوی موفقیت برای ایشان در انتخابات پیش رو داریم🇮🇷🙏🇮🇷
🔸به گزارش پایگاه خبری ساوه نار، رضا شولن جوان متولد ۶۶ دانشجوی دکتری رشته محیط زیست با حضور در وزارت کشور ثبت نام خود را برای حضور در انتخابات مجلس از حوزه انتخابیه ساوه و زرندیه قطعی کرد
🔹وی که در سازمان انرژی اتمی فعالیت می کند با شعار جوان گرایی و تحقق گام دوم انقلاب اهداف خود را برای حضور در انتخابات اعلام کرده است که بزودی منتشر خواهد شد
🔸ایشان اصالتا اهل روستای صالح آباد شهرستان ساوه می باشد
آرزوی موفقیت برای ایشان در انتخابات پیش رو داریم🇮🇷🙏🇮🇷
(۱)
✍.......بنام آنکه جانم ازاوست
........... با سر وصدای ننم سرم را از لحاف بیرون آوردم ، مدام صدایم می کرد .......
داد زدم گفتم: بابا ولم کن بزار کمی بمیرم
.... تا به خودم اومدم چند تا لنگه کفش نثارم شد
.....باکمی جابجاشدن لحاف را کنار زدم به زحمت از خواب شیرین صبح خداحافظی کرده و ازجایم بلند شدم رفتم حیاط،...... دست و روی خود را شسته
رفتم سر سفره ، وسط سفره چند تکه نان با بشقاب لب شکسته ایی که تکه پنیری در داخل آن بود منتظر من بود ....... در گوشه ای نشستم و شروع بخوردن.....
ننم گفت: جوانمرگ شده زود باش کمی غذا بخور برو توی این شلوغی بازار اون پیرمرد تنهاست ، وقتی ننم این را گفت لقمه در گلوم گیر کرد و اشک از چشمانم جاری شد آخه، با بچه های محله پایین قرار داشتیم ، پشت خط( راه آهن) برای رو کم کنی گل دیواری بزنیم ،همیشه این ننم برنامه های مرا بهم می زنه و پیش بچه ها شرمنده می شدم ، با کمی نق و نوق بلاجبار راه افتادم بخاطر ظلمی که در حقم شده گریه امانم را بریده بود و با زبان بی زبانی ترانه ایی را زمزمه می کردم ،
گاهی تُن این زمزمه بخاطر از خود بی خود شدن از دستم خارج و صدایم بلند می شد ، فوری خودم را جمع وجور کرده و به راه خود ادامه می دادم.....
سلیمان امیری فرد
ادامه......
https://t.me/shahsevan_channel
✍.......بنام آنکه جانم ازاوست
........... با سر وصدای ننم سرم را از لحاف بیرون آوردم ، مدام صدایم می کرد .......
داد زدم گفتم: بابا ولم کن بزار کمی بمیرم
.... تا به خودم اومدم چند تا لنگه کفش نثارم شد
.....باکمی جابجاشدن لحاف را کنار زدم به زحمت از خواب شیرین صبح خداحافظی کرده و ازجایم بلند شدم رفتم حیاط،...... دست و روی خود را شسته
رفتم سر سفره ، وسط سفره چند تکه نان با بشقاب لب شکسته ایی که تکه پنیری در داخل آن بود منتظر من بود ....... در گوشه ای نشستم و شروع بخوردن.....
ننم گفت: جوانمرگ شده زود باش کمی غذا بخور برو توی این شلوغی بازار اون پیرمرد تنهاست ، وقتی ننم این را گفت لقمه در گلوم گیر کرد و اشک از چشمانم جاری شد آخه، با بچه های محله پایین قرار داشتیم ، پشت خط( راه آهن) برای رو کم کنی گل دیواری بزنیم ،همیشه این ننم برنامه های مرا بهم می زنه و پیش بچه ها شرمنده می شدم ، با کمی نق و نوق بلاجبار راه افتادم بخاطر ظلمی که در حقم شده گریه امانم را بریده بود و با زبان بی زبانی ترانه ایی را زمزمه می کردم ،
گاهی تُن این زمزمه بخاطر از خود بی خود شدن از دستم خارج و صدایم بلند می شد ، فوری خودم را جمع وجور کرده و به راه خود ادامه می دادم.....
سلیمان امیری فرد
ادامه......
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
✍......بنام خدا
.......... عظمت و اقتدار دوره صفوی با خرافات گری درباریان و بزرگان ، حکومتداری از عقل و شعور به دعا و مفت خوری و نیایش چاپلوسان کشیده شد و امنیت و آسایش مردم به خطر افتاد و سراشیبی حکومت صفوی دیار ایران بزرگ را به چشم دشمنان ، بی یال و کوپال وبرای امرای قزلباش محل تاخت و تاز یاغیگری ، جراُت به دل زخم خوردگان از شیران شد ، سپس لگدمال شدن هستی مردم و به یغما رفتن نوامیس مردم توسط محمود افغان و اشرف بی دین ، حرکت مردی از سلاله عیاران آموخته درس جوانمردی در مکتب بی مروتی همه چی از یک خواب در فتح آباد شروع شد نادر با آن خواب چنان اعتمادی بدست آورد و آن ندای تو امنیت بخش و نجات دهنده کشوری در گوشش طنین افکن بود وآن شمشیررویایی او برنده برچشم می خورد ...... ، کشور داشت تکه ، تکه می شد، او پخته شده در کوره های سختی با تاخت سواران سلحشور شاهسون ، قزلباش و سایر اقوام ساکن ایران ، شرق و غرب را امن و جنوب و شمال را مطیع ساخت
بیست و اندی گذشت دوران عشق و ایثار جای خود را به نفاق و دو روی و خیانت و طمع داده ، درپایان هرکس برای خود یلی شده وسودای دگری در سر پیدا کرده بود ، خشم و غضب نادر به اوج رسیده امر می کرد دماغ و گوش بزرگان بریده تا...... در شب تاریک که خواب بر شاه گران شده بود بازی سرنوشت شروع شده بود ، بی تاب و مضطرب و بی قرار در بین چادرها قدم می زد یکی از معتمدین وقتی احوالات پریشان شاه را دید به خود جرات داد و از شاه علت را سئوال کرد
نادر، بزرگ مرد را به پیش خواندو گفت رازی در دل دارم فقط برای تو باز گو می کنم
.....زمانی که بر حسب فرمان بابا علی بیک کوسه احمد لوی افشار عازم اصفهان بودم دقیقا در همین جا (فتح آباد قوچان ) بود خوابی مرا شگفت زده کرد و تاریخ را بر اساس آرزوهای من ترسیم کرد
......در خواب شخصی مرا به جمع دوازده مرد نورانی برد و یکی از آنها از همه بزرگتر بود دستور داد به کمرم شمشیری ،یکی دیگر از مردان ببندد و بزرگمرد به من گفت برای امنیت و حمایت از ضعفا این شمشیر را به کمر شما بسته ایم و بزرگ ایران شماید
.....من دیشب همان مرد را دیدم کشان کشان مرا نزد آن دوازده مرد نورانی برد، دستور داده شد شمشیر را از کمرم باز کنند ، به من گفته شد لیاقت شمشیر را ندارم، هرچه تقلا کردم افاده ایی نداشت ....
...نادر بعد از مدتی قدم زدن در بین چادر ها به چادر مخصوص رفت و به همسرش گفت اگر من به خواب عمیق رفتم بیدارم کن .....
شب دیگر آن شبهای امین نیست
........صالح خان بر چادر امیر حاضر شد همسر شاه وی را از خواب بیدار نادر بانعره شمشیررا کشید ولی شمشیر صالح خان دست او را از بدن جدا کرد ...لحظه بعد خان قاجار وارد شد تا فاتحی را از دیدن طلوع خورشید محروم کند درست زمانی که اروپاییان فتوحات و جنگجوی او را در کتابها می خواندند و سر مشق افسران خود می کردند او در خون خود غلت می خورد تا سر مشق .....
خلاصه گذری بر نادر پسر شمشیر و جوامع التواریخ دوره زندیه
سلیمان امیری فرد
.......... عظمت و اقتدار دوره صفوی با خرافات گری درباریان و بزرگان ، حکومتداری از عقل و شعور به دعا و مفت خوری و نیایش چاپلوسان کشیده شد و امنیت و آسایش مردم به خطر افتاد و سراشیبی حکومت صفوی دیار ایران بزرگ را به چشم دشمنان ، بی یال و کوپال وبرای امرای قزلباش محل تاخت و تاز یاغیگری ، جراُت به دل زخم خوردگان از شیران شد ، سپس لگدمال شدن هستی مردم و به یغما رفتن نوامیس مردم توسط محمود افغان و اشرف بی دین ، حرکت مردی از سلاله عیاران آموخته درس جوانمردی در مکتب بی مروتی همه چی از یک خواب در فتح آباد شروع شد نادر با آن خواب چنان اعتمادی بدست آورد و آن ندای تو امنیت بخش و نجات دهنده کشوری در گوشش طنین افکن بود وآن شمشیررویایی او برنده برچشم می خورد ...... ، کشور داشت تکه ، تکه می شد، او پخته شده در کوره های سختی با تاخت سواران سلحشور شاهسون ، قزلباش و سایر اقوام ساکن ایران ، شرق و غرب را امن و جنوب و شمال را مطیع ساخت
بیست و اندی گذشت دوران عشق و ایثار جای خود را به نفاق و دو روی و خیانت و طمع داده ، درپایان هرکس برای خود یلی شده وسودای دگری در سر پیدا کرده بود ، خشم و غضب نادر به اوج رسیده امر می کرد دماغ و گوش بزرگان بریده تا...... در شب تاریک که خواب بر شاه گران شده بود بازی سرنوشت شروع شده بود ، بی تاب و مضطرب و بی قرار در بین چادرها قدم می زد یکی از معتمدین وقتی احوالات پریشان شاه را دید به خود جرات داد و از شاه علت را سئوال کرد
نادر، بزرگ مرد را به پیش خواندو گفت رازی در دل دارم فقط برای تو باز گو می کنم
.....زمانی که بر حسب فرمان بابا علی بیک کوسه احمد لوی افشار عازم اصفهان بودم دقیقا در همین جا (فتح آباد قوچان ) بود خوابی مرا شگفت زده کرد و تاریخ را بر اساس آرزوهای من ترسیم کرد
......در خواب شخصی مرا به جمع دوازده مرد نورانی برد و یکی از آنها از همه بزرگتر بود دستور داد به کمرم شمشیری ،یکی دیگر از مردان ببندد و بزرگمرد به من گفت برای امنیت و حمایت از ضعفا این شمشیر را به کمر شما بسته ایم و بزرگ ایران شماید
.....من دیشب همان مرد را دیدم کشان کشان مرا نزد آن دوازده مرد نورانی برد، دستور داده شد شمشیر را از کمرم باز کنند ، به من گفته شد لیاقت شمشیر را ندارم، هرچه تقلا کردم افاده ایی نداشت ....
...نادر بعد از مدتی قدم زدن در بین چادر ها به چادر مخصوص رفت و به همسرش گفت اگر من به خواب عمیق رفتم بیدارم کن .....
شب دیگر آن شبهای امین نیست
........صالح خان بر چادر امیر حاضر شد همسر شاه وی را از خواب بیدار نادر بانعره شمشیررا کشید ولی شمشیر صالح خان دست او را از بدن جدا کرد ...لحظه بعد خان قاجار وارد شد تا فاتحی را از دیدن طلوع خورشید محروم کند درست زمانی که اروپاییان فتوحات و جنگجوی او را در کتابها می خواندند و سر مشق افسران خود می کردند او در خون خود غلت می خورد تا سر مشق .....
خلاصه گذری بر نادر پسر شمشیر و جوامع التواریخ دوره زندیه
سلیمان امیری فرد
✍........بنام خدا
زنان ایل شاهسون شیرهای روزگار خود بودند
.........ایل شاهسون آماده کوچ می شد، مادری متعصب و با غیرت از درد بی کسی و نداری با سوز دل به زحمت توانسته بود زمستان را سر کند ،
....کمی یاغلیق (دستار سر ) را بالا داد و گوشه لیچک (روسری بزرک)را به روی صورتش کشید و گوشه آن را از کنار دیگر به زیر یاغلیق قرار داد و شروع کرد به جمع وجور کردن وسایل خونه ، با دستان توانمندش وسایل را در مفرج قرار داد وگره های آن را محکم و سگگ آنرا سفت بست ، حواسش به کارهای که انجام می دادنبود بلکه با افکار پریشان خود به جنگ آینده رفته بود و با اندک گوسفند و بز خود محاسبات بد و بستان روزگار را نمی توانست جور کند
بعداز کمی اندیشه بلخره تصمیم خود را گرفت
فردای آن روز هوا تازه داشت روشن می شد، بعداز خوردن صبحانه ، حیوان درازگوش خود را به نزدیک خانه آورد و پالان آنرا بر رویش قرار داد کمی توشه راه برداشت و یک کوزه هم آب بر روی حیوان بست و....
