باغدادلی شاهسئون ائلی...
167 subscribers
138 photos
37 videos
16 files
196 links
ایل شاهسون بغدادی...

@Soleimanamiri
Download Telegram
Forwarded from اعتماد
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دوستان یادتون هست چند وقت پیش یه گزارشی تقدیمتون کردیم از اعماق زمین پروژه مترو قم؟
اینبار هم برخلاف گزارش قبل پرداختیم برفراز آسمان
گزارش پرواز بدون موتور

گزارشگر و تدوین: مجیدمطیع
کوه نمک قم
دیدنیه نبینی ضررکردی.
نگاه به حجمش نکن دانلودش کن
.......بنام خدا
کمی پا را به عقب می بریم به جای می رسیم که شیخ صفی الدین جوان در آشفته حال حق جویی خود دنبال راهنما و مرشد از شهری به شهری می رود تا اینکه او را بخدمت امیر عبدالله که یکی از مجاهدان فضل و کرامت است راهنمای می شود ،
بعداز شنیدن احولات دل او توسط شیخ.
می گوید:
ای جوان ترک آنچه تو دنبال آنی در این بازار نیابی برو نزد عارف بزرگ شیخ زاهد گیلانی،
.....شیخ زاهد گیلانی در حین مکاشفه به نور زهد وعلم باطن دریافته وبه مریدان گفت پی سپران بادیه حق جویی جوانی............تا معرفت الله یک حجاب بیش نمانده بر او......
از احوالات شیخ زاهد گیلانی ،آنطور که نقل است تا آن تاریخ هیچ شاگردی افتخار همنشینی با او نیافته بود
.......شیخ صفی الدین خرقه هدایت و ارشاد از شیخ زاهد یافته و اواز سید جمالدین و......... او از معروف کرخی خادم حضرت ابو الحسن علی بن موسی الرضا(ع) در یافته.................زاهدی و تقوا و سیر وسلوک در خانقاه ها راه طریقت شد وبا این بینش در زمان سلطان جنید مرشد کامل به شیخ شاه نام می گیرد چون این مقام شاهی طبق سیر از حضرت علی است و او را از فرزندان او می دانند لذا واژه شاه اشارت به حضرت علی (ع) در بین اهل دل به نظر می آید و.......... زمان شاه اسماعیل که اوج گرفتن حق و واگذاری آن به حق دار است با این پیشینه واژه شاهسون در دلها پرورش می یابد و در زمان شاه اسماعیل ابراز احساست و افتخار نامی می شود و..........زمان شاه عباس به اوج اقتدار و ....
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
Forwarded from Deleted Account
دادآقالار گلین سیزدن سروشوم
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو
چوخ دولاندیم تاپال مه دیم سیزدیین
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو

قاراچادیر آلاسیوان قوراردیک
بیربیرینین کومه گینه دوراردیک
توی بایرامنا هالای دییب اویناردیک
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو

گوی یارپوزدان آیران اوتو درر دیک
چادیرلارین کولگه سینه سرردیک
بوزبولاقدان چالخاما سو وی رر دیک
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو

چالخام چالیب مشگه گولوم دیینلر
ساج چوره گی یاپوب دولوم یی ینلر
منم ووروب منیم ائلیم دیینلر
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو

گدگلین داها یوخدو صفاسی
ائلیمیزین واردی چوخ اوباسی
ییرلایانین داها گلمر صداسی
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو

گیجه گوندوز ییرلاشار دیک گولر دیک
آزدان چوخدان گتیرر دیک بولر دیک
یامانینا یاخچیسینا دوزردیک
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو

یاددان چخیب چادیرلارین قاراسی
لای لای دیین ا شاقلارین آناسی
ییراق اولوب قارداشلارین آراسی
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو

حسین دییر باهار اولا یازاولا
چاوور اولا چووییر اولا ساز اولا
اورگ لرین دردی غمی آزاولا
بیزیم ائلین ییغیناغی نیج اوللو
Audio
شماره یک
کنفرانس جناب ساداتی در مورد شاهسون در گروه آزربایجان
Audio
شماره دو
کنفرانس جناب ساداتی در مورد شاهسون در گروه آزربایجان
Audio
شماره سه
کنفرانس جناب ساداتی در مورد شاهسون در گروه آزربایجان
Audio
شماره چهار
کنفرانس جناب ساداتی در مورد شاهسون در گروه آزربایجان
Audio
شماره پنج
کنفرانس جناب ساداتی در مورد شاهسون در گروه آزربایجان
Audio
شماره شش
کنفرانس جناب ساداتی در مورد شاهسون در گروه آزربایجان
Audio
شماره هفت
کنفرانس جناب ساداتی در مورد شاهسون در گروه آزربایجان
(۱)
...........بنام خدا
گاهی یاد آوری خاطره ایی از بزرگ مردان باعث می شود با افتخار خود را شاهسون بنامیم ..............
در ایل مردان بزرگی هست نام گرامیشان شهره شهرهاست........
...... اوایل انقلاب شور و نشاط ظلم ستیزی و دفاع از حق الناس مردم را به دو گروه خوب و بد، انقلابی و طاغوتی و .......تقسیم کرده و بین مردم مهربان و شریف ایران سیم خاردار کشیده بود چون فاصله حق و ناحق به اندازه تار موی است، لذا .......
زندان اوین جوانی، نگهبان دستگیر شدگان می باشد
...اکثریت بدون حرف و حدیثی محکوم به اعدام و در انتظار اجرای حکم .........
وقتی آدم شرایط اون روزهای سخت زندانیان را بیاد می آورد و به افکار زود بارور شده، می اندیشد، و........ خود را ترازو دار میزان بداند و به وضعیت زندگی عادلان اون روزگار ، امروز نگاه کند، کمی ....... .......
.....جوان ما چون هر روز با این بندگان خدا در ارتباط بود یواش ،یواش شنیده هایش به حاشیه و از او فاصله می گرفت و واژه اعدامی ها برایش بی اعتبار می شد و در پی تعریف درست از مفسد کیست ؟فی الارض چیست؟ بود و با توجه به نگاه های مظلومانه زندانیان در انتظار ، و شنیدن صحبتهای آنها و کنجکاویش در مورد این اشخاص داشت معنی ها را خوب ........
........ دوست داشت از زندگی همه سر در بیاورد از گذشته کسانی که یک عمر آقا بودند و حالا لغزش روزگار را نظاره گر .....
اینجا جای ماندن نبود وقتی حکم یکی از آنها توسط حاکم شرع قطعی می شد، بعد از اعلام حکم زمانی نمی گذشت تا او را از این جمع جدا کنند و ببرند و جای خالیش را تازه واردی پر کند، به این وضعیت عادت کرده بود
ولی....
........رفتار و منش یکی از زندانیان وی را مجذوب خود کرده بود، خیلی ساکت و آروم بود، در موقع نماز خیلی مؤدبانه او را صدا می کرد تا درب را باز کند........ راز و نیازش و رفتار او برای وی خیلی جالب بود، احساس می کرد کارهای او بی ریا و هر چقدر به زمان موعد نزدیک تر می شد این مرد خدا آروم تر ولی با همان رفتار و نگاه مهربانش روز ها را سپری می کرد، این برای این جوان کمی سئوال بر انگیز بود
یک روز که وی را برای نماز همراهی می کرد از وی سئوال کرد
حاج آقا از مرگ نمی ترسی؟
جواب داد
خیر
پرسید چرا؟
گفت
یک روز به دنیا آمدیم، یک روز هم از دنیا خواهیم رفت
عمر دست من و تو نیست، که حسرت آنرا بخوریم ....
این حرف از این پیر مرد مؤدب تلنگری شد تا کمی تحقیق کند
.......کلمات این مرد، جوان جنوب شهری را بسیار آشفته کرد و روز و شب به این فکر می کرد
....مادر جوان قصه ما وقتی دید پسر عزیزش را با زحمت و نداری و رخت شويی.......توانسته بزرگ کند چند روزیست با خودش درگیر و بسیار ناراحت می باشد، از ناراحتی او بسیار دلگیر شد و از پسر جوان پرسید؟
پسرم چی شده یکی، دو روز است، درفکر هستی و اصلا به اطرافیانت توجه نمی کنی
پسر گفت: مادر یکی از زندانیان که به چشمم انسان بزرگ و مؤدبى است و با زندانیان دیگر فرق دارد
از اولی که به پیش ما آوردند، تا این لحظه که واپسین لحظه های زندگیش می باشد هیچ تغییری در رفتارش ندیدم نه استرسی و نه ناراحتی مثل همیشه سر ساعت از من می خواهد برای نماز درب را بگشایم و مابقی ساعت هم کارهای روزانه خود را انجام می دهد
من از ایشان در مورد مرگ سئوال کردم جواب داد ..........
مادر وقتی خوب به حرف های پسر گوش داد و از شکل ظاهری و قد و قامت وی سئوال کرد
به فکر عمیقی فرو رفت ،خاطره ایی را در ذهنش مرور می کرد برایش خیلی ارزشمند بود
...یک آن بخودش آمد اشك چشمش را با گوشه روسری پاک کرد و رو به پسرش کرد و گفت
ازش سئوال کن ببین اهل کجاست.و اسمش چیست؟ ..........
روز بعد جوان قصه ما مثل همیشه در محل کارش حاضر شد و مطابق روز کارهایش را پیگری کرد در سر فرصت مناسب از آن مرد مهربان سئوال کرد:
عمو ببخشید شما کجايى هستید؟ و اسم کوچک شما چیه؟
مرد خیلی محکم و قاطع گفت
من شاهسونم و اسمم .......
دم دمای غروب وقتی جوان به منزلشان رفت .......
مادر سئوال کرد:
........پسرم چه خبر؟
سلامتی مادر
اون آقای محترم را دیدی ؟
بله
صحبت کردی ؟
خیلی کم
اسمش را گفت و خودش را از ایل شاهسون معرفی کرد
مادر باشنیدن اسم این مرد بزرگ چشمانش پر اشك شد
پسر هر کاری کرد تا آرومش کند نتوانست
بعد از اینکه دل سیر از بی مهری روزگار گریست
گفت :
پسرم هر کاری می توانی برای آزادی این مرد شریف انجام بدهی کوتاهی نکن، در غیر اینصورت شیرم را حلال نخواهم کرد.....
فردای اون روز جوان ، داستان زندگیشان‌ را که از مادرش شنیده بود به بالا دستی خود چنین تعریف کرد ......


سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
(۲)
.........بنام خدا
.......شب از نیمه گذشته، با افکار پریشانی که پسرک دارد هنوز خواب به چشمانش ننشسته، در یک وضعیت خطیری قرار گرفته و تصمیم گیری برایش بسیار سخت شده، چطوری حرفش را به بالادستی بزند تا خواسته مادرش بر آورده و ازش خشنود گردد .
با فکر فردا، یواش یواش چشمانش سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفت.......
......اوایل انقلاب مثل حالا بین کارمند و رئیس فاصله نبود، هرکس برای اثبات لیاقتش و مردمی بودنش از جان مايه میگذاشت بنابراین رفتن پیش رئیس برای جوان قصه ما خیلی راحت بود .............
مثل همیشه صبح زود از خواب بیدارشد، با خدای خود راز و نیاز کرد و از او به کاری که عهده دار شده بود کمک طلبید
......اول وقت در محل کار حاضر و در یک فرصت مناسب وارد دفتر آقای........شد
سلام قربان
علیک سلام پسرم
بفرما بنشین، چرا سر پا ایستادی؟
پسرک این پا و اون پا کرد بر روی صندلی آهنی که نشیمنگاهش و تکیه گاهش چرم مشکی کشیده شده بود نشست بعد از کمی سکوت ....
خیلی آهسته گفت قربان من می خواستم در مورد یکی از زندانیان کمی صحبت کنم اجازه می فرمایی؟
چی شده پسرم؟
چیز خاصی نیست، ولی مادرم از گذشته یکی از آنها برایم تعریف کرد و خواست در حد توان به او کمک کنیم
قربان مادرم می گوید او خیلی آدم خوبی است
حاج آقا همانطور که بر روی برگه چیزی را می نوشت سرش را آهسته بلند کرد و گفت کدامشان؟ ولی حکم اینها صادر شده !
اخ قربان .....اجاز بدهید کمی از گذشته این انسان برایتان تعریف کنم،
حرفش را قطع کرد و گفت حاج آقا تو را بخدا کمک کنید
حاج آقا گفت گوشم با شماست بفرمائید
.........حدودا ده ،پانزده سال پیش اون موقع که من کودکی بیش نبودم و خواهر و برادرانم خیلی کوچلو بودند
پدرم رفتگر شهرداری بود و از دوستانش شنیده بود شخصی بنام...........زمین های پلاک اصلی داخل شهری را قطعه بندی می کند و بصورت قسطی بفروش می رساند
پدرم پس انداز خود و کمی از دوستانش پول قرض می گیرد و برای خرید یه قطعه زمین و درست کردن سرپناه خدمت اون بزرگ مرد می رود
بالاخره با شرایط زمینی را به پدرم می فروشد و قرار می شود در حد توانش اقساط را پرداخت کند .....پنج، شش ماه بعد از خرید زمین پدرم فوت می کند، بعد از فوت پدرم زندگی برای خانواده چهار نفره ما سخت می شود و مادرم از صاحبخانه قسمتی از پول قرض الحسنه را می گیرد و تا حدودی بدهی های پدرم را پرداخت می کند و بخاطر نداشتن پول پیش وضع مان خیلی بد بود
........ مادرم تعریف می کرد با او به دفتر کار شخصی که مادرم می گفت زمین از او خریده ایم رفتیم
.......مادرم می گوید با شرمندگی و خجالت از یه کیف رنگ و رو رفته سند زمین را در آوردم و بر روی میز گذاشتم
