پشت سرم که نگاه میکنم روزایی را میبینم
که اگر خدا نبود هیچوقت نمیتانستم بگذرانم شان...
🫠🫀✨🤍
• ســویــن
@sevin010
که اگر خدا نبود هیچوقت نمیتانستم بگذرانم شان...
🫠🫀✨🤍
• ســویــن
@sevin010
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_77
* * *
_ مهتاب مادر خلاص نشدی؟ بیا دگه تاکسی منتظره
مه: خلاصم انی بیامادم ... خدا حافظ زن کاکا
الهام: بخیر برین بیا یک بوسی هم بده
بعد از رو بوسی الهام گفت
الهام: ته راه مواظب خو خیلی باش تو جوان و خوش چهره ای نشه که خدای ناخاسته زیر نگاه ها پلید مردم قرار بگیری
مه: هههههه باشه مواظب خو هستم باز مه تنها نیوم مادر هم هستن
بعداز خدا حافظی با الهام خودی کاکا جمیل به تاکسی شیشتم کیفی هم که دیشب آماده کرده بودمه به تولبکس موتر گذاشتن
" انگار میرم ودگه نمیام هموقذر لباس گرفتم هههههه "
به آخرین بار طرف سرا کاکا جواد دیدم که بلکم محمده ببینم اما انتظار مه به ای گل صبح بیهوده یه شاید به ای یک هفته یی که مه نباشم نامزدیو با اسما هم صورت بگیره او وقت فکر کردن درباره یک مرد زندار گناه شمرده میشه دگه!
"اگر چی حالی هم گناهه اما...بازهم!"
با کاکا جمیل خدا حافظی کرده و سوار سرویس های قریه شدیم ......
ای روزا زندگی به مه درس تازه ای آموخته وبری مه فریاد میزنه که
رفتنه بلد باش ؛ که اگر روزی روزگاری تور آزرده خاطر کردن خودخو روی کول بگیری و ببری یک گوشه ی دنیا و خود خو دلداری بدی ....
تسکین بدی بریو امید بده
رفتن همیشه هم بد نیه گاهی محفوظ ماندن ارزشها و باورهای دو نفری است که بینینا به ناممکن ترین ها شکسته شده گاهی باید نمانی پیش کسانی که تور میشکنن واز دور تور نظاره می کنن باید دور شد باید از باید هاینا از حضور خدشه دار بینینا فاصله گرفت ...!!
با تکان دادن های دستی از خواب بیدار شدم
مادر: بلند شو مادر رسیدیم
از سرویس پیاده شدیم ودنبال ماما فیروز می گشتیم چون از ایستگاه تا خانه بوبو جان کمی فاصله داره پیش از سوار شدن برینا خبر دادیم بعد از سلام علیکی سوار موترینا شدیم
* * *
" محمد "
دیروز وقتی همه گی بین سرا جمع شده بودن و موتری که خریدمه به مه تبریک میدادن چشمم به پشت بام که مهتاب به داخل سرا میدید افتاد برای لحظاتی طرفیو دیدم و به فکر شدم که چری ازو دور تماشا می کنه
تا چشمیو به مه افتاد رو گشتاند و پائین شد دفتاً فکری به سرم زد که همه گی به مناسبت شیرینی خرید موتر بیرون برده و کمی چکر بدم دم دمای عصر ادریسه به پشت مهتاب وبقیه روان کردم وقتی آماد و با او عکس العمل مادر مواجه شد لبخند از چشمان خندانیو محو و کم کم جای خو به حلقه اشک سپرد از رفتار مادر خیلی عصبانی شدم اما ممانعت کردن در مقابل مادر از توان مه بالا بود و نتونستم چیزی بگم به ای فکر می کردم که خودیو مثل همیشه پافشاری کرده سوار موتر میشه اما متاسفانه ایبار برعکس دگه وقت زود تسلیم شد و رفت نمی فهمم چری با رفتن مهتاب میلو علاقه مه هم به ای بیرون رفتن هیچی شد هر لحظه میخواستم ازی رفتن منصرف شم اما ایکار مه دور از ادب بود با اکراه سوار موتر شدم و بعداز کمی چرخ داخل شهر واطراف با تاریک شدن آسمان خونه آمادیم و هرکدام راهی طرفی شدن مه هم از فرصت استفاده کرده و دو ظرف شور نخودی که اضافی بری مهتاب و حاجی بی بی دور از چشم بقیه گرفتمه برداشته و طرف خونه حاجی بی بی روانه شدم متوجه مهتاب و اسماء شدم که باهم صحبت می کنن دوباره به ظرفا دیدم
" با وجود اسما که نمیشه برم پس صبر می کنم "
چون مه به تاریکی قرار دیشتم اونا مر دیده نمی تونستن نا خواسته حرفای که باهم میزدنه شنیدم باشنیدن حرف اسما که گفته بود مه و او قراره باهم نامزد شیم کلاً حیرت زده شدم مه اصلاً ازی موضوع خبر نداشتم اخمی به پیشانی مه ایجاد شد که باشنیدن جواب از سوی مهتاب عصبانی شدم که می گفت اصلاً ای موضوع بریو مهم نیست و به مه فقط به چشم یک خواهر می بینه با عصبانیت ازونجی دور شده و هردو ظرفه داخل ذباله دانی انداختم
_ اصلاً لیاقت نداری ... مر باش که به تو دل می سوزونم ... دختره شیشک !