.... به پسر بزرگش گفت : مواظب خانه باش من با دادش کوچکت می روم ساوه به کسی چیزی نگو
.....چوب دستی را برداشت و الاغ را با چند ضربه آرام به مسیر دلخواه خودش کشاند و راهی ساوه شد به امید ........ در راه هزاران رویا به سرش رخنه کرد هر رویایی رویای قبلی را باطل و داستان ننوشته جدیدی را برای افکار بانو تدارک می دید
در همین گیرو دار احوالات ،به شهر ساوه رسید ،بعداز پیمودن خیابانها به بازار رسید کمی مکث کرد نفسی تازه کند سپس با توکل به خدا وارد بازار شد ،
پسرک که گوشه گن تومان مادرش را گرفته بود هاج و واج چشمان کوچک و معصومش گرفتار شلوغی بازار و وسایل آویزان درب مغازه ها شده بود ، مادر با قدمهای استوار و محکم به مسیری خود ادامه می داد و گاهی از مغازه دارن آدرس را می پرسید ولی کودک خردسال در ذهن کوچک خود با دیدن این همه وسایل رویاهای شیرینی را برای خود خلق می کرد .....
....شیرزن ایل بعداز پیمودن دالن های پر وپیچ و خم بازار ، جلوی درب مغازه کمی ایستاد و به درون آن خوب نگاهی کرد ، در دلش غوغای بود چندباری نام خدا و ائمه را زمزمه و با توکل بر خداوند وارد مغازه شد ، سلامی کرد و حضور خود را اعلام داشت
....مرد میانسالی در پشت میز مشغول نگاه کردن دفتر حساب و کتابش بود، با صدای سلام عینک ته استکانی خود را با دست کمی بالا داد و از زیر آن به جلوی درب نگاهی انداخت و گفت :علیک سلام وبا مهربانی ادامه داد بویورون باجی ،
وقتی مرد با مهربانی و خوش روی با آنها برخورد کرد ، نور امید در دل مادر زجر کشیده روشن شد
بانو خود را معرف کرد ، مغازه دار وقتی او را شناخت خیلی با او گرم گرفت و از خوبی های آنها و همسر مرحوم او یادی کرد ، و جویای احوالات مردم ایل شد ....زن با متانت و حجب و حیایی ذاتی خود جواب سئوالات صاحب مغازه را خیلی موادبانه می داد
....در یک فرصت خوب حرف خودش را پیش انداخت و گفت :
ببخشید حاج آقا بعد از فوت همسرم و بعلت تنهای مشکلات زندگی باعث شده ما کمی دست تنگ شویم ،می خواستم اگر کمکم کنی یه کاسبی کوچیکی در ایل راه بی اندازم.......
...مرد وقتی سخنان او را شنید با تعجب پرسید : چه کاری
زن گفت: وقتی ائل اوخاریا گیدنده، بئیر مقدار پارچا آپارام ساتام ، بلکه بو خیزانین خرجین چیخاردام و ادامه داد اگر ساتا بیلمدیم ائل آشاقیا گئلنده ائیکی ، اوچ دنه گئچی واریم ساتارام سنی پولوی وردم
مرد گفت :باجی من کیشی پارچا ساتان گورموشدوم ، ولی آرواد گورمه میشدیم
زن در جواب گفت :قارداش سن ائله بیل منه بئیر کیشی
مرد وقتی شجاعت و غیرت زن را دید در دل خود احسنتی گفت و مقداری پارچه را بار حیوان کرد و گفت باجی جان توکل اللاها ، این شالاه خئیردی........
..... بانوی بزرگ ایل با خوشحالی اولاغ را با چوب دستی خود به حرکت واداشت .......
وقتی ایل با صدای زنگ اشتران و آواز ساربانان گلهای دشت را به رقص وا می داشت، نغمه آنها با انعکاس صوت در دل کوه ها آوزه کوچ را به دور دستها می برد ، بانوی محترم در بین طوایف ایل پارچه های خود را به نمایش گذاشته و در هر اتراقی بانوان ایل را با پارچه های رنگا رنگ به دور خود جمع می کرد.........
سلیمان امیری فرد
زنان ایل شاهسون شیرهای روزگار خود بودند
.........ایل شاهسون آماده کوچ می شد، مادری متعصب و با غیرت از درد بی کسی و نداری با سوز دل به زحمت توانسته بود زمستان را سر کند ،
....کمی یاغلیق (دستار سر ) را بالا داد و گوشه لیچک (روسری بزرک)را به روی صورتش کشید و گوشه آن را از کنار دیگر به زیر یاغلیق قرار داد و شروع کرد به جمع وجور کردن وسایل خونه ، با دستان توانمندش وسایل را در مفرج قرار داد وگره های آن را محکم و سگگ آنرا سفت بست ، حواسش به کارهای که انجام می دادنبود بلکه با افکار پریشان خود به جنگ آینده رفته بود و با اندک گوسفند و بز خود محاسبات بد و بستان روزگار را نمی توانست جور کند
بعداز کمی اندیشه بلخره تصمیم خود را گرفت
فردای آن روز هوا تازه داشت روشن می شد، بعداز خوردن صبحانه ، حیوان درازگوش خود را به نزدیک خانه آورد و پالان آنرا بر رویش قرار داد کمی توشه راه برداشت و یک کوزه هم آب بر روی حیوان بست و....
.... به پسر بزرگش گفت : مواظب خانه باش من با دادش کوچکت می روم ساوه به کسی چیزی نگو
.....چوب دستی را برداشت و الاغ را با چند ضربه آرام به مسیر دلخواه خودش کشاند و راهی ساوه شد به امید ........ در راه هزاران رویا به سرش رخنه کرد هر رویایی رویای قبلی را باطل و داستان ننوشته جدیدی را برای افکار بانو تدارک می دید
در همین گیرو دار احوالات ،به شهر ساوه رسید ،بعداز پیمودن خیابانها به بازار رسید کمی مکث کرد نفسی تازه کند سپس با توکل به خدا وارد بازار شد ،
پسرک که گوشه گن تومان مادرش را گرفته بود هاج و واج چشمان کوچک و معصومش گرفتار شلوغی بازار و وسایل آویزان درب مغازه ها شده بود ، مادر با قدمهای استوار و محکم به مسیری خود ادامه می داد و گاهی از مغازه دارن آدرس را می پرسید ولی کودک خردسال در ذهن کوچک خود با دیدن این همه وسایل رویاهای شیرینی را برای خود خلق می کرد .....
....شیرزن ایل بعداز پیمودن دالن های پر وپیچ و خم بازار ، جلوی درب مغازه کمی ایستاد و به درون آن خوب نگاهی کرد ، در دلش غوغای بود چندباری نام خدا و ائمه را زمزمه و با توکل بر خداوند وارد مغازه شد ، سلامی کرد و حضور خود را اعلام داشت
....مرد میانسالی در پشت میز مشغول نگاه کردن دفتر حساب و کتابش بود، با صدای سلام عینک ته استکانی خود را با دست کمی بالا داد و از زیر آن به جلوی درب نگاهی انداخت و گفت :علیک سلام وبا مهربانی ادامه داد بویورون باجی ،
وقتی مرد با مهربانی و خوش روی با آنها برخورد کرد ، نور امید در دل مادر زجر کشیده روشن شد
بانو خود را معرف کرد ، مغازه دار وقتی او را شناخت خیلی با او گرم گرفت و از خوبی های آنها و همسر مرحوم او یادی کرد ، و جویای احوالات مردم ایل شد ....زن با متانت و حجب و حیایی ذاتی خود جواب سئوالات صاحب مغازه را خیلی موادبانه می داد
....در یک فرصت خوب حرف خودش را پیش انداخت و گفت :
ببخشید حاج آقا بعد از فوت همسرم و بعلت تنهای مشکلات زندگی باعث شده ما کمی دست تنگ شویم ،می خواستم اگر کمکم کنی یه کاسبی کوچیکی در ایل راه بی اندازم.......
...مرد وقتی سخنان او را شنید با تعجب پرسید : چه کاری
زن گفت: وقتی ائل اوخاریا گیدنده، بئیر مقدار پارچا آپارام ساتام ، بلکه بو خیزانین خرجین چیخاردام و ادامه داد اگر ساتا بیلمدیم ائل آشاقیا گئلنده ائیکی ، اوچ دنه گئچی واریم ساتارام سنی پولوی وردم
مرد گفت :باجی من کیشی پارچا ساتان گورموشدوم ، ولی آرواد گورمه میشدیم
زن در جواب گفت :قارداش سن ائله بیل منه بئیر کیشی
مرد وقتی شجاعت و غیرت زن را دید در دل خود احسنتی گفت و مقداری پارچه را بار حیوان کرد و گفت باجی جان توکل اللاها ، این شالاه خئیردی........
..... بانوی بزرگ ایل با خوشحالی اولاغ را با چوب دستی خود به حرکت واداشت .......
وقتی ایل با صدای زنگ اشتران و آواز ساربانان گلهای دشت را به رقص وا می داشت، نغمه آنها با انعکاس صوت در دل کوه ها آوزه کوچ را به دور دستها می برد ، بانوی محترم در بین طوایف ایل پارچه های خود را به نمایش گذاشته و در هر اتراقی بانوان ایل را با پارچه های رنگا رنگ به دور خود جمع می کرد.........
سلیمان امیری فرد
✍......بنام خدا
........اواخر پاییز در منطقه کاپاز سرما هنوز خوب به اوج نرسیده بود و چند روزی مانده بود ننه سرما با فرزندانش منطقه را قرق ومهمان کرسی نشینان شود
.......مادری برای تهیه آب مصرفی روزانه تولوخ را بر آلخ پیچیدو بر روی دوشش کشید تا برای تهیه آب به بولاق (چشمه) الم زاغاسی که با قشلاق فاصله کمی داشت برود (شاهسونها مردمی منظلم و برای هر امور زندگی تدارک خاص خودش را داشتند بعنوان مثال دونوع مشک آب داشتند یکی برای شسشو و یکی برای آب خوردنی ) ، پسر بزرگش با او همراه شد ولی انگار کسی می گفت امروز برای آب نرو ، این نشدنی بود ! پسک(پستک )را جلوی درب بصورت پرده انداخته خوب برسی کرد و کنارهای آنرا محکم کرد تا حیوانی داخل نرود به بچه در داخل له لیک (گهواره) آسیبی وارد نکند کمی مکث کرد(برای بعضی قشلاق ها از تخته سنگ نسبتا صاف به ضخامت پنج شش سانتی گوشه های یک طرف از بالا وپایین نسبت به گوشه های دیگر بلند تر بود که قسمت پایین درداخل سنگی گود قرار می دادند و بلندی بالا رادر نعل درگاهی که برای مهار آن در نظر گرفته بودند مهار می نمودند تا درب بر روی پاشنه به چرخد ، در قشلاق قلعه چی چند سالی ما آنجا بودیم به این صورت بود) برگشت دوباره پسک(پستک) را نگاه کرد و آنرا مجددا محکم کرد و به دخترهایش سپرد با بچه های همسایه جلوی درب بازی کنید به داخل نروید تا یادتان برود درب را محکم به بندید و اتفاق ناگواری بی افتد
......برای اینکه زود به خانه بر گردد بدون معطلی سربالای را با گام های بلند و با سرعت پیمود
........در اوبا دو تا بچه به دنیا آمده بود و هردو خانواده ازاینکه صاحب فرزندی سالم شده بودند خدا را شاکر و بچه های خانواده ها هم از این مسئله مستثنا نبودند در زمان بازی بچه ها به همدیگر پوز می دادند و خوشگلی کودکشان را به رخ همدیگر می کشیدند ، این بگو ومگو آنها باعث شد به اتفاق هم هر دو بچه را ببینند و بعد بگویند کدامش خوشگل تر می باشد.....
وارداولین قشلاق شدند پارچه روی گهواره را کنار زدند کمی کودک را صدا کردند و بعداز نوازش سریع رفتند ببینند اون یکی بچه چه طور است ، چون هول هولکی از قشلاق خارج شدند پسک( پستک) جلوی درب را محکم نکردند
.....گوسفندی که بخاطر ضعف بدنی در خانه نگهداری می شد وارد قشلاق شد با کمی این ور و اون ور گشتن به سمت گهواره می رود ، نوزاد با دست های خودش بازی می کرد گوسفند کمی به گهواره نزدیک شده و سرش را داخل گهواره می برد وقتی کودک دستهایش راحرکت می دهد ناخاسته آنرا به دهان می گیرد ، فریاد بچه چنان دلخراش بود مادر بنده خدا وقتی صدا بچه اش را شنید رنگ از رخسارش پرید ، با اون حال که نزدیک قشلاق رسیده بود خیک آب را از پشتش به زمین انداخت و سریع خودش را به خانه اش رساند ، گوسفند از کنار پسک (پستک) خارج شده بود ، وقتی مادر وارد خانه می شود با یک وضعیت بسیار ....... گهواره غرق در خون و کودک یک لحظه دهانش بسته نمی شد مدام ......