و گفتم: حاجى ما قسط زمین را نمی توانیم بدهیم، این سند زمینتان از پولی که همسرم به شما پرداخت کرده بعد از کسر دیر کرد الباقیش را به من پرداخت کنید ممنون می شوم، می خواهم با این پول یه جای کوچیک برای بچه هایم اجاره کنم .
.........حاجى گفت: دخترم پس آقاتون کجاست؟ اون خبر دارد شما می خواهید قرارداد را فسخ کنید ؟
مادرم سرش را پایین انداخت وبا بغض گفت: حاجى، سه، چهار ماه می شود فوت کرده
حاجى گفت :چرا دخترم اون که ظاهرا سالم بود
مادرم گفت :چی بگم حاجى عمرش تا اینجا بود
حاجى کمی از شرایط زندگی ما و اقوام مان سئوال کرد و سپس به مادرم گفت دخترم: من یادم هست اون مرحوم می خواست برای شما سرپناه درست کنه، شما سندت را بر دار من همان موقع سودم را از شما گرفتم یه ماشین آجر و چند شاخه آهن به بچه ها می گویم سر زمینت ببرند به فامیل هایت بگو کمکت کنند و برایت یه اطاق درست کنند واز مستاجری نجات پیدا کنی
بعد از اینکه بچه هایت بزرگ شد پول من را بیاور
مادرم هم از خوشحالی دست مرا گرفت وبه خانه آمدیم شب به ما خبر دادند یه ماشین آجر و چند شاخه آهن سر زمین ما خالی کرده اند
......فردای اون روز اقوام جمع شدند یه دیواری کشیدند و طاقی زدند و درب و پنجره ایی نصب کردند به محض اینکه سقف زده شد مادرم اثاثیه خانه را به اونجا انتقال داد و کمی پولی که مانده بود را گرفت ...... .وقتی سرش را بالا گرفت با گریه گفت حاج آقا اون با غیرتش آبروی ما را حفظ کرد ترا به آبروی حضرت فاطمه کمکم کنید تا پیش مادرم آبرویم نرود
حاج آقا تحت تاثیر داستان زندگی این خانواده قرار گرفت
.......سرش را در بین دو دستش قرار داد و به فکر عمیقی فرو رفت،
جوان گفت: حاج آقا مادرم می گفت این آقا انسان با خدایى است
............گفت برو اون بنده خدا را بیاور
.........جوان از خوشحالی سراز پا نمی شناخت سریع رفت اون مرد شریف را به دفتر حاج آقا اورد و.......
سلیمان امیری فرد
https://t.me/shahsevan_channel
(۳)
......بنام خدا
......سکوت اطاق را گرفته بود
حاج آقا داشت پرونده ایی را برسی می کرد و نیم نگاهی هم به مهمان دعوتیش داشت
سرش را بلند کرد، همانطور که به پیر مرد خیره شده بود، و با انگشتانش خودکار را بازی می داد گفت پدر جان این جوان چی میگه؟
پیر مرد یه نگاهی به جوان کرد وخیلی مودبانه گفت حاج آقا من منظورتان را نمی فهمم ؟
حاجی سرش را پایین انداخت و پرونده را ورقی زد و چشمش را به پرونده دوخته بود، همینطور که به کارش ادامه می داد به پسر جوان گفت :
آقای........خودت بگو
جوان، قصه زندگیشان را بصورت خلاصه وار که مربوط به آشنایی با پیر مرد بود را بیان کرد
حاج آقا گفت پدر جان این حرف هايی که این جوان می زند درست است
پیر مرد کمی مکث کرد و خیلی آروم و شمرده گفت: خدا رحمت کنه مرد بسیار مظلومی بود یک قسط را پرداخت کرد دیگه به پیش ما نیامد تا اینکه خانم جوانی آمد و.............