بعد از مه چند دقیقه بعد اسماء هم آماد ایبار از دیدنیو هیچی راضی نبودم چون با او حرفای که زد اصلیت خو به مه نشان داد وقتی او شیشت مه هم بلند شدم و مستقیماً داخل اطاق خو رفتم
#کپی_ممنوع
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_77
* * *
_ مهتاب مادر خلاص نشدی؟ بیا دگه تاکسی منتظره
مه: خلاصم انی بیامادم ... خدا حافظ زن کاکا
الهام: بخیر برین بیا یک بوسی هم بده
بعد از رو بوسی الهام گفت
الهام: ته راه مواظب خو خیلی باش تو جوان و خوش چهره ای نشه که خدای ناخاسته زیر نگاه ها پلید مردم قرار بگیری
مه: هههههه باشه مواظب خو هستم باز مه تنها نیوم مادر هم هستن
بعداز خدا حافظی با الهام خودی کاکا جمیل به تاکسی شیشتم کیفی هم که دیشب آماده کرده بودمه به تولبکس موتر گذاشتن
" انگار میرم ودگه نمیام هموقذر لباس گرفتم هههههه "
به آخرین بار طرف سرا کاکا جواد دیدم که بلکم محمده ببینم اما انتظار مه به ای گل صبح بیهوده یه شاید به ای یک هفته یی که مه نباشم نامزدیو با اسما هم صورت بگیره او وقت فکر کردن درباره یک مرد زندار گناه شمرده میشه دگه!
"اگر چی حالی هم گناهه اما...بازهم!"
با کاکا جمیل خدا حافظی کرده و سوار سرویس های قریه شدیم ......
ای روزا زندگی به مه درس تازه ای آموخته وبری مه فریاد میزنه که
رفتنه بلد باش ؛ که اگر روزی روزگاری تور آزرده خاطر کردن خودخو روی کول بگیری و ببری یک گوشه ی دنیا و خود خو دلداری بدی ....
تسکین بدی بریو امید بده
رفتن همیشه هم بد نیه گاهی محفوظ ماندن ارزشها و باورهای دو نفری است که بینینا به ناممکن ترین ها شکسته شده گاهی باید نمانی پیش کسانی که تور میشکنن واز دور تور نظاره می کنن باید دور شد باید از باید هاینا از حضور خدشه دار بینینا فاصله گرفت ...!!
با تکان دادن های دستی از خواب بیدار شدم
مادر: بلند شو مادر رسیدیم
از سرویس پیاده شدیم ودنبال ماما فیروز می گشتیم چون از ایستگاه تا خانه بوبو جان کمی فاصله داره پیش از سوار شدن برینا خبر دادیم بعد از سلام علیکی سوار موترینا شدیم
* * *
" محمد "
دیروز وقتی همه گی بین سرا جمع شده بودن و موتری که خریدمه به مه تبریک میدادن چشمم به پشت بام که مهتاب به داخل سرا میدید افتاد برای لحظاتی طرفیو دیدم و به فکر شدم که چری ازو دور تماشا می کنه
تا چشمیو به مه افتاد رو گشتاند و پائین شد دفتاً فکری به سرم زد که همه گی به مناسبت شیرینی خرید موتر بیرون برده و کمی چکر بدم دم دمای عصر ادریسه به پشت مهتاب وبقیه روان کردم وقتی آماد و با او عکس العمل مادر مواجه شد لبخند از چشمان خندانیو محو و کم کم جای خو به حلقه اشک سپرد از رفتار مادر خیلی عصبانی شدم اما ممانعت کردن در مقابل مادر از توان مه بالا بود و نتونستم چیزی بگم به ای فکر می کردم که خودیو مثل همیشه پافشاری کرده سوار موتر میشه اما متاسفانه ایبار برعکس دگه وقت زود تسلیم شد و رفت نمی فهمم چری با رفتن مهتاب میلو علاقه مه هم به ای بیرون رفتن هیچی شد هر لحظه میخواستم ازی رفتن منصرف شم اما ایکار مه دور از ادب بود با اکراه سوار موتر شدم و بعداز کمی چرخ داخل شهر واطراف با تاریک شدن آسمان خونه آمادیم و هرکدام راهی طرفی شدن مه هم از فرصت استفاده کرده و دو ظرف شور نخودی که اضافی بری مهتاب و حاجی بی بی دور از چشم بقیه گرفتمه برداشته و طرف خونه حاجی بی بی روانه شدم متوجه مهتاب و اسماء شدم که باهم صحبت می کنن دوباره به ظرفا دیدم
" با وجود اسما که نمیشه برم پس صبر می کنم "
چون مه به تاریکی قرار دیشتم اونا مر دیده نمی تونستن نا خواسته حرفای که باهم میزدنه شنیدم باشنیدن حرف اسما که گفته بود مه و او قراره باهم نامزد شیم کلاً حیرت زده شدم مه اصلاً ازی موضوع خبر نداشتم اخمی به پیشانی مه ایجاد شد که باشنیدن جواب از سوی مهتاب عصبانی شدم که می گفت اصلاً ای موضوع بریو مهم نیست و به مه فقط به چشم یک خواهر می بینه با عصبانیت ازونجی دور شده و هردو ظرفه داخل ذباله دانی انداختم
_ اصلاً لیاقت نداری ... مر باش که به تو دل می سوزونم ... دختره شیشک !