سلیمان امیری فرد
........اواخر پاییز در منطقه کاپاز سرما هنوز خوب به اوج نرسیده بود و چند روزی مانده بود ننه سرما با فرزندانش منطقه را قرق ومهمان کرسی نشینان شود
.......مادری برای تهیه آب مصرفی روزانه تولوخ را بر آلخ پیچیدو بر روی دوشش کشید تا برای تهیه آب به بولاق (چشمه) الم زاغاسی که با قشلاق فاصله کمی داشت برود (شاهسونها مردمی منظلم و برای هر امور زندگی تدارک خاص خودش را داشتند بعنوان مثال دونوع مشک آب داشتند یکی برای شسشو و یکی برای آب خوردنی ) ، پسر بزرگش با او همراه شد ولی انگار کسی می گفت امروز برای آب نرو ، این نشدنی بود ! پسک(پستک )را جلوی درب بصورت پرده انداخته خوب برسی کرد و کنارهای آنرا محکم کرد تا حیوانی داخل نرود به بچه در داخل له لیک (گهواره) آسیبی وارد نکند کمی مکث کرد(برای بعضی قشلاق ها از تخته سنگ نسبتا صاف به ضخامت پنج شش سانتی گوشه های یک طرف از بالا وپایین نسبت به گوشه های دیگر بلند تر بود که قسمت پایین درداخل سنگی گود قرار می دادند و بلندی بالا رادر نعل درگاهی که برای مهار آن در نظر گرفته بودند مهار می نمودند تا درب بر روی پاشنه به چرخد ، در قشلاق قلعه چی چند سالی ما آنجا بودیم به این صورت بود) برگشت دوباره پسک(پستک) را نگاه کرد و آنرا مجددا محکم کرد و به دخترهایش سپرد با بچه های همسایه جلوی درب بازی کنید به داخل نروید تا یادتان برود درب را محکم به بندید و اتفاق ناگواری بی افتد
......برای اینکه زود به خانه بر گردد بدون معطلی سربالای را با گام های بلند و با سرعت پیمود
........در اوبا دو تا بچه به دنیا آمده بود و هردو خانواده ازاینکه صاحب فرزندی سالم شده بودند خدا را شاکر و بچه های خانواده ها هم از این مسئله مستثنا نبودند در زمان بازی بچه ها به همدیگر پوز می دادند و خوشگلی کودکشان را به رخ همدیگر می کشیدند ، این بگو ومگو آنها باعث شد به اتفاق هم هر دو بچه را ببینند و بعد بگویند کدامش خوشگل تر می باشد.....
وارداولین قشلاق شدند پارچه روی گهواره را کنار زدند کمی کودک را صدا کردند و بعداز نوازش سریع رفتند ببینند اون یکی بچه چه طور است ، چون هول هولکی از قشلاق خارج شدند پسک( پستک) جلوی درب را محکم نکردند
.....گوسفندی که بخاطر ضعف بدنی در خانه نگهداری می شد وارد قشلاق شد با کمی این ور و اون ور گشتن به سمت گهواره می رود ، نوزاد با دست های خودش بازی می کرد گوسفند کمی به گهواره نزدیک شده و سرش را داخل گهواره می برد وقتی کودک دستهایش راحرکت می دهد ناخاسته آنرا به دهان می گیرد ، فریاد بچه چنان دلخراش بود مادر بنده خدا وقتی صدا بچه اش را شنید رنگ از رخسارش پرید ، با اون حال که نزدیک قشلاق رسیده بود خیک آب را از پشتش به زمین انداخت و سریع خودش را به خانه اش رساند ، گوسفند از کنار پسک (پستک) خارج شده بود ، وقتی مادر وارد خانه می شود با یک وضعیت بسیار ....... گهواره غرق در خون و کودک یک لحظه دهانش بسته نمی شد مدام ......
سلیمان امیری فرد
✍.......بنام خدایی که بادمیدن روح خود بر جسم خاکی بنده گان را همنشین خود خواند
تخت قاپو
......سال ۱۳۱۶ محله احمد آباد قلعه خان
..... ..چند سالی بود تخت قاپو یا اسکان عشایر به فرمان رضا شاه در حال اجرا بود و ژاندر مری مامور کنترل جماعت کوچ رو شده بودند، ژاندار مری ماموریت داشت آنها را به زور هم شده وادار به سکونت ثابت کند ، اوبای از شاهسونهای ایل بغدادی به دور از جار و جنجال خودشان را آماده می کردند در منطقه زیبای احمد آباد چادر ها را برپا و ییلاقی خاطره انگیز برای خود تدارک ببینند
......همه دور هم جمع شده بودند سرگرم کارهای روز مره ، ناگهان صدای پای سواران سکوت را شکست چهار سوار امنیه را در نزدیکی خود دیدند
امنیه ها وقتی نزدیک شدند فرمانده آنها که یک آدم درشت هیکلی بود شروع به دشنام گفتن کرد
و دستور داد چادرها را پاره کنید
یکی از شاهسونها فورا چوب دستی را بر داشت و گفت هر کسی یک قدم پا را پیش بگذارد به خداوندی خدا ناکارش می کنم
....امنیه های زیر دست وقتی خشم را در چهره شاهسون دیدند کمی عقب کشیدند ولی فرمانده ولکن قضیه نبود به زیر دستهای خود تُپید چرا فرمان را اجرا نمی کنید و در همین موقع شروع به هتاکی به ایل و مردم ایل کرد ،
شاهسون جواب او را داد و با غیظ گفت حرف دهانت را بفهم
رئیس امنیه ها گفت چند سال کوچ شما را ندیدگرفتم حالا پرو شدید
و از اسب پیاده شد و به سمت شاهسون حمله کرد ، شاهسون وقتی دید رئیس امنیه ها به سمتش حمله ور شد ، چوب دستی را زمین انداخت.......
امنیه های زیر دست نظار گر بگو و مگوی فرمانده خود با مرد مدافع بودند ، یک آن دیدند آنها با هم درگیر شدند
..وقتی امنیه و شاهسون با هم گلاویز شدند ، با توجه به اینکه شاهسون ها در کشتی گرفتن مهارت خاصی داشتند
با کش و قوسی که بین آنها شد، شاهسون قیچ اورتا که حدودا شبیه لنگ در کشتی آزاد می باشد امنیه را نقش زمین کرد
.....یکی از ریش سفیدها وقتی وضع را چنین دید ، برای اینکه قضیه را جمع و جور کند و از امنیه یک جورای دلجوی کند به جوان شاهسون تُپید ، ودر ادامه گفت خجالت نمی کشی با این مرد شریف درگیر می شوی و او را با چوب دنبال کرد
......امنیه هم وقتی بر خورد شاهسونها را این طور دید بعد از کلی صحبت و هندوانه زیر بغل امنیه گذاشتن ، کمی خودش را جمع و جور کرد و یه زیر سیبیلی گرفت و .....
چادرها مثل همیشه برپا و استوار.....
سلیمان امیری فرد
تخت قاپو
......سال ۱۳۱۶ محله احمد آباد قلعه خان
..... ..چند سالی بود تخت قاپو یا اسکان عشایر به فرمان رضا شاه در حال اجرا بود و ژاندر مری مامور کنترل جماعت کوچ رو شده بودند، ژاندار مری ماموریت داشت آنها را به زور هم شده وادار به سکونت ثابت کند ، اوبای از شاهسونهای ایل بغدادی به دور از جار و جنجال خودشان را آماده می کردند در منطقه زیبای احمد آباد چادر ها را برپا و ییلاقی خاطره انگیز برای خود تدارک ببینند
......همه دور هم جمع شده بودند سرگرم کارهای روز مره ، ناگهان صدای پای سواران سکوت را شکست چهار سوار امنیه را در نزدیکی خود دیدند
امنیه ها وقتی نزدیک شدند فرمانده آنها که یک آدم درشت هیکلی بود شروع به دشنام گفتن کرد
و دستور داد چادرها را پاره کنید
یکی از شاهسونها فورا چوب دستی را بر داشت و گفت هر کسی یک قدم پا را پیش بگذارد به خداوندی خدا ناکارش می کنم
....امنیه های زیر دست وقتی خشم را در چهره شاهسون دیدند کمی عقب کشیدند ولی فرمانده ولکن قضیه نبود به زیر دستهای خود تُپید چرا فرمان را اجرا نمی کنید و در همین موقع شروع به هتاکی به ایل و مردم ایل کرد ،
شاهسون جواب او را داد و با غیظ گفت حرف دهانت را بفهم
رئیس امنیه ها گفت چند سال کوچ شما را ندیدگرفتم حالا پرو شدید
و از اسب پیاده شد و به سمت شاهسون حمله کرد ، شاهسون وقتی دید رئیس امنیه ها به سمتش حمله ور شد ، چوب دستی را زمین انداخت.......
امنیه های زیر دست نظار گر بگو و مگوی فرمانده خود با مرد مدافع بودند ، یک آن دیدند آنها با هم درگیر شدند
..وقتی امنیه و شاهسون با هم گلاویز شدند ، با توجه به اینکه شاهسون ها در کشتی گرفتن مهارت خاصی داشتند
با کش و قوسی که بین آنها شد، شاهسون قیچ اورتا که حدودا شبیه لنگ در کشتی آزاد می باشد امنیه را نقش زمین کرد
.....یکی از ریش سفیدها وقتی وضع را چنین دید ، برای اینکه قضیه را جمع و جور کند و از امنیه یک جورای دلجوی کند به جوان شاهسون تُپید ، ودر ادامه گفت خجالت نمی کشی با این مرد شریف درگیر می شوی و او را با چوب دنبال کرد
......امنیه هم وقتی بر خورد شاهسونها را این طور دید بعد از کلی صحبت و هندوانه زیر بغل امنیه گذاشتن ، کمی خودش را جمع و جور کرد و یه زیر سیبیلی گرفت و .....
چادرها مثل همیشه برپا و استوار.....
سلیمان امیری فرد
✍.....بانام و یاد پرورگار بزرگ
با توجه به همزیستی اقوام در این فلات زیبا مشترکاتی در رسم و رسومات با هم دارند که نشان از وام گرفتن از هم دیگر می باشد
یکی از این رسم و رسومات بایرام شامی می باشد
رسم است شب عید مردم بهترین غذا ها را آماده می کنند وبا نعمت و سفره پر به استقبال عید می روند
در قدیم که باقلی پلو و ماهی دودی و خروشت کروس و قورمه سبزی و...و...و......به سفره های ایل شاهسون ورود نکرده بود
...در قشلاق همه چشم به راه بودند تا عید شود و ات دویو آماده و..........
آری عزیزان خوشا آن روزها ، ماچندتا بچه بودیم مادرم برای اینکه به تمام کارها رسیدگی کند ، صبح اب را گرم می کرد و شستو شوی به ما می داد وکارها را جمع وجور می کرد........غروب شام عید را بر روی اجاق در قشلاق بر پا می کرد ، شب عید از شب های بسیار زیبایی بود که از پاجاهای همه قشلاق ها دود بیرون می امد ونشان از سفره رنگی ساده ایل را می داد و از چهره های خندان بچه ها می شد شادی آمدن عید را دید و از خوشحالی کورسو( کرسی ) میدان شور و نشاط آنها بود و نیم نگاه به قابلامه روی اجاق لذت این خوشحالی را .........
ودر این بین یکی از رسم و رسومات بسیار زیبا و بفکر هم بودن در اون زمان که در حال حاضر با توجه به مشکلات زندگی شهری رو به فراموشی ست 《عزاسی اولان یوینین قاولاماسینا سو سالماق و اوجاقا قویماق》اگر اشتباه نگفته باشم می باشد
درعصر درست کردن شام شب عید کدبانوی از اوبا به منزل صاحب عزا ویا اگر از اقوام درجه یک او در قشلاق بود می رفت و با سلام و صلوات بعداز کسب اجازه برای تهیه شام عید قابلامه را آب کرده و روی اجاق می گذاشتند تا آماده تهیه غذا شود در این موقع بعضی وقت ها صاحب خانه بعداز قرار گرفتن قابلامه بر روی اجاق از او تشکر کرده و خودش ادامه غذا پختن را می داد و در بعضی مواقع کد بانو غذای شام آنها را آماده و در سفره قرار می داد.....
....در این رسم نیت بر این بود غم و قصه از خانه عزادار خارج و چرخه زندگی همچون روزهای دیگر راه بی افتد وشام عید که بین ایل خیلی مورد احترام و پیشواز برای سال جدید بود آنها را هم با شادی سفره گرم به سوی سال جدید همراه کنند
......اگر برای کسی که عزا دار بود این احترام را نمی گذاشتند و شب عید بدون غذا پخته سپری می کرد دیگر مردمان وقتی می شنیدند می گفتند مگر《 اوردا دئیری آدام یوخودو بو بنده خودا لارین قاولارین اوجاق اوسته قویالا بایرام آخشامی اوجاقلاری یانا》 ، این حرف برای افراد اوبا از هزار دشنام هم بد تر بود
و........
