روان انسان میتونه رنجهای عظیمی رو تحمل کنه، اما چیزی که اون رو از پا در میاره چرخهی تکرار شوندهی امیدهای واهی و ناامیدیهای پی در پی است.
@shadaee
@shadaee
قشنگترین نصیحتے ڪہ شنیدم
اگر سفر نروے !
لباس نخری!
پولاتو خرج نڪنے!
تو پولدار ترین فرد قبرستان خواهے ماند ..
@shadaee
اگر سفر نروے !
لباس نخری!
پولاتو خرج نڪنے!
تو پولدار ترین فرد قبرستان خواهے ماند ..
@shadaee
برای آنان که لایق تماشا نبودن
تمام شب را چراغانی کردیم؛
چه اسراف زیبایی بود، چه بیداری تلخی!!:)
@shadaee
تمام شب را چراغانی کردیم؛
چه اسراف زیبایی بود، چه بیداری تلخی!!:)
@shadaee
🌿🎈شیدایی 93🎈🌿
🍂روح انگیز🍂 فصل دوم(غنچه) #394 جدی مثل همیشه رفت پشت میزش نشست و منتظر بهم چشم دوخت و گفت خب چی میگفت این شاخ شمشاد از فرنگ برگشته و پوزخندی زد گفتم هیچی اومده بود خداحافظی داره برمیگرده حامد خان با طعنه گفت مگه موقع اومدن اومده بود دیدنت که موقع رفتن اومده…
🍂روح انگیز🍂
فصل دوم(غنچه)
#395
حامد خان با نگاهی که مشخص نبود چه حسی توش هست چرخید سمت من و خطاب به امیر گفت خودش خبر داره دیگه؟
امیر آروم گفت بله راضی هست
آقای بدری با صدای بلند خندید و گفت پس مبارکه عجب عروس و دامادی
حامد خان با همون اخمهاش نگاه عصبی به آقای بدری کرد که همون لحظه خنده اش جمع شد و آروم تر گفت انگار پدر زنت شرط و شروط محکمی میخواد بزاره
حامد خان رو به من گفت بیا اینجا
با دست و پای یخ زده از استرس بلند شدم و رفتم روی مبل جلوی میز حامد خان روبروی امیر نشستم
حامد خان گفت این دختر تو تموم این سالها بخاطر اشتباه من خیلی عذاب کشیده تازه یکم زندگیش رو روال افتاده نمیخوام باز...
امیر زود گفت من قول میدم آرامشش و نگیرم
اینبار خودم با دلخواه خودم اومدم جلو
نغمه فقط میتونه زندگی منو سر و سامان بده لطفا اجازه بدید کنارش باشم دوباره
اشک تو چشام جمع شده بود
حامد خان به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت مهم خودش هست من فقط میتونم کمکش کنم که درست تصمیم بگیره
امیر نگاهی بهم کرد و آقای بدری بازم با خنده ای که سعی داشت کنترل کنه گفت
خب عروس خانوم شما باید جواب بدی
نگاه درمونده ای از پشت حاله اشک تو چشمام به حامد خان کردم خم شد سمتم و گفت خوب فکرهات و بکن بعد دوباره شکست بخوری نه من توان دارم نه تو
برگشتم سمت امیر
امیر گفت قول میدم جبران گذشته رو بکنم
اجازه بده. کنارت باشم
بلاخره اون. اشک مزاحم از چشمم چکید و سرم و پایین انداختم و آروم گفت اگه بابام راضی باشه من حرفی ندارم
آقای بدری بشکنی زد و گفت این یعنی بله از قدیم عروسها وقتی نظر خودشونو به نظر باباشون میچسبوندن یعنی بله
امیر لبخندی زد و آقای بدری بلند شد و با خوشحالی در و باز کرد و به خانوم نعمتی که جلوی در وایساده بود گفت
چیزی ندارید اینجا ما دهنمون و شیرین کنیم
خانوم نعمتی. دستپاچه و خجالت زده گفت ای وای ببخشید
جعبه شیرینی آوردن آقای سیفی الان میارم
آقای بدری گفت خودم میارم و رفت بیرون