بعد از مه چند دقیقه بعد اسماء هم آماد ایبار از دیدنیو هیچی راضی نبودم چون با او حرفای که زد اصلیت خو به مه نشان داد وقتی او شیشت مه هم بلند شدم و مستقیماً داخل اطاق خو رفتم
#کپی_ممنوع
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_78
* * *
بعد از خواندن نماز شام طرف خانه حاجی بی بی روانه شدم اطاق به اطاقه گشتم و صدا زدم همو رقم که برقا خاموش بود کسی هم به خانه نبود پس دروازه پیش کرده و بالا رفتم پیش از داخل شدن تک تکی زده و وارد شدم
مه: سلام زنکاکا
الهام با دیدن مه از جا بلند شد
الهام: وعلیکم بیا داخل محمد جان
مه: تشکر حاجی بی بی هستن؟
الهام: نی اونا که امروز صبح رفتن
مه: رفتن؟ کجا؟؟😳
الهام: شما خبر ندارین؟ امروز صبح وقت هر دو بی بی نواسه به ده رفتن پیش بی بی مهتاب
مه: ب .. به ده؟؟ چری ایته بی سرو صدا؟؟
الهام: مچم دگه مهتاب خیلی اسرار کرد که بریم یک هفته گی بستیم اما هموته که از گپایو معلوم میشد فکر نکنم یک هفته بستن شاید تا دو هفته هم نیاین مهتاب کو به اندازه یک ماه به خو لباس برد😄
مه:هوم ... صحیح! ، خب مزاحم شما نمیشم همیته خبری میخواستم بگیرم خداحافظ
الهام: شاوه نرو حالی کاکا تو هم میایه
مه که به بین زینه ها رسیده بودم صدا خو بلند کردم
مه: نی دگه تشکر
الهام: خوش آمادی
_ هوا به ای سردی چکر رفتن دگه چی معنی میده !
_ اصلاً حاجی بی بی چری قبول کردن باز او هم بی خبر
_ ههه مهتابه دگه یک دفعه که ضد کرد باید همو کار انجام بشه
_ اوووف یک هفته!!!😧
_ اصلاً به مه چی مربوطه اختیار خو دارن که رفتن مه فقط بخاطری حاجی بی بی به تشویشم!
هموته که باخود خو دیوانه ها واری صحبت میکردم به خونه رسیدم چشمم به اسماء افتاد که با افسانه بلند بلند خوشو بش می کرد دنبال مادر گشتم که به اطاق خود بودن دروازه باز کرده و داخل شدم
مه: ای دختره تا کی اینجیه؟؟
مادر: کدو دختره؟؟
مه: همی که هربار میایه و یک هفته میسته!
مادر که متوجه منظور مه شدن چینی به ابرو ها خو داده گفتن
مادر: درست صحبت کن محمد ای دختریکه میگی از خود اسم داره اسماء
_ بعد ازو هم کسی پشت مهمان ایرقم گپ نمیزنه
مه: خب حالی هرچی! خوشم نمیایه ازی
مادر: تو کو با اسماء ایرقم نبودی چیکار شد که یکدفه گی پشت ازی دختر بیچاره گرفتی؟
_ روزی تور که نمیخوره چند روزی مهمونه پس میره
دیدم بحث کردن با مادر فایده ای نداره به ای گپ خاتمه داده گفتم
مه: اوووف باشه باشه ....!
و زیر لب ادامه دادم
_بی حیای خودسر!
وبدون ازیکه گپا مادره بشنوم از خونه بیرون زدم
* * *
یک هفته از رفتن مهتاب و حاجی بی بی میگذره طبق گفته الهام امروز قراره بیاین به ای مدت آغاجان یک شب درمیان با مهتاب در تماس بودن و با او صحبت می کردن اگر چی مه صدایو نمیشنیدم اما همی که از سلامتیو مطمعن میشدم کمی احساس آرامش می کردم
دیروز صبح یک دختری که خور همصنفی مهتاب معروفی کرد اطلاعنامه یو دم سرا آورد مه هم همو لحظه وظیفه میرفتم که او دختر به دستم دادو رفت ، اطلاعنامه داخل کیف خود گذاشتم و دفتر رفتم به مجردیکه داخل شعبه خود شدم پارچه یو بیرون کشیده و نمراتیو از نظر گذراندم تمام نمراتیو عالی بود بیخی تعجب کردم از ای همه استعدادیو همورقم که دوسال پیش گپ کلان زده بود عمل کرده ههههه
نزدیکای شام شده بود و خبری از حاجی بی بی نشد هر لحظه میخواستم به تلیفون مهتاب تماس بگیرم اما چیزی بنام غرور مانع مه میشد تا ایکه بعد از غذا خوردن آغاجان از تلیفون خونه تماس گرفتن از حرف زدنینا چیزی سر در نیاوردم بعد از قطع تماس لبخندی زده گفتن
آغاجان: مثلیکه به ای دو بی بی نواسه خیلی خوش گذشته مهتاب ایته خوش بود که چی قراره ای هفته هم کُلاً اونجی باشن
" چیییییی؟؟😳
ای هفته هم بستن!!
چری آغاجان با ایستادنینا هیچ ممانعتی نمیکنن یک هفته ماندن به خانه مردم کمنبود که هفته دگه هم بالیو اضافه شد؟؟"
#کپی_ممنوع
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_78
* * *
بعد از خواندن نماز شام طرف خانه حاجی بی بی روانه شدم اطاق به اطاقه گشتم و صدا زدم همو رقم که برقا خاموش بود کسی هم به خانه نبود پس دروازه پیش کرده و بالا رفتم پیش از داخل شدن تک تکی زده و وارد شدم
مه: سلام زنکاکا
الهام با دیدن مه از جا بلند شد
الهام: وعلیکم بیا داخل محمد جان
مه: تشکر حاجی بی بی هستن؟
الهام: نی اونا که امروز صبح رفتن
مه: رفتن؟ کجا؟؟😳
الهام: شما خبر ندارین؟ امروز صبح وقت هر دو بی بی نواسه به ده رفتن پیش بی بی مهتاب
مه: ب .. به ده؟؟ چری ایته بی سرو صدا؟؟
الهام: مچم دگه مهتاب خیلی اسرار کرد که بریم یک هفته گی بستیم اما هموته که از گپایو معلوم میشد فکر نکنم یک هفته بستن شاید تا دو هفته هم نیاین مهتاب کو به اندازه یک ماه به خو لباس برد😄
مه:هوم ... صحیح! ، خب مزاحم شما نمیشم همیته خبری میخواستم بگیرم خداحافظ
الهام: شاوه نرو حالی کاکا تو هم میایه
مه که به بین زینه ها رسیده بودم صدا خو بلند کردم
مه: نی دگه تشکر
الهام: خوش آمادی
_ هوا به ای سردی چکر رفتن دگه چی معنی میده !