سلیمان امیری فرد
با توجه به همزیستی اقوام در این فلات زیبا مشترکاتی در رسم و رسومات با هم دارند که نشان از وام گرفتن از هم دیگر می باشد
یکی از این رسم و رسومات بایرام شامی می باشد
رسم است شب عید مردم بهترین غذا ها را آماده می کنند وبا نعمت و سفره پر به استقبال عید می روند
در قدیم که باقلی پلو و ماهی دودی و خروشت کروس و قورمه سبزی و...و...و......به سفره های ایل شاهسون ورود نکرده بود
...در قشلاق همه چشم به راه بودند تا عید شود و ات دویو آماده و..........
آری عزیزان خوشا آن روزها ، ماچندتا بچه بودیم مادرم برای اینکه به تمام کارها رسیدگی کند ، صبح اب را گرم می کرد و شستو شوی به ما می داد وکارها را جمع وجور می کرد........غروب شام عید را بر روی اجاق در قشلاق بر پا می کرد ، شب عید از شب های بسیار زیبایی بود که از پاجاهای همه قشلاق ها دود بیرون می امد ونشان از سفره رنگی ساده ایل را می داد و از چهره های خندان بچه ها می شد شادی آمدن عید را دید و از خوشحالی کورسو( کرسی ) میدان شور و نشاط آنها بود و نیم نگاه به قابلامه روی اجاق لذت این خوشحالی را .........
ودر این بین یکی از رسم و رسومات بسیار زیبا و بفکر هم بودن در اون زمان که در حال حاضر با توجه به مشکلات زندگی شهری رو به فراموشی ست 《عزاسی اولان یوینین قاولاماسینا سو سالماق و اوجاقا قویماق》اگر اشتباه نگفته باشم می باشد
درعصر درست کردن شام شب عید کدبانوی از اوبا به منزل صاحب عزا ویا اگر از اقوام درجه یک او در قشلاق بود می رفت و با سلام و صلوات بعداز کسب اجازه برای تهیه شام عید قابلامه را آب کرده و روی اجاق می گذاشتند تا آماده تهیه غذا شود در این موقع بعضی وقت ها صاحب خانه بعداز قرار گرفتن قابلامه بر روی اجاق از او تشکر کرده و خودش ادامه غذا پختن را می داد و در بعضی مواقع کد بانو غذای شام آنها را آماده و در سفره قرار می داد.....
....در این رسم نیت بر این بود غم و قصه از خانه عزادار خارج و چرخه زندگی همچون روزهای دیگر راه بی افتد وشام عید که بین ایل خیلی مورد احترام و پیشواز برای سال جدید بود آنها را هم با شادی سفره گرم به سوی سال جدید همراه کنند
......اگر برای کسی که عزا دار بود این احترام را نمی گذاشتند و شب عید بدون غذا پخته سپری می کرد دیگر مردمان وقتی می شنیدند می گفتند مگر《 اوردا دئیری آدام یوخودو بو بنده خودا لارین قاولارین اوجاق اوسته قویالا بایرام آخشامی اوجاقلاری یانا》 ، این حرف برای افراد اوبا از هزار دشنام هم بد تر بود
و........
سلیمان امیری فرد
Forwarded from Soleiman Amirifard
نام اجزاء عکس در ایل شاهسون بغدادی
سه پایه : چادما یا چاتما
طناب :طنف
چوب وسط خیک:چالخام آغاجی
چوب کوچک دو سر خیک: آرخود یا آرخوت
خیک :چالخام
سه پایه : چادما یا چاتما
طناب :طنف
چوب وسط خیک:چالخام آغاجی
چوب کوچک دو سر خیک: آرخود یا آرخوت
خیک :چالخام
Forwarded from hamid moradi
شسونیین ییغییناقین سیئر ائدم
قدیم کوچ وغونار یادیما دوشدو
گوردم چال چاورین ساز وآوازین
محمد علی صوفلار یادیما دوشدو
مجید سادات چکیر گروه زحمتین
حاجیلی دا تکمیل ائلیر هر زادین
آشیق گونش قلمینین حورمتین
زرگرین اسنادئ یادیما دوشدو
عاریف اولوب یغیناقا بیر دایاق
استاد امیری دن گرگ درس الاق
استاد فرخ درسلرینه صح سالاق
بختیارین شعرئ یادیما دوشدو
حاج صالیحی یغیناقین گولودو
جمشید حیدری ائل بولبولودو
گونشین سینسئ سوزدن دولودو
یارجانلی هاواسی یادیما دوشدو
"ائل اوغلو"نون تب شعری جوشوبدو
بو سوزلری ییغیناقا قوشوبدو
ائلیمیزدن چوخ ایگیتلر کوچوبدو
نیت علی حقگو یادیما دوشدو
شعراز حمید مرادی متخلص به "ائل اوغلو"
قدیم کوچ وغونار یادیما دوشدو
گوردم چال چاورین ساز وآوازین
محمد علی صوفلار یادیما دوشدو
مجید سادات چکیر گروه زحمتین
حاجیلی دا تکمیل ائلیر هر زادین
آشیق گونش قلمینین حورمتین
زرگرین اسنادئ یادیما دوشدو
عاریف اولوب یغیناقا بیر دایاق
استاد امیری دن گرگ درس الاق
استاد فرخ درسلرینه صح سالاق
بختیارین شعرئ یادیما دوشدو
حاج صالیحی یغیناقین گولودو
جمشید حیدری ائل بولبولودو
گونشین سینسئ سوزدن دولودو
یارجانلی هاواسی یادیما دوشدو
"ائل اوغلو"نون تب شعری جوشوبدو
بو سوزلری ییغیناقا قوشوبدو
ائلیمیزدن چوخ ایگیتلر کوچوبدو
نیت علی حقگو یادیما دوشدو
شعراز حمید مرادی متخلص به "ائل اوغلو"
با سلام و هزاران درود
........ خاطره کوچیک از شاهسون های عزیز برایتان نقل خواهم کرد
.......شجاعت حد و مرز ندارد شیر ، نر و ماده ندارد وقتی بغرد شقالان پا به فرار خواهند گذاشت ........فکر کنم سال۱۳۴۵ بوده بین روستائیان و شاهسون ها درگیری شده بود طبق معمول روستائیان دست به دامن امنیه ها شده بودند
شاهسونها بخاطر اینکه غافلگیر نشوند یکی از بچه ها را در ارتفاعی به نگهبانی گذاشته بودند تا اگر روستائیان جار و یا با امنیه آمدند ریش سفیدها پادرمیانی کنند و جریمه ایی به پردازند تا مسئله بیشتر از آن حاد نشود چون جوانانشان سرباز فراری بودند کمی احتیاط می کردند
.....پسرک با خودش دلی دلی می گفت و غافل از جاده شده بود یک آن صدای پای اسبی او را متوجه خود کرد ، تا آمد به خودش بجنبد سواران و همراهان انها به اوبا رسیده بود
مامور گفت: اقای ..........شاهسون :گفت بله خودم هستم ، طنابی را به سمت او انداخت و گفت دست این جوانک ها را ببند ، شاهسون وقتی دید کار از کار گذشته داد زد چرا ایستادید سری از اینجا برید ، جوانها هر کدام به سمتی خیز برداشتند ، شاهسون باشی و کله نترس خوب معلوم است چه خواهد شد ، گامهای بلند آنها به سمت کوهپایه مثل غزال گریز پا .......، چاله چوله های بیابان هم نتوانست مانع فرارآنها شود
ماموران و روستائیان به گرد پای آنها نرسیدند تا به خود آمدند خود را در بیابان تنها دیدند و.....
مامورها با عصبانیت برگشتند فرمانده آنها با غضب گفت ......چرا باعث فرار شدی من شما را بجای آنها خواهم برد
بگو مگوی طرفین باعث شد درگیری بین آنها شروع بشود
روستائیان هجوم بردند به سمت شاهسون و مامور ها هم با اسب عرصه را برای شاهسون تنگ کرده بودند ، درگیری داشت به اوج می رسید
بانوی شاهسون وقتی وضعیت را خطر ناک دید فورا چوب دستی برداشت به سمت درگیری حرکت کرد و با اولین حرکت خود فرمانده امنیه ها را از اسب سر نگون کرد ، امنیه مجددا سوار اسب شد و از در گیری کمی فاصله گرفت واز کنار دید اگر مامورها و روستائیان را صدا نکند واز معرکه خارج نکند با توجه به شجاعت زن شاهسون و بی باکی مرد شاهسون کار شان مشکل خواهد شد لذا فرار را بر قرار ترجیح دادند و.....
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
........ خاطره کوچیک از شاهسون های عزیز برایتان نقل خواهم کرد
.......شجاعت حد و مرز ندارد شیر ، نر و ماده ندارد وقتی بغرد شقالان پا به فرار خواهند گذاشت ........فکر کنم سال۱۳۴۵ بوده بین روستائیان و شاهسون ها درگیری شده بود طبق معمول روستائیان دست به دامن امنیه ها شده بودند
شاهسونها بخاطر اینکه غافلگیر نشوند یکی از بچه ها را در ارتفاعی به نگهبانی گذاشته بودند تا اگر روستائیان جار و یا با امنیه آمدند ریش سفیدها پادرمیانی کنند و جریمه ایی به پردازند تا مسئله بیشتر از آن حاد نشود چون جوانانشان سرباز فراری بودند کمی احتیاط می کردند
.....پسرک با خودش دلی دلی می گفت و غافل از جاده شده بود یک آن صدای پای اسبی او را متوجه خود کرد ، تا آمد به خودش بجنبد سواران و همراهان انها به اوبا رسیده بود
مامور گفت: اقای ..........شاهسون :گفت بله خودم هستم ، طنابی را به سمت او انداخت و گفت دست این جوانک ها را ببند ، شاهسون وقتی دید کار از کار گذشته داد زد چرا ایستادید سری از اینجا برید ، جوانها هر کدام به سمتی خیز برداشتند ، شاهسون باشی و کله نترس خوب معلوم است چه خواهد شد ، گامهای بلند آنها به سمت کوهپایه مثل غزال گریز پا .......، چاله چوله های بیابان هم نتوانست مانع فرارآنها شود
ماموران و روستائیان به گرد پای آنها نرسیدند تا به خود آمدند خود را در بیابان تنها دیدند و.....
مامورها با عصبانیت برگشتند فرمانده آنها با غضب گفت ......چرا باعث فرار شدی من شما را بجای آنها خواهم برد
بگو مگوی طرفین باعث شد درگیری بین آنها شروع بشود
روستائیان هجوم بردند به سمت شاهسون و مامور ها هم با اسب عرصه را برای شاهسون تنگ کرده بودند ، درگیری داشت به اوج می رسید
بانوی شاهسون وقتی وضعیت را خطر ناک دید فورا چوب دستی برداشت به سمت درگیری حرکت کرد و با اولین حرکت خود فرمانده امنیه ها را از اسب سر نگون کرد ، امنیه مجددا سوار اسب شد و از در گیری کمی فاصله گرفت واز کنار دید اگر مامورها و روستائیان را صدا نکند واز معرکه خارج نکند با توجه به شجاعت زن شاهسون و بی باکی مرد شاهسون کار شان مشکل خواهد شد لذا فرار را بر قرار ترجیح دادند و.....
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
سالام و ساغلیقلار اولسون ائلیمیزه، ایتفاقیمیزه ، باش بللی ائله یاشایان لاریمیزا ،
عزیز قارداشلار ، موحترم ائلداشلار
نسیم مهر ومحبت شسون ائلینه یاشایان لارین اورگینه اوتوروب به عشق وجود امیرالمومنین آدینان، به رمز حیدر ، اوخودولار شاه سون ، نه کی دیبله به رسم ساخلاماخ( ق)تاج و تخت اوخویوبلا شاهسون
بیز بئیر میلت آزادیک ، باش ظولوما ورمریک، الیمیزدن دوشمز خطا ، جانی جانلار قوربان توتاریک......
ایل شاهسون یکی از ایلهای بزرگ ایران که با عشق و ارادت به خاندان نبوت در خانقاها در دل مومنان شکل گرفت و میدان رزم شیخ شاه و شیخ جنید و شیخ حیدر به کلام و در رکاب شاه نوجوان جنگجو و در دوره شصت سال و اندی جولانگاه یار جویان و در زمان شاه عباس پوست انداخت و شد سرباز وطن و....
عزیز قارداشلار ، موحترم ائلداشلار
نسیم مهر ومحبت شسون ائلینه یاشایان لارین اورگینه اوتوروب به عشق وجود امیرالمومنین آدینان، به رمز حیدر ، اوخودولار شاه سون ، نه کی دیبله به رسم ساخلاماخ( ق)تاج و تخت اوخویوبلا شاهسون
بیز بئیر میلت آزادیک ، باش ظولوما ورمریک، الیمیزدن دوشمز خطا ، جانی جانلار قوربان توتاریک......
ایل شاهسون یکی از ایلهای بزرگ ایران که با عشق و ارادت به خاندان نبوت در خانقاها در دل مومنان شکل گرفت و میدان رزم شیخ شاه و شیخ جنید و شیخ حیدر به کلام و در رکاب شاه نوجوان جنگجو و در دوره شصت سال و اندی جولانگاه یار جویان و در زمان شاه عباس پوست انداخت و شد سرباز وطن و....