من هم وظیفه ام را انجام دادم‌ چیز خاصی نبود
حاج آقا به دقت به حرف های پیرمرد گوش می داد، وقتی گفت چیز خاصی نیست حرفش را قطع کرد و گفت اتفاقا خیلی هم مهم هست
کمی از این ور و آن ور سئوالاتی کرد و پیرمرد همه را خیلی آروم و شمرده جواب می داد
حاج آقا گفت پدر جان شما که اینقدر زحمت کش و حق شناس هستی چرا پول بیت المال را به حساب مفسدین واریز کردی
پیر مرد گفت کدام را می فرماید؟
حاج آقا گفت به حساب .............و ادامه داد اینها یک عمر خون مردم را تو شیشه کردن و مردم انقلابی حق این مفسدین را کف دست شان گذاشتند و از ایران فراریشان دادند و اون موقع شما مى آيی پول به حساب این از خدا بی خبران واریز می کنی، با اینکارت از آنها حمایت می کنی
پیرمرد گفت حاج آقا در دین ما خیلی سفارش به امانت داری شده و اون پولها امانت بود و به من هم گفته نشده بود پول را بحساب او واریز نکنم
لذا طبق تعهدی که در معامله داشتم سر تاریخ پول او را بحسابش واریز کردم، در اصل اون پول پیش من امانت بود و من هم طبق شرع اسلام امانت را به صاحبش دادم
حاج آقا از صحبت کردن با این پیر مرد خیلی لذت می برد چون نه با سیاست کاری داشت و نه با ریا و خود شیرینی بیان می شد از قدیم گفتند حرفی که از دل بر آيد لاجرم بر دل نشیند.....
حاج آقا بعد از صحبت و یا بهتر است بگویم بازجويى مجددی که کرد گفت: پدر جان معلومه آدم باخدا و مسلمانی هستی، خدا را خوش نمی آید حساب شما را با دیگران یکی بدونیم .....تا به حال چه کارهای خوبی انجام دادی
پیرمرد رفت تو فکر که چکارهای مثبتی در جامعه انجام داده ولی هرچی فکر کرد چیزی را نتوانست بیان کند
جوان اجازه ای خواست و سپس گفت حاج آقا یه مشروب فروشی جنب مسجد محله مان بود مادرم میگفت مزاحم محل بود و زن و بچه مردم از دست ارازل نمی توانستتد از غروب به بعد در اون محل تردد کنند چون اکثریت که از اونجا خارج می شدند مست بودند و حرف زدنشون مثل آدم معمولی نبود ولی این مرد شریف آنرا خرید و قسمتی را به مسجد واگذار کرد تا مسجد محل بزرگتر شود و......
پیر مرد به جوان نگاهی کرد و رو به حاج آقا گفت اون هم برای خودش داستانی داشت
بعداز کلی مباحثه حاج آقا دستور داد استشهادی از اهالی محل و کسانی که در حقشان این مرد مومن خوبی کرده و گره از مشکل شان باز نموده تهیه کنند تا قبل از اینکه دیر شود برای نقض حکم وارد عمل شوند
آنطور که شنیده ام این خبر مسرت بخش در بین شاهسونها و اقوام نزدیک این مرد شریف بسیار خوشحال کننده شد و همه دست به کار شدند تا استشهادیه و لیست افراد مورد حمایت این پیرمرد را آماده کنند
........بالاخره همه چی آماده شد و تحویل حاج آقا گردید
.....آنطور که گفته شده پرونده ایشان از بین پرونده های اعدامی خارج و در انتظار قرار گرفت
وبا پیگیری خانواده و مساعدت ...........حکم اعدام نقض و .........