امیر چرخید سمت حامد خان و گفت
خیلی ممنون که یه بار دیگه بهم اعتماد کردید
حامد خان سری به رضایت تکون داد و گفت
بقیه کارها رو با خود نغمه انجام بده
نیازی نیست منتظر نظر من باشید
نظر نغمه نظر منه
اون روز انگار خدا بهم خیلی لطف کرده بود تو دلم هزار بار شکر میکردم که به اونی که میخوام دارم میرسم
آقای بدری با ظرف شیرینی اومد تو و شیرینی رو اول به حامد خان تعارف کرد و بعد ظرف و گرفت سمت من و گفت بخور دختر جون این شیرینی خوردن داره
حامد خان بلند شد و به آقای بدری گفت
پاشو منو برسون خونه خودت هم برو استراحت کن که فردا پرواز داری
خنده رو لبهای آقای بدری خشک شد. و گفت ای بابا یعنی برا عروسی نباید باشم
حامد خان با عصا یکی آروم زد به پاش و گفت. پاشو برا اونم فکری میکنیم
آقای بدری با محبت بهمون تبریک گفت و همراه حامد خان رفتن
امیر فورا با اخم نگاهی به گل کرد و گفت کی اومده بود؟
میخواستم بگم هیچ کس اما ته دلم گفتم راستش و بگم بهتره
گفتم طاها اومده بود برای خداحافظی
پوزخندی زد و گفت چه لزومی داشت؟
چرا از من خداحافظی نکرده؟
گفتم نمیدونم الان این حرفها چبه؟
ادامه دارد...
#نوستالژی
#قدیمی
#دهه_۶۰
@shadaee
فصل دوم(غنچه)
#395
حامد خان با نگاهی که مشخص نبود چه حسی توش هست چرخید سمت من و خطاب به امیر گفت خودش خبر داره دیگه؟
امیر آروم گفت بله راضی هست
آقای بدری با صدای بلند خندید و گفت پس مبارکه عجب عروس و دامادی
حامد خان با همون اخمهاش نگاه عصبی به آقای بدری کرد که همون لحظه خنده اش جمع شد و آروم تر گفت انگار پدر زنت شرط و شروط محکمی میخواد بزاره
حامد خان رو به من گفت بیا اینجا
با دست و پای یخ زده از استرس بلند شدم و رفتم روی مبل جلوی میز حامد خان روبروی امیر نشستم
حامد خان گفت این دختر تو تموم این سالها بخاطر اشتباه من خیلی عذاب کشیده تازه یکم زندگیش رو روال افتاده نمیخوام باز...
امیر زود گفت من قول میدم آرامشش و نگیرم
اینبار خودم با دلخواه خودم اومدم جلو
نغمه فقط میتونه زندگی منو سر و سامان بده لطفا اجازه بدید کنارش باشم دوباره
اشک تو چشام جمع شده بود
حامد خان به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت مهم خودش هست من فقط میتونم کمکش کنم که درست تصمیم بگیره
امیر نگاهی بهم کرد و آقای بدری بازم با خنده ای که سعی داشت کنترل کنه گفت
خب عروس خانوم شما باید جواب بدی
نگاه درمونده ای از پشت حاله اشک تو چشمام به حامد خان کردم خم شد سمتم و گفت خوب فکرهات و بکن بعد دوباره شکست بخوری نه من توان دارم نه تو
برگشتم سمت امیر
امیر گفت قول میدم جبران گذشته رو بکنم
اجازه بده. کنارت باشم
بلاخره اون. اشک مزاحم از چشمم چکید و سرم و پایین انداختم و آروم گفت اگه بابام راضی باشه من حرفی ندارم
آقای بدری بشکنی زد و گفت این یعنی بله از قدیم عروسها وقتی نظر خودشونو به نظر باباشون میچسبوندن یعنی بله
امیر لبخندی زد و آقای بدری بلند شد و با خوشحالی در و باز کرد و به خانوم نعمتی که جلوی در وایساده بود گفت