_ اصلاً حاجی بی بی چری قبول کردن باز او هم بی خبر
_ ههه مهتابه دگه یک دفعه که ضد کرد باید همو کار انجام بشه
_ اوووف یک هفته!!!😧
_ اصلاً به مه چی مربوطه اختیار خو دارن که رفتن مه فقط بخاطری حاجی بی بی به تشویشم!
هموته که باخود خو دیوانه ها واری صحبت میکردم به خونه رسیدم چشمم به اسماء افتاد که با افسانه بلند بلند خوشو بش می کرد دنبال مادر گشتم که به اطاق خود بودن دروازه باز کرده و داخل شدم
مه: ای دختره تا کی اینجیه؟؟
مادر: کدو دختره؟؟
مه: همی که هربار میایه و یک هفته میسته!
مادر که متوجه منظور مه شدن چینی به ابرو ها خو داده گفتن
مادر: درست صحبت کن محمد ای دختریکه میگی از خود اسم داره اسماء
_ بعد ازو هم کسی پشت مهمان ایرقم گپ نمیزنه
مه: خب حالی هرچی! خوشم نمیایه ازی
مادر: تو کو با اسماء ایرقم نبودی چیکار شد که یکدفه گی پشت ازی دختر بیچاره گرفتی؟
_ روزی تور که نمیخوره چند روزی مهمونه پس میره
دیدم بحث کردن با مادر فایده ای نداره به ای گپ خاتمه داده گفتم
مه: اوووف باشه باشه ....!
و زیر لب ادامه دادم
_بی حیای خودسر!
وبدون ازیکه گپا مادره بشنوم از خونه بیرون زدم
* * *
یک هفته از رفتن مهتاب و حاجی بی بی میگذره طبق گفته الهام امروز قراره بیاین به ای مدت آغاجان یک شب درمیان با مهتاب در تماس بودن و با او صحبت می کردن اگر چی مه صدایو نمیشنیدم اما همی که از سلامتیو مطمعن میشدم کمی احساس آرامش می کردم
دیروز صبح یک دختری که خور همصنفی مهتاب معروفی کرد اطلاعنامه یو دم سرا آورد مه هم همو لحظه وظیفه میرفتم که او دختر به دستم دادو رفت ، اطلاعنامه داخل کیف خود گذاشتم و دفتر رفتم به مجردیکه داخل شعبه خود شدم پارچه یو بیرون کشیده و نمراتیو از نظر گذراندم تمام نمراتیو عالی بود بیخی تعجب کردم از ای همه استعدادیو همورقم که دوسال پیش گپ کلان زده بود عمل کرده ههههه
نزدیکای شام شده بود و خبری از حاجی بی بی نشد هر لحظه میخواستم به تلیفون مهتاب تماس بگیرم اما چیزی بنام غرور مانع مه میشد تا ایکه بعد از غذا خوردن آغاجان از تلیفون خونه تماس گرفتن از حرف زدنینا چیزی سر در نیاوردم بعد از قطع تماس لبخندی زده گفتن
آغاجان: مثلیکه به ای دو بی بی نواسه خیلی خوش گذشته مهتاب ایته خوش بود که چی قراره ای هفته هم کُلاً اونجی باشن
" چیییییی؟؟😳
ای هفته هم بستن!!
چری آغاجان با ایستادنینا هیچ ممانعتی نمیکنن یک هفته ماندن به خانه مردم کمنبود که هفته دگه هم بالیو اضافه شد؟؟"
#کپی_ممنوع
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_79
* * *
دو روز دگه هم گذشت صبح وقت از خواب خیزتم وضوء کرده نماز خواندم هرچی کوشش به خوابیدن کردم نشد فکری به سرم زد که خودم دلیلیو نمیفهمم ناخود آگاه از جا بلند شده و به طرف خانه حاجی بی بی رفتم نسیم سردی به صورتم برخورد کرد زمین نمناک نشان دهنده باران دیشبه ثابت میسازه دست بردم به دستگیر دروازه خونه بی بی اما قفل بود اول لای فرش و بعداً بالای راوک دروازه دست بردم کلیده پیدا کرده دروازه باز کردم و داخل دهلیز شدم میفهمم ای کارم اشتباه و غلطه اما ....دست خودم نیه انگار به جستجوی یک چیزی هستم فکرمیکنم یک چیزی خیلی با ارزشی داخل ازی اطاق پنهان شده دروازه اطاق مهتابه با صدای خیلی آرامی باز کرده و داخل شدم
با داخل شدن خود آرام آرام کلیده کشیده و از داخل قفل کردم
_خووو از کجا شروع کنم!🤔
همهچیز خیلی منظم به جایو گذاشته بود اول دست بردم به الماری کوچکی که به دیوار نصب بود
"مه چیکار میکنی اصلاََ چری حالی اینجی آمادم؟؟ کارم اشتباه بود و خودم میفهمم ای اطاق حریم خصوصی کسی میشه"
به ندای درونخود توجه نکرده شانه بالا انداختم
_بیخی باشه ای دختر هم بیگانه که نیه محر ....
سر تکانده داخل الماری کوچک کتابهایو که خیلی با سلیقه چیده شده بود دیده
به چهار اطراف اطاق نگاه انداختم پرده دم طاقه کنار زدم که خیلی چیزا جالبی دیدم غیر اراده لبخند به لب ها مه جای باز کرد همه وسایل دوران طفولیتیو که شامل یک شیشه پر از گُله های رنگارنگ که به روی شیشه نام مسرور ذکر شده بود گذاشته بود شیشه گرفته و خوب نگاه کردم بعد ازو به عروسکی پینه کرده دیدم
_هههههههه ای همو عروسکی است که مه قیچی کرده بودم
_یعنی تا حالی ایر با خود نگاه کرده!!
