با سلام و عرض ارادت خدمت جناب آشیق گونش عزیز و گرامی
همتبار گرامی فرمایشات جنابعالی برای این شاگرد گریز پای نعمت یاد گیریست و بر سر این حقیر منت می گذاری وجسارت نیست ، ممنون از بزرگمرد عزیز با سئوالات بسیار متین راه را برای گفتمان باز می کند
ببخشید در مقابل عالم و مطلع تاریخ همچون حضرتعالی مثل پیش قاضی .....
...با اجازه برای مرور خودم چند خطی مصدع اوقات تان می شوم
...همانطور که در بالا اشاره کردم نیروی صادق ،مخلص ،جانثار با دیدگاه بسیار مذهبی و ارادت خاص به خاندان حضرت علی ابن ابیطالب( ع)در کنار نیروهای قزلباش شروع به رشد کرد بعد از مدتی بخاطر ایده و مرام منحصر به فردشان مورد توجه قرار گرفتند
با نام شعارشان که از اعماق وجودشان بر خواسته بود شناخته شدند و یواش یواش این واژه رمز یک گروه خواص شد که با آن خود را معرفی می کردند .....لذا این تافته جدا بافته از دیگران ، با نام شاهسون در دل تاریخ شکل گرفت و پا به عرصه روزگار بی رحم گذاشت، بخاطر اینکه مذهبی تر و میهن دوست تر، نسبت به دیگر نیروها بود دارای یک عقیده و مرام خاص و متمایز به سایرین شد ، ....... بااین مرام و مسلک فرزندان آنها پرورش یافت و با عشق خود را شاهسون و یا از شاهسون نامیدند ....... در دوره نادر بخاطر شرایط خاص دسته و گروه بندی ها شکل می گیرد..............وقتی به دوره افشار با توجه به کتابهای نوشته شده در مورد اوضاع آن دوره مثل نادر پسر شمشیر، عقاب کلات ،. نادر و کشتارهای نادر شاه افشار ، نادر شاه نوشته کسروی ،و............. توجه شود خواهیم دید که اکثر نیروهای نادر قزلباش ویا شاهسون بوده اند برای تشخیص وشناسی نیروها آیا شاهسون است ویا قزلباش وبا توجه به پراکندگی دسته بندی شکل می گیرد
و این گروه بندی هم بخاطر معرفی بصورت مدام تکرار شده و شناسه و شناسنامه مردم ها در تاریخ می گردد .....
همتبار گرامی فرمایشات جنابعالی برای این شاگرد گریز پای نعمت یاد گیریست و بر سر این حقیر منت می گذاری وجسارت نیست ، ممنون از بزرگمرد عزیز با سئوالات بسیار متین راه را برای گفتمان باز می کند
ببخشید در مقابل عالم و مطلع تاریخ همچون حضرتعالی مثل پیش قاضی .....
...با اجازه برای مرور خودم چند خطی مصدع اوقات تان می شوم
...همانطور که در بالا اشاره کردم نیروی صادق ،مخلص ،جانثار با دیدگاه بسیار مذهبی و ارادت خاص به خاندان حضرت علی ابن ابیطالب( ع)در کنار نیروهای قزلباش شروع به رشد کرد بعد از مدتی بخاطر ایده و مرام منحصر به فردشان مورد توجه قرار گرفتند
با نام شعارشان که از اعماق وجودشان بر خواسته بود شناخته شدند و یواش یواش این واژه رمز یک گروه خواص شد که با آن خود را معرفی می کردند .....لذا این تافته جدا بافته از دیگران ، با نام شاهسون در دل تاریخ شکل گرفت و پا به عرصه روزگار بی رحم گذاشت، بخاطر اینکه مذهبی تر و میهن دوست تر، نسبت به دیگر نیروها بود دارای یک عقیده و مرام خاص و متمایز به سایرین شد ، ....... بااین مرام و مسلک فرزندان آنها پرورش یافت و با عشق خود را شاهسون و یا از شاهسون نامیدند ....... در دوره نادر بخاطر شرایط خاص دسته و گروه بندی ها شکل می گیرد..............وقتی به دوره افشار با توجه به کتابهای نوشته شده در مورد اوضاع آن دوره مثل نادر پسر شمشیر، عقاب کلات ،. نادر و کشتارهای نادر شاه افشار ، نادر شاه نوشته کسروی ،و............. توجه شود خواهیم دید که اکثر نیروهای نادر قزلباش ویا شاهسون بوده اند برای تشخیص وشناسی نیروها آیا شاهسون است ویا قزلباش وبا توجه به پراکندگی دسته بندی شکل می گیرد
و این گروه بندی هم بخاطر معرفی بصورت مدام تکرار شده و شناسه و شناسنامه مردم ها در تاریخ می گردد .....
(۱)
✍........بنام خدا
داستانی با شخصیت های خیالی ولی وقوع آن واقعی با توجه به شنیده هایم ، مهمان چشمان زیبایتان خواهم بود، امیدوارم خوشتان بیاید ...
.....جنگ جهانی مثل طوفان نوع (ع) تمام کره خاکی را درگیر خود کرده بود و چنان نظم و انضباط دنیا را بهم زده بود سنگ بر روی سنگ بند نمی شد، کشور های کوچک در مقابل زور گوی های دول بزرگ حرفی برای گفتن نداشتند و هرکشوری با توجه به شرایط جغرافیای یش مورد نظر متفقین و یا متحدین قرار می گرفت و خواه نا خواه گرفتار امواج خروشان ناملایمتی روزگار ، و وارد جهنم آتش و خون می شد کشور عزیزمان ایران بخاطر قرار گرفتن در یک منطقه فوق استراتژیک مد نظر هر دو طرف درگیر جنگ شده بود ، دولت ایران از ترس مصائب جنگ خود را بی طرف اعلام کرده ولی بخاطر نداشتن یک حکمران قوی و ارتش مجهز، هر دو طرف درگیر جنگ وارد خاک ایران شدند ورود هریک از این مهمانان ناخوانده در استان های ایران باعث یک سری خاطرات تلخ وشیرینی شد ......، بنده در اینجا داستان یکی ازبر خوردهای عشایر غیور مند و شاهسون های دلیر را در استان مرکزی با قوای انگلیس که هنوز معمای اسلحه ها در بین اهالی حل نشده ،خواهم گفت .....
....... انگلیس برای استقرار نیروهای خود در مرکز ایران و بدست گرفتن گلوگاه منطقه ، تجهیزات فراوانی را به این منطقه گسیل .........تا بتواند برگه برنده جنگ را در دستانش داشته باشد.......
با توجه به نحو پرورش کودکان در جامعه سنتی و ظلم ستیزی عشایر و شاهسونهای مرکز ایران این سلحشوران از روی غیرت ذاتیشان از وضعیت بوجود آمده ناراحت بودند مثل آتش زیر خاکستر آماده جرقه تا ضربه مهلکی به متجاوزان بزنند ...
اما انگلیسی ها با آگاهی از شرایط موجود برای اینکه بتواند پایه های خود را محکم کنند خیلی با قاطع با مردم و طوایف برخورد می کردند تا با ایجاد رعب وحشت بتوانند بر مناطق مهم مسلط شوند .
........جوانان به رکاب خوانین در آمده تا به کمک آنها بتوانند مهمانان ناخوانده را از سرزمین شان بیرون کنند
چند مدتی بود اوردگاه انگلیس و رفت و آمدهای آنها در ذره بین شاهسونها قرار گرفته بود
..........جوانی با شتاب خودش را به خان رساند و افسار اسب را کشید اسب شیه ایی کرد و بر روی دوپای خود ایستاد جوان با کشیدن لجام اسب بر لگام او فشار آمده ، اسب رامهار کرد و اسب را بطرف خان حرکت داد تا به خان رسید
گفت......
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
✍........بنام خدا
داستانی با شخصیت های خیالی ولی وقوع آن واقعی با توجه به شنیده هایم ، مهمان چشمان زیبایتان خواهم بود، امیدوارم خوشتان بیاید ...
.....جنگ جهانی مثل طوفان نوع (ع) تمام کره خاکی را درگیر خود کرده بود و چنان نظم و انضباط دنیا را بهم زده بود سنگ بر روی سنگ بند نمی شد، کشور های کوچک در مقابل زور گوی های دول بزرگ حرفی برای گفتن نداشتند و هرکشوری با توجه به شرایط جغرافیای یش مورد نظر متفقین و یا متحدین قرار می گرفت و خواه نا خواه گرفتار امواج خروشان ناملایمتی روزگار ، و وارد جهنم آتش و خون می شد کشور عزیزمان ایران بخاطر قرار گرفتن در یک منطقه فوق استراتژیک مد نظر هر دو طرف درگیر جنگ شده بود ، دولت ایران از ترس مصائب جنگ خود را بی طرف اعلام کرده ولی بخاطر نداشتن یک حکمران قوی و ارتش مجهز، هر دو طرف درگیر جنگ وارد خاک ایران شدند ورود هریک از این مهمانان ناخوانده در استان های ایران باعث یک سری خاطرات تلخ وشیرینی شد ......، بنده در اینجا داستان یکی ازبر خوردهای عشایر غیور مند و شاهسون های دلیر را در استان مرکزی با قوای انگلیس که هنوز معمای اسلحه ها در بین اهالی حل نشده ،خواهم گفت .....
....... انگلیس برای استقرار نیروهای خود در مرکز ایران و بدست گرفتن گلوگاه منطقه ، تجهیزات فراوانی را به این منطقه گسیل .........تا بتواند برگه برنده جنگ را در دستانش داشته باشد.......
با توجه به نحو پرورش کودکان در جامعه سنتی و ظلم ستیزی عشایر و شاهسونهای مرکز ایران این سلحشوران از روی غیرت ذاتیشان از وضعیت بوجود آمده ناراحت بودند مثل آتش زیر خاکستر آماده جرقه تا ضربه مهلکی به متجاوزان بزنند ...
اما انگلیسی ها با آگاهی از شرایط موجود برای اینکه بتواند پایه های خود را محکم کنند خیلی با قاطع با مردم و طوایف برخورد می کردند تا با ایجاد رعب وحشت بتوانند بر مناطق مهم مسلط شوند .
........جوانان به رکاب خوانین در آمده تا به کمک آنها بتوانند مهمانان ناخوانده را از سرزمین شان بیرون کنند
چند مدتی بود اوردگاه انگلیس و رفت و آمدهای آنها در ذره بین شاهسونها قرار گرفته بود
..........جوانی با شتاب خودش را به خان رساند و افسار اسب را کشید اسب شیه ایی کرد و بر روی دوپای خود ایستاد جوان با کشیدن لجام اسب بر لگام او فشار آمده ، اسب رامهار کرد و اسب را بطرف خان حرکت داد تا به خان رسید
گفت......
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
شعر بالا داستان جنگ چالدران رابین سلطان عثمانی وشاه اسماعیل صفوی را اشاره دارد که موجب کوچ آقارخ محمد شاهسون جد بزرگ بیک هابه فریدن گردید .که ازتبریز اواره وقزوین وساوه وازانجا همراه صفویان به اصفهان وازانجا باایل خود به فریدن کوچ ودردامنه کوه قره داغ ودرانجا سکنی گزیدند وسرنشین نام گرفت(چیرچی) وسپس جمعیت ایل افزایش یافته ودر روستای اطراف قره داغ سکنی گزیدند(ازناوله اقارخ قاسمی .شاه عنایت شیروانی سیاوشی.قره بلطاق اقا رخ بهار لو.تخماقلو قاسمی مرادی هژبر پور .ملکی ضیایی .نصر الهی .رفیعی ورستمی وفامیلهای تغییریافته بسینان پیربادی قائدی .دره محرابی سوخته .بتلیجه قجاوندودرکوچ های بعدی نوغان قاسمی ها .ماهورکالله یاری دره ساری روزبهانی. تیرکرت مسلمی وعبدالهی.ومعصومی ها نیز تخماقلویی بودند .قلعه اخلاص میرزایی..) کههمگی ریشه ی بیکدارند. همگی این خانواده هااز نژاد اقا رخ محمد ایل شاهسون مهاجر می باشند دیگر ترک زبانان فریدن ازایلات ایناللو(چادگان ..انالوجه.ده کلبعلی..معروف آباد.و...)بیات افشار.بیگدلی.و..که عمدتاازقزلباشان شاهسون محسوب میشوند. (تیر کرد .وکرچ ونیمی ازنوغان ارمنی نشین بوده اند .کرچ کرد ارمنی بوده .بنامکرد یا کیرت ارمنی خوانده می شده .وکرد .وکیرت وگرد به معنی ابادی .که در شبه جزیره بالکان( استپانگرد وملازگرد.ودرفریدن بیجگرد .اشگرد وسینگرد. میلاگردوغیره .چنین نامهای دارند..
میرزایی
شعر بالا داستان جنگ چالدران رابین سلطان عثمانی وشاه اسماعیل صفوی را اشاره دارد که موجب کوچ آقارخ محمد شاهسون جد بزرگ بیک هابه فریدن گردید .که ازتبریز اواره وقزوین وساوه وازانجا همراه صفویان به اصفهان وازانجا باایل خود به فریدن کوچ ودردامنه کوه قره داغ ودرانجا سکنی گزیدند وسرنشین نام گرفت(چیرچی) وسپس جمعیت ایل افزایش یافته ودر روستای اطراف قره داغ سکنی گزیدند(ازناوله اقارخ قاسمی .شاه عنایت شیروانی سیاوشی.قره بلطاق اقا رخ بهار لو.تخماقلو قاسمی مرادی هژبر پور .ملکی ضیایی .نصر الهی .رفیعی ورستمی وفامیلهای تغییریافته بسینان پیربادی قائدی .دره محرابی سوخته .بتلیجه قجاوندودرکوچ های بعدی نوغان قاسمی ها .ماهورکالله یاری دره ساری روزبهانی. تیرکرت مسلمی وعبدالهی.ومعصومی ها نیز تخماقلویی بودند .قلعه اخلاص میرزایی..) کههمگی ریشه ی بیکدارند. همگی این خانواده هااز نژاد اقا رخ محمد ایل شاهسون مهاجر می باشند دیگر ترک زبانان فریدن ازایلات ایناللو(چادگان ..انالوجه.ده کلبعلی..معروف آباد.و...)بیات افشار.بیگدلی.و..که عمدتاازقزلباشان شاهسون محسوب میشوند. (تیر کرد .وکرچ ونیمی ازنوغان ارمنی نشین بوده اند .کرچ کرد ارمنی بوده .بنامکرد یا کیرت ارمنی خوانده می شده .وکرد .وکیرت وگرد به معنی ابادی .که در شبه جزیره بالکان( استپانگرد وملازگرد.ودرفریدن بیجگرد .اشگرد وسینگرد. میلاگردوغیره .چنین نامهای دارند..