سلیمان امیری فردhttps://t.me/shahsevan_channel
........بنام خدا
....وقتی نگاه به داستانهای ،اسطورهای ترک می کنیم بارویاهای زیبا خود را با آن همراه...........
.........جوانی در یک قلعه در بین مردم در حال گردش بود یک آن گفتگوی باپیر مردی او را آشفته کرد هرچه در توان داشت بسمت دروازه شروع به دویدن کرد تا نگهبانان بخود شان بیایند او مثل باد ..........
........همانطور که به راهش ادامه می داد در یک دشت بسیار زیبا اسبی شیهه کنان خود را به او رساند و آروم سرش را بسمت پهلوان بئیره نگ آورد و یار گمشده اش را نوازش کرد جوان سریع سوار اسب شد و اسب بدن خود را جمع کرد و چند باری روی پای خود ایستاد و شتابان به سمت ........
برداشت از حماسه ی ده ده قورقود
ادامه
سلیمان امیری فردhttps://t.me/shahsevan_channel
..........یاد اولسون اوخوشلوقلار
آخر چهارشنبه نین آخشامی
اگر وقت اول سیدیی قشلاقین قاواقینا
اون ائیکی دنه جوله اوجاق دوزئردیله و ائیچینه اوت یانراردیله و اوستینن آتئلاردیلا (اتیلاردیلا)
کیتاب ده ده قور قودا یئدی اوجاق یانیرماق شادلیقدا گئلیب کی بو نشان از مقدس اولماق یئدی سایدی
سلیمان امیری فردhttps://t.me/shahsevan_channel
.....یاد اولسون خوش گونلریمیزه
بایرامین قاواغ گونی(گوونی) عرفه دئیردیله و آخشامی (آقشامی) حالوا(حلو )دوزلدر دیله (دوزلدیردیله) و یئقیلاردیلا (جمع می شدن)بئیر یئرئ و سوفرا سالاردیله (دیلا) قیشلاقدا و هر کسین حلوسین به ترتیب گئتیرردیله( گئتریردیله) و بعد از اینکه یئردیله (یئیندن سورا) اموات و بو دونیادان گئیدنلئره (گئدنلره) ، بئیر فاتحه دیئردیله
....دئردیله اولونون گوزو یولا (یولدا) قالماسین،
اولولر گوز گوزل له که بیی لئلرینی بئیر فاتحه ینن یاد ائیلیله
سلیمان امیری فردhttps://t.me/shahsevan_channel
......یاد اولسون گئچیب گئیدن گونلر
......بایرام آی چوخ خوش اولاردئ
....... اگر هاوا ساوق اولیدیی ،قار یئری توت موش اولیدیی ، چوله چیخمالی اولمیدیی، (اولردی)کورسو قیشلاقین اورتاسینا یئر توتاردیی
او کد بانولار کی یئریقناغ لی اولایدیله
بایرام توشه سی مفرج قولاغینا ، داغارجیق ائیچینه یوینه تاپیلاردی
نوخود ایچی، یئمیش، قوز ، بادام، باسیق (باسلیق) اگر هیوا و ناردا قالمش اولیدی بایرام سوفرسی کورسو اوسته دوزولردی
یئر یقناغ لی : جمع و جور
سلیمان امیری فردhttps://t.me/shahsevan_channel
سالاملار و سایغیلار حورمتلی ائلداشلاریما و عزیز دیلداشلاریما
آتا گونین و حضرت علی( ع)دونیایه گئلمگین هامیزا موبارک اولسون دئییرم ،
سایین ائل تبارلاریم بو خوش هاوانین نسیمینن ، چیچکلرین قوخسوینان پیشواز گئدک باهارا، دورنالارین سسینن بایرامین گئلمگین بیلیزه موتولو عرض ائیلرم
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
برای سال جدید،خبر بسیار عالی برای دوستان اهل مطالعه