عروسک کمی چرک شده بود اما به هر حال بغیر از او بلای که مه سریو آورده بودم همه جایو نو بود
همی قسم تک تک وسایلایو از نظر میگزراندم که ......
_نه دگه!😳 ای پیش مهتاب چی میکنه؟؟؟
تیرکمانی که مه با او بازی میکردم و تا چندین مدت پشتیو میگشتم حالی به اینجی به اطاقی که مربوط مهتاب میشه یافتم، با دیدنیو لبخندم عمیق تر شد بعد از چند دقیقه دید زدن به اطراف اطاق که چیزی دستگیرم نشد خواستم از اطاق بیرونبرم که از داخل آینه متوجه چیزی شدم که از بالایی الماری کنجِ خیلی کوچکیو بیرون زده بود بالی بالشت پای گذاشتم و کتابچه یی که به او قسمت بوده بیرونکشیدم با اولین صفحه یی که ورق زدم به خط خیلی زیبایی نوشته بود
《رفیق لحظه های من》
Mahtab..
_دقیقاااا، ای همو چیزیه که به دنبالیو میگشتم!!!🤩✌️
کتابچه دفتر خاطرات بود دومین صفحه هم ورق زدم
"آری! آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست، من به پایان دیگری نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ...."
کتابچه بسته کردم و از ادامه خواندن مطلب خود داری کردم
_دفتر خاطرات هم جزئی از مسایل خصوصیه نه؟!
دوباره کتابچه به قسمی اول به جایو گذاشته و از اطاق بیرون رفتم تا خواستم دروازه دهلیزه باز کنم یک چیزی در بین دلم مانع رفتن شد
_اوووف نمیشه!🤯
با عجله کتابچه گرفته بین کورتی خو پنهان ساختم و قسمی که کسی متوجه حضور مه نشه از خانه بیرون زدم تا داخل سرا خود ما شدم و میلاده دیدم که داخل حویلی قدم میزد
#کپی_ممنوع
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_79
* * *
دو روز دگه هم گذشت صبح وقت از خواب خیزتم وضوء کرده نماز خواندم هرچی کوشش به خوابیدن کردم نشد فکری به سرم زد که خودم دلیلیو نمیفهمم ناخود آگاه از جا بلند شده و به طرف خانه حاجی بی بی رفتم نسیم سردی به صورتم برخورد کرد زمین نمناک نشان دهنده باران دیشبه ثابت میسازه دست بردم به دستگیر دروازه خونه بی بی اما قفل بود اول لای فرش و بعداً بالای راوک دروازه دست بردم کلیده پیدا کرده دروازه باز کردم و داخل دهلیز شدم میفهمم ای کارم اشتباه و غلطه اما ....دست خودم نیه انگار به جستجوی یک چیزی هستم فکرمیکنم یک چیزی خیلی با ارزشی داخل ازی اطاق پنهان شده دروازه اطاق مهتابه با صدای خیلی آرامی باز کرده و داخل شدم
با داخل شدن خود آرام آرام کلیده کشیده و از داخل قفل کردم
_خووو از کجا شروع کنم!🤔
همهچیز خیلی منظم به جایو گذاشته بود اول دست بردم به الماری کوچکی که به دیوار نصب بود
"مه چیکار میکنی اصلاََ چری حالی اینجی آمادم؟؟ کارم اشتباه بود و خودم میفهمم ای اطاق حریم خصوصی کسی میشه"
به ندای درونخود توجه نکرده شانه بالا انداختم
_بیخی باشه ای دختر هم بیگانه که نیه محر ....
سر تکانده داخل الماری کوچک کتابهایو که خیلی با سلیقه چیده شده بود دیده
به چهار اطراف اطاق نگاه انداختم پرده دم طاقه کنار زدم که خیلی چیزا جالبی دیدم غیر اراده لبخند به لب ها مه جای باز کرد همه وسایل دوران طفولیتیو که شامل یک شیشه پر از گُله های رنگارنگ که به روی شیشه نام مسرور ذکر شده بود گذاشته بود شیشه گرفته و خوب نگاه کردم بعد ازو به عروسکی پینه کرده دیدم
_هههههههه ای همو عروسکی است که مه قیچی کرده بودم
_یعنی تا حالی ایر با خود نگاه کرده!!
عروسک کمی چرک شده بود اما به هر حال بغیر از او بلای که مه سریو آورده بودم همه جایو نو بود
همی قسم تک تک وسایلایو از نظر میگزراندم که ......
_نه دگه!😳 ای پیش مهتاب چی میکنه؟؟؟
تیرکمانی که مه با او بازی میکردم و تا چندین مدت پشتیو میگشتم حالی به اینجی به اطاقی که مربوط مهتاب میشه یافتم، با دیدنیو لبخندم عمیق تر شد بعد از چند دقیقه دید زدن به اطراف اطاق که چیزی دستگیرم نشد خواستم از اطاق بیرونبرم که از داخل آینه متوجه چیزی شدم که از بالایی الماری کنجِ خیلی کوچکیو بیرون زده بود بالی بالشت پای گذاشتم و کتابچه یی که به او قسمت بوده بیرونکشیدم با اولین صفحه یی که ورق زدم به خط خیلی زیبایی نوشته بود
《رفیق لحظه های من》
Mahtab..
_دقیقاااا، ای همو چیزیه که به دنبالیو میگشتم!!!🤩✌️
کتابچه دفتر خاطرات بود دومین صفحه هم ورق زدم
"آری! آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست، من به پایان دیگری نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ...."
کتابچه بسته کردم و از ادامه خواندن مطلب خود داری کردم
_دفتر خاطرات هم جزئی از مسایل خصوصیه نه؟!