میرزایی
(۲)
✍......بنام خدا
....جوان از اسب پیاده شد و تفنگش را از روی شانه اش رها کرده و در دست راستش گرفت ، افسار اسب را به دست چپ گرفت و کمی از جمع فاصله گرفت و خان هم او را همراهی کرده در کنار سنگ بزرگی ایستادن و جوان شروع به شرح دیدهای خود کرد ........
همراهان خان در زمانی که خان با جوان صحبت می کرد از اسبهای خود پیاده شده و در سراشیبی دره مشرف به جاده نشستند و با هم از روزگاران گذشته صحبتهای می کردند و گاهی با خنده های نسبتاً بلند اطرافیان را متوجه خود می کردندو نیم نگاهی هم به پیچ و خم جاده داشتند ....
خان بعداز شنیدن صحبت های جوان دیگر مردان جنگجو را صدا کرد
......قارا احمد ،حسن ،حوسین گئلین بورا
قارا احمد با هیکل درشتش وهیبت مردانه اش در بین جمع خیلی به چشم می آمد دستی به سبیل های بلندش کشید و سپس کلاه نمدی خود را جابجا کرده و بسمت خان به راه افتاد،
حسن با آن اندام ریزش سریع از جایش بلند شد وبا چوبکی خودش را به جمع اضافه کرد
حوسین فردی بسیار متین و با وقار بود خیلی خونسرد از جایش بلند شد نیم نگاهی به اسب ها کرد و ......
چند دقیقه ایی نگذشت شورای نظامی شکل گرفت
بعداز اینکه همه در یکجا جمع شدند خان به همراهان خود گفت
قارداشلار همونجور کی گورریز (گورو رویز)بیزیم مملکتی مئیز مظلوم اولوب و بو خودادان بی خئبرلر اوزلئرین چاغیریبلا قوناخلیقا ، بیزده گئرگ بولاری ول باش قویمایاخ تا هر نجور کی گوینلری ائیستر آت چاپالا .....
.....بعد از صحبت های رجز گونه خان همه بر روی زمین نشستند و خان خط های بر روی زمین کشید و شروع کرد به صحبت کردن بعداز اینکه خان کمی مکث کرد، هریک از مردان رشید نظر خود را گفتند در این شورا تصمیم های گرفته شد تا .......
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
✍......بنام خدا
....جوان از اسب پیاده شد و تفنگش را از روی شانه اش رها کرده و در دست راستش گرفت ، افسار اسب را به دست چپ گرفت و کمی از جمع فاصله گرفت و خان هم او را همراهی کرده در کنار سنگ بزرگی ایستادن و جوان شروع به شرح دیدهای خود کرد ........
همراهان خان در زمانی که خان با جوان صحبت می کرد از اسبهای خود پیاده شده و در سراشیبی دره مشرف به جاده نشستند و با هم از روزگاران گذشته صحبتهای می کردند و گاهی با خنده های نسبتاً بلند اطرافیان را متوجه خود می کردندو نیم نگاهی هم به پیچ و خم جاده داشتند ....
خان بعداز شنیدن صحبت های جوان دیگر مردان جنگجو را صدا کرد
......قارا احمد ،حسن ،حوسین گئلین بورا
قارا احمد با هیکل درشتش وهیبت مردانه اش در بین جمع خیلی به چشم می آمد دستی به سبیل های بلندش کشید و سپس کلاه نمدی خود را جابجا کرده و بسمت خان به راه افتاد،
حسن با آن اندام ریزش سریع از جایش بلند شد وبا چوبکی خودش را به جمع اضافه کرد
حوسین فردی بسیار متین و با وقار بود خیلی خونسرد از جایش بلند شد نیم نگاهی به اسب ها کرد و ......
چند دقیقه ایی نگذشت شورای نظامی شکل گرفت
بعداز اینکه همه در یکجا جمع شدند خان به همراهان خود گفت
قارداشلار همونجور کی گورریز (گورو رویز)بیزیم مملکتی مئیز مظلوم اولوب و بو خودادان بی خئبرلر اوزلئرین چاغیریبلا قوناخلیقا ، بیزده گئرگ بولاری ول باش قویمایاخ تا هر نجور کی گوینلری ائیستر آت چاپالا .....
.....بعد از صحبت های رجز گونه خان همه بر روی زمین نشستند و خان خط های بر روی زمین کشید و شروع کرد به صحبت کردن بعداز اینکه خان کمی مکث کرد، هریک از مردان رشید نظر خود را گفتند در این شورا تصمیم های گرفته شد تا .......
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
(۳)
✍.......بنام خدا
......بعد از اینکه جلسه پایان یافت خان رو به دوستان خود کرد و گفت این از خدا بی خبرها از بی توجهی و بی فکری زمامداران مملکت هر روز بر اوضاع مسلط تر و دنبال اهداف پلید خود هستند،.... اونطور که خبر آورده اند قصد حمله به نیروهای وطن دوست ایران عزیزمان را دارند برای اینکه ما بتواتیم توان آنها را کم کنیم، باید خللی در جابجایی تجهیزات آنها ایحاد کنیم و نگذاریم به راحتی به نیروهای تحت امرشان مهمات برسانند
............همانطور که با نقشه فرضی تحرکات و مناطق تحت اشغال آنها را گفتم ، ادامه داد ! آنطور که دوست جوانمان می گفت آنها پس فردا مهمات زیادی را قرار است از همدان به ساوه بیاورند لذا باید کمین بزنیم و به کمک مردان رشید شاهسون و روستایی های دلیر اجازه جابجایی مهمات را به آنها ندهیم و با دست برد به کاروان حمل اسلحه آنها از عملی شدن نقشه آنها جلو گیری کنیم ..... ....
ما برای این کار حداقل بیست نفر لازم داریم تا با یک برنامه ریزی خوب رویاهای آنها را از بین ببریم
حوسین بعد از شنیدن حرف های خان گفت افرادی را که برای این کار بزرگ در نظر گرفته اید لطفا بفرماید تا خبر کنیم چند ساعت قبل از عملیات در .......دور هم جمع شویم و نقشه را مرور کنیم
......خان روبه حوسین کرد و گفت چون وقت کم است همین امشب باید به نیروهای مد نظرمان اطلاع دهیم و در ادامه گفت حوسین جان قادای الیم آخشام سن زحمت چک کور عاباس، جعفر ، اسوب ( از دهاتی های جنگجو و رشید منطقه بودند و هریک توانایی های دارند در ادامه داستان خواهم گفت) دینن سحر گون اوخاریا گئلممیش گئلسین بورا
چند نفر دیگر را هم شمرد و به دیگر دوستان گفت : بگویند فردا اول صبح بیایند اینجا
........هنوز آفتاب خوب بالا نیامده بود خان با حوسین و حسن منتظر رفقایشان بودند چند دقیقه ایی نه گذشته بود سر و کله مردان پیدا و به آنها اضافه شدند حدودا بیست نفر دور هم جمع شدند و خان بعد از سخنرانی با غیظ و حرارت در مورد جنایت اجنبی ها و کارهای دور از اخلاق آنها جو را آماده یک نبرد سخت کرد لذا در آخر کار نیروها را به چهار قسمت تقسیم و برای هریک مسئولیتی ........ ......
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
✍.......بنام خدا
......بعد از اینکه جلسه پایان یافت خان رو به دوستان خود کرد و گفت این از خدا بی خبرها از بی توجهی و بی فکری زمامداران مملکت هر روز بر اوضاع مسلط تر و دنبال اهداف پلید خود هستند،.... اونطور که خبر آورده اند قصد حمله به نیروهای وطن دوست ایران عزیزمان را دارند برای اینکه ما بتواتیم توان آنها را کم کنیم، باید خللی در جابجایی تجهیزات آنها ایحاد کنیم و نگذاریم به راحتی به نیروهای تحت امرشان مهمات برسانند
............همانطور که با نقشه فرضی تحرکات و مناطق تحت اشغال آنها را گفتم ، ادامه داد ! آنطور که دوست جوانمان می گفت آنها پس فردا مهمات زیادی را قرار است از همدان به ساوه بیاورند لذا باید کمین بزنیم و به کمک مردان رشید شاهسون و روستایی های دلیر اجازه جابجایی مهمات را به آنها ندهیم و با دست برد به کاروان حمل اسلحه آنها از عملی شدن نقشه آنها جلو گیری کنیم ..... ....
ما برای این کار حداقل بیست نفر لازم داریم تا با یک برنامه ریزی خوب رویاهای آنها را از بین ببریم
حوسین بعد از شنیدن حرف های خان گفت افرادی را که برای این کار بزرگ در نظر گرفته اید لطفا بفرماید تا خبر کنیم چند ساعت قبل از عملیات در .......دور هم جمع شویم و نقشه را مرور کنیم
......خان روبه حوسین کرد و گفت چون وقت کم است همین امشب باید به نیروهای مد نظرمان اطلاع دهیم و در ادامه گفت حوسین جان قادای الیم آخشام سن زحمت چک کور عاباس، جعفر ، اسوب ( از دهاتی های جنگجو و رشید منطقه بودند و هریک توانایی های دارند در ادامه داستان خواهم گفت) دینن سحر گون اوخاریا گئلممیش گئلسین بورا
چند نفر دیگر را هم شمرد و به دیگر دوستان گفت : بگویند فردا اول صبح بیایند اینجا
........هنوز آفتاب خوب بالا نیامده بود خان با حوسین و حسن منتظر رفقایشان بودند چند دقیقه ایی نه گذشته بود سر و کله مردان پیدا و به آنها اضافه شدند حدودا بیست نفر دور هم جمع شدند و خان بعد از سخنرانی با غیظ و حرارت در مورد جنایت اجنبی ها و کارهای دور از اخلاق آنها جو را آماده یک نبرد سخت کرد لذا در آخر کار نیروها را به چهار قسمت تقسیم و برای هریک مسئولیتی ........ ......
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
(۴)
✍........بنام خدا
....خان روبه عباس کرد و گفت : عاباس گورم سحر گوزو باغلی نیچه دنه گوله ی یئره دوشمز و بو نامردلرین اورگلرینین باشینا اوتورار
عباس ده دی : خان این شالا بیلئه لئرینه گورسدم نیه گوره منه دئله کورعاباس
خان گفت : گروهی را انتخاب کن باید شما کمین را مدیریت کنی و هرچه در چنته داری برای زمینگیر کردن آنها بکار گیری
خان کمی قدم زد و سپس به قارا احمد و حسن نیم نگاهی کرد از نگاهش می شد فهمید ، به کارآنها خیلی اعتماد دارد، با خونسردی گفت: دونفر دیگر را انتخاب کنید وظیفه شما مادیانهای حامل اسلحه و تجهیزات است ، بدون توجه به درگیری در سرفرصت مادیانها را از کاروان جدا کنید و اسلحه و مهمات را به جای امن ببرید
در ادامه صحبتش به جعفر گفت شما هم چند نفر را با خودت همراه کن وقتی قار احمد و حسن مادیانها را از کاروان جدا کردند ، اگر نیروهای انگلیس خواستندآنها را تعقیب کنند مانع آنها شوید
یه نفس عمیقی کشید و گفت :من و حوسین باسایرین وقتی کاروان مورد حمله قرار گرفت و حواس آنها به درگیری با گروه عباس شد، قافلگیرانه مثل باد بر آنهاخواهیم تاخت تا مانع سنگر گرفتن و استحکام دفاعی نیروهای انگلیسی ها شویم تا با آشفته شدن اردوی دشمن و سردر گمی آنها برای مقابله ، قاراحمد و حسن بتوانند به راحتی از فرصت استفاده کرده و ماموریتشان را انجام دهند
......روز موعد عقربه های ساعت ده صبح را نشان می داد همه نیروها در مکانهای مورد نظر مستقر شده و منتظر دشمن بودند
عباس واسوب با چهار نفر دیگر در گردنه موضع گرفته و آماده مهمان های ناخوانده شدند
.....صدای پای کاروان ........از دور دست به گوش می رسید و هرچقدر وقت می گذشت صدا رساتر می شد
چند دقیقه بعد سیاهی جلودار کاروان نمایان شد
با اشاره، همه آماده نبرد .........
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
✍........بنام خدا
....خان روبه عباس کرد و گفت : عاباس گورم سحر گوزو باغلی نیچه دنه گوله ی یئره دوشمز و بو نامردلرین اورگلرینین باشینا اوتورار
عباس ده دی : خان این شالا بیلئه لئرینه گورسدم نیه گوره منه دئله کورعاباس
خان گفت : گروهی را انتخاب کن باید شما کمین را مدیریت کنی و هرچه در چنته داری برای زمینگیر کردن آنها بکار گیری
خان کمی قدم زد و سپس به قارا احمد و حسن نیم نگاهی کرد از نگاهش می شد فهمید ، به کارآنها خیلی اعتماد دارد، با خونسردی گفت: دونفر دیگر را انتخاب کنید وظیفه شما مادیانهای حامل اسلحه و تجهیزات است ، بدون توجه به درگیری در سرفرصت مادیانها را از کاروان جدا کنید و اسلحه و مهمات را به جای امن ببرید
در ادامه صحبتش به جعفر گفت شما هم چند نفر را با خودت همراه کن وقتی قار احمد و حسن مادیانها را از کاروان جدا کردند ، اگر نیروهای انگلیس خواستندآنها را تعقیب کنند مانع آنها شوید
یه نفس عمیقی کشید و گفت :من و حوسین باسایرین وقتی کاروان مورد حمله قرار گرفت و حواس آنها به درگیری با گروه عباس شد، قافلگیرانه مثل باد بر آنهاخواهیم تاخت تا مانع سنگر گرفتن و استحکام دفاعی نیروهای انگلیسی ها شویم تا با آشفته شدن اردوی دشمن و سردر گمی آنها برای مقابله ، قاراحمد و حسن بتوانند به راحتی از فرصت استفاده کرده و ماموریتشان را انجام دهند
......روز موعد عقربه های ساعت ده صبح را نشان می داد همه نیروها در مکانهای مورد نظر مستقر شده و منتظر دشمن بودند
عباس واسوب با چهار نفر دیگر در گردنه موضع گرفته و آماده مهمان های ناخوانده شدند
.....صدای پای کاروان ........از دور دست به گوش می رسید و هرچقدر وقت می گذشت صدا رساتر می شد
چند دقیقه بعد سیاهی جلودار کاروان نمایان شد
با اشاره، همه آماده نبرد .........