Forwarded from Soleiman Amirifard
✍.....بنام خدا
مردان بزرگ شاهسون زبان زد عام و خاص می باشند
سخن از مرد بی همتای شاهسون جناب سرهنگ خلبان قاسم گلچین است
به اعتقاد افسران ستاد نهاجا نظیر سرهنگ ایزد ستا، سرهنگ هوشیار و سرهنگ قیدیان پایگاه هوایی مناسب برای حمله به اچ ۳ باید پایگاه سوم شکاری(همدان) باشد. صبح روز ۲۸اسفند ۱۳۵۹ فرماندهی نهاجا از سرهنگ قاسم گلچین و سرگردفرج الله براتپور می خواهد در اولین فرصت خود را به تهران برسانند. آنها با سرهنگ فکوری ملاقات کرده و او از آنها می خواهد که عملیات را اجرا کنند.این دو فرمانده با تجربه تمام طول عید سال ۶۰ را صرف آماده سازی نقشه حمله می کنند. به دلیل مشکل سوخت رسانی، خلبانان نمی توانستند بیش از ۸ فروند هواپیما را برای حمله تجهیز کنند. این هواپیماها باید در سکوت کامل رادیویی پس از سوخت گیری بالای دریاچه ارومیه به سمت مرز ترکیه گردش کرده و با طی مسافت طولانی از مرز سوریه مجددا به سمت غرب عراق گردش کرده و با بمباران ۳ پایگاه مذکور مجددا با سوخت گیری از همان مسیری که آمده بودند بازگردند!
برداشت از روزنامه ایران ۹۸/۲/۲۱
https://t.me/shahsavanlary
مردان بزرگ شاهسون زبان زد عام و خاص می باشند
سخن از مرد بی همتای شاهسون جناب سرهنگ خلبان قاسم گلچین است
به اعتقاد افسران ستاد نهاجا نظیر سرهنگ ایزد ستا، سرهنگ هوشیار و سرهنگ قیدیان پایگاه هوایی مناسب برای حمله به اچ ۳ باید پایگاه سوم شکاری(همدان) باشد. صبح روز ۲۸اسفند ۱۳۵۹ فرماندهی نهاجا از سرهنگ قاسم گلچین و سرگردفرج الله براتپور می خواهد در اولین فرصت خود را به تهران برسانند. آنها با سرهنگ فکوری ملاقات کرده و او از آنها می خواهد که عملیات را اجرا کنند.این دو فرمانده با تجربه تمام طول عید سال ۶۰ را صرف آماده سازی نقشه حمله می کنند. به دلیل مشکل سوخت رسانی، خلبانان نمی توانستند بیش از ۸ فروند هواپیما را برای حمله تجهیز کنند. این هواپیماها باید در سکوت کامل رادیویی پس از سوخت گیری بالای دریاچه ارومیه به سمت مرز ترکیه گردش کرده و با طی مسافت طولانی از مرز سوریه مجددا به سمت غرب عراق گردش کرده و با بمباران ۳ پایگاه مذکور مجددا با سوخت گیری از همان مسیری که آمده بودند بازگردند!
برداشت از روزنامه ایران ۹۸/۲/۲۱
https://t.me/shahsavanlary
✍......بنام خدای عشاق
........گفته شده چهار هزار سوار در نهم ماه محرم سال شصت ویک هجری خودشان را به کربلا رساندند
..یکی از سواران که سمت فرماندهی داشت درصورت یادگاری از جنگ در کنار امیر مومنان و پیشانی زخمی و تاول زده از بی خردی نشان ظاهری او ودل پر آشوب او بعداز حکمیت با تفکر خوارجی ذات او، دشمنی با آل علی(ع) را با آشوب در کوفه زمان امام حسن(ع) و حال انتقام از علی (ع) از خصایص او...... به شتاب خود را از بین سپاه تا دندان مسلح به نزدیکی اتراقگاه فرماندهان رساند از اسب پیاده شد ...به سمت چادر فرماندهی قشون رفت ، عمربن سعد مردی که آرزوی خلافت پدرش را کاتبان ثبت کرده و امیر شدن در روح و روانش هویدا بود، بی قرار از این وضع آشفته نمی توانست آروم بگیرد برای اینکه بتواند خود را بیابد ،در چادر خیلی متفکرانه داشت قدم می زد ، دست را از پشت کمرش بهم گره زده و با اندیشه فرمانروای ری قدم هایش را جابجا می کرد و با هر حرکتی رویایی را پاک و نقشه جدیدی برای رسیدن به هدف با کمترین خسارت و شرمساری را مرور ......، چه باید کرد ، چگونه باید از این آشوب درون خارج شد، آیا دین و تقوی را همراه با شهرتی که از پدر برایش به ارث مانده بود [ پدر عمربن سعد ، سعدبن وقاص یکی از افراد برجسته تاریخ اسلام و ورود او به دین اسلام را جزء ده نفر اول ، شجاعت های او و تقدیر و دعای حضرت محمد را بعضی از مورخین آورده اند ، فتوحات او درسمت فرماندهی سپاه قشون اسلام او را از سایرین متمایز کرده ،به عللی عمر در شورای تعیین خلیفه بعدی او را قرار داد، بخاطر موقعیت در بین مسلمانان و سرمایه بیشمارش نیم نگاهی به خلافت داشت ولی با گفتن رقابت خلافت بین عثمان و علی (ع) است ......، خیلی ضعیف گفته شده رای او به خلافت علی (ع) بوده .....بعداز عثمان خیلی دیر با علی (ع) بیعت کرداز طرفداران وی گفته شده بعداز فوت عثمان و حکمیت عمر بن سعد به پدرش پیشنهاد علم خلافت را داد ولی او به دلایلی جایز ندانست ، دینارهای معاویه او را بی طرف ولی ....] در این بیابان چال کرد و بر روی شمشیر غضب تاج و تخت رویایی خود را با هوای دلنشین ری با نفس بسازد و یا ..........
به درستی گفته نشده بعداز ورود شمر و شب تاسوعا بین فرمانده هان قشون کوفه چه شد ولی بعداز ورود امیر تازه رسیده بغض و کین بر افکار شک و عقیده ضعیف فائق شد ، امر به محاربه گردید
....وقتی حرص و طمع آمد و ترس از شوکت ، زه کمان کشید تا در دل تاریخ ثبت اولین تیره دلی بسوی خاندان عترت را از چله جعل و نادانی رها و چشم گریان از بی ارادگی بعداز قتال با مواجه با زینب (س) شرمساری و لعن و نفرین را تا قیام قیامت بر خود بخرد...........
سپاه مقابل ....قلم دیگر
سلیمان امیری فرد
........گفته شده چهار هزار سوار در نهم ماه محرم سال شصت ویک هجری خودشان را به کربلا رساندند
..یکی از سواران که سمت فرماندهی داشت درصورت یادگاری از جنگ در کنار امیر مومنان و پیشانی زخمی و تاول زده از بی خردی نشان ظاهری او ودل پر آشوب او بعداز حکمیت با تفکر خوارجی ذات او، دشمنی با آل علی(ع) را با آشوب در کوفه زمان امام حسن(ع) و حال انتقام از علی (ع) از خصایص او...... به شتاب خود را از بین سپاه تا دندان مسلح به نزدیکی اتراقگاه فرماندهان رساند از اسب پیاده شد ...به سمت چادر فرماندهی قشون رفت ، عمربن سعد مردی که آرزوی خلافت پدرش را کاتبان ثبت کرده و امیر شدن در روح و روانش هویدا بود، بی قرار از این وضع آشفته نمی توانست آروم بگیرد برای اینکه بتواند خود را بیابد ،در چادر خیلی متفکرانه داشت قدم می زد ، دست را از پشت کمرش بهم گره زده و با اندیشه فرمانروای ری قدم هایش را جابجا می کرد و با هر حرکتی رویایی را پاک و نقشه جدیدی برای رسیدن به هدف با کمترین خسارت و شرمساری را مرور ......، چه باید کرد ، چگونه باید از این آشوب درون خارج شد، آیا دین و تقوی را همراه با شهرتی که از پدر برایش به ارث مانده بود [ پدر عمربن سعد ، سعدبن وقاص یکی از افراد برجسته تاریخ اسلام و ورود او به دین اسلام را جزء ده نفر اول ، شجاعت های او و تقدیر و دعای حضرت محمد را بعضی از مورخین آورده اند ، فتوحات او درسمت فرماندهی سپاه قشون اسلام او را از سایرین متمایز کرده ،به عللی عمر در شورای تعیین خلیفه بعدی او را قرار داد، بخاطر موقعیت در بین مسلمانان و سرمایه بیشمارش نیم نگاهی به خلافت داشت ولی با گفتن رقابت خلافت بین عثمان و علی (ع) است ......، خیلی ضعیف گفته شده رای او به خلافت علی (ع) بوده .....بعداز عثمان خیلی دیر با علی (ع) بیعت کرداز طرفداران وی گفته شده بعداز فوت عثمان و حکمیت عمر بن سعد به پدرش پیشنهاد علم خلافت را داد ولی او به دلایلی جایز ندانست ، دینارهای معاویه او را بی طرف ولی ....] در این بیابان چال کرد و بر روی شمشیر غضب تاج و تخت رویایی خود را با هوای دلنشین ری با نفس بسازد و یا ..........
به درستی گفته نشده بعداز ورود شمر و شب تاسوعا بین فرمانده هان قشون کوفه چه شد ولی بعداز ورود امیر تازه رسیده بغض و کین بر افکار شک و عقیده ضعیف فائق شد ، امر به محاربه گردید
....وقتی حرص و طمع آمد و ترس از شوکت ، زه کمان کشید تا در دل تاریخ ثبت اولین تیره دلی بسوی خاندان عترت را از چله جعل و نادانی رها و چشم گریان از بی ارادگی بعداز قتال با مواجه با زینب (س) شرمساری و لعن و نفرین را تا قیام قیامت بر خود بخرد...........
سپاه مقابل ....قلم دیگر
سلیمان امیری فرد
بنام خالق هستی
✍.....صبح عاشورا
......راویان گفته اند و کاتبان عمربن سعد مکتوب کرده اند که از بین سپاه خصم حدودا سی نفر جدا شده وبه سپاه حضرت حسین بن علی (ع) پیوسته اند ..........
.....سواری در این وادی هراسان بر روی اسب نشسته حالت پریشانی او رنگ رخسارش را تغییر داده و یکی از شیوخ که در کنار او بود گفت حر بخدا اگر می گفتند از جنگ آوران کوفه نام ببر من بدون درنگ نام ترا می گفتم ، چرا اینقدر پریشانی......
در دل حر آشوبی بود که مجال گفتگو را از او بریده بود ( او شخص کوچکی نبود که بود و نبودش تاثیری نداشته باشد تولد او را اوایل هجری آورده اند، او در روز عاشورا یک فرد کاملا جا افتاده بود، جنگ آوری نامی که هر سپهسالاری آرزوی همراهی او را می کرد، بر خورد او با امام حسین(ع) وقتی با او مواجه می شود نشانگر یک شخص جنتلمن به اصطلاح امروزی ها و بزرگمنش .... ، در مورد قبل از واقعه طف مطلب خاصی در مورد زندگی سیاسی و رزمی او ثبت نشده )
......حر با آنکه نتیجه جنگ را می داند ولی راه سعادت را یافته و برای رسیدن به آن ........ یواش یواش اسب خود را به کاروان امام نزدیک می کند در یک لحظه خود را از سپاه بزرگ کوفه جدا و به سمت کاروان عشق حرکت می کند.....
(......شب گذشته برای کاروان حسین ابن علی( ع)شب خدایی بود با خاموش شدن چراغ خیمه ها امام بیعت خود را از روی همراهان برداشت و آنها را در رفتن و ماندن مختار کرد ، با اتفاق دیشب کاروان یکدست شد آنهای که برای حب دنیا آمده بودند بارو بندیل را بستند و......آنهای که ماندند بیعت خود را تجدید کردند و با راز ونیاز به درگاه احدیت با دلهای صاف و شهادتین را..... )
......میدان جنگ داشت ابهت رزم را بر خود می دید و حرکت های ناخواسته سوژه کاتبان شده بود ، مردانی بزرگ و نام آورانی بنام در کاروان کوچک در کنار امام خود با سینه های ستبر آماده دفاع از حریم اهل بیت رسول الله شده بودند ، علمدار این سپاه کوچک جوان رشیدی از بنی هاشم در کنار قافله سالار عظمت خاصی به میدان جنگ داده بود راویان واقعه کربلا و کاتبان عمربن سعد نوشته اند ، حسین را کسی نبود که نشناسد چون او مدتی در کوفه زندگی کرده و شجاعت او در جنگ صفین ، نهروان و همراهی او با برادر شهیدش برای زمامداری و ضعیف گفته شده در قشون کشی به روم و ایران برخورد او با اسرا ....