دوباره کتابچه به قسمی اول به جایو گذاشته و از اطاق بیرون رفتم تا خواستم دروازه دهلیزه باز کنم یک چیزی در بین دلم مانع رفتن شد
_اوووف نمیشه!🤯
با عجله کتابچه گرفته بین کورتی خو پنهان ساختم و قسمی که کسی متوجه حضور مه نشه از خانه بیرون زدم تا داخل سرا خود ما شدم و میلاده دیدم که داخل حویلی قدم میزد
#کپی_ممنوع
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_80
مه: چطوری جوان!
میلاد: کجایی تو لالا از کیه مادر سراغ تور میگیرن بیخی پریشون شدن
مه: همینجی بودم همی چهارطرفا!
دستی به شانه های میلاد کشیده پیش ازی که با مادر روبرو شم کتابچه به جای امنی گذاشته و سمت مادر رفتم
"مهتاب"
صبح با صدای هیاهوی خروسا و هوای سرد زمستانی که باعث سردی مه میشد از خواب بیدار شدم و بیشتر به لحاف پناه بردم ای سردی که به جای گرمی پناه ببری خیلی به مه خوشاینده
کمی به اطراف دیدم که مادر در حال قرائت قرآن شریف دیدم
مه: صبح بخیر مادر
مادر: صبح تو بخیر بزغاله گک!
مه: هههههه فدای ناز دادن شما!
مادر: وخی مادر وخی، برو ببین بی بی تو کار مداری ندارن
برخلاف میل خو به هزاران جبر از جای گرمو نرم خو بلند شده جا خو جم ساخته از اطاق بیرون شدم چونخانه ها گِلی و قدیمی بود آشپزخانه ها دورتر از خانه های نشینمند بود تمام اطاق ها سراغ بوبو گرفتم که نبودن ناچاراََ پالتو پوشیده و آشپز خانه رفتم
مه: سلامونه!
بوبو که در حال آتش تنوری و پختن نان خانگی بودن با شنیدن صدا مه رو گشتاندن
بوبو: وعلیکم صبح تو بخیر!
مه: صبح شما بخیر،ایشته خب آشپزخانه گرم آماده آآخی❤️
بوبو: صبح وقت وخیزتمگفتم قلِف پخته کنم که خودی شیرا خو بخوریم
مه: ههههه از بس به خوراک مه صبح به صبح قلِف و شیر دادین بیخی چاق شدم
بوبو: وووی نه نه کجا تو چاقه شما ها جوانین مگرم حالی زمین با قدم ها شما به لرزه میفتاد روز اول که اینجی آمادی از تو بترسیدم
به اینجی که رسیدن صدا خو آهسته کرده سر خو به طرفم نزدیک ساختن
بوبو: نی که مادر جواد جو به تو نوننمیده؟ حتمن او پولکای هم که بابا تو ری میکنه همه به کیسی خو میزنه!😒
از ای همه روک بودنینا مر خنده گرفت بلند زدم زیر خنده
مه: وااااای بوبو نی بخدا ایقذر که حاجی ننه به خورد و خوراک مه توجه دارن حتی خودم هم ندارم یک وقتی ای گپا به خودینا نگین که دست مر گرفته به دقیقه نکشیده مر به شهر میبرن😂
بوبو: هااا خاطری!😒
_از همو هیزوم ها کمی بیار که آتش رو به خاموشیه
از هیزم های داخل طاقچه گرفته به بوبو دادم بعد از نیم ساعت که نان های خانگی با قلِف های شیرین و سرخ پخته شد داخل خانه شدیم و همه با هم که بر علاوه ما سه نفر نادیه "دختر ماما فیروز" زنماما "مادر نادیه" و خواهر برادرایو با خود ماما فیروز سر سفره شیشتیم و با هم صبحانه گرم و صمیمی نوش جان کردیم
طرفای عصر گندم برشته های زنماما فیروزه گرفته با ترمز چای همرای نادیه پشت بام شیشتیم و به صحراها دیده نوش جانکردیم
"البته نا گفته نمانه چون مه گندم برشته خوش دارم به تنهایی میخوردم"
نادیه هم فقط چای مینوشید!
به مدت ای دو هفته به مه خیل خوش گذشت و تونستم حدی اقل کمی یاد و خاطرات محمده فراموش کنم کاش بعد از ایکه ازینجی رفتم درباره یو فکرنکنم
نادیه: حیرونم بخدا که تو ایشته ای گندما کلَپَک میزنی!😒
مه: آدم واری،تو هم بخور امتحان کن بخدا بد نمیبینی!😋
نادیه: وخیی .... نمامایته چیزا
مه: امم....اختیار.....داری....جانم نخور کسی به زور به تو نمیده!
نادیه: بریمکه حالی وقت نمازه مردم به مسجد میرن ما اینجی نبینن که بده
مه: ها خودم بریم مرم یخ زد
بام های مردمان ده زینه نداره و به حالت شیوه گی کاه گِل ساخته بود که مه و نادیه هم هر بار که اینجی میامادیم وقت پایین شدن با هم جلو کُنَک زده و به حالت دوِش پایین میشدیم واقعاََ ازی کار لذت میبردم و یک عالم با ای کار خو میخندیدیم و خوش میگزراندیم
* * * *
"محمد"
شب بخیر گفته و داخل اطاق خود شدم از صبح بی صبرانه منتظر ای لحظه برای خواندن کتابچه بودم دفتر خاطراته از پشت الماری کشیده و زیر کمپل با حالت نیم خیز نشستم و همو دومین صفحه باز کردم
"آری! آغاز دوست داشتن........"
_ااااه چیکار شد!!
_چری یک باره گی همهجا تاریک شد؟؟
_نکنه برقا رفته باشه!