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
(۵)
✍.......بنام خدا
......عاباس و همراهانش در پشت سنگ های مشرف به جاده سنگر گرفته و مراقب جاده بودند
......کاروان انگلیسها آرام آرام جاده را طی می کرد اولین سوار یا پیش قراول در تیر راس آنها قرار گرفت در کمین نشستگان به عاباس نیم نگاهی کردند ، او با دستمال گردن داشت عرق صورتش را پاک می کرد ، در همان حال اشاره کرد هنوز نه!
چند لحظه بعد کاروان کاملا در تیر راس دلیران قرار گرفت با اولین تیر اسب پیش قراول شیهه ایی کشید و بر روی دوپای خود بلند شد و سوار نقش زمین شد
....با شیهه اسب پیش قراول ، اسب پشت سری وی رم کرد و سوار خواست آنرا کنترل کند چون یک پایش از رکاب خارج شده بود تعادل خود را از دست داد و از روی اسب به پایین افتاد ، پایش در رکاب گیر کرده و با به وحشت افتادن اسب راکب یک پا در رکاب بر روی زمین کشیده می شد و فریاد عجز گونه و التماس وی برای رهای حال و هوای اردوی دشمن را دگرگون و وضعیت راجنگی کرد ......
باران گلوله توسط تیراندازان شاهسونهای از جان گذشته بر انگلیسی های متجاوز گر شروع شد صدای شیهه اسب ، فریاد جانخراش افراد مورد اصابت تیر قرار گرفته ، فریادبلند فرمانده انگلیسی به نیروهای تحت فرمان جهت گرفتن حالت تدافعی ، میدان رزم را به واقعیت نزدیک می کرد و هر لحظه آشفته تر می شد
.......کور عاباس با خونسردی به نیروهای تحت امرش فرمان می داد و با جابجایی انها عرصه نبرد را برای متجاوزان بسیار سخت کرده بود ، در وسط جاده چند نفر بر زمین افتاده و اسب های بدون سوار از صدای تیر هراسان شده در مرکز میدان جولان می دادند و حرکت وحشت گونه انها به این طرف و آن طرف تمرکز نیروهای انگلیسی رابهم ریخته و فرصت درست فکر کردن را از آنها گرفته بودند
عاباس :
هوی احمد بئیر یئردن تیر ادما ، اولارین ال آیاخلاری قاریشیب ، دوز باخ تیری دیی سین
عباس نیروهای خود را دستور به جابجایی و درست هدف قرار دادن خصم می کرد تا انگلیسی ها در سنگر گرفتن عنان کار از دست شان خارج شود ........و زیاد تاکید داشت محل ورود و خروج دره را هدف قرار دهند تا آنها نتوانند از این جهنم وحشتناک دود باروت ، فریاد زخمی ها ، دریای خون و مرمی سرب...........جان سالم ببرند........
سوارانی از هر دو سوی جاده به تاخت وارد محرکه......
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
✍.......بنام خدا
......عاباس و همراهانش در پشت سنگ های مشرف به جاده سنگر گرفته و مراقب جاده بودند
......کاروان انگلیسها آرام آرام جاده را طی می کرد اولین سوار یا پیش قراول در تیر راس آنها قرار گرفت در کمین نشستگان به عاباس نیم نگاهی کردند ، او با دستمال گردن داشت عرق صورتش را پاک می کرد ، در همان حال اشاره کرد هنوز نه!
چند لحظه بعد کاروان کاملا در تیر راس دلیران قرار گرفت با اولین تیر اسب پیش قراول شیهه ایی کشید و بر روی دوپای خود بلند شد و سوار نقش زمین شد
....با شیهه اسب پیش قراول ، اسب پشت سری وی رم کرد و سوار خواست آنرا کنترل کند چون یک پایش از رکاب خارج شده بود تعادل خود را از دست داد و از روی اسب به پایین افتاد ، پایش در رکاب گیر کرده و با به وحشت افتادن اسب راکب یک پا در رکاب بر روی زمین کشیده می شد و فریاد عجز گونه و التماس وی برای رهای حال و هوای اردوی دشمن را دگرگون و وضعیت راجنگی کرد ......
باران گلوله توسط تیراندازان شاهسونهای از جان گذشته بر انگلیسی های متجاوز گر شروع شد صدای شیهه اسب ، فریاد جانخراش افراد مورد اصابت تیر قرار گرفته ، فریادبلند فرمانده انگلیسی به نیروهای تحت فرمان جهت گرفتن حالت تدافعی ، میدان رزم را به واقعیت نزدیک می کرد و هر لحظه آشفته تر می شد
.......کور عاباس با خونسردی به نیروهای تحت امرش فرمان می داد و با جابجایی انها عرصه نبرد را برای متجاوزان بسیار سخت کرده بود ، در وسط جاده چند نفر بر زمین افتاده و اسب های بدون سوار از صدای تیر هراسان شده در مرکز میدان جولان می دادند و حرکت وحشت گونه انها به این طرف و آن طرف تمرکز نیروهای انگلیسی رابهم ریخته و فرصت درست فکر کردن را از آنها گرفته بودند
عاباس :
هوی احمد بئیر یئردن تیر ادما ، اولارین ال آیاخلاری قاریشیب ، دوز باخ تیری دیی سین
عباس نیروهای خود را دستور به جابجایی و درست هدف قرار دادن خصم می کرد تا انگلیسی ها در سنگر گرفتن عنان کار از دست شان خارج شود ........و زیاد تاکید داشت محل ورود و خروج دره را هدف قرار دهند تا آنها نتوانند از این جهنم وحشتناک دود باروت ، فریاد زخمی ها ، دریای خون و مرمی سرب...........جان سالم ببرند........
سوارانی از هر دو سوی جاده به تاخت وارد محرکه......
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
(۶)
✍.........بنام خدا
........صدای پای تاخت سواران همراه با غباری از گردو خاک ، نعره مستانه سلحشوران نیم خیز شده از روی زین اسب ، تفنگ های نشانه گرفته شده ، انگشتان روی ماشه ، صدای گلوله ،فریادهای دلخراش ، ناله زخمی ها شور نبرد را دوچندان کرده........
.خان با فریاد بلند نیروهای وفادار را به انجام عملیات بی نقص فرا می خواند ،..... شاهسونها با تغییر تاکتیک جنگی خود ابتکار عمل را از آنها گرفته ....... و با فشار بیش از اندازه به نیروهای در کمین افتاده ، ....... فکر و اندیشه فرماندهان انگلیس را دچار آشفتگی و بخاطر عدم تمرکز و تفکر وادار به اشتباهاتی می کند این بی نظمی و سردر گمی باعث شده نیروهای انگلیسی از هدف اصلی خود دور و تنها برای حفظ جان خود سنگر بگیرند و بجنگند
.......چهار پایان حامل تجهیزات سر گردان از این سر و صدا و بدون محافظ در بین دیگر چهارپایان هراسان رها شده
....وضعیت ایجاد شده بهترین فرصت برای ماموریت قارا احمد و حسن بود
......با هماهنگی که ایجاد شد مثل یک شاهین تیز چنگ خودشان را به مرکز میدان جنگ رسانده و اسب و مادیان های هراسان را هی کرده و سپس خودشان یک پا در رکاب در پهلوی اسب بصورت نشسته قرار گرفت تااز هدف تیر اندازان دشمن ایمن باشند ، اسبها را به خارج از میدان جنگ هدایت کردند
.....وقتی یکی از افسران انگلیسی تاخت اسب های بدون راکب را به سمت بیرون از جنگ دید......فریاد زد جلوی اسب ها را بگیرید سپس گفت مادیانها ......هنوز حرفش تمام نشده بود ، تیری در سینه اش نشست و با فریاد بلند از اصابت گلوله نقش زمین شده و غلطی خوردو ........
چند تا از سربازان سعی کردند خود را در مسیر اسب ها قرار دهند و مانع آنها شوند ، ولی عملیات آنقدر سریع و دقیق بود که ابتکار عمل را از انگلیسی ها گرفته و چند تا از آنها که می خواستند مادیانها را تعقیب کنند با نیروهای جعفر بر خورد کرده و با آتش دقیق جعفر و نیروهای او مواجه شده و سریع سنگر گرفته و به حالت تدافعی و ........
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
✍.........بنام خدا
........صدای پای تاخت سواران همراه با غباری از گردو خاک ، نعره مستانه سلحشوران نیم خیز شده از روی زین اسب ، تفنگ های نشانه گرفته شده ، انگشتان روی ماشه ، صدای گلوله ،فریادهای دلخراش ، ناله زخمی ها شور نبرد را دوچندان کرده........
.خان با فریاد بلند نیروهای وفادار را به انجام عملیات بی نقص فرا می خواند ،..... شاهسونها با تغییر تاکتیک جنگی خود ابتکار عمل را از آنها گرفته ....... و با فشار بیش از اندازه به نیروهای در کمین افتاده ، ....... فکر و اندیشه فرماندهان انگلیس را دچار آشفتگی و بخاطر عدم تمرکز و تفکر وادار به اشتباهاتی می کند این بی نظمی و سردر گمی باعث شده نیروهای انگلیسی از هدف اصلی خود دور و تنها برای حفظ جان خود سنگر بگیرند و بجنگند
.......چهار پایان حامل تجهیزات سر گردان از این سر و صدا و بدون محافظ در بین دیگر چهارپایان هراسان رها شده
....وضعیت ایجاد شده بهترین فرصت برای ماموریت قارا احمد و حسن بود
......با هماهنگی که ایجاد شد مثل یک شاهین تیز چنگ خودشان را به مرکز میدان جنگ رسانده و اسب و مادیان های هراسان را هی کرده و سپس خودشان یک پا در رکاب در پهلوی اسب بصورت نشسته قرار گرفت تااز هدف تیر اندازان دشمن ایمن باشند ، اسبها را به خارج از میدان جنگ هدایت کردند
.....وقتی یکی از افسران انگلیسی تاخت اسب های بدون راکب را به سمت بیرون از جنگ دید......فریاد زد جلوی اسب ها را بگیرید سپس گفت مادیانها ......هنوز حرفش تمام نشده بود ، تیری در سینه اش نشست و با فریاد بلند از اصابت گلوله نقش زمین شده و غلطی خوردو ........
چند تا از سربازان سعی کردند خود را در مسیر اسب ها قرار دهند و مانع آنها شوند ، ولی عملیات آنقدر سریع و دقیق بود که ابتکار عمل را از انگلیسی ها گرفته و چند تا از آنها که می خواستند مادیانها را تعقیب کنند با نیروهای جعفر بر خورد کرده و با آتش دقیق جعفر و نیروهای او مواجه شده و سریع سنگر گرفته و به حالت تدافعی و ........
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
سلام آغای بیابانی
واحد طول : آرشین= 115 سانتی متر/ یاریم آرشین= 57.5 سانتی متر/ چیرک = 29 سانتی متر / سییه = 14.5 سانتی متر/ پونزا= 7.2 سانتی متر.
واحدهای اندازه گیری طول مسافت درمقیاس بزرگتر آغاج بوده است : آغاج = 6 کیلو متر/ منزل= 6 آغاج . حد فاصل هرآغاج قهوه خانهای جهت استراحت وجود داشت معمولا یک فرد معمولی روزانه دو آغاج راه میرفت یک مسافر تنبل یک آغاج راه میرفت و آدم های خیلی تنبل طوری مسافرت میکردند که اگر مسافت 10 روز را جمع میکردی از 9 آغاج هم کمتر میشد. این موضوع برای اینکه میزان تنبلی شخصی را مشخص کنند میگفتند فلانی خیلی زرنگ است ماشااله " اؤن گونده دوققوز آغاج یول گئدیر )" در 10 روز 9 آغاج راه می رود).
واحدهای پول: قیران = 100 دینار = بیست شاهی/ ده شاهی = 50 دینار/ چهار شاهی = یک عباسی. یک منات = 3.5 قیران / یک پنابت = 50 دینار / اؤچ پنابت = 1.5 قیران / قارا پول = سکه کم ارزشتر از برنز و یا روی = پشیز
تومان» واحد پولی ۸۰۰ ساله درفرهنگ و ادب و تاریخ ما ترکان نیز همواره به جای عدد ده هزار استفاده شده است. این واحد پولی را بخاطر برابری آن با ۱۰۰۰۰ دینار چنین نامی را نهادهاند. «سکه صد دینار» یا همان «صنار» را سلطان محمود غزنوی ضرب کرد و بعدها به « محمودی » معروف شد. دینار واحد پول روم و برگرفته ازنام امپراتور روم دیناریوس بوده است. همزمان شاهان سامانی ماوراءالنهر سکههای نقرهای معروف به «شاهی» را ضرب کردند که ارزش آن نصف محمودی بود. بعداً ۱۰۰۰ دینار را «قران» و ۱۰۰۰۰ دینار را «تومان» گفتند. در اواخر دوره قاجار سکههای ۱۰۰۰ و ۲۰۰۰ دیناری ضرب شد که به یک «قران» و «دو قران» یا دوهزار (اصطلاحاً دوزار و دو قرون) معروف شدند.
واحدهای وزن : درم = 10 مثقال = 15.5 دانگ / یک چتوهر = 22 مثقال / چئت = 11 مثقال. / یک مثقال = 24 نخود = 4.68 گرم / باتمان = 5 کیلو ( دربازارتبریز 4.440 کیلو گرم/ درخراسان 3.330 کیلوگرم ). یک نخود = چهار گندم/ یک کیلو= 1000 گرم / نیم کیلو= 500 گرم / یک پونزا = 250 گرم / هفدرم = 125 گرم / سیر= 80 گرم = 16 مثقال
واحد اندازه گیری محصولات کشاورزی درمیان اقوام ترک و کسانی که با ترکها داد و ستد داشته اند باتمان بوده است. مقدار باتمان در مناطق مختلف و نیز بر حسب جنسی که توزین می شد متغیر بود. در ترکیه هر باتمان 6 اقه (اقیه ) است که هر اقه 400 درهم یا 1283 گرم و بنابراین هر باتمان معادل 698ر7 کیلوگرم است .