چیزی ندارید اینجا ما دهنمون و شیرین کنیم
خانوم نعمتی. دستپاچه و خجالت زده گفت ای وای ببخشید
جعبه شیرینی آوردن آقای سیفی الان میارم
آقای بدری گفت خودم میارم و رفت بیرون
امیر چرخید سمت حامد خان و گفت
خیلی ممنون که یه بار دیگه بهم اعتماد کردید
حامد خان سری به رضایت تکون داد و گفت
بقیه کارها رو با خود نغمه انجام بده
نیازی نیست منتظر نظر من باشید
نظر نغمه نظر منه
اون روز انگار خدا بهم خیلی لطف کرده بود تو دلم هزار بار شکر میکردم که به اونی که میخوام دارم میرسم
آقای بدری با ظرف شیرینی اومد تو و شیرینی رو اول به حامد خان تعارف کرد و بعد ظرف و گرفت سمت من و گفت بخور دختر جون این شیرینی خوردن داره
حامد خان بلند شد و به آقای بدری گفت
پاشو منو برسون خونه خودت هم برو استراحت کن که فردا پرواز داری
خنده رو لبهای آقای بدری خشک شد. و گفت ای بابا یعنی برا عروسی نباید باشم
حامد خان با عصا یکی آروم زد به پاش و گفت. پاشو برا اونم فکری میکنیم
آقای بدری با محبت بهمون تبریک گفت و همراه حامد خان رفتن
امیر فورا با اخم نگاهی به گل کرد و گفت کی اومده بود؟
میخواستم بگم هیچ کس اما ته دلم گفتم راستش و بگم بهتره
گفتم طاها اومده بود برای خداحافظی
پوزخندی زد و گفت چه لزومی داشت؟
چرا از من خداحافظی نکرده؟
گفتم نمیدونم الان این حرفها چبه؟
ادامه دارد...
#نوستالژی
#قدیمی
#دهه_۶۰
@shadaee
🥰2🙏1
واعظ قزوینی 300 سال پیش این شعر راگغت، ما امروز زندگیش می کنیم !!
بر درگه خلق، بندگی ما را کشت هر سو پی نان دوندگی ما را کشت
فارغ نشویم یکدم از فکر معاش ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
@shadaee
بر درگه خلق، بندگی ما را کشت هر سو پی نان دوندگی ما را کشت
فارغ نشویم یکدم از فکر معاش ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
@shadaee
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1405/6/3
سه شنبهی قشنگتون 🌸🍃
سـرشـار از مـهربـانـی
امیدوارم اتفاقهای خوب🌸🍃
زنـدگی آرومتون رو پُـر کنن🌸🍃
و لحظههـاتـون سرشار از 🌸🍃
شادی و لبخند باشه...
روزتون زیبـا و دلانگیز🌸🍃
@shadaee
سه شنبهی قشنگتون 🌸🍃
سـرشـار از مـهربـانـی
امیدوارم اتفاقهای خوب🌸🍃
زنـدگی آرومتون رو پُـر کنن🌸🍃
و لحظههـاتـون سرشار از 🌸🍃
شادی و لبخند باشه...
روزتون زیبـا و دلانگیز🌸🍃
@shadaee
اگر جايى زن موفقى راديدى حتما ستايشش كن چون براى رسيدن به موفقيت
چندين برابر يك مرد تلاش كرده!
با قضاوت ها ، توهين ها
بى اعتمادى ها، بى توجهى ها
سنگ اندازى ها ونگاههاى معنادار ، زيادى جنگيده ...
جنگ جسمانى و جنگ روانى زيادى پشت سر گذاشته تا تونسته در ليست موفق ترين ها قرار بگيره.
@shadaee
چندين برابر يك مرد تلاش كرده!
با قضاوت ها ، توهين ها
بى اعتمادى ها، بى توجهى ها
سنگ اندازى ها ونگاههاى معنادار ، زيادى جنگيده ...
جنگ جسمانى و جنگ روانى زيادى پشت سر گذاشته تا تونسته در ليست موفق ترين ها قرار بگيره.