سوار وقتی به نزدیکی جبهه مقابل می رسد ، ملاقات با امام را می خواهد ......امام توبه او را قبول می کتد و گفته شده وقتی رخصت از امام برای جنگ گرفت ، اول برای سپاه خصم سخنانی گفت ولی آنها با سنگ از او استقبال کردند و سپس هماوردی خواست و جنگ نابرابر آغاز شد .....
در دو جبهه جنگ پریشانی احوال دو نام آور را دیدیم یکی در خون شناور و دیگری غرق تکبر
....آخر الامر سرنوشت هر دو تسلیم تیغ بود این سر داده کجا و آن سر بریده کجا
اجر همه با سیدالشهدا
سلیمان امیری فرد
✍.....صبح عاشورا
......راویان گفته اند و کاتبان عمربن سعد مکتوب کرده اند که از بین سپاه خصم حدودا سی نفر جدا شده وبه سپاه حضرت حسین بن علی (ع) پیوسته اند ..........
.....سواری در این وادی هراسان بر روی اسب نشسته حالت پریشانی او رنگ رخسارش را تغییر داده و یکی از شیوخ که در کنار او بود گفت حر بخدا اگر می گفتند از جنگ آوران کوفه نام ببر من بدون درنگ نام ترا می گفتم ، چرا اینقدر پریشانی......
در دل حر آشوبی بود که مجال گفتگو را از او بریده بود ( او شخص کوچکی نبود که بود و نبودش تاثیری نداشته باشد تولد او را اوایل هجری آورده اند، او در روز عاشورا یک فرد کاملا جا افتاده بود، جنگ آوری نامی که هر سپهسالاری آرزوی همراهی او را می کرد، بر خورد او با امام حسین(ع) وقتی با او مواجه می شود نشانگر یک شخص جنتلمن به اصطلاح امروزی ها و بزرگمنش .... ، در مورد قبل از واقعه طف مطلب خاصی در مورد زندگی سیاسی و رزمی او ثبت نشده )
......حر با آنکه نتیجه جنگ را می داند ولی راه سعادت را یافته و برای رسیدن به آن ........ یواش یواش اسب خود را به کاروان امام نزدیک می کند در یک لحظه خود را از سپاه بزرگ کوفه جدا و به سمت کاروان عشق حرکت می کند.....
(......شب گذشته برای کاروان حسین ابن علی( ع)شب خدایی بود با خاموش شدن چراغ خیمه ها امام بیعت خود را از روی همراهان برداشت و آنها را در رفتن و ماندن مختار کرد ، با اتفاق دیشب کاروان یکدست شد آنهای که برای حب دنیا آمده بودند بارو بندیل را بستند و......آنهای که ماندند بیعت خود را تجدید کردند و با راز ونیاز به درگاه احدیت با دلهای صاف و شهادتین را..... )
......میدان جنگ داشت ابهت رزم را بر خود می دید و حرکت های ناخواسته سوژه کاتبان شده بود ، مردانی بزرگ و نام آورانی بنام در کاروان کوچک در کنار امام خود با سینه های ستبر آماده دفاع از حریم اهل بیت رسول الله شده بودند ، علمدار این سپاه کوچک جوان رشیدی از بنی هاشم در کنار قافله سالار عظمت خاصی به میدان جنگ داده بود راویان واقعه کربلا و کاتبان عمربن سعد نوشته اند ، حسین را کسی نبود که نشناسد چون او مدتی در کوفه زندگی کرده و شجاعت او در جنگ صفین ، نهروان و همراهی او با برادر شهیدش برای زمامداری و ضعیف گفته شده در قشون کشی به روم و ایران برخورد او با اسرا ....
سوار وقتی به نزدیکی جبهه مقابل می رسد ، ملاقات با امام را می خواهد ......امام توبه او را قبول می کتد و گفته شده وقتی رخصت از امام برای جنگ گرفت ، اول برای سپاه خصم سخنانی گفت ولی آنها با سنگ از او استقبال کردند و سپس هماوردی خواست و جنگ نابرابر آغاز شد .....
در دو جبهه جنگ پریشانی احوال دو نام آور را دیدیم یکی در خون شناور و دیگری غرق تکبر
....آخر الامر سرنوشت هر دو تسلیم تیغ بود این سر داده کجا و آن سر بریده کجا
اجر همه با سیدالشهدا
سلیمان امیری فرد
✍...........بنام خداوند زیبائی ها
ایل اواسط پائیز برای کوچ زمستانی آماده می شد طبیعت زیبای کوه قاراقان و دامنه های آن به آدم حال و هوای خاصی می داد، دل کندن از آن را بسیار سخت کرد بود
.........طوایف و تیره های ایل شاهسون بغدادی که ییلاق خود را در قاراقان گذرانده بودند ، به لطف خداوند منان گوسفندهای آنها از نعمت بیکران استفاده کرده ، و مردم ایل به کرم رب العالمین تولوقهایشان( خیک) را ازساری یاغ (روغن زرد)،خیک های مو دار را از پنیر و داغارچیخ ها (داغارچیق) را از کشک پر کرده و گله ها با خوردن گیاهان رنگارنگ تللری درناغلارینا (ناخن) چاتیپ با نسیم نوازش گر پائیزی ،مردان ایل طناب های چادر را باز کرده و شیش ها را از یلن ها کشیده ، دیرک و تیرهای نگهدارنده چادر را باز نموده تا با ییلاق خداحافظی و در منطقه گرمسیرتر خانه قشلاقی خود را بر پا کنند
کودکان وقتی با این وضعیت روبه رو می شدند شیطنت و بازی کودکانه شان گل می کرد، در بین وسایل جمع و جور شده ول می خوردند و شادی و نشاط خود را از زندگی در دامنه کوه ها و دشت های سرسبز بروز می دادند
....یکی از خوانین ( ایل شاهسون بغدادی بعد از اینکه توسط نادر به مشهد آورده شد در اکثر مواقع بعنوان بازوی دولت مرکزی انجام وظیفه می کرد، رشادت و شجاعت آنها باعث شده بود همواره در ماموریت های دولتی چه جنگ با متجاوزین و یا سرکوب یاغیان و مخالفان شرکت کرده و به همین علت با کسب رتبه های دولتی خان ها و فرمانده هان زیادی از طوایف مختلف خود را به جامعه معرفی کرده در بین آنها بعضی از خوانین زاده ها از موقعیت سو استفاده و .....) ایل در یک دوره همی با یکی از ریش سفید های طایفه کوسه لر بحثش می شود و حرف های منطقی و درست ریش سفید ایل به مذاق خان خوش نمی آید و این کینه می شود تا در زمان کوچ که یکی از نقاط ضعف ایل در دوران زندگی عشایری می باشد با غافلگیری اووا ( اوبای) او را مورد تاخت تاز و غارت قرار دهد ، از اون جای که ذات مردم شاهسون با زور گوی و حرف غیر منطقی سازگاری ندارد و در تمام مواقع احتیاط را سر لوح زندگی خود قرار می دهند لذا با خبری که به اووا( اوبای) او می رسد آنهاخود را آماده مقابله با تهاجم ناجوانمردانه می کنند
....در اون سالها سلاح مورد استفاده شاهسونها تفنگ بصورت خیلی محدود ، و استفاده از ساپان داشی (قلاب سنگ)و ال آغاجی از هنرهای جوانان ایل در در گیری های سخت بود...
.....کوچ همانطور که ییلاق را ترک می کرد نگرانی ریش سفید ایل نسبت به این مسئله بیشتر می شد و به اطرافیان سپرده بود هر حرکت مشکوک ویا عبور سوار و پیاده غریبه را از نزدیکی کوچ مد نظر قرار دهند تا این نقشه حرمت شکنانه سرانجامی نداشته باشد
.........خان با چند سوار از بیراه در پی آنها بود و سعی می کرد دیده نشوند و اووا(اوبا) ... را دورا دور زیر نظر داشت تا سر فرصت مناسب به آنها حمله کند ولی آمادگی و هوشیاری مردان و شجاعت ذاتی آنها مانع شده بود که آنها بتوانند نقطه ضعفی پیدا کنند تا بتواند یورش را آغاز کنند
.......وقتی این خبر در کل ایل پیچید که .....خان می خواهد اوبای ......را مورد تاراج قرار دهد اوباهای که با آنها وصلت و اقوام نزدیک داشتند سعی کردند کوچ شان را نزدیک کوچ او قرار داده تا در موقع لزوم به یاری همتبار خود بشتابند
وقتی خان دید وضعیت وفق مرادش نیست و اگر بخواهد با ...درگیر شود پای اوباهای دیگر هم به درگیری کشیده خواهد شد لذا ........
اتحاد و یک پارچه بودن طوایف آنها را از هرخطری در امان نگه می داشت حتی اگر.......
سلیمان امیری فرد
ایل اواسط پائیز برای کوچ زمستانی آماده می شد طبیعت زیبای کوه قاراقان و دامنه های آن به آدم حال و هوای خاصی می داد، دل کندن از آن را بسیار سخت کرد بود
.........طوایف و تیره های ایل شاهسون بغدادی که ییلاق خود را در قاراقان گذرانده بودند ، به لطف خداوند منان گوسفندهای آنها از نعمت بیکران استفاده کرده ، و مردم ایل به کرم رب العالمین تولوقهایشان( خیک) را ازساری یاغ (روغن زرد)،خیک های مو دار را از پنیر و داغارچیخ ها (داغارچیق) را از کشک پر کرده و گله ها با خوردن گیاهان رنگارنگ تللری درناغلارینا (ناخن) چاتیپ با نسیم نوازش گر پائیزی ،مردان ایل طناب های چادر را باز کرده و شیش ها را از یلن ها کشیده ، دیرک و تیرهای نگهدارنده چادر را باز نموده تا با ییلاق خداحافظی و در منطقه گرمسیرتر خانه قشلاقی خود را بر پا کنند
کودکان وقتی با این وضعیت روبه رو می شدند شیطنت و بازی کودکانه شان گل می کرد، در بین وسایل جمع و جور شده ول می خوردند و شادی و نشاط خود را از زندگی در دامنه کوه ها و دشت های سرسبز بروز می دادند
....یکی از خوانین ( ایل شاهسون بغدادی بعد از اینکه توسط نادر به مشهد آورده شد در اکثر مواقع بعنوان بازوی دولت مرکزی انجام وظیفه می کرد، رشادت و شجاعت آنها باعث شده بود همواره در ماموریت های دولتی چه جنگ با متجاوزین و یا سرکوب یاغیان و مخالفان شرکت کرده و به همین علت با کسب رتبه های دولتی خان ها و فرمانده هان زیادی از طوایف مختلف خود را به جامعه معرفی کرده در بین آنها بعضی از خوانین زاده ها از موقعیت سو استفاده و .....) ایل در یک دوره همی با یکی از ریش سفید های طایفه کوسه لر بحثش می شود و حرف های منطقی و درست ریش سفید ایل به مذاق خان خوش نمی آید و این کینه می شود تا در زمان کوچ که یکی از نقاط ضعف ایل در دوران زندگی عشایری می باشد با غافلگیری اووا ( اوبای) او را مورد تاخت تاز و غارت قرار دهد ، از اون جای که ذات مردم شاهسون با زور گوی و حرف غیر منطقی سازگاری ندارد و در تمام مواقع احتیاط را سر لوح زندگی خود قرار می دهند لذا با خبری که به اووا( اوبای) او می رسد آنهاخود را آماده مقابله با تهاجم ناجوانمردانه می کنند
....در اون سالها سلاح مورد استفاده شاهسونها تفنگ بصورت خیلی محدود ، و استفاده از ساپان داشی (قلاب سنگ)و ال آغاجی از هنرهای جوانان ایل در در گیری های سخت بود...
.....کوچ همانطور که ییلاق را ترک می کرد نگرانی ریش سفید ایل نسبت به این مسئله بیشتر می شد و به اطرافیان سپرده بود هر حرکت مشکوک ویا عبور سوار و پیاده غریبه را از نزدیکی کوچ مد نظر قرار دهند تا این نقشه حرمت شکنانه سرانجامی نداشته باشد
.........خان با چند سوار از بیراه در پی آنها بود و سعی می کرد دیده نشوند و اووا(اوبا) ... را دورا دور زیر نظر داشت تا سر فرصت مناسب به آنها حمله کند ولی آمادگی و هوشیاری مردان و شجاعت ذاتی آنها مانع شده بود که آنها بتوانند نقطه ضعفی پیدا کنند تا بتواند یورش را آغاز کنند
.......وقتی این خبر در کل ایل پیچید که .....خان می خواهد اوبای ......را مورد تاراج قرار دهد اوباهای که با آنها وصلت و اقوام نزدیک داشتند سعی کردند کوچ شان را نزدیک کوچ او قرار داده تا در موقع لزوم به یاری همتبار خود بشتابند
وقتی خان دید وضعیت وفق مرادش نیست و اگر بخواهد با ...درگیر شود پای اوباهای دیگر هم به درگیری کشیده خواهد شد لذا ........
اتحاد و یک پارچه بودن طوایف آنها را از هرخطری در امان نگه می داشت حتی اگر.......