واحد اندازه گیری زمین های کشاورزی"دنؤم " بوده است و دؤنگ ، دؤنگه، دؤنرگه و دؤنوم بمعنای "محل دور زدن" می باشد و برای قطعه زمین بکار میرفته است. یک دنوم به اندازه 900 مترمربع است. هر دنؤم به واحدهای کوچک تر تقسیم می شود . مثل: دؤرد دؤنگه (چهاردانگ) ، آلتی دؤنگه (شش دانگ) ، اوچ دؤنگ (سه دانگ).
اولچولر/ ölçülər
اوزونلوق / بوی {uzunluq-boy} طول -دراز
ائن/En = عرض
حوندورلوک / hündürlük = ارتفاع
آرا /Ara = مسافت / فاصله
یاریم باتمان / Yarım batman = نیم من
بئش آغاج / beş ağac = پنج کیلومتر
بیر گیروانکا /Bir qırovanka =یک لیتر
کسیر /Kəsir = کسر
بیر چرک / Bir çərək = یک چهارم
اون آردیم /On ardım = ده قدم
بیر قاریش / Bir qarış = یک وجب
بیر چووال / Bir çuval = یک گونی
ایکی تلیس / İki təlis = دو گونی
بیر آووجئ / Bir ovuc = یک مشت
بیر اتک / Bir ətək = یک دامن
دونیالارجا / Dünyalarca = به اندازه دنیا
یئترینجه / Yetərincə = به اندازه کافی
یوزلرجه / Yüzlərcə = صدها
سایسیز / Saysiz = بی شمار
قالیق / Qalıq = باقیمانده
بیر-بیر/Bir-bir =یکی یکی
ساحه / Sahə=مساحت
قیرام / Qıram=گرم
آغاج / Ağac = شش کیلومتر
قاریش / Qarış = وجب
ایاق: پا(واحد اندازه گیری طول و عرض فرش در قدیم)
دگر = ارزش، قسمت
پای = قسمت غذا
پای: سهم(عربی) !
چکی = وزن
اؤلچو = اندازه
اؤلچمک = اندازه گرفتن
باتمان(چکی ده) = (در وزن)در تبریز 5 کیلو در شهر های مختلف متفاوت مثلا مرند 10 کیلو
باتمان (اؤلچوده)= (در اندازه) در تبریز 157.5 متر
پونزا = 250گرم
لای = یک دور کامل در فرش بافتن
جوتلوق = به اندازه شخم زدن دو گاو در یک روز
یوک= به اندازه باری که یک انسان بتواند بردارد
دگیرمان= آبی که بتواند یک آسیاب را بگرداند (باغداری)
سورو: گله
بؤلوک = یک قسمت (مالدارلیقدا سورودن آیریلان لار) اورنک :بیر بولوک قوزو
بؤلوک: قسمت (عربی) (در انگلیسی تبدیل به "بلوک" شده است)
آدام: نفر(واحد شمارش انسان و شتر)
گیروَنکه= 400گرم
کؤووز= ایکی چاناق
https://t.me/shahsevan_channel
واحد طول : آرشین= 115 سانتی متر/ یاریم آرشین= 57.5 سانتی متر/ چیرک = 29 سانتی متر / سییه = 14.5 سانتی متر/ پونزا= 7.2 سانتی متر.
واحدهای اندازه گیری طول مسافت درمقیاس بزرگتر آغاج بوده است : آغاج = 6 کیلو متر/ منزل= 6 آغاج . حد فاصل هرآغاج قهوه خانهای جهت استراحت وجود داشت معمولا یک فرد معمولی روزانه دو آغاج راه میرفت یک مسافر تنبل یک آغاج راه میرفت و آدم های خیلی تنبل طوری مسافرت میکردند که اگر مسافت 10 روز را جمع میکردی از 9 آغاج هم کمتر میشد. این موضوع برای اینکه میزان تنبلی شخصی را مشخص کنند میگفتند فلانی خیلی زرنگ است ماشااله " اؤن گونده دوققوز آغاج یول گئدیر )" در 10 روز 9 آغاج راه می رود).
واحدهای پول: قیران = 100 دینار = بیست شاهی/ ده شاهی = 50 دینار/ چهار شاهی = یک عباسی. یک منات = 3.5 قیران / یک پنابت = 50 دینار / اؤچ پنابت = 1.5 قیران / قارا پول = سکه کم ارزشتر از برنز و یا روی = پشیز
تومان» واحد پولی ۸۰۰ ساله درفرهنگ و ادب و تاریخ ما ترکان نیز همواره به جای عدد ده هزار استفاده شده است. این واحد پولی را بخاطر برابری آن با ۱۰۰۰۰ دینار چنین نامی را نهادهاند. «سکه صد دینار» یا همان «صنار» را سلطان محمود غزنوی ضرب کرد و بعدها به « محمودی » معروف شد. دینار واحد پول روم و برگرفته ازنام امپراتور روم دیناریوس بوده است. همزمان شاهان سامانی ماوراءالنهر سکههای نقرهای معروف به «شاهی» را ضرب کردند که ارزش آن نصف محمودی بود. بعداً ۱۰۰۰ دینار را «قران» و ۱۰۰۰۰ دینار را «تومان» گفتند. در اواخر دوره قاجار سکههای ۱۰۰۰ و ۲۰۰۰ دیناری ضرب شد که به یک «قران» و «دو قران» یا دوهزار (اصطلاحاً دوزار و دو قرون) معروف شدند.
واحدهای وزن : درم = 10 مثقال = 15.5 دانگ / یک چتوهر = 22 مثقال / چئت = 11 مثقال. / یک مثقال = 24 نخود = 4.68 گرم / باتمان = 5 کیلو ( دربازارتبریز 4.440 کیلو گرم/ درخراسان 3.330 کیلوگرم ). یک نخود = چهار گندم/ یک کیلو= 1000 گرم / نیم کیلو= 500 گرم / یک پونزا = 250 گرم / هفدرم = 125 گرم / سیر= 80 گرم = 16 مثقال
واحد اندازه گیری محصولات کشاورزی درمیان اقوام ترک و کسانی که با ترکها داد و ستد داشته اند باتمان بوده است. مقدار باتمان در مناطق مختلف و نیز بر حسب جنسی که توزین می شد متغیر بود. در ترکیه هر باتمان 6 اقه (اقیه ) است که هر اقه 400 درهم یا 1283 گرم و بنابراین هر باتمان معادل 698ر7 کیلوگرم است .
واحد اندازه گیری زمین های کشاورزی"دنؤم " بوده است و دؤنگ ، دؤنگه، دؤنرگه و دؤنوم بمعنای "محل دور زدن" می باشد و برای قطعه زمین بکار میرفته است. یک دنوم به اندازه 900 مترمربع است. هر دنؤم به واحدهای کوچک تر تقسیم می شود . مثل: دؤرد دؤنگه (چهاردانگ) ، آلتی دؤنگه (شش دانگ) ، اوچ دؤنگ (سه دانگ).
اولچولر/ ölçülər
اوزونلوق / بوی {uzunluq-boy} طول -دراز
ائن/En = عرض
حوندورلوک / hündürlük = ارتفاع
آرا /Ara = مسافت / فاصله
یاریم باتمان / Yarım batman = نیم من
بئش آغاج / beş ağac = پنج کیلومتر
بیر گیروانکا /Bir qırovanka =یک لیتر
کسیر /Kəsir = کسر
بیر چرک / Bir çərək = یک چهارم
اون آردیم /On ardım = ده قدم
بیر قاریش / Bir qarış = یک وجب
بیر چووال / Bir çuval = یک گونی
ایکی تلیس / İki təlis = دو گونی
بیر آووجئ / Bir ovuc = یک مشت
بیر اتک / Bir ətək = یک دامن
دونیالارجا / Dünyalarca = به اندازه دنیا
یئترینجه / Yetərincə = به اندازه کافی
یوزلرجه / Yüzlərcə = صدها
سایسیز / Saysiz = بی شمار
قالیق / Qalıq = باقیمانده
بیر-بیر/Bir-bir =یکی یکی
ساحه / Sahə=مساحت
قیرام / Qıram=گرم
آغاج / Ağac = شش کیلومتر
قاریش / Qarış = وجب
ایاق: پا(واحد اندازه گیری طول و عرض فرش در قدیم)
دگر = ارزش، قسمت
پای = قسمت غذا
پای: سهم(عربی) !
چکی = وزن
اؤلچو = اندازه
اؤلچمک = اندازه گرفتن
باتمان(چکی ده) = (در وزن)در تبریز 5 کیلو در شهر های مختلف متفاوت مثلا مرند 10 کیلو
باتمان (اؤلچوده)= (در اندازه) در تبریز 157.5 متر
پونزا = 250گرم
لای = یک دور کامل در فرش بافتن
جوتلوق = به اندازه شخم زدن دو گاو در یک روز
یوک= به اندازه باری که یک انسان بتواند بردارد
دگیرمان= آبی که بتواند یک آسیاب را بگرداند (باغداری)
سورو: گله
بؤلوک = یک قسمت (مالدارلیقدا سورودن آیریلان لار) اورنک :بیر بولوک قوزو
بؤلوک: قسمت (عربی) (در انگلیسی تبدیل به "بلوک" شده است)
آدام: نفر(واحد شمارش انسان و شتر)
گیروَنکه= 400گرم
کؤووز= ایکی چاناق
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
(۷)
✍.......بنام خدا
.......... برخورد تیر و نعره مردان در خون نشسته، بر روی صخره های کنار تنگه ، نقش جوانمردان را در دل خود به نمایش می گذارد و هر کس با گذر از آنجا در حال و هوای آن روزها قرار می گیرد .....
سواران حامل اسلحه از منطقه دور می شدند
........دلیر مردان بعد از طی مسافتی به سمت کوه بالا مبو (امجک داغی ) که دارای غار های طبیعی بسیاریست تغییر مسیر دادند
قارا احمد به حسن گفت : اوشاقلارا دینن ایاغ گوتورسینه ، او ک.........گئلیب چاتالا، زحمتیمیز هچ اولار
........بعد از اینکه در دل کوه از دیده ها پنهان شدند اسلحه ها را در یکی از غار ها پنهان کرده ، تا در موقع مناسب از آن بر علیه متجاوزان بتوانند استفاده کنند.......
......بعد از تخلیه و پنهان کردن غنائم برای کمک به یاران مدافع خود به سمت منطقه درگیری حرکت کردند ، هنوز به محل درگیری نرسیده بودند از دور سوارانی را دیدند به صورت دست جمعی در حال حرکت بودند......
قارا احمد با دیدن سواران انگلیسی فهمید ، میدان جنگ و منطقه در اختیار نیروهای متجاوز قرار گرفته، یارانشان شهید و یا متواری شده اند لذا برای اینکه آنها را متوجه خودشان نکنند ، اشاره کوچیکی به هم قطاران خود کرد،تا خونسردی خود را حفظ کنند و گفت :
قارداشلار بیز اوز ائیشیمیز گوردوک ، ان شالا بییر فرصت ده اولارین حقینه چاتدیک (چاتاریخ)
....... اینی بوجور کی معلیمدی (معلومدی) دوشمان جان توتوب و بئیزیم یولاشلار یا شهد (شهید)اولوبلا و یا جانلارین گوتورب قاچیبلا و انگلیسین آت چیلاری داغیلیبلا چوله ، تا باشارلا توفنگ و مهماتلاری بیزدن آلالا و بیزلری اوللوره له و یا توتالا ، بس هاواسیز چوخ جمع ائیلین...
.......همانطور که در حال گفتگو بودند از دور چند تا سوار را دیدند به شتاب به سوی آنها می آید
آنها تا آمدند به خودشان بجنبند چند سوار از پشت تله کناری جاده ظاهر شدند
قارا احمد گفت :
خودتان را نبازیدوقت رشادت است ......
یکی از سواران از دور اشاره ای کرد و نیروها از چپ و راست بسوی آنها هجوم آوردند ، جنگ سختی در گرفت با گلوله ، مردان رشید شاهسون چند نفری بر زمین افتادند ولی بارش سنگین گلوله ..........
......با شهید شدن حاملان اسلحه ، راز مکان پنهان اسلحه ها و مهمات همچنان باقی است
درود به روان پاک جان نثاران رشید میهن
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
✍.......بنام خدا
.......... برخورد تیر و نعره مردان در خون نشسته، بر روی صخره های کنار تنگه ، نقش جوانمردان را در دل خود به نمایش می گذارد و هر کس با گذر از آنجا در حال و هوای آن روزها قرار می گیرد .....
سواران حامل اسلحه از منطقه دور می شدند
........دلیر مردان بعد از طی مسافتی به سمت کوه بالا مبو (امجک داغی ) که دارای غار های طبیعی بسیاریست تغییر مسیر دادند
قارا احمد به حسن گفت : اوشاقلارا دینن ایاغ گوتورسینه ، او ک.........گئلیب چاتالا، زحمتیمیز هچ اولار
........بعد از اینکه در دل کوه از دیده ها پنهان شدند اسلحه ها را در یکی از غار ها پنهان کرده ، تا در موقع مناسب از آن بر علیه متجاوزان بتوانند استفاده کنند.......
......بعد از تخلیه و پنهان کردن غنائم برای کمک به یاران مدافع خود به سمت منطقه درگیری حرکت کردند ، هنوز به محل درگیری نرسیده بودند از دور سوارانی را دیدند به صورت دست جمعی در حال حرکت بودند......
قارا احمد با دیدن سواران انگلیسی فهمید ، میدان جنگ و منطقه در اختیار نیروهای متجاوز قرار گرفته، یارانشان شهید و یا متواری شده اند لذا برای اینکه آنها را متوجه خودشان نکنند ، اشاره کوچیکی به هم قطاران خود کرد،تا خونسردی خود را حفظ کنند و گفت :
قارداشلار بیز اوز ائیشیمیز گوردوک ، ان شالا بییر فرصت ده اولارین حقینه چاتدیک (چاتاریخ)
....... اینی بوجور کی معلیمدی (معلومدی) دوشمان جان توتوب و بئیزیم یولاشلار یا شهد (شهید)اولوبلا و یا جانلارین گوتورب قاچیبلا و انگلیسین آت چیلاری داغیلیبلا چوله ، تا باشارلا توفنگ و مهماتلاری بیزدن آلالا و بیزلری اوللوره له و یا توتالا ، بس هاواسیز چوخ جمع ائیلین...
.......همانطور که در حال گفتگو بودند از دور چند تا سوار را دیدند به شتاب به سوی آنها می آید
آنها تا آمدند به خودشان بجنبند چند سوار از پشت تله کناری جاده ظاهر شدند
قارا احمد گفت :
خودتان را نبازیدوقت رشادت است ......