@shadaee
بعضى آدم ها تا زمانى خوب اند كه منفعت شان تامين باشد:
اما همين كه اندكى خلاف ميل و سودشان پيش برود.
نه حرمت مى شناسند،
نه انسانيت،
ونه حتى زبان شان از توهين و دشنام باز مى ايستد.
آدم هاى منفعت پرست.
وفادارى را فقط تا مرز سود خود
مى فهمند
@shadaee
اما همين كه اندكى خلاف ميل و سودشان پيش برود.
نه حرمت مى شناسند،
نه انسانيت،
ونه حتى زبان شان از توهين و دشنام باز مى ايستد.
آدم هاى منفعت پرست.
وفادارى را فقط تا مرز سود خود
مى فهمند
@shadaee
👏1
خداست دیگه...
یهو دستت و میگیره و به تمام مخمصههای زندگیت پایان میده؛ جوری که خودت هم باورت نمیشه! درست همونجایی که فکر میکردی تهِ خطه، برات یه جادهی تازه میسازه و بهت ثابت میکنه که برای اون، هیچ گرهی کور نیست.
@shadaee
یهو دستت و میگیره و به تمام مخمصههای زندگیت پایان میده؛ جوری که خودت هم باورت نمیشه! درست همونجایی که فکر میکردی تهِ خطه، برات یه جادهی تازه میسازه و بهت ثابت میکنه که برای اون، هیچ گرهی کور نیست.
@shadaee
👌2
🌿🎈شیدایی 93🎈🌿
🍂روح انگیز🍂 فصل دوم(غنچه) #395 حامد خان با نگاهی که مشخص نبود چه حسی توش هست چرخید سمت من و خطاب به امیر گفت خودش خبر داره دیگه؟ امیر آروم گفت بله راضی هست آقای بدری با صدای بلند خندید و گفت پس مبارکه عجب عروس و دامادی حامد خان با همون اخمهاش نگاه عصبی به…
🍂روح انگیز🍂
فصل دوم(غنچه)
#396
یه لحظه با خودم گفتم نغمه تو حوصله اینجور حرفها رو داری؟ نه واقعا نداشتم دیگه کشش حرفهای بیخود و گیر دادنای الکی رو نداشتم کار کردن تو محیط شرکت واقعا همه اعصاب و روحیه منو داغون کرده بود
با ناراحتی گفتم یا به من اعتمادی داری و اینجور حرفها و حساسیتهات و کنار میزاری یا اینکه نیازی نیست دوباره همدیگر و آزار بدیم همینجا تمومش کنیم
امیر که هنوز هم ذهنیتش در مورد من همون نغمه سابق بود جا خورد و یکم جابجا شد و گفت بحث اعتماد نیست معلومه که دارم اما اینکه نامزد سابقت برات گل بیاره اونم گل مورد علاقه ات صددرصد موضوع کمی نیست
گفتم مهم منم که هیچ تمایلی بهش ندارم که اگه داشتم همون موقع با اصرار باهاش ازدواج میکردم
امیر پوفی گفت و سرش و انداخت پایین و گفت فکر میکردم مراسم خواستگاریمون جور دیگه ای رقم بخوره اما انگار...
گفتم خب هیچ چیز طبق پیش بینی ما پیش نمیره منم انتظار این رفتار و نداشتم و ندارم
امیر بلند شد و گفت من معذرت میخوام به بابات بگو فرداشب همراه پدرم میام خونتون خواستگاری
از این قاطعیت و جدیتش دلم ضعف رفت و ته دلم کلی قربون صدقه اش رفتم
آروم گفتم من فکرام و بکنم اگه به نتیجه رسیدم خبر میدم
امیر لبایش و مرتب کرد و گفت وقت واسه نتیجه گرفتن زیاد داری بعدا سعی کن نتیجه خوب بگیری
فردا شب میبینمت و بدون معطلی رفت
برگشتم خونه تازه تو راه یادم اومد که امشب قرار بود صدیقه و حامد خان عقد کنن
دست خالی داشتم میرفتم ماشین و ککار کشیدم و کلافه سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم
هنوز هوا تاریک نشده بود با یه تصمیم یهویی پیچیدم سمت پاساژی که نزدیک بود
از تنها طلافروشی که اونجا بود یه گردنبند خریدم و برگشتم که خارج بشم چشمم خورد به دستبند دخترونه خوشگل یاد آوا افتادم چقدر دلش ضعف میرفت واسه اینجور چیزا همیشه با ذوق به دستبندی که کتایون دستش میکرد نگاه میکرد به یاد آوا دستبند و هم خریدم اما برای ساحل
از امشب دیگه اونا هم رسما خونواده من میشدن و باید طوری رفتار نمیکردم که حس بد بگیرن من همیشه با آدما طوری رفتار میکردم که دلم میخواست باهام بکنن
اما حیف
یه دسته گل عروس و یه جعبه شیرینی هم گرفتم حدس میزدم حامد خان تو قید اینجور کارا نباشه صدیقه هم عمرا به زبون میاورد
هوا تاریک شده بود و صدای زنگ گوشیم نشون میداد که حسابی دیر کردم
دکمه رو زدم و رو آیفون گذاشتم صدای شاکی حامد خان بلند شد
کجایی دختر چرا انقدر لجبازی تو من مگه کسی رو دارم جز تو عوض اینکه بیای خونه ...
گفتم تو راهم ببخشید الان میرسم دلم نمیخواست حالی که داشتم با غر زدنهای و حرفهای حامد خان خراب بشه
ته دلم نسبت به امیر دو دل بودم حس بدی بهم دست داده بود انگار همه اون شوقم دود شد رفت هوا
رسیدم خونه ماشین بدری دم در بود بیچاره اونم اسیر ما و مشکلاتمون شده بود
رفتم تو و سلام دادم خداروشکر هنوز خبری از عاقد نبود
حامد خان دلخور زیر لب جواب سلامم و داد
آقای بدری نگاهی به شیرینی و دسته گل انداخت و رو به حامد خان گفت بیا نگفتم نغمه اینطور نیست بهتر از تو یادش بود چخبره امشب نگاهی چرخوندم و گفتم پس صدیقه کو؟
آقای بدری گفت برو کمکش کن حاضر بشه تو اتاقشه الان میان
شیرینی رو همونجا رو میز گذاشتم و رفتم تو اتاق صدیقه
ادامه دارد...
#نوستالژی
#قدیمی
#دهه_۶۰
@shadaee
فصل دوم(غنچه)
#396
یه لحظه با خودم گفتم نغمه تو حوصله اینجور حرفها رو داری؟ نه واقعا نداشتم دیگه کشش حرفهای بیخود و گیر دادنای الکی رو نداشتم کار کردن تو محیط شرکت واقعا همه اعصاب و روحیه منو داغون کرده بود
با ناراحتی گفتم یا به من اعتمادی داری و اینجور حرفها و حساسیتهات و کنار میزاری یا اینکه نیازی نیست دوباره همدیگر و آزار بدیم همینجا تمومش کنیم
امیر که هنوز هم ذهنیتش در مورد من همون نغمه سابق بود جا خورد و یکم جابجا شد و گفت بحث اعتماد نیست معلومه که دارم اما اینکه نامزد سابقت برات گل بیاره اونم گل مورد علاقه ات صددرصد موضوع کمی نیست
گفتم مهم منم که هیچ تمایلی بهش ندارم که اگه داشتم همون موقع با اصرار باهاش ازدواج میکردم
امیر پوفی گفت و سرش و انداخت پایین و گفت فکر میکردم مراسم خواستگاریمون جور دیگه ای رقم بخوره اما انگار...