سلیمان امیری فرد
بر گرفته از کانال جناب حاج علی خان صادق مغانلو
...در مورد این علیرضا سلطان جد ما هم بد نیست این متن زیر را که البته کپی از نوشته عمو زاده ام کرده ام را بخوانید:
منطقه باریس در کنار مناطق دیگر اطراف آن در اختیار خان های «آتاخانلی» بوده است .
در اوایل دوره قاجار شخصی به نام #«علیرضا سلطان» از طایفه آیواتلو که صاحب منصب و بزرگ این طایفه بوده و مایملک عمده طایفه در ییلاقات و قشلاقات مشگین در اختیار ایشان بوده، طی احتمالا یک معامله با آتاخانلی ها زمین روستای باریس و مزارع آن را که به احتمال زیاد آن موقع خالی از سکنه بوده به دست می آورد.
پدر علیرضا سلطان شخصی به نام آلی خان(احتمالا همان اللهوردی خان) بوده است. بنابر روایتی خود آلی خان از قاراباغ جمهوری آذربایجان به این سوی رود آراز کوچ کرده است.
علیرضا سلطان چهار پسر به نام های #محمدرضا #آقارضا #موسی_الرضا #شاه_رضا داشته، محمدرضا پسر ارشد علیرضا بوده و جانشین پدرش می شود.
ترتیب دیگر پسران دقیق معلوم نیست.
روستای باریس بین این چهار پسر تقسیم می شود، قسمت عمده روستا در اختیار محمدرضا قرار میگیرد و شاه رضا و موسی الرضا صاحب یک سری زمین میشوند و آقا رضا بنا به دلایل نامعلوم صاحب زمینی نمی شود، فرضیه ای که مطرح می شود این است که سهم اقارضا یه هر دلیلی در اختیار برادرش محمدرضا قرار میگیرد.
نوادگان این چهار پسر چهار تیره طایفه آیواتلو به نام های #ممرضالی(محمدرضالو) #آقارضالی
#موسی_الرضالی #شاه_رضالی را تشکیل داده اند. نوادگان این چهار نفر در طی سالها به مناطق دیگر زیادی مهاجرت کرده اند.
.....چقدر طوایف و تیره شاهسونها در اقصی نقاط ایران شبیه هم است
...در مورد این علیرضا سلطان جد ما هم بد نیست این متن زیر را که البته کپی از نوشته عمو زاده ام کرده ام را بخوانید:
منطقه باریس در کنار مناطق دیگر اطراف آن در اختیار خان های «آتاخانلی» بوده است .
در اوایل دوره قاجار شخصی به نام #«علیرضا سلطان» از طایفه آیواتلو که صاحب منصب و بزرگ این طایفه بوده و مایملک عمده طایفه در ییلاقات و قشلاقات مشگین در اختیار ایشان بوده، طی احتمالا یک معامله با آتاخانلی ها زمین روستای باریس و مزارع آن را که به احتمال زیاد آن موقع خالی از سکنه بوده به دست می آورد.
پدر علیرضا سلطان شخصی به نام آلی خان(احتمالا همان اللهوردی خان) بوده است. بنابر روایتی خود آلی خان از قاراباغ جمهوری آذربایجان به این سوی رود آراز کوچ کرده است.
علیرضا سلطان چهار پسر به نام های #محمدرضا #آقارضا #موسی_الرضا #شاه_رضا داشته، محمدرضا پسر ارشد علیرضا بوده و جانشین پدرش می شود.
ترتیب دیگر پسران دقیق معلوم نیست.
روستای باریس بین این چهار پسر تقسیم می شود، قسمت عمده روستا در اختیار محمدرضا قرار میگیرد و شاه رضا و موسی الرضا صاحب یک سری زمین میشوند و آقا رضا بنا به دلایل نامعلوم صاحب زمینی نمی شود، فرضیه ای که مطرح می شود این است که سهم اقارضا یه هر دلیلی در اختیار برادرش محمدرضا قرار میگیرد.
نوادگان این چهار پسر چهار تیره طایفه آیواتلو به نام های #ممرضالی(محمدرضالو) #آقارضالی
#موسی_الرضالی #شاه_رضالی را تشکیل داده اند. نوادگان این چهار نفر در طی سالها به مناطق دیگر زیادی مهاجرت کرده اند.
.....چقدر طوایف و تیره شاهسونها در اقصی نقاط ایران شبیه هم است
بنام خداوند بزرگ
.....در دل تاریخ ایران ایلی شکل گرفت برخلاف تشکلات و رویه شکل گیریی ایلها نام این جنبش مردمی بنام شاه سون از زمان حکومت شاه اسماعیل اول به چشم می خورد ، مردان بزرگ و طوایف نامی از تمام اقشار ایران زمین در این جرکه جای گرفتند از سید کمونه در بغداد گرفته تا فرمانده هان بزرگ چالدران .....این مردم فداکار و ازجان گذشته برای امنیت و آسایش کشور در دوره های مختلف قد علم کرد و بخاطر حضور مدامشان در عرصه های پیکار بازوی قدرت شاه هان صفوی شده و با تیز هوشی شاه عباس و مشاوران بزرگش سپاه جنگ آوری به این نام شکل گرفت تا قدرت از دست رفته پادشاه که از اواسط حکومت شاه طهماسب رو به نزول گذاشته بود و در اواخر هم حاکم مطلق حرمسرای خود بود و کشور بدست قزلباشان و پری خانم خان مدیریت می شد و بعداز مرگ او فرزندان او از یک روز تا ده سال افسار این اسب چموش را بر دست گرفتند ......خلاصه مبحث کلام با آشفتگی حکمرانی در ایران حاکمیت به نوجوان هرات نشین رسید تا با حدودا پنجاه سال حکومت به کمک یاران نامی خود از شاه سونهای نام آور، حکومتی ساخت مقتدر و قوی در داخل کشور امنیت آنچنان بود که جهانگرد اروپای می گوید من در تعجب بودم زنی با کودک خردسال خود غروب از آبادی به ابادی دیگر می رفت بدون کوچکترین نگرانی و در مقابل کشورهای قلدر روزگار چنان سدی ساخته بود تا چندین سال بعداز مرگش کسی جرات نمی کرد به مرزهای ایران نزدیک شود تمام این توان و قدرت شاه بخاطر سپاه نوظهوری بنام شاهسون بود
آری .....سپاه شاهسون متشکل از وارثان شاه سونهای قبل از شاه عباس و وفاداران وی از قزلباش گرفته تا نیروهای ایلیاتی بود که به او لبیک گفته و شمشیر از نیام برکشیده حرامیان را ادب سخت کردند
....بعداز اینکه شاه توانست با نیروی شاهسون حاکمیت را اقتدار بخشد این نام شاهسون بود که عزت را برای سران ایلها آورد و آنها با این نام با عشق و علاقه پرچم ایران را بر دوش کشیدند تا .....
سلیمان امیری فرد
.....در دل تاریخ ایران ایلی شکل گرفت برخلاف تشکلات و رویه شکل گیریی ایلها نام این جنبش مردمی بنام شاه سون از زمان حکومت شاه اسماعیل اول به چشم می خورد ، مردان بزرگ و طوایف نامی از تمام اقشار ایران زمین در این جرکه جای گرفتند از سید کمونه در بغداد گرفته تا فرمانده هان بزرگ چالدران .....این مردم فداکار و ازجان گذشته برای امنیت و آسایش کشور در دوره های مختلف قد علم کرد و بخاطر حضور مدامشان در عرصه های پیکار بازوی قدرت شاه هان صفوی شده و با تیز هوشی شاه عباس و مشاوران بزرگش سپاه جنگ آوری به این نام شکل گرفت تا قدرت از دست رفته پادشاه که از اواسط حکومت شاه طهماسب رو به نزول گذاشته بود و در اواخر هم حاکم مطلق حرمسرای خود بود و کشور بدست قزلباشان و پری خانم خان مدیریت می شد و بعداز مرگ او فرزندان او از یک روز تا ده سال افسار این اسب چموش را بر دست گرفتند ......خلاصه مبحث کلام با آشفتگی حکمرانی در ایران حاکمیت به نوجوان هرات نشین رسید تا با حدودا پنجاه سال حکومت به کمک یاران نامی خود از شاه سونهای نام آور، حکومتی ساخت مقتدر و قوی در داخل کشور امنیت آنچنان بود که جهانگرد اروپای می گوید من در تعجب بودم زنی با کودک خردسال خود غروب از آبادی به ابادی دیگر می رفت بدون کوچکترین نگرانی و در مقابل کشورهای قلدر روزگار چنان سدی ساخته بود تا چندین سال بعداز مرگش کسی جرات نمی کرد به مرزهای ایران نزدیک شود تمام این توان و قدرت شاه بخاطر سپاه نوظهوری بنام شاهسون بود
آری .....سپاه شاهسون متشکل از وارثان شاه سونهای قبل از شاه عباس و وفاداران وی از قزلباش گرفته تا نیروهای ایلیاتی بود که به او لبیک گفته و شمشیر از نیام برکشیده حرامیان را ادب سخت کردند
....بعداز اینکه شاه توانست با نیروی شاهسون حاکمیت را اقتدار بخشد این نام شاهسون بود که عزت را برای سران ایلها آورد و آنها با این نام با عشق و علاقه پرچم ایران را بر دوش کشیدند تا .....
سلیمان امیری فرد
✍......بنام خداوند بزرگ
از اینکه این بیماری خطر ناک جنب وجوش دید و بازدید را کم کرده ولی یکی از مزایای آن سرزدن های ثانیه ایی را به هم نشینی دل نشین تبدیل کرده است
در سوم فروردین اخوان فیروزی میهمان پدرم بودند و یک فرصت عالی برای باز گوی رویدادهای گذشته بود در این بین آقای اسماعیل فیروزی خاطره ایی را باز گو کرد که چندین بار آنرا شنیده بودم ولی همانطور که می دانید آدم هیچ وقت از شنیدن خاطرات و سرگذشت پیشینیان خود سیر نمی شود
......یکی از روز های پاییز که نم نم باران می بارید فکرکنم سال ۱۳۳۲ مشهدی علیمراد برای تهیه آذوقه زمستانی جوال ها را بار شتر می کند و بعداز پرس وجو آنطور که گفته اند باتمانی بش قران یاریم( پنج زار و نیم) خرید کرده و راهی موطن خود می شود
وقتی پیچ و خم جاده ها را سپری می کند یک سوار نزدیکش می شود می گوید خان گفته اون شاهسونی که بار شتر دارد را بگو به نزد من بیاید اگر مشهدی علی مراد باشد که چه بهتر حالا آرزوی او بر اورد شده و از شما دعوت کرده به اردوگاه او تشریف بیاوری
مشهدی علیمراد کمی این پا و اون پا می کند ولی چاره ایی نداشت شتر ها را با بارش به پسر نونهالش می سپارد و مسیر برگشت را برای او نشان می دهد و خود همراه سوار به نزد خان می رود
.......مشهدی علیمراد وقتی به محل استقرار خان می رسد وبه اطراف نگاه می کند حدود صدتا گوسفند و چند تن خدمه و خان بخاطر رفتن تفنگدارهایش یالغوز شده و اون هیبت همیشگی را نداشت وبا سبیل های درهم آمیخته ناراحت و خشمگین در اتراقگاه نشسته و به فکر عمیقی فرو رفته بود
....خان با دیدن وی کمی جابجا می شود و وی را دعوت به نشستن می کند بعداز احوالپرسی خان روبه مهمان خود می کند و می گوید من با خان....اختلاف ملکی دارم از روستاهای خود نیروی را گردآوری واینجا را اردو کرده بودم یکسری آمدندولی بدقولی افراد با نفوذ باعث شد آنها پراکنده شوند چون مسئله حیثیتی بود از خان شاهسون کمک خواستم او هم قول نیروی کمکی به من داده امروز و یا فردا خواهند رسید چون من خوی و خصلت آنها را خوب نمی دانم می ترسم برخورد من باعث رنجش بشود و این موقعیت را از دست بدهم
....... غروب وقتی خورشید داشت پشت کوههای سر به فلکه کشیده پنهان می شد و چشم ها خوب یاری دید را نمی داد دیده بان خبر آورد چند سوار به سمت اردوگاه می آیند خان خوشحال شدو به سبیل های خود تابی دادو دست ها را به کمر زد ومثل اون روزها که با صدایی بلند امر می کرد دستور داد چند تا از گوسفندها را آماده برای قربانی کنند
وقتی سواران نزدیک شدند و قابل شمارش شدند ، دیده بان تعداد نیروها را خدمت خان عرض کرد
وقتی خان از تعداد مطلع شد آن باد و کپ کپه ایی که به خود داده بود خالی شد سبیلها قدرت خود را از دست داده و آویزان شدند
...مشهدی علیمراد به خان می گوید چرا اخم هایت به هم ریخت او می گوید مگر دوازده نفر چکار می توانند بکنند که من ذوق زده بشوم
مشهدی علیمراد می گوید به خودت مسلط باش اینها که از تو چیزی نمی خواهند، آمده اند برای کمک و در این کمک کردن هزاران خطر را بجون خریده اند تو باید خوشحال باشی که اینها چقدر به قول و عهد وفادارند
.....سواران نزدیک می شوند و دوتا گوسفند زمین زده می شود تا قربان غبار رکاب جوانمردان گردد
یکی از سواران به خان می گوید ما بخاطر مسافت راه خیلی خسته هستیم یه دو روز بما فرصت بدهی تا یه جون بگیریم و کار را برایت تمام کنیم
خان با ناراحتی یه نگاهی می کند و هیچ نمی گوید دستور سورو سات را برای سواران می دهد
یکی از سواران سئوال می کند سخت ترین سنگر حریف تان کدام است
خان تپه یی سنگی یا به زبان خودمان قیه ایی را نشان می دهد که در بلندی آن سنگری درست شده و مسلط به دشت سمت آنها می باشد و هیچ جنبنده ایی نمی تواند از زیر نگاه دیده بان تیزبین عبور کند
یکی از سواران که جثه کوچکتری نسبت به دیگران داشت می گوید فتح این سنگر با من بروید فکر فتح سنگر های دیگر باشید
با گفتن این حرف خان اخمش به هم می پیچد و روبه مشهدی علیمراد می کند طوری که آنها نشنوند به آهستگی می گوید مورچه چی کله پاچه اش چی باشه
مشهدی علیمراد باز می گوید چرا ناراحت شدی یه حرفی را زد احساس می کند توانایی آنرا دارد واز شما هم مایه نگذاشت بنابراین باید از جرات و شجاعت این افراد خوشحال باشی.