یکی از سواران از دور اشاره ای کرد و نیروها از چپ و راست بسوی آنها هجوم آوردند ، جنگ سختی در گرفت با گلوله ، مردان رشید شاهسون چند نفری بر زمین افتادند ولی بارش سنگین گلوله ..........
......با شهید شدن حاملان اسلحه ، راز مکان پنهان اسلحه ها و مهمات همچنان باقی است
درود به روان پاک جان نثاران رشید میهن
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
شاهسون کیست؟
وقتی واژه شاهسون بیان می شود جدا از تعریف لغوی آن در لغت نامه ها که سطحی به معنی شاه دوست یا دوستدار شاه بیان شده است ........، در ذهن خواننده و یا شنونده تصویر مردان سلحشور و جنگ آوران نامداری شکل می گیرد که با قدرت معنوی این واژه توانسته اند کشور عزیزمان را با خون سرخ خود به امنیت و آسایش برسانند ......
بنابراین شاهسون یعنی شجاع ، دلیر ، بی باک ،از جان گذشته .........
....اگر بخواهیم به علت استفاده این واژه پی ببریم باید کمی با احتیاط تر شکل گیری سلسله صفویه را کنکاش کنیم و رد خلعت شیخ صفی را پیگیری و آموزش پیروان این طریقت و چله نشینی برای............ وپرورش یافتن انسانهای عاشق به خاندان حضرت علی ابن ابیطالب( ع) را در محضر علی سیاه پوش ، شیخ ابراهیم، شیخ جنید ،سلطان حیدر و شاه اسماعیل اول
شاید برای کامل کردن کلمه شاهسون بتوان گفت شاهسون به دلیر مردانی گفته شده که حکومت را حق شاه مردان با نعره حیدر ،حیدر به حمایت فرزندان آن امام عظیم الشان ( صفویه) برخاستند..............
این از سیاست بازی ،خواهان تاج وتخت بعد از شاه اسماعیل اول است بخصوص شاه عباس که توانست بواسطه معنای ذاتی و معنوی آن ..... اتحادیه بزرگی را برای تثبیت حکومت خود با این نام بوجود بیاورد ......
با وارد شدن شاهسون به بازی سیاست و قدرت و واردشدن اقشار مختلف به این جمع و بوجود آمدن سپاهی به این نام معنای لغوی واژه نویسان بر کلمه شاهسون حاصل شد
برداشت....
سلیمان امیری فرد
وقتی واژه شاهسون بیان می شود جدا از تعریف لغوی آن در لغت نامه ها که سطحی به معنی شاه دوست یا دوستدار شاه بیان شده است ........، در ذهن خواننده و یا شنونده تصویر مردان سلحشور و جنگ آوران نامداری شکل می گیرد که با قدرت معنوی این واژه توانسته اند کشور عزیزمان را با خون سرخ خود به امنیت و آسایش برسانند ......
بنابراین شاهسون یعنی شجاع ، دلیر ، بی باک ،از جان گذشته .........
....اگر بخواهیم به علت استفاده این واژه پی ببریم باید کمی با احتیاط تر شکل گیری سلسله صفویه را کنکاش کنیم و رد خلعت شیخ صفی را پیگیری و آموزش پیروان این طریقت و چله نشینی برای............ وپرورش یافتن انسانهای عاشق به خاندان حضرت علی ابن ابیطالب( ع) را در محضر علی سیاه پوش ، شیخ ابراهیم، شیخ جنید ،سلطان حیدر و شاه اسماعیل اول
شاید برای کامل کردن کلمه شاهسون بتوان گفت شاهسون به دلیر مردانی گفته شده که حکومت را حق شاه مردان با نعره حیدر ،حیدر به حمایت فرزندان آن امام عظیم الشان ( صفویه) برخاستند..............
این از سیاست بازی ،خواهان تاج وتخت بعد از شاه اسماعیل اول است بخصوص شاه عباس که توانست بواسطه معنای ذاتی و معنوی آن ..... اتحادیه بزرگی را برای تثبیت حکومت خود با این نام بوجود بیاورد ......
با وارد شدن شاهسون به بازی سیاست و قدرت و واردشدن اقشار مختلف به این جمع و بوجود آمدن سپاهی به این نام معنای لغوی واژه نویسان بر کلمه شاهسون حاصل شد
برداشت....
سلیمان امیری فرد
(۱)
✍....بنام خدا
بهارسال ۱۳۳۵
.....شقایق ها با نسیم بهاری ییلاق را با بوی خوش معطر ، دشت با چیدمان سوسن و سنبل و گلهای ارغوانی فرش زیبایی را برای مهمانان خود گسترده ، گلها با صدای زنگ کاروان به هیجان آمده با رقص خود به مردمان رشید شاهسون ، بخاطر آمدن به دامنه خوش آب و هوای قاراقان خوش آمد می گفت ، زمزمه هآی پدران و مادران در هنگام برپای چادر ها (قاراچادر) ، صدای نی چوپان و گاهن هی هی آن برای مدیریت گله ، بازی بزغاله های شیطان و بره های چموش در این طبیعت بکر ، بیننده را وا می داشت با این ترکیب زیبای خلقت غم و غصه ها را از خود دور کند وبرای لحظه ایی به عظمت کردگار .... ........
....صدای تیری همه را متوجه خود کرد گله گوسفندها از برخورد تیر به زمین از محدوده دور شدند و دور هم جمع شده از ترس گوش هایشان تیزشد و با چشمان نگران به اطراف می نگریستند..............
.......مردان ایل تا به خود شان بیایند روستایی های را دیدند، مثل مور و ملخ بقچه به پشت چوب بدست به سمت آنها هجوم می آورد
.....در بعضی از جاها به واسطه نزدیک شدن روستائیان به چادرشاهسونها زدو خوردهای بین آنها اتفاق افتاد، ولی بخاطر ذات جنگجوی مردان ایل آنها عقب نشینی کرده و درگیری از چوب به ساپان و تیراندازی کشیده می شود، برای یاری خواستن، درآرپا درَ یکی از شاهسونها از فرصت استفاده کرده با خیز بلند سوار اسب می شود تا به طوایف اطلاع دهد....... ، ولی با اصابت تیر بر اسب از زین به زمین می افتد ........
بخاطر حمله همه جانبه روسنائیان و غافلگیرشدن مردان ایل در ..... نیروهای مهاجم توانسته بودند به اوبای شاهسونها دست برد بزنند و این درگیری بعداز چند ساعت به آرامش رسید
مقداری از وسایل شاهسون ها مورد چپاول و غارت قرار می گیرد
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
✍....بنام خدا
بهارسال ۱۳۳۵
.....شقایق ها با نسیم بهاری ییلاق را با بوی خوش معطر ، دشت با چیدمان سوسن و سنبل و گلهای ارغوانی فرش زیبایی را برای مهمانان خود گسترده ، گلها با صدای زنگ کاروان به هیجان آمده با رقص خود به مردمان رشید شاهسون ، بخاطر آمدن به دامنه خوش آب و هوای قاراقان خوش آمد می گفت ، زمزمه هآی پدران و مادران در هنگام برپای چادر ها (قاراچادر) ، صدای نی چوپان و گاهن هی هی آن برای مدیریت گله ، بازی بزغاله های شیطان و بره های چموش در این طبیعت بکر ، بیننده را وا می داشت با این ترکیب زیبای خلقت غم و غصه ها را از خود دور کند وبرای لحظه ایی به عظمت کردگار .... ........
....صدای تیری همه را متوجه خود کرد گله گوسفندها از برخورد تیر به زمین از محدوده دور شدند و دور هم جمع شده از ترس گوش هایشان تیزشد و با چشمان نگران به اطراف می نگریستند..............
.......مردان ایل تا به خود شان بیایند روستایی های را دیدند، مثل مور و ملخ بقچه به پشت چوب بدست به سمت آنها هجوم می آورد
.....در بعضی از جاها به واسطه نزدیک شدن روستائیان به چادرشاهسونها زدو خوردهای بین آنها اتفاق افتاد، ولی بخاطر ذات جنگجوی مردان ایل آنها عقب نشینی کرده و درگیری از چوب به ساپان و تیراندازی کشیده می شود، برای یاری خواستن، درآرپا درَ یکی از شاهسونها از فرصت استفاده کرده با خیز بلند سوار اسب می شود تا به طوایف اطلاع دهد....... ، ولی با اصابت تیر بر اسب از زین به زمین می افتد ........
بخاطر حمله همه جانبه روسنائیان و غافلگیرشدن مردان ایل در ..... نیروهای مهاجم توانسته بودند به اوبای شاهسونها دست برد بزنند و این درگیری بعداز چند ساعت به آرامش رسید
مقداری از وسایل شاهسون ها مورد چپاول و غارت قرار می گیرد
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
(۲)
✍.........بنام خدا
.........با توجه به پیگیری های مستمر فتح السلطان و صورتجلسه از علت درگیری و کوشش جانانه او در اثبات بی گناهی شاهسونها در این درگیری و مورد ظلم قرار گرفتن کوچروهاو تلاشهای صمصامی دردادگاه همدان ، نتیجه ، استرداد اموال به غارت رفته شاهسونها از روستائیان می شود
.....کمیته ایی تشکیل وبرای باز پس گیری و شناسای متجاوزان گروهی انتخاب می شود و خوانین روستاهای قاراقان به صمصامی می گوید امین شما در ایل کیست ؟ بتواند برای پیدا کردن اموال مردم وقت خود را در اختیار ایل قرار دهد و حق را به حقدار برساند، او می گوید مشدی علی مراد هم باخداست و هم مورد اعتماد طرفین می باشد
با حکمی چندین امنیه و چند نفر ریش سفید به همراه مشدی علی مراد و مال باختگان برای گرفتن اموال از دست رفته راهی روستاهای شرکت کرده در درگیری می شوند و.......
این برای شاهسونها معمای شده بود ، که چطوری اونها توانستند راز موفقیت مردان کوچ را در درگیری بدانند و با ترفند بتوانند به مردان رشید ایل غلبه کنند .....
بعداز برسی همه جوانب بالخره معلوم شد در زمان اختلافات خوانین ایل برای ریاست ، خوانین یمینی از فرصت استفاده کرده با یکی از خوانین ایل از در دوستی برمیایند و از او در مقابل رقیب حمایت می کنند وقتی رفاقت آنها خیلی صمیمی به قول معروف (جیجی باجی) می شو د درجلسه ایی علت برتری شاهسونها در نزاع های محلی را ؟ وچگونه می توان بر آنها غلبه کرد ، خان ایل برای اینکه شجاعت شاهسونها را به رخ آنها بکشد می گوید:خودا شسونه ائل قودرت وریب هئچ کس اولار گوج اولا بیلمز با خنده ادامه می دهد: مگر اول صوب و بئیر بوقچا چورک بئلیزه باغلایایز و....
این گفتمان باعث پی بردن به ضعف کوچو، و طرح هجوم غافلگیر کننده از طرف خوانین یمینی می شود.
......این اتفاق ناگووار باعث می شود اختلافات ائل بگی ها و خوانین ایل بغدادی فروکش کند و همه دست در دست هم دهند تا به کمک هم ناز شستی به خوانین یمینی ها نشان دهند، و اموال به غارت رفته را باز ستانند
.....این اتحاد تا مدتی زبان زد شده بود
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
✍.........بنام خدا
.........با توجه به پیگیری های مستمر فتح السلطان و صورتجلسه از علت درگیری و کوشش جانانه او در اثبات بی گناهی شاهسونها در این درگیری و مورد ظلم قرار گرفتن کوچروهاو تلاشهای صمصامی دردادگاه همدان ، نتیجه ، استرداد اموال به غارت رفته شاهسونها از روستائیان می شود
.....کمیته ایی تشکیل وبرای باز پس گیری و شناسای متجاوزان گروهی انتخاب می شود و خوانین روستاهای قاراقان به صمصامی می گوید امین شما در ایل کیست ؟ بتواند برای پیدا کردن اموال مردم وقت خود را در اختیار ایل قرار دهد و حق را به حقدار برساند، او می گوید مشدی علی مراد هم باخداست و هم مورد اعتماد طرفین می باشد
با حکمی چندین امنیه و چند نفر ریش سفید به همراه مشدی علی مراد و مال باختگان برای گرفتن اموال از دست رفته راهی روستاهای شرکت کرده در درگیری می شوند و.......
این برای شاهسونها معمای شده بود ، که چطوری اونها توانستند راز موفقیت مردان کوچ را در درگیری بدانند و با ترفند بتوانند به مردان رشید ایل غلبه کنند .....
بعداز برسی همه جوانب بالخره معلوم شد در زمان اختلافات خوانین ایل برای ریاست ، خوانین یمینی از فرصت استفاده کرده با یکی از خوانین ایل از در دوستی برمیایند و از او در مقابل رقیب حمایت می کنند وقتی رفاقت آنها خیلی صمیمی به قول معروف (جیجی باجی) می شو د درجلسه ایی علت برتری شاهسونها در نزاع های محلی را ؟ وچگونه می توان بر آنها غلبه کرد ، خان ایل برای اینکه شجاعت شاهسونها را به رخ آنها بکشد می گوید:خودا شسونه ائل قودرت وریب هئچ کس اولار گوج اولا بیلمز با خنده ادامه می دهد: مگر اول صوب و بئیر بوقچا چورک بئلیزه باغلایایز و....
این گفتمان باعث پی بردن به ضعف کوچو، و طرح هجوم غافلگیر کننده از طرف خوانین یمینی می شود.
......این اتفاق ناگووار باعث می شود اختلافات ائل بگی ها و خوانین ایل بغدادی فروکش کند و همه دست در دست هم دهند تا به کمک هم ناز شستی به خوانین یمینی ها نشان دهند، و اموال به غارت رفته را باز ستانند
.....این اتحاد تا مدتی زبان زد شده بود
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
✍......بنام خدا
چهل روز گذشت
.......دشت آرام گرفته از تاخت و تاز سواران وهل هله شادی بر روی کشته های غرق در خون،
همه آرام و بی صدا خفته اند
......با نسیم پاییزی و حرکت غمبار گردو خاک و وزش باد در بین گیاهان برای کسانی که شنیده بودند جنگ را، صدای چکا وچک شمشیرها و نعره مردان سمفونی عشق را ، برای آنانکه خطر می کنند می نوازد ، این تحفه گرانیست بر زائرین ع.........
....شیخی نابینا به شوق دیدار با پای پیاده عزم دیار یار می کند و خطرات سفر پر مشقت را به جان می خرد ، به زحمت از مدینه خود را به کربلا رسانده ، بعداز شستشوی بدن (غسل) با لباس احرام ، بر قتلگاه وارد می شود ، راوی گوید از شوق دیدار و زخم ناملایمتی ها بر سالار عشق چند بار از هوش برفت وبر روی زمینِ سیراب شده از خون سرخ آرام گرفت.....
.......دست خود را به کمک همراهش بر تله خاک....... ، نشان ایثار در راه عشق، با قلبی پر از اندوه و غم قرار می دهد و باگریه وزجه (ضجه) صدای وا حسینم.......... ، سکوت بیابان را می شکند وهمراهان با او هم نوا شده .....
.....این حرکت جاودانه می شود
......قبولی زیارت امام شهدا حضرت حسین ابن علی(ع) را بر زائران آن امام همام از در گاه احدیت داریم ، امیدواریم گوشه ایی از تحفه تربت پاک آن سرمه چشم و نفس حق آرام بخش دلها باشد
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
چهل روز گذشت
.......دشت آرام گرفته از تاخت و تاز سواران وهل هله شادی بر روی کشته های غرق در خون،
همه آرام و بی صدا خفته اند
......با نسیم پاییزی و حرکت غمبار گردو خاک و وزش باد در بین گیاهان برای کسانی که شنیده بودند جنگ را، صدای چکا وچک شمشیرها و نعره مردان سمفونی عشق را ، برای آنانکه خطر می کنند می نوازد ، این تحفه گرانیست بر زائرین ع.........
....شیخی نابینا به شوق دیدار با پای پیاده عزم دیار یار می کند و خطرات سفر پر مشقت را به جان می خرد ، به زحمت از مدینه خود را به کربلا رسانده ، بعداز شستشوی بدن (غسل) با لباس احرام ، بر قتلگاه وارد می شود ، راوی گوید از شوق دیدار و زخم ناملایمتی ها بر سالار عشق چند بار از هوش برفت وبر روی زمینِ سیراب شده از خون سرخ آرام گرفت.....
.......دست خود را به کمک همراهش بر تله خاک....... ، نشان ایثار در راه عشق، با قلبی پر از اندوه و غم قرار می دهد و باگریه وزجه (ضجه) صدای وا حسینم.......... ، سکوت بیابان را می شکند وهمراهان با او هم نوا شده .....
.....این حرکت جاودانه می شود
......قبولی زیارت امام شهدا حضرت حسین ابن علی(ع) را بر زائران آن امام همام از در گاه احدیت داریم ، امیدواریم گوشه ایی از تحفه تربت پاک آن سرمه چشم و نفس حق آرام بخش دلها باشد
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
✍........بنام خدا
.....اقتدار و عزت حکمرانی خاندان شیخ صفی رو به افول بود ، ستاره اقبال ایران سو سو می زد ، در بازارمکر وحیله سلحشوران شاهسون به حاشیه رانده شده ، حکومت صفویه در سراشیبی سقوط قرار گرفته والی یان نالایق و خرافاتی و فرماندهان سست و زر پرور راه را گم کرده و دنیای کوچکی را ترسیم کرده بودند ،..... این تکرار مکرر تاریخ است ، مملکت در آتش ندانم کاری چاپلوسان می سوخت ، قانون برای عامه بدون چون و چرا ، ولی در بین بالا نشینان گم شده و فرصت بدست جاه طلبان افتاده ، هر کسی برای خودش صاحب نظری شده، خون مردم در شیشه ، دیگر ظلم و ستم از حد گذشته ، از گوش و کنار مملکت صدای خردشدن استخوان مردم در بند بگوش می رسد، ولی در نظر ...... انگار نه انگار کودکی از گرسنگی جان می دهد و مادری ....... مردانی ستم کش از شرق کشور، از ظلم حکمرانان ستمگر به ستوه آمده برای رهایی ازبند ظالم دست به قبضه شمشیر می برند وقتی موانع در جلوی خود نمی بینند بخاطر ....از حرص و آز می چاپند و می درند .......... ، با وزش نسیمی از خراسان غبارها کنار می رود و قدرتهای زیر خاکستر از بزرگمردان ایلات بخصوص شاهسونهای وطن دوست یواش یواش جان می گیرد و یاغیان را در آتش خشم و غضب خود می سوزانند
.......این حماسه به فرماندهی بزرگ مرد تاریخ در بیست و اندی سال چنان می شود تا در دورترین ولایت فتح و فتوحات او ورد زبانها وتاریخچه زندگی او در غرب زیر چاپ برود ....
این بار تاریخ دیگری برای مردان آزاداندیش شاهسون رقم می خورد و تشکیلات با توجه به تشکیل سپاه های منظم نادر قلی.......
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
.....اقتدار و عزت حکمرانی خاندان شیخ صفی رو به افول بود ، ستاره اقبال ایران سو سو می زد ، در بازارمکر وحیله سلحشوران شاهسون به حاشیه رانده شده ، حکومت صفویه در سراشیبی سقوط قرار گرفته والی یان نالایق و خرافاتی و فرماندهان سست و زر پرور راه را گم کرده و دنیای کوچکی را ترسیم کرده بودند ،..... این تکرار مکرر تاریخ است ، مملکت در آتش ندانم کاری چاپلوسان می سوخت ، قانون برای عامه بدون چون و چرا ، ولی در بین بالا نشینان گم شده و فرصت بدست جاه طلبان افتاده ، هر کسی برای خودش صاحب نظری شده، خون مردم در شیشه ، دیگر ظلم و ستم از حد گذشته ، از گوش و کنار مملکت صدای خردشدن استخوان مردم در بند بگوش می رسد، ولی در نظر ...... انگار نه انگار کودکی از گرسنگی جان می دهد و مادری ....... مردانی ستم کش از شرق کشور، از ظلم حکمرانان ستمگر به ستوه آمده برای رهایی ازبند ظالم دست به قبضه شمشیر می برند وقتی موانع در جلوی خود نمی بینند بخاطر ....از حرص و آز می چاپند و می درند .......... ، با وزش نسیمی از خراسان غبارها کنار می رود و قدرتهای زیر خاکستر از بزرگمردان ایلات بخصوص شاهسونهای وطن دوست یواش یواش جان می گیرد و یاغیان را در آتش خشم و غضب خود می سوزانند
.......این حماسه به فرماندهی بزرگ مرد تاریخ در بیست و اندی سال چنان می شود تا در دورترین ولایت فتح و فتوحات او ورد زبانها وتاریخچه زندگی او در غرب زیر چاپ برود ....
این بار تاریخ دیگری برای مردان آزاداندیش شاهسون رقم می خورد و تشکیلات با توجه به تشکیل سپاه های منظم نادر قلی.......
ادامه دارد
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
Forwarded from Deleted Account
یک جوان دهه شصتی با دعوت بزرگان از جمله حمایت دکتر محمدباقر قالیباف شهردار اسبق تهران (#مجلس_نو) پا به عرصه انتخابات شهرستان ساوه و زرندیه گذاشت
🔸به گزارش پایگاه خبری ساوه نار، رضا شولن جوان متولد ۶۶ دانشجوی دکتری رشته محیط زیست با حضور در وزارت کشور ثبت نام خود را برای حضور در انتخابات مجلس از حوزه انتخابیه ساوه و زرندیه قطعی کرد
🔹وی که در سازمان انرژی اتمی فعالیت می کند با شعار جوان گرایی و تحقق گام دوم انقلاب اهداف خود را برای حضور در انتخابات اعلام کرده است که بزودی منتشر خواهد شد
🔸ایشان اصالتا اهل روستای صالح آباد شهرستان ساوه می باشد
آرزوی موفقیت برای ایشان در انتخابات پیش رو داریم🇮🇷🙏🇮🇷
🔸به گزارش پایگاه خبری ساوه نار، رضا شولن جوان متولد ۶۶ دانشجوی دکتری رشته محیط زیست با حضور در وزارت کشور ثبت نام خود را برای حضور در انتخابات مجلس از حوزه انتخابیه ساوه و زرندیه قطعی کرد
🔹وی که در سازمان انرژی اتمی فعالیت می کند با شعار جوان گرایی و تحقق گام دوم انقلاب اهداف خود را برای حضور در انتخابات اعلام کرده است که بزودی منتشر خواهد شد
🔸ایشان اصالتا اهل روستای صالح آباد شهرستان ساوه می باشد
آرزوی موفقیت برای ایشان در انتخابات پیش رو داریم🇮🇷🙏🇮🇷
(۱)
✍.......بنام آنکه جانم ازاوست
........... با سر وصدای ننم سرم را از لحاف بیرون آوردم ، مدام صدایم می کرد .......
داد زدم گفتم: بابا ولم کن بزار کمی بمیرم
.... تا به خودم اومدم چند تا لنگه کفش نثارم شد
.....باکمی جابجاشدن لحاف را کنار زدم به زحمت از خواب شیرین صبح خداحافظی کرده و ازجایم بلند شدم رفتم حیاط،...... دست و روی خود را شسته
رفتم سر سفره ، وسط سفره چند تکه نان با بشقاب لب شکسته ایی که تکه پنیری در داخل آن بود منتظر من بود ....... در گوشه ای نشستم و شروع بخوردن.....
ننم گفت: جوانمرگ شده زود باش کمی غذا بخور برو توی این شلوغی بازار اون پیرمرد تنهاست ، وقتی ننم این را گفت لقمه در گلوم گیر کرد و اشک از چشمانم جاری شد آخه، با بچه های محله پایین قرار داشتیم ، پشت خط( راه آهن) برای رو کم کنی گل دیواری بزنیم ،همیشه این ننم برنامه های مرا بهم می زنه و پیش بچه ها شرمنده می شدم ، با کمی نق و نوق بلاجبار راه افتادم بخاطر ظلمی که در حقم شده گریه امانم را بریده بود و با زبان بی زبانی ترانه ایی را زمزمه می کردم ،
گاهی تُن این زمزمه بخاطر از خود بی خود شدن از دستم خارج و صدایم بلند می شد ، فوری خودم را جمع وجور کرده و به راه خود ادامه می دادم.....
سلیمان امیری فرد
ادامه......
https://t.me/shahsevan_channel
✍.......بنام آنکه جانم ازاوست
........... با سر وصدای ننم سرم را از لحاف بیرون آوردم ، مدام صدایم می کرد .......
داد زدم گفتم: بابا ولم کن بزار کمی بمیرم
.... تا به خودم اومدم چند تا لنگه کفش نثارم شد
.....باکمی جابجاشدن لحاف را کنار زدم به زحمت از خواب شیرین صبح خداحافظی کرده و ازجایم بلند شدم رفتم حیاط،...... دست و روی خود را شسته
رفتم سر سفره ، وسط سفره چند تکه نان با بشقاب لب شکسته ایی که تکه پنیری در داخل آن بود منتظر من بود ....... در گوشه ای نشستم و شروع بخوردن.....
ننم گفت: جوانمرگ شده زود باش کمی غذا بخور برو توی این شلوغی بازار اون پیرمرد تنهاست ، وقتی ننم این را گفت لقمه در گلوم گیر کرد و اشک از چشمانم جاری شد آخه، با بچه های محله پایین قرار داشتیم ، پشت خط( راه آهن) برای رو کم کنی گل دیواری بزنیم ،همیشه این ننم برنامه های مرا بهم می زنه و پیش بچه ها شرمنده می شدم ، با کمی نق و نوق بلاجبار راه افتادم بخاطر ظلمی که در حقم شده گریه امانم را بریده بود و با زبان بی زبانی ترانه ایی را زمزمه می کردم ،
گاهی تُن این زمزمه بخاطر از خود بی خود شدن از دستم خارج و صدایم بلند می شد ، فوری خودم را جمع وجور کرده و به راه خود ادامه می دادم.....
سلیمان امیری فرد
ادامه......
https://t.me/shahsevan_channel
Telegram
باغدادلی شاهسئون ائلی...
ایل شاهسون بغدادی...
@Soleimanamiri
@Soleimanamiri
✍......بنام خدا
.......... عظمت و اقتدار دوره صفوی با خرافات گری درباریان و بزرگان ، حکومتداری از عقل و شعور به دعا و مفت خوری و نیایش چاپلوسان کشیده شد و امنیت و آسایش مردم به خطر افتاد و سراشیبی حکومت صفوی دیار ایران بزرگ را به چشم دشمنان ، بی یال و کوپال وبرای امرای قزلباش محل تاخت و تاز یاغیگری ، جراُت به دل زخم خوردگان از شیران شد ، سپس لگدمال شدن هستی مردم و به یغما رفتن نوامیس مردم توسط محمود افغان و اشرف بی دین ، حرکت مردی از سلاله عیاران آموخته درس جوانمردی در مکتب بی مروتی همه چی از یک خواب در فتح آباد شروع شد نادر با آن خواب چنان اعتمادی بدست آورد و آن ندای تو امنیت بخش و نجات دهنده کشوری در گوشش طنین افکن بود وآن شمشیررویایی او برنده برچشم می خورد ...... ، کشور داشت تکه ، تکه می شد، او پخته شده در کوره های سختی با تاخت سواران سلحشور شاهسون ، قزلباش و سایر اقوام ساکن ایران ، شرق و غرب را امن و جنوب و شمال را مطیع ساخت
بیست و اندی گذشت دوران عشق و ایثار جای خود را به نفاق و دو روی و خیانت و طمع داده ، درپایان هرکس برای خود یلی شده وسودای دگری در سر پیدا کرده بود ، خشم و غضب نادر به اوج رسیده امر می کرد دماغ و گوش بزرگان بریده تا...... در شب تاریک که خواب بر شاه گران شده بود بازی سرنوشت شروع شده بود ، بی تاب و مضطرب و بی قرار در بین چادرها قدم می زد یکی از معتمدین وقتی احوالات پریشان شاه را دید به خود جرات داد و از شاه علت را سئوال کرد
نادر، بزرگ مرد را به پیش خواندو گفت رازی در دل دارم فقط برای تو باز گو می کنم
.....زمانی که بر حسب فرمان بابا علی بیک کوسه احمد لوی افشار عازم اصفهان بودم دقیقا در همین جا (فتح آباد قوچان ) بود خوابی مرا شگفت زده کرد و تاریخ را بر اساس آرزوهای من ترسیم کرد
......در خواب شخصی مرا به جمع دوازده مرد نورانی برد و یکی از آنها از همه بزرگتر بود دستور داد به کمرم شمشیری ،یکی دیگر از مردان ببندد و بزرگمرد به من گفت برای امنیت و حمایت از ضعفا این شمشیر را به کمر شما بسته ایم و بزرگ ایران شماید
.....من دیشب همان مرد را دیدم کشان کشان مرا نزد آن دوازده مرد نورانی برد، دستور داده شد شمشیر را از کمرم باز کنند ، به من گفته شد لیاقت شمشیر را ندارم، هرچه تقلا کردم افاده ایی نداشت ....