گفتم خب هیچ چیز طبق پیش بینی ما پیش نمیره منم انتظار این رفتار و نداشتم و ندارم
امیر بلند شد و گفت من معذرت میخوام به بابات بگو فرداشب همراه پدرم میام خونتون خواستگاری
از این قاطعیت و جدیتش دلم ضعف رفت و ته دلم کلی قربون صدقه اش رفتم
آروم گفتم من فکرام و بکنم اگه به نتیجه رسیدم خبر میدم
امیر لبایش و مرتب کرد و گفت وقت واسه نتیجه گرفتن زیاد داری بعدا سعی کن نتیجه خوب بگیری
فردا شب میبینمت و بدون معطلی رفت
برگشتم خونه تازه تو راه یادم اومد که امشب قرار بود صدیقه و حامد خان عقد کنن
دست خالی داشتم میرفتم ماشین و ککار کشیدم و کلافه سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم
هنوز هوا تاریک نشده بود با یه تصمیم یهویی پیچیدم سمت پاساژی که نزدیک بود
از تنها طلافروشی که اونجا بود یه گردنبند خریدم و برگشتم که خارج بشم چشمم خورد به دستبند دخترونه خوشگل یاد آوا افتادم چقدر دلش ضعف میرفت واسه اینجور چیزا همیشه با ذوق به دستبندی که کتایون دستش میکرد نگاه میکرد به یاد آوا دستبند و هم خریدم اما برای ساحل
از امشب دیگه اونا هم رسما خونواده من میشدن و باید طوری رفتار نمیکردم که حس بد بگیرن من همیشه با آدما طوری رفتار میکردم که دلم میخواست باهام بکنن
اما حیف
یه دسته گل عروس و یه جعبه شیرینی هم گرفتم حدس میزدم حامد خان تو قید اینجور کارا نباشه صدیقه هم عمرا به زبون میاورد
هوا تاریک شده بود و صدای زنگ گوشیم نشون میداد که حسابی دیر کردم
دکمه رو زدم و رو آیفون گذاشتم صدای شاکی حامد خان بلند شد
کجایی دختر چرا انقدر لجبازی تو من مگه کسی رو دارم جز تو عوض اینکه بیای خونه ...
گفتم تو راهم ببخشید الان میرسم دلم نمیخواست حالی که داشتم با غر زدنهای و حرفهای حامد خان خراب بشه
ته دلم نسبت به امیر دو دل بودم حس بدی بهم دست داده بود انگار همه اون شوقم دود شد رفت هوا
رسیدم خونه ماشین بدری دم در بود بیچاره اونم اسیر ما و مشکلاتمون شده بود
رفتم تو و سلام دادم خداروشکر هنوز خبری از عاقد نبود
حامد خان دلخور زیر لب جواب سلامم و داد
آقای بدری نگاهی به شیرینی و دسته گل انداخت و رو به حامد خان گفت بیا نگفتم نغمه اینطور نیست بهتر از تو یادش بود چخبره امشب نگاهی چرخوندم و گفتم پس صدیقه کو؟
آقای بدری گفت برو کمکش کن حاضر بشه تو اتاقشه الان میان
شیرینی رو همونجا رو میز گذاشتم و رفتم تو اتاق صدیقه
ادامه دارد...
#نوستالژی
#قدیمی
#دهه_۶۰
@shadaee
🥰2👍1
اینو بنویسید یجا بزارید که جلوی چشمتون باشه و دقیقا توی تمام روابط دوستی، اجتماعی، عاطفی و حتی خانوادگیتون هم پیاده کنید؛
"حتی اگر برای مردم دراز بکشید
تا از رویتان رد شوند؛
بسیاری از آنها شاکی خواهند بود
که به اندازهی کافی پهن نیستید!
مراقب باشید که وقت و انرژی
باارزش خود را فقط برای افرادی
خرج کنید که ارزشش را دارند."
@shadaee
"حتی اگر برای مردم دراز بکشید
تا از رویتان رد شوند؛
بسیاری از آنها شاکی خواهند بود
که به اندازهی کافی پهن نیستید!
مراقب باشید که وقت و انرژی
باارزش خود را فقط برای افرادی
خرج کنید که ارزشش را دارند."
@shadaee
بعضی از آدمها باعث میشن دلت بخواد ادم بهتری باشی. مهربونتر باشی. شجاعتر باشی وریسک کنی. اجتماعی تر باشی و بگی بخندی. به خودت برسی و خوشگلتر باشی. به آیندت و پیشرفتت اهمیت بدی. خواستم بگم تو برای من از همین آدمایی.
@shadaee
@shadaee