گفتند که از لبان او غافل شو
ماه رمضان است کمی عاقل شو
می بوسم و از کسی ندارم ترسی
ای روزه اگر معترضی ، باطل شو!
ماه رمضان است کمی عاقل شو
می بوسم و از کسی ندارم ترسی
ای روزه اگر معترضی ، باطل شو!
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد..
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد..
جان را! به تمنّای لبش بردم و نگرفت..
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد :))
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد :))
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
مصداق همان وای به حال دگران شد
هم میترسم
دوستت داشته باشم،
آنوقت بروی و درد بکشم.
هم میترسم
دوستت نداشته باشم،
که فرصت «عاشق تو بودن»
از دستم میرود
و پشیمان میشوم.
حالا تو بگو! «کیف احبک بلا الم،
و کیف لااحبک بلا ندم».
چطور عاشقت باشم
و درد نکشم،
و چطور عاشقت نباشم
و پشیمان نشوم؟!
-نزار قبانی.
دوستت داشته باشم،
آنوقت بروی و درد بکشم.
هم میترسم
دوستت نداشته باشم،
که فرصت «عاشق تو بودن»
از دستم میرود
و پشیمان میشوم.
حالا تو بگو! «کیف احبک بلا الم،
و کیف لااحبک بلا ندم».
چطور عاشقت باشم
و درد نکشم،
و چطور عاشقت نباشم
و پشیمان نشوم؟!
-نزار قبانی.
🌚1
قررتُ ألا أحبَّكِ
ثم خفتُ من قراري الكبير
أقسمتُ ألا أعودَ .. فعُدتُ!
أقسمتُ ألا أموتَ اشتياقًا.. فمِتُّ!
أقسمتُ ألا أكتبَ لعينيكِ شعرًا.. فكتبتُ!
أقسمتُ ألا أكونَ ضعيفً.. فكنتُ!
فلا تأخذي كلامي على محملِ الجدِّ
كلُّ ما قلتهُ لكِ كان كذبًا
كنتُ من شدّةِ الصدقِ أكذبُ
والحمدُ للهِ أني كذبتُ.
تصمیم گرفتم دوستت نداشته باشم سپس در برابر این تصمیم بزرگ ترسیدم..
قول دادم برنگردم و.. برگشتم!
از دلتنگی نمیرم و.. مردم!
قول دادم برای چشمهایت شعری نگویم و..گفتم!
قول دادم ضعیف نباشم و.. بودم!
پس مرا جدی نگیر هرچقدر عصبانی بودم، هرچقدر از کوره در رفتم، هرچقدر گر گرفتم، هرچقدر خاموش شدم.. داشتم از شدت صداقت دروغ میگفتم و خداراشکر که دروغ گفتم.
-نزار قبانی.
ثم خفتُ من قراري الكبير
أقسمتُ ألا أعودَ .. فعُدتُ!
أقسمتُ ألا أموتَ اشتياقًا.. فمِتُّ!
أقسمتُ ألا أكتبَ لعينيكِ شعرًا.. فكتبتُ!
أقسمتُ ألا أكونَ ضعيفً.. فكنتُ!
فلا تأخذي كلامي على محملِ الجدِّ
كلُّ ما قلتهُ لكِ كان كذبًا
كنتُ من شدّةِ الصدقِ أكذبُ
والحمدُ للهِ أني كذبتُ.
تصمیم گرفتم دوستت نداشته باشم سپس در برابر این تصمیم بزرگ ترسیدم..
قول دادم برنگردم و.. برگشتم!
از دلتنگی نمیرم و.. مردم!
قول دادم برای چشمهایت شعری نگویم و..گفتم!
قول دادم ضعیف نباشم و.. بودم!
پس مرا جدی نگیر هرچقدر عصبانی بودم، هرچقدر از کوره در رفتم، هرچقدر گر گرفتم، هرچقدر خاموش شدم.. داشتم از شدت صداقت دروغ میگفتم و خداراشکر که دروغ گفتم.
-نزار قبانی.
عشقِ تو به من آموخت
که اندوهگین شوم
و من از قرنها پیش محتاج زنی بودم
که مرا اهلِ اندوه کند..
-نزار قبانی.
https://bani88.blogfa.com/post/29
که اندوهگین شوم
و من از قرنها پیش محتاج زنی بودم
که مرا اهلِ اندوه کند..
-نزار قبانی.
https://bani88.blogfa.com/post/29
«بگرفتم آن امانت که به شب سپرده بودم
بدرخش بر جهانم که تو صبح خیر مایی..» و صبح بهخیر.
بدرخش بر جهانم که تو صبح خیر مایی..» و صبح بهخیر.