...نادر بعد از مدتی قدم زدن در بین چادر ها به چادر مخصوص رفت و به همسرش گفت اگر من به خواب عمیق رفتم بیدارم کن .....
شب دیگر آن شبهای امین نیست
........صالح خان بر چادر امیر حاضر شد همسر شاه وی را از خواب بیدار نادر بانعره شمشیررا کشید ولی شمشیر صالح خان دست او را از بدن جدا کرد ...لحظه بعد خان قاجار وارد شد تا فاتحی را از دیدن طلوع خورشید محروم کند درست زمانی که اروپاییان فتوحات و جنگجوی او را در کتابها می خواندند و سر مشق افسران خود می کردند او در خون خود غلت می خورد تا سر مشق .....
خلاصه گذری بر نادر پسر شمشیر و جوامع التواریخ دوره زندیه
سلیمان امیری فرد
.......... عظمت و اقتدار دوره صفوی با خرافات گری درباریان و بزرگان ، حکومتداری از عقل و شعور به دعا و مفت خوری و نیایش چاپلوسان کشیده شد و امنیت و آسایش مردم به خطر افتاد و سراشیبی حکومت صفوی دیار ایران بزرگ را به چشم دشمنان ، بی یال و کوپال وبرای امرای قزلباش محل تاخت و تاز یاغیگری ، جراُت به دل زخم خوردگان از شیران شد ، سپس لگدمال شدن هستی مردم و به یغما رفتن نوامیس مردم توسط محمود افغان و اشرف بی دین ، حرکت مردی از سلاله عیاران آموخته درس جوانمردی در مکتب بی مروتی همه چی از یک خواب در فتح آباد شروع شد نادر با آن خواب چنان اعتمادی بدست آورد و آن ندای تو امنیت بخش و نجات دهنده کشوری در گوشش طنین افکن بود وآن شمشیررویایی او برنده برچشم می خورد ...... ، کشور داشت تکه ، تکه می شد، او پخته شده در کوره های سختی با تاخت سواران سلحشور شاهسون ، قزلباش و سایر اقوام ساکن ایران ، شرق و غرب را امن و جنوب و شمال را مطیع ساخت
بیست و اندی گذشت دوران عشق و ایثار جای خود را به نفاق و دو روی و خیانت و طمع داده ، درپایان هرکس برای خود یلی شده وسودای دگری در سر پیدا کرده بود ، خشم و غضب نادر به اوج رسیده امر می کرد دماغ و گوش بزرگان بریده تا...... در شب تاریک که خواب بر شاه گران شده بود بازی سرنوشت شروع شده بود ، بی تاب و مضطرب و بی قرار در بین چادرها قدم می زد یکی از معتمدین وقتی احوالات پریشان شاه را دید به خود جرات داد و از شاه علت را سئوال کرد
نادر، بزرگ مرد را به پیش خواندو گفت رازی در دل دارم فقط برای تو باز گو می کنم
.....زمانی که بر حسب فرمان بابا علی بیک کوسه احمد لوی افشار عازم اصفهان بودم دقیقا در همین جا (فتح آباد قوچان ) بود خوابی مرا شگفت زده کرد و تاریخ را بر اساس آرزوهای من ترسیم کرد
......در خواب شخصی مرا به جمع دوازده مرد نورانی برد و یکی از آنها از همه بزرگتر بود دستور داد به کمرم شمشیری ،یکی دیگر از مردان ببندد و بزرگمرد به من گفت برای امنیت و حمایت از ضعفا این شمشیر را به کمر شما بسته ایم و بزرگ ایران شماید
.....من دیشب همان مرد را دیدم کشان کشان مرا نزد آن دوازده مرد نورانی برد، دستور داده شد شمشیر را از کمرم باز کنند ، به من گفته شد لیاقت شمشیر را ندارم، هرچه تقلا کردم افاده ایی نداشت ....
...نادر بعد از مدتی قدم زدن در بین چادر ها به چادر مخصوص رفت و به همسرش گفت اگر من به خواب عمیق رفتم بیدارم کن .....
شب دیگر آن شبهای امین نیست
........صالح خان بر چادر امیر حاضر شد همسر شاه وی را از خواب بیدار نادر بانعره شمشیررا کشید ولی شمشیر صالح خان دست او را از بدن جدا کرد ...لحظه بعد خان قاجار وارد شد تا فاتحی را از دیدن طلوع خورشید محروم کند درست زمانی که اروپاییان فتوحات و جنگجوی او را در کتابها می خواندند و سر مشق افسران خود می کردند او در خون خود غلت می خورد تا سر مشق .....
خلاصه گذری بر نادر پسر شمشیر و جوامع التواریخ دوره زندیه
سلیمان امیری فرد
✍........بنام خدا
زنان ایل شاهسون شیرهای روزگار خود بودند
.........ایل شاهسون آماده کوچ می شد، مادری متعصب و با غیرت از درد بی کسی و نداری با سوز دل به زحمت توانسته بود زمستان را سر کند ،
....کمی یاغلیق (دستار سر ) را بالا داد و گوشه لیچک (روسری بزرک)را به روی صورتش کشید و گوشه آن را از کنار دیگر به زیر یاغلیق قرار داد و شروع کرد به جمع وجور کردن وسایل خونه ، با دستان توانمندش وسایل را در مفرج قرار داد وگره های آن را محکم و سگگ آنرا سفت بست ، حواسش به کارهای که انجام می دادنبود بلکه با افکار پریشان خود به جنگ آینده رفته بود و با اندک گوسفند و بز خود محاسبات بد و بستان روزگار را نمی توانست جور کند
بعداز کمی اندیشه بلخره تصمیم خود را گرفت
فردای آن روز هوا تازه داشت روشن می شد، بعداز خوردن صبحانه ، حیوان درازگوش خود را به نزدیک خانه آورد و پالان آنرا بر رویش قرار داد کمی توشه راه برداشت و یک کوزه هم آب بر روی حیوان بست و....
.... به پسر بزرگش گفت : مواظب خانه باش من با دادش کوچکت می روم ساوه به کسی چیزی نگو
.....چوب دستی را برداشت و الاغ را با چند ضربه آرام به مسیر دلخواه خودش کشاند و راهی ساوه شد به امید ........ در راه هزاران رویا به سرش رخنه کرد هر رویایی رویای قبلی را باطل و داستان ننوشته جدیدی را برای افکار بانو تدارک می دید
در همین گیرو دار احوالات ،به شهر ساوه رسید ،بعداز پیمودن خیابانها به بازار رسید کمی مکث کرد نفسی تازه کند سپس با توکل به خدا وارد بازار شد ،
پسرک که گوشه گن تومان مادرش را گرفته بود هاج و واج چشمان کوچک و معصومش گرفتار شلوغی بازار و وسایل آویزان درب مغازه ها شده بود ، مادر با قدمهای استوار و محکم به مسیری خود ادامه می داد و گاهی از مغازه دارن آدرس را می پرسید ولی کودک خردسال در ذهن کوچک خود با دیدن این همه وسایل رویاهای شیرینی را برای خود خلق می کرد .....
....شیرزن ایل بعداز پیمودن دالن های پر وپیچ و خم بازار ، جلوی درب مغازه کمی ایستاد و به درون آن خوب نگاهی کرد ، در دلش غوغای بود چندباری نام خدا و ائمه را زمزمه و با توکل بر خداوند وارد مغازه شد ، سلامی کرد و حضور خود را اعلام داشت
....مرد میانسالی در پشت میز مشغول نگاه کردن دفتر حساب و کتابش بود، با صدای سلام عینک ته استکانی خود را با دست کمی بالا داد و از زیر آن به جلوی درب نگاهی انداخت و گفت :علیک سلام وبا مهربانی ادامه داد بویورون باجی ،
وقتی مرد با مهربانی و خوش روی با آنها برخورد کرد ، نور امید در دل مادر زجر کشیده روشن شد
بانو خود را معرف کرد ، مغازه دار وقتی او را شناخت خیلی با او گرم گرفت و از خوبی های آنها و همسر مرحوم او یادی کرد ، و جویای احوالات مردم ایل شد ....زن با متانت و حجب و حیایی ذاتی خود جواب سئوالات صاحب مغازه را خیلی موادبانه می داد
....در یک فرصت خوب حرف خودش را پیش انداخت و گفت :
ببخشید حاج آقا بعد از فوت همسرم و بعلت تنهای مشکلات زندگی باعث شده ما کمی دست تنگ شویم ،می خواستم اگر کمکم کنی یه کاسبی کوچیکی در ایل راه بی اندازم.......
...مرد وقتی سخنان او را شنید با تعجب پرسید : چه کاری
زن گفت: وقتی ائل اوخاریا گیدنده، بئیر مقدار پارچا آپارام ساتام ، بلکه بو خیزانین خرجین چیخاردام و ادامه داد اگر ساتا بیلمدیم ائل آشاقیا گئلنده ائیکی ، اوچ دنه گئچی واریم ساتارام سنی پولوی وردم
مرد گفت :باجی من کیشی پارچا ساتان گورموشدوم ، ولی آرواد گورمه میشدیم
زن در جواب گفت :قارداش سن ائله بیل منه بئیر کیشی
مرد وقتی شجاعت و غیرت زن را دید در دل خود احسنتی گفت و مقداری پارچه را بار حیوان کرد و گفت باجی جان توکل اللاها ، این شالاه خئیردی........
..... بانوی بزرگ ایل با خوشحالی اولاغ را با چوب دستی خود به حرکت واداشت .......
وقتی ایل با صدای زنگ اشتران و آواز ساربانان گلهای دشت را به رقص وا می داشت، نغمه آنها با انعکاس صوت در دل کوه ها آوزه کوچ را به دور دستها می برد ، بانوی محترم در بین طوایف ایل پارچه های خود را به نمایش گذاشته و در هر اتراقی بانوان ایل را با پارچه های رنگا رنگ به دور خود جمع می کرد.........
سلیمان امیری فرد
زنان ایل شاهسون شیرهای روزگار خود بودند
.........ایل شاهسون آماده کوچ می شد، مادری متعصب و با غیرت از درد بی کسی و نداری با سوز دل به زحمت توانسته بود زمستان را سر کند ،
....کمی یاغلیق (دستار سر ) را بالا داد و گوشه لیچک (روسری بزرک)را به روی صورتش کشید و گوشه آن را از کنار دیگر به زیر یاغلیق قرار داد و شروع کرد به جمع وجور کردن وسایل خونه ، با دستان توانمندش وسایل را در مفرج قرار داد وگره های آن را محکم و سگگ آنرا سفت بست ، حواسش به کارهای که انجام می دادنبود بلکه با افکار پریشان خود به جنگ آینده رفته بود و با اندک گوسفند و بز خود محاسبات بد و بستان روزگار را نمی توانست جور کند
بعداز کمی اندیشه بلخره تصمیم خود را گرفت
فردای آن روز هوا تازه داشت روشن می شد، بعداز خوردن صبحانه ، حیوان درازگوش خود را به نزدیک خانه آورد و پالان آنرا بر رویش قرار داد کمی توشه راه برداشت و یک کوزه هم آب بر روی حیوان بست و....
.... به پسر بزرگش گفت : مواظب خانه باش من با دادش کوچکت می روم ساوه به کسی چیزی نگو
.....چوب دستی را برداشت و الاغ را با چند ضربه آرام به مسیر دلخواه خودش کشاند و راهی ساوه شد به امید ........ در راه هزاران رویا به سرش رخنه کرد هر رویایی رویای قبلی را باطل و داستان ننوشته جدیدی را برای افکار بانو تدارک می دید
در همین گیرو دار احوالات ،به شهر ساوه رسید ،بعداز پیمودن خیابانها به بازار رسید کمی مکث کرد نفسی تازه کند سپس با توکل به خدا وارد بازار شد ،
پسرک که گوشه گن تومان مادرش را گرفته بود هاج و واج چشمان کوچک و معصومش گرفتار شلوغی بازار و وسایل آویزان درب مغازه ها شده بود ، مادر با قدمهای استوار و محکم به مسیری خود ادامه می داد و گاهی از مغازه دارن آدرس را می پرسید ولی کودک خردسال در ذهن کوچک خود با دیدن این همه وسایل رویاهای شیرینی را برای خود خلق می کرد .....
....شیرزن ایل بعداز پیمودن دالن های پر وپیچ و خم بازار ، جلوی درب مغازه کمی ایستاد و به درون آن خوب نگاهی کرد ، در دلش غوغای بود چندباری نام خدا و ائمه را زمزمه و با توکل بر خداوند وارد مغازه شد ، سلامی کرد و حضور خود را اعلام داشت
....مرد میانسالی در پشت میز مشغول نگاه کردن دفتر حساب و کتابش بود، با صدای سلام عینک ته استکانی خود را با دست کمی بالا داد و از زیر آن به جلوی درب نگاهی انداخت و گفت :علیک سلام وبا مهربانی ادامه داد بویورون باجی ،
وقتی مرد با مهربانی و خوش روی با آنها برخورد کرد ، نور امید در دل مادر زجر کشیده روشن شد
بانو خود را معرف کرد ، مغازه دار وقتی او را شناخت خیلی با او گرم گرفت و از خوبی های آنها و همسر مرحوم او یادی کرد ، و جویای احوالات مردم ایل شد ....زن با متانت و حجب و حیایی ذاتی خود جواب سئوالات صاحب مغازه را خیلی موادبانه می داد
....در یک فرصت خوب حرف خودش را پیش انداخت و گفت :
ببخشید حاج آقا بعد از فوت همسرم و بعلت تنهای مشکلات زندگی باعث شده ما کمی دست تنگ شویم ،می خواستم اگر کمکم کنی یه کاسبی کوچیکی در ایل راه بی اندازم.......
...مرد وقتی سخنان او را شنید با تعجب پرسید : چه کاری
زن گفت: وقتی ائل اوخاریا گیدنده، بئیر مقدار پارچا آپارام ساتام ، بلکه بو خیزانین خرجین چیخاردام و ادامه داد اگر ساتا بیلمدیم ائل آشاقیا گئلنده ائیکی ، اوچ دنه گئچی واریم ساتارام سنی پولوی وردم
مرد گفت :باجی من کیشی پارچا ساتان گورموشدوم ، ولی آرواد گورمه میشدیم
زن در جواب گفت :قارداش سن ائله بیل منه بئیر کیشی
مرد وقتی شجاعت و غیرت زن را دید در دل خود احسنتی گفت و مقداری پارچه را بار حیوان کرد و گفت باجی جان توکل اللاها ، این شالاه خئیردی........