کتاب، تبارشناسی و پراکندگی ایلات ایران
به همت ، استاد علی محمد نجفی
انتشارات بخشایش و یاس بخشایش
این کتاب ، کتابی جامع در نوع خود است
شیوه زندگی ایلات ایران که تابعی از تغییرات آب و هوا در طول سال بوده است بررسی می کند.

در جلد اول کتاب می خوانیم

در بخش اول ؛ ویژگی‌های تاریخی و فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ایلات

بخش دوم ؛ایلات ترک زبان
ورود ترکان به ایران ، ایلات تر ک چطور از کجا آمدن.

بخش سوم؛ ایلات کرد زبان
بخش چهارم؛ ایلات بلوچ
بخش پنجم؛ ایلات لر
بخش ششم؛ اعراب
بخش؛ هفتم؛ استانهای عشایر نشین ایران
بخش هشتم؛ تحرکات و جا به جای مکانی ایلات
نهم ؛ شعر و ادبیات شفاهی در ایلات

جلد دوم: تصاویر ازبزرگان ایلات
و مخصوصا شجره نامه ایلات و تبار شناسی آنها می باشد

گرچه بسیار از ایلات یک جانشین شده‌اند، اما ضرورت دارد هویت ایلی و دگرگونی زندگی عشیره ای آنها مکتوب شود، تا نسل امروز و فردا از هویت تاریخی خود مطلع باشند.
در این کتاب مؤلف علاوه بر منابع مکتوب و آثار به جا مانده اقدام به تحقیقات میدانی نمودند ، سالها مسافرتهای بسیار انجام داده.
و چهار گوشه سرزمین پهناور ایران به میان ایلات و طوایف رفتند و بررسی میدانی انجام دادن .
برای این کتاب ارزنده سالها استاد علی محمد نجفی ، مدیریت محترم بخشایش و یاس بخشایش وقت گذاشتند تا به لطف خداوند منان به دست اهل مطالعه برسد. 02537737583-
02537749699
https://www.instagram.com/p/BvGbDu7hRIx/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=y0jv3fyawl7m