بلخره بعداز دو روز استراحت و صفای به جان دادن روز موعد فرا می رسد دوازده نفر در مقابل یک نیروی بسیار زیاد که منطقه بزرگی را پوشش داده بودند
.......اوایل صبح همانطور که سوار دلیر گفته بود سخت ترین سنگر توسط او گشوده و سپس سنگرهای بعدی با یورش جانانه فتح و پرچم های سفید بالا می رود و قدرت دلیرمردان شاهسون به رخ کشیده می شود و فتح حاصل قدرت نمایی جوانان ایل می شود
سلیمان امیری فرد
از اینکه این بیماری خطر ناک جنب وجوش دید و بازدید را کم کرده ولی یکی از مزایای آن سرزدن های ثانیه ایی را به هم نشینی دل نشین تبدیل کرده است
در سوم فروردین اخوان فیروزی میهمان پدرم بودند و یک فرصت عالی برای باز گوی رویدادهای گذشته بود در این بین آقای اسماعیل فیروزی خاطره ایی را باز گو کرد که چندین بار آنرا شنیده بودم ولی همانطور که می دانید آدم هیچ وقت از شنیدن خاطرات و سرگذشت پیشینیان خود سیر نمی شود
......یکی از روز های پاییز که نم نم باران می بارید فکرکنم سال ۱۳۳۲ مشهدی علیمراد برای تهیه آذوقه زمستانی جوال ها را بار شتر می کند و بعداز پرس وجو آنطور که گفته اند باتمانی بش قران یاریم( پنج زار و نیم) خرید کرده و راهی موطن خود می شود
وقتی پیچ و خم جاده ها را سپری می کند یک سوار نزدیکش می شود می گوید خان گفته اون شاهسونی که بار شتر دارد را بگو به نزد من بیاید اگر مشهدی علی مراد باشد که چه بهتر حالا آرزوی او بر اورد شده و از شما دعوت کرده به اردوگاه او تشریف بیاوری
مشهدی علیمراد کمی این پا و اون پا می کند ولی چاره ایی نداشت شتر ها را با بارش به پسر نونهالش می سپارد و مسیر برگشت را برای او نشان می دهد و خود همراه سوار به نزد خان می رود
.......مشهدی علیمراد وقتی به محل استقرار خان می رسد وبه اطراف نگاه می کند حدود صدتا گوسفند و چند تن خدمه و خان بخاطر رفتن تفنگدارهایش یالغوز شده و اون هیبت همیشگی را نداشت وبا سبیل های درهم آمیخته ناراحت و خشمگین در اتراقگاه نشسته و به فکر عمیقی فرو رفته بود
....خان با دیدن وی کمی جابجا می شود و وی را دعوت به نشستن می کند بعداز احوالپرسی خان روبه مهمان خود می کند و می گوید من با خان....اختلاف ملکی دارم از روستاهای خود نیروی را گردآوری واینجا را اردو کرده بودم یکسری آمدندولی بدقولی افراد با نفوذ باعث شد آنها پراکنده شوند چون مسئله حیثیتی بود از خان شاهسون کمک خواستم او هم قول نیروی کمکی به من داده امروز و یا فردا خواهند رسید چون من خوی و خصلت آنها را خوب نمی دانم می ترسم برخورد من باعث رنجش بشود و این موقعیت را از دست بدهم
....... غروب وقتی خورشید داشت پشت کوههای سر به فلکه کشیده پنهان می شد و چشم ها خوب یاری دید را نمی داد دیده بان خبر آورد چند سوار به سمت اردوگاه می آیند خان خوشحال شدو به سبیل های خود تابی دادو دست ها را به کمر زد ومثل اون روزها که با صدایی بلند امر می کرد دستور داد چند تا از گوسفندها را آماده برای قربانی کنند
وقتی سواران نزدیک شدند و قابل شمارش شدند ، دیده بان تعداد نیروها را خدمت خان عرض کرد
وقتی خان از تعداد مطلع شد آن باد و کپ کپه ایی که به خود داده بود خالی شد سبیلها قدرت خود را از دست داده و آویزان شدند
...مشهدی علیمراد به خان می گوید چرا اخم هایت به هم ریخت او می گوید مگر دوازده نفر چکار می توانند بکنند که من ذوق زده بشوم
مشهدی علیمراد می گوید به خودت مسلط باش اینها که از تو چیزی نمی خواهند، آمده اند برای کمک و در این کمک کردن هزاران خطر را بجون خریده اند تو باید خوشحال باشی که اینها چقدر به قول و عهد وفادارند
.....سواران نزدیک می شوند و دوتا گوسفند زمین زده می شود تا قربان غبار رکاب جوانمردان گردد
یکی از سواران به خان می گوید ما بخاطر مسافت راه خیلی خسته هستیم یه دو روز بما فرصت بدهی تا یه جون بگیریم و کار را برایت تمام کنیم
خان با ناراحتی یه نگاهی می کند و هیچ نمی گوید دستور سورو سات را برای سواران می دهد
یکی از سواران سئوال می کند سخت ترین سنگر حریف تان کدام است
خان تپه یی سنگی یا به زبان خودمان قیه ایی را نشان می دهد که در بلندی آن سنگری درست شده و مسلط به دشت سمت آنها می باشد و هیچ جنبنده ایی نمی تواند از زیر نگاه دیده بان تیزبین عبور کند
یکی از سواران که جثه کوچکتری نسبت به دیگران داشت می گوید فتح این سنگر با من بروید فکر فتح سنگر های دیگر باشید
با گفتن این حرف خان اخمش به هم می پیچد و روبه مشهدی علیمراد می کند طوری که آنها نشنوند به آهستگی می گوید مورچه چی کله پاچه اش چی باشه
مشهدی علیمراد باز می گوید چرا ناراحت شدی یه حرفی را زد احساس می کند توانایی آنرا دارد واز شما هم مایه نگذاشت بنابراین باید از جرات و شجاعت این افراد خوشحال باشی.
بلخره بعداز دو روز استراحت و صفای به جان دادن روز موعد فرا می رسد دوازده نفر در مقابل یک نیروی بسیار زیاد که منطقه بزرگی را پوشش داده بودند
.......اوایل صبح همانطور که سوار دلیر گفته بود سخت ترین سنگر توسط او گشوده و سپس سنگرهای بعدی با یورش جانانه فتح و پرچم های سفید بالا می رود و قدرت دلیرمردان شاهسون به رخ کشیده می شود و فتح حاصل قدرت نمایی جوانان ایل می شود
سلیمان امیری فرد
✍....بنام خدا
شئسون بیزیم دیل
شاهسون بزبان فارس
دقیقا کی و چگونگی ورود این واژه به تاریخ برای محققین و نویسندگان نامشخص و نامعلوم می باشد
ولی پایه این واژه را می توان بر اساس اعتقاداتی که همزمان با خانقاه پروری خاندان صفویه در انطاکیه و دیاربکر در بین شیعیان چله نشین پیگیر شد که عشق و ارادت به خاندان حضرت علی ابن ابیطالب(ع) و خلافت آن بزرگواران را از اول هجرت تا به آنروز در سینه داشتند وبه آن عشق می ورزیدند ، تا فریادحق خواهان با واژه شئسون (شاهسون) از گلوی آزادگان برخاست اصلاخان ، کوسه حمزء ،حسن خلیفه جد یونسورپاشا، سید کمونه در مسجد نجف و در بین سپاهیان شاه اسماعیل رمز اتحاد قزلباشها در جنگ چالدران و رشادت آن بزرگمردان با گرفتن روحیه از کلمه حیدر، حیدر ......
و واژه سرمستی که در دوره شاه طهماسب به جماعت محافظ بغداد و بسیج نیرو توسط پری خانم برای حمایت از اسماعیل دوم و تشکیل سپاهی توسط سلطان محمد خدا بنده برای مقابله با عثمانی ......سپس فریاد شئسون گئلسین تشکیل نهاد مردمی از شئسونهای که در بین ایلات ، قزلباشها و دیگر اقوام ایرانی بودند و جمعی دیگر از سلحشوران در آن زمان به این جمع اضافه شدند برای حمایت از شاه و جماعت هائی که در طول حکومت شاه عباس به این جرکه پیوستند تا سپاه بزرگ شاهسون شکل بگیرد ، بعدها از این لشگر توانمند ایل بزرگی بنام شاهسون شکل گرفت ....قدرت و توان ایل بخاطر سلحشوری و مبارزه در حدی بود که شاه ترسید مسئله قزلباش بعداز شاه اسماعیل دوباره تکرار شود بنابر این سخت ترین ماموریتها سهم آنها شد و این عمل برای این مردمان جنگجو سر نوشتی را رقم زد که ما تا به حال درد و رنج آنرا بعداز چندین سلسله و ده ها پادشاه و رئیس جمهور درچهره آنها می بینیم......... با توجه به اینکه همیشه مثل یک خادم برای کشور خدمت کردند ولی دیده نشدند
خوب نگفتند و خوب ننوشتند تا تاریخ دلخواه دیگران باشد نه جانثاران این آب وخاک
سلیمان امیری فرد
شئسون بیزیم دیل
شاهسون بزبان فارس
دقیقا کی و چگونگی ورود این واژه به تاریخ برای محققین و نویسندگان نامشخص و نامعلوم می باشد
ولی پایه این واژه را می توان بر اساس اعتقاداتی که همزمان با خانقاه پروری خاندان صفویه در انطاکیه و دیاربکر در بین شیعیان چله نشین پیگیر شد که عشق و ارادت به خاندان حضرت علی ابن ابیطالب(ع) و خلافت آن بزرگواران را از اول هجرت تا به آنروز در سینه داشتند وبه آن عشق می ورزیدند ، تا فریادحق خواهان با واژه شئسون (شاهسون) از گلوی آزادگان برخاست اصلاخان ، کوسه حمزء ،حسن خلیفه جد یونسورپاشا، سید کمونه در مسجد نجف و در بین سپاهیان شاه اسماعیل رمز اتحاد قزلباشها در جنگ چالدران و رشادت آن بزرگمردان با گرفتن روحیه از کلمه حیدر، حیدر ......
و واژه سرمستی که در دوره شاه طهماسب به جماعت محافظ بغداد و بسیج نیرو توسط پری خانم برای حمایت از اسماعیل دوم و تشکیل سپاهی توسط سلطان محمد خدا بنده برای مقابله با عثمانی ......سپس فریاد شئسون گئلسین تشکیل نهاد مردمی از شئسونهای که در بین ایلات ، قزلباشها و دیگر اقوام ایرانی بودند و جمعی دیگر از سلحشوران در آن زمان به این جمع اضافه شدند برای حمایت از شاه و جماعت هائی که در طول حکومت شاه عباس به این جرکه پیوستند تا سپاه بزرگ شاهسون شکل بگیرد ، بعدها از این لشگر توانمند ایل بزرگی بنام شاهسون شکل گرفت ....قدرت و توان ایل بخاطر سلحشوری و مبارزه در حدی بود که شاه ترسید مسئله قزلباش بعداز شاه اسماعیل دوباره تکرار شود بنابر این سخت ترین ماموریتها سهم آنها شد و این عمل برای این مردمان جنگجو سر نوشتی را رقم زد که ما تا به حال درد و رنج آنرا بعداز چندین سلسله و ده ها پادشاه و رئیس جمهور درچهره آنها می بینیم......... با توجه به اینکه همیشه مثل یک خادم برای کشور خدمت کردند ولی دیده نشدند
خوب نگفتند و خوب ننوشتند تا تاریخ دلخواه دیگران باشد نه جانثاران این آب وخاک
سلیمان امیری فرد