..... بانوی بزرگ ایل با خوشحالی اولاغ را با چوب دستی خود به حرکت واداشت .......
وقتی ایل با صدای زنگ اشتران و آواز ساربانان گلهای دشت را به رقص وا می داشت، نغمه آنها با انعکاس صوت در دل کوه ها آوزه کوچ را به دور دستها می برد ، بانوی محترم در بین طوایف ایل پارچه های خود را به نمایش گذاشته و در هر اتراقی بانوان ایل را با پارچه های رنگا رنگ به دور خود جمع می کرد.........
سلیمان امیری فرد
✍......بنام خدا
........اواخر پاییز در منطقه کاپاز سرما هنوز خوب به اوج نرسیده بود و چند روزی مانده بود ننه سرما با فرزندانش منطقه را قرق ومهمان کرسی نشینان شود
.......مادری برای تهیه آب مصرفی روزانه تولوخ را بر آلخ پیچیدو بر روی دوشش کشید تا برای تهیه آب به بولاق (چشمه) الم زاغاسی که با قشلاق فاصله کمی داشت برود (شاهسونها مردمی منظلم و برای هر امور زندگی تدارک خاص خودش را داشتند بعنوان مثال دونوع مشک آب داشتند یکی برای شسشو و یکی برای آب خوردنی ) ، پسر بزرگش با او همراه شد ولی انگار کسی می گفت امروز برای آب نرو ، این نشدنی بود ! پسک(پستک )را جلوی درب بصورت پرده انداخته خوب برسی کرد و کنارهای آنرا محکم کرد تا حیوانی داخل نرود به بچه در داخل له لیک (گهواره) آسیبی وارد نکند کمی مکث کرد(برای بعضی قشلاق ها از تخته سنگ نسبتا صاف به ضخامت پنج شش سانتی گوشه های یک طرف از بالا وپایین نسبت به گوشه های دیگر بلند تر بود که قسمت پایین درداخل سنگی گود قرار می دادند و بلندی بالا رادر نعل درگاهی که برای مهار آن در نظر گرفته بودند مهار می نمودند تا درب بر روی پاشنه به چرخد ، در قشلاق قلعه چی چند سالی ما آنجا بودیم به این صورت بود) برگشت دوباره پسک(پستک) را نگاه کرد و آنرا مجددا محکم کرد و به دخترهایش سپرد با بچه های همسایه جلوی درب بازی کنید به داخل نروید تا یادتان برود درب را محکم به بندید و اتفاق ناگواری بی افتد
......برای اینکه زود به خانه بر گردد بدون معطلی سربالای را با گام های بلند و با سرعت پیمود
........در اوبا دو تا بچه به دنیا آمده بود و هردو خانواده ازاینکه صاحب فرزندی سالم شده بودند خدا را شاکر و بچه های خانواده ها هم از این مسئله مستثنا نبودند در زمان بازی بچه ها به همدیگر پوز می دادند و خوشگلی کودکشان را به رخ همدیگر می کشیدند ، این بگو ومگو آنها باعث شد به اتفاق هم هر دو بچه را ببینند و بعد بگویند کدامش خوشگل تر می باشد.....
وارداولین قشلاق شدند پارچه روی گهواره را کنار زدند کمی کودک را صدا کردند و بعداز نوازش سریع رفتند ببینند اون یکی بچه چه طور است ، چون هول هولکی از قشلاق خارج شدند پسک( پستک) جلوی درب را محکم نکردند
.....گوسفندی که بخاطر ضعف بدنی در خانه نگهداری می شد وارد قشلاق شد با کمی این ور و اون ور گشتن به سمت گهواره می رود ، نوزاد با دست های خودش بازی می کرد گوسفند کمی به گهواره نزدیک شده و سرش را داخل گهواره می برد وقتی کودک دستهایش راحرکت می دهد ناخاسته آنرا به دهان می گیرد ، فریاد بچه چنان دلخراش بود مادر بنده خدا وقتی صدا بچه اش را شنید رنگ از رخسارش پرید ، با اون حال که نزدیک قشلاق رسیده بود خیک آب را از پشتش به زمین انداخت و سریع خودش را به خانه اش رساند ، گوسفند از کنار پسک (پستک) خارج شده بود ، وقتی مادر وارد خانه می شود با یک وضعیت بسیار ....... گهواره غرق در خون و کودک یک لحظه دهانش بسته نمی شد مدام ......
سلیمان امیری فرد
........اواخر پاییز در منطقه کاپاز سرما هنوز خوب به اوج نرسیده بود و چند روزی مانده بود ننه سرما با فرزندانش منطقه را قرق ومهمان کرسی نشینان شود
.......مادری برای تهیه آب مصرفی روزانه تولوخ را بر آلخ پیچیدو بر روی دوشش کشید تا برای تهیه آب به بولاق (چشمه) الم زاغاسی که با قشلاق فاصله کمی داشت برود (شاهسونها مردمی منظلم و برای هر امور زندگی تدارک خاص خودش را داشتند بعنوان مثال دونوع مشک آب داشتند یکی برای شسشو و یکی برای آب خوردنی ) ، پسر بزرگش با او همراه شد ولی انگار کسی می گفت امروز برای آب نرو ، این نشدنی بود ! پسک(پستک )را جلوی درب بصورت پرده انداخته خوب برسی کرد و کنارهای آنرا محکم کرد تا حیوانی داخل نرود به بچه در داخل له لیک (گهواره) آسیبی وارد نکند کمی مکث کرد(برای بعضی قشلاق ها از تخته سنگ نسبتا صاف به ضخامت پنج شش سانتی گوشه های یک طرف از بالا وپایین نسبت به گوشه های دیگر بلند تر بود که قسمت پایین درداخل سنگی گود قرار می دادند و بلندی بالا رادر نعل درگاهی که برای مهار آن در نظر گرفته بودند مهار می نمودند تا درب بر روی پاشنه به چرخد ، در قشلاق قلعه چی چند سالی ما آنجا بودیم به این صورت بود) برگشت دوباره پسک(پستک) را نگاه کرد و آنرا مجددا محکم کرد و به دخترهایش سپرد با بچه های همسایه جلوی درب بازی کنید به داخل نروید تا یادتان برود درب را محکم به بندید و اتفاق ناگواری بی افتد
......برای اینکه زود به خانه بر گردد بدون معطلی سربالای را با گام های بلند و با سرعت پیمود
........در اوبا دو تا بچه به دنیا آمده بود و هردو خانواده ازاینکه صاحب فرزندی سالم شده بودند خدا را شاکر و بچه های خانواده ها هم از این مسئله مستثنا نبودند در زمان بازی بچه ها به همدیگر پوز می دادند و خوشگلی کودکشان را به رخ همدیگر می کشیدند ، این بگو ومگو آنها باعث شد به اتفاق هم هر دو بچه را ببینند و بعد بگویند کدامش خوشگل تر می باشد.....
وارداولین قشلاق شدند پارچه روی گهواره را کنار زدند کمی کودک را صدا کردند و بعداز نوازش سریع رفتند ببینند اون یکی بچه چه طور است ، چون هول هولکی از قشلاق خارج شدند پسک( پستک) جلوی درب را محکم نکردند
.....گوسفندی که بخاطر ضعف بدنی در خانه نگهداری می شد وارد قشلاق شد با کمی این ور و اون ور گشتن به سمت گهواره می رود ، نوزاد با دست های خودش بازی می کرد گوسفند کمی به گهواره نزدیک شده و سرش را داخل گهواره می برد وقتی کودک دستهایش راحرکت می دهد ناخاسته آنرا به دهان می گیرد ، فریاد بچه چنان دلخراش بود مادر بنده خدا وقتی صدا بچه اش را شنید رنگ از رخسارش پرید ، با اون حال که نزدیک قشلاق رسیده بود خیک آب را از پشتش به زمین انداخت و سریع خودش را به خانه اش رساند ، گوسفند از کنار پسک (پستک) خارج شده بود ، وقتی مادر وارد خانه می شود با یک وضعیت بسیار ....... گهواره غرق در خون و کودک یک لحظه دهانش بسته نمی شد مدام ......
سلیمان امیری فرد
✍.......بنام خدایی که بادمیدن روح خود بر جسم خاکی بنده گان را همنشین خود خواند
تخت قاپو
......سال ۱۳۱۶ محله احمد آباد قلعه خان
..... ..چند سالی بود تخت قاپو یا اسکان عشایر به فرمان رضا شاه در حال اجرا بود و ژاندر مری مامور کنترل جماعت کوچ رو شده بودند، ژاندار مری ماموریت داشت آنها را به زور هم شده وادار به سکونت ثابت کند ، اوبای از شاهسونهای ایل بغدادی به دور از جار و جنجال خودشان را آماده می کردند در منطقه زیبای احمد آباد چادر ها را برپا و ییلاقی خاطره انگیز برای خود تدارک ببینند
......همه دور هم جمع شده بودند سرگرم کارهای روز مره ، ناگهان صدای پای سواران سکوت را شکست چهار سوار امنیه را در نزدیکی خود دیدند
امنیه ها وقتی نزدیک شدند فرمانده آنها که یک آدم درشت هیکلی بود شروع به دشنام گفتن کرد
و دستور داد چادرها را پاره کنید
یکی از شاهسونها فورا چوب دستی را بر داشت و گفت هر کسی یک قدم پا را پیش بگذارد به خداوندی خدا ناکارش می کنم
....امنیه های زیر دست وقتی خشم را در چهره شاهسون دیدند کمی عقب کشیدند ولی فرمانده ولکن قضیه نبود به زیر دستهای خود تُپید چرا فرمان را اجرا نمی کنید و در همین موقع شروع به هتاکی به ایل و مردم ایل کرد ،
شاهسون جواب او را داد و با غیظ گفت حرف دهانت را بفهم
رئیس امنیه ها گفت چند سال کوچ شما را ندیدگرفتم حالا پرو شدید
و از اسب پیاده شد و به سمت شاهسون حمله کرد ، شاهسون وقتی دید رئیس امنیه ها به سمتش حمله ور شد ، چوب دستی را زمین انداخت.......
امنیه های زیر دست نظار گر بگو و مگوی فرمانده خود با مرد مدافع بودند ، یک آن دیدند آنها با هم درگیر شدند
..وقتی امنیه و شاهسون با هم گلاویز شدند ، با توجه به اینکه شاهسون ها در کشتی گرفتن مهارت خاصی داشتند
با کش و قوسی که بین آنها شد، شاهسون قیچ اورتا که حدودا شبیه لنگ در کشتی آزاد می باشد امنیه را نقش زمین کرد
.....یکی از ریش سفیدها وقتی وضع را چنین دید ، برای اینکه قضیه را جمع و جور کند و از امنیه یک جورای دلجوی کند به جوان شاهسون تُپید ، ودر ادامه گفت خجالت نمی کشی با این مرد شریف درگیر می شوی و او را با چوب دنبال کرد
......امنیه هم وقتی بر خورد شاهسونها را این طور دید بعد از کلی صحبت و هندوانه زیر بغل امنیه گذاشتن ، کمی خودش را جمع و جور کرد و یه زیر سیبیلی گرفت و .....
چادرها مثل همیشه برپا و استوار.....
سلیمان امیری فرد
تخت قاپو
......سال ۱۳۱۶ محله احمد آباد قلعه خان
..... ..چند سالی بود تخت قاپو یا اسکان عشایر به فرمان رضا شاه در حال اجرا بود و ژاندر مری مامور کنترل جماعت کوچ رو شده بودند، ژاندار مری ماموریت داشت آنها را به زور هم شده وادار به سکونت ثابت کند ، اوبای از شاهسونهای ایل بغدادی به دور از جار و جنجال خودشان را آماده می کردند در منطقه زیبای احمد آباد چادر ها را برپا و ییلاقی خاطره انگیز برای خود تدارک ببینند
......همه دور هم جمع شده بودند سرگرم کارهای روز مره ، ناگهان صدای پای سواران سکوت را شکست چهار سوار امنیه را در نزدیکی خود دیدند
امنیه ها وقتی نزدیک شدند فرمانده آنها که یک آدم درشت هیکلی بود شروع به دشنام گفتن کرد
و دستور داد چادرها را پاره کنید
یکی از شاهسونها فورا چوب دستی را بر داشت و گفت هر کسی یک قدم پا را پیش بگذارد به خداوندی خدا ناکارش می کنم
....امنیه های زیر دست وقتی خشم را در چهره شاهسون دیدند کمی عقب کشیدند ولی فرمانده ولکن قضیه نبود به زیر دستهای خود تُپید چرا فرمان را اجرا نمی کنید و در همین موقع شروع به هتاکی به ایل و مردم ایل کرد ،
شاهسون جواب او را داد و با غیظ گفت حرف دهانت را بفهم
رئیس امنیه ها گفت چند سال کوچ شما را ندیدگرفتم حالا پرو شدید
و از اسب پیاده شد و به سمت شاهسون حمله کرد ، شاهسون وقتی دید رئیس امنیه ها به سمتش حمله ور شد ، چوب دستی را زمین انداخت.......
امنیه های زیر دست نظار گر بگو و مگوی فرمانده خود با مرد مدافع بودند ، یک آن دیدند آنها با هم درگیر شدند
..وقتی امنیه و شاهسون با هم گلاویز شدند ، با توجه به اینکه شاهسون ها در کشتی گرفتن مهارت خاصی داشتند
با کش و قوسی که بین آنها شد، شاهسون قیچ اورتا که حدودا شبیه لنگ در کشتی آزاد می باشد امنیه را نقش زمین کرد
.....یکی از ریش سفیدها وقتی وضع را چنین دید ، برای اینکه قضیه را جمع و جور کند و از امنیه یک جورای دلجوی کند به جوان شاهسون تُپید ، ودر ادامه گفت خجالت نمی کشی با این مرد شریف درگیر می شوی و او را با چوب دنبال کرد
......امنیه هم وقتی بر خورد شاهسونها را این طور دید بعد از کلی صحبت و هندوانه زیر بغل امنیه گذاشتن ، کمی خودش را جمع و جور کرد و یه زیر سیبیلی گرفت و .....
چادرها مثل همیشه برپا و استوار.....
سلیمان امیری فرد