_اووووف نیدگه!🤦♂
مجبوراََ از جا بلند شدم و به امید ایکه فیوز پریده باشه بیرون رفتم
مه: کسی هسته؟؟
مادر: ها مه هستم، فکر کنم برقا همه گی برفته
مه: فیوزه چیک کردین؟؟
مادر: از خونه همسایه هم برفته
مه: اوووف لعنت به ای چانس که مه دارم!
_مادر چراغ تیلی دارین؟؟
مادر: بی ازو خو میشدی چراغ مایی چیکار؟؟
مه: چیزه.....ام....خب صبا یک قضیه خیلی مهمی دارم باید حتمن یک مطالعه بکنم!
"دروغگو هم خودشما☺️"
مادر: حالی از کجا اور بیرون کنمبه تو؟
مه: شما بگین مه خودم پیدا میکنم🙂
مادر طبق عادت همیشگی نِق نِق کنان رفتن و بعد از چند دقیقه با چراغ رکابی آمادن
مه: یااااری دست شما درد نکنه، سخت به درد مه خوردین!
مادر: اگه تیل خلاص کرد بوتل داخل آشپز خانه هسته باز هوش کنی به تاریکی ها اونار چپه نکنی به مه دردسر بسازی!
مه: ههههه باشه متوجه هستم تشویش نکنیم
شب بخیر گفته به روی جای خود پناه بردم
#کپی_ممنوع
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_80
مه: چطوری جوان!
میلاد: کجایی تو لالا از کیه مادر سراغ تور میگیرن بیخی پریشون شدن
مه: همینجی بودم همی چهارطرفا!
دستی به شانه های میلاد کشیده پیش ازی که با مادر روبرو شم کتابچه به جای امنی گذاشته و سمت مادر رفتم
"مهتاب"
صبح با صدای هیاهوی خروسا و هوای سرد زمستانی که باعث سردی مه میشد از خواب بیدار شدم و بیشتر به لحاف پناه بردم ای سردی که به جای گرمی پناه ببری خیلی به مه خوشاینده
کمی به اطراف دیدم که مادر در حال قرائت قرآن شریف دیدم
مه: صبح بخیر مادر
مادر: صبح تو بخیر بزغاله گک!
مه: هههههه فدای ناز دادن شما!
مادر: وخی مادر وخی، برو ببین بی بی تو کار مداری ندارن
برخلاف میل خو به هزاران جبر از جای گرمو نرم خو بلند شده جا خو جم ساخته از اطاق بیرون شدم چونخانه ها گِلی و قدیمی بود آشپزخانه ها دورتر از خانه های نشینمند بود تمام اطاق ها سراغ بوبو گرفتم که نبودن ناچاراََ پالتو پوشیده و آشپز خانه رفتم
مه: سلامونه!
بوبو که در حال آتش تنوری و پختن نان خانگی بودن با شنیدن صدا مه رو گشتاندن
بوبو: وعلیکم صبح تو بخیر!
مه: صبح شما بخیر،ایشته خب آشپزخانه گرم آماده آآخی❤️
بوبو: صبح وقت وخیزتمگفتم قلِف پخته کنم که خودی شیرا خو بخوریم
مه: ههههه از بس به خوراک مه صبح به صبح قلِف و شیر دادین بیخی چاق شدم
بوبو: وووی نه نه کجا تو چاقه شما ها جوانین مگرم حالی زمین با قدم ها شما به لرزه میفتاد روز اول که اینجی آمادی از تو بترسیدم
به اینجی که رسیدن صدا خو آهسته کرده سر خو به طرفم نزدیک ساختن
بوبو: نی که مادر جواد جو به تو نوننمیده؟ حتمن او پولکای هم که بابا تو ری میکنه همه به کیسی خو میزنه!😒
از ای همه روک بودنینا مر خنده گرفت بلند زدم زیر خنده
مه: وااااای بوبو نی بخدا ایقذر که حاجی ننه به خورد و خوراک مه توجه دارن حتی خودم هم ندارم یک وقتی ای گپا به خودینا نگین که دست مر گرفته به دقیقه نکشیده مر به شهر میبرن😂
بوبو: هااا خاطری!😒
_از همو هیزوم ها کمی بیار که آتش رو به خاموشیه
از هیزم های داخل طاقچه گرفته به بوبو دادم بعد از نیم ساعت که نان های خانگی با قلِف های شیرین و سرخ پخته شد داخل خانه شدیم و همه با هم که بر علاوه ما سه نفر نادیه "دختر ماما فیروز" زنماما "مادر نادیه" و خواهر برادرایو با خود ماما فیروز سر سفره شیشتیم و با هم صبحانه گرم و صمیمی نوش جان کردیم
طرفای عصر گندم برشته های زنماما فیروزه گرفته با ترمز چای همرای نادیه پشت بام شیشتیم و به صحراها دیده نوش جانکردیم
"البته نا گفته نمانه چون مه گندم برشته خوش دارم به تنهایی میخوردم"
نادیه هم فقط چای مینوشید!
به مدت ای دو هفته به مه خیل خوش گذشت و تونستم حدی اقل کمی یاد و خاطرات محمده فراموش کنم کاش بعد از ایکه ازینجی رفتم درباره یو فکرنکنم
نادیه: حیرونم بخدا که تو ایشته ای گندما کلَپَک میزنی!😒
مه: آدم واری،تو هم بخور امتحان کن بخدا بد نمیبینی!😋
نادیه: وخیی .... نمامایته چیزا
مه: امم....اختیار.....داری....جانم نخور کسی به زور به تو نمیده!
نادیه: بریمکه حالی وقت نمازه مردم به مسجد میرن ما اینجی نبینن که بده
مه: ها خودم بریم مرم یخ زد
بام های مردمان ده زینه نداره و به حالت شیوه گی کاه گِل ساخته بود که مه و نادیه هم هر بار که اینجی میامادیم وقت پایین شدن با هم جلو کُنَک زده و به حالت دوِش پایین میشدیم واقعاََ ازی کار لذت میبردم و یک عالم با ای کار خو میخندیدیم و خوش میگزراندیم
* * * *
"محمد"
شب بخیر گفته و داخل اطاق خود شدم از صبح بی صبرانه منتظر ای لحظه برای خواندن کتابچه بودم دفتر خاطراته از پشت الماری کشیده و زیر کمپل با حالت نیم خیز نشستم و همو دومین صفحه باز کردم
"آری! آغاز دوست داشتن........"
_ااااه چیکار شد!!
_چری یک باره گی همهجا تاریک شد؟؟
_نکنه برقا رفته باشه!
_اووووف نیدگه!🤦♂
مجبوراََ از جا بلند شدم و به امید ایکه فیوز پریده باشه بیرون رفتم
مه: کسی هسته؟؟
مادر: ها مه هستم، فکر کنم برقا همه گی برفته
مه: فیوزه چیک کردین؟؟
مادر: از خونه همسایه هم برفته
مه: اوووف لعنت به ای چانس که مه دارم!
_مادر چراغ تیلی دارین؟؟
مادر: بی ازو خو میشدی چراغ مایی چیکار؟؟
مه: چیزه.....ام....خب صبا یک قضیه خیلی مهمی دارم باید حتمن یک مطالعه بکنم!
"دروغگو هم خودشما☺️"
مادر: حالی از کجا اور بیرون کنمبه تو؟
مه: شما بگین مه خودم پیدا میکنم🙂
مادر طبق عادت همیشگی نِق نِق کنان رفتن و بعد از چند دقیقه با چراغ رکابی آمادن
مه: یااااری دست شما درد نکنه، سخت به درد مه خوردین!
مادر: اگه تیل خلاص کرد بوتل داخل آشپز خانه هسته باز هوش کنی به تاریکی ها اونار چپه نکنی به مه دردسر بسازی!
مه: ههههه باشه متوجه هستم تشویش نکنیم
شب بخیر گفته به روی جای خود پناه بردم
#کپی_ممنوع
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_81
_خوووب کجا بودم!
_هااا صفحه دوم بودم
با خواندن تک تک از جملاتی که نوشته بود مشتاق تر و کنجاو تر می شدم تک به تک کلماتی که نوشته بوده چندین بار خوانده و تحلیل تجزیه می ساختم
_ای دختر حتی کتابچه خاطراتیو هم مرموزه هیچ چیزه واضح ننویشته
اما بازهم علاقه مه به خواندن زیادتر شده می رفت و منصرف از خواندنیو نمی شدم!
"پروردگارا صبح دیگری از راه رسید چشمانم را در انتظار تو گشودم ، تا دلم را لبریز کنم و از دیدن خورشید تا ذوب کند سختی های کسالت و اندوه را برای وصل به عشق تو
چه سفینه یی بهتر از دعا و نیایش؟؟
روشن کن دلم را از نور بی زوالت،میدانم دست خالی بر نمی گردانی ام
138.../5/18
_ای تاریخ مربوط به کیه؟؟🤔
پیش خو حساب کتاب کردم فهمیدمکه مربوط برج سرطان دو سال پیش میشه اما روزیو دقیق به یاد نیاوردم خب بگزریم!
همورقم صفحهبعدی ورق زدم
"ریشه ام در بهار است و برگهایم در پاییز!
نه سبزمی شوم ونه زرد ، این روزها حالِ درختی را دارم که فصل ها را نفهمیده"
138.../5/28
"بعضی ها هم مثل دستگاه سیتی اسکن می مانن ، فقط حی به وجودتو دنبال عیب می گردن خدا ازی آدمانگزره"
138.../6/2
_خدا میفهمه اینجی خودی کی سرجنگ دیشته که از عصبانیت خو حتی به ای کتابچه بی زبان هم به خرج داده😂
"هرزگاهی هم باید دور شوی از هیاهوی دنیا، قید منطقت را بزنی و تا سر حد مرگ دیوانگی کنی، گاهی تنها دیوانگی علاج کار است"
_ اممم دقیقاََ
"بعضی آدم ها را باید بگزاری جلو و یکسر برینا نگاه کنی و هی خیره شی طرفینا و با خود بگی هیچ وقت نباید مثلی ازی آدما بشی!"
به پایین هم شکلک دهن کجی کشیده بود با خواندن ای متنیو که دقیقاََ مخاطبیو نشتاختم بی صدا با خود می خندیدم
_هااای از دست تو!😂
"بعضی به دنیا آمادن تا فقط آکسیجن هوا هدر بدن دقیقاََ مثلی همی کلاغ سیاه خودما"
ایبار دگه جلو خنده خو گرفته نتونستم و بالشته دم دهان خود گرفته و با صدا خندیدم هدف ای جملیو صد در صد خود مه هستم چون یکی دو بار دگههم کلمه کلاغ سیاه از زبانیو شنیده بودم!
_مه چی وقت به تو بدی کردمکه به نفس کشیدن مهمشکل داری هههه
با یاد آوری چیزی به عجله به کتابچه دیدم تا تاریخیو بفهمم فکر کنم دقیقاََ مربوط به روزی میشه که دستبندیو بالای درخت انداختم🤔!
کاشکی راجب ای موضوع کمی بیشتر مینوشت امامهتابه دگه با یک جمله خورد خو تمامهدف خو به طرف می رسونه!
موضوع جالب شده میرفت که دوباره همه جاتاریک شد😐
_انه حالی خدا بهتر کنه ، چراغ اتیغی مادر مهتیل خلاص کرد😦
_به نظرم بری امشب همیقدر کافیه چون تا آمادنمهتاب هنوز 5 روز دگه مانده اگههمه به یک شب تمام کنم چیزی بری سرگرمی نمی مانه!
کتابچه زیر بالشت خو گذاشته چراغه از بین راه کنار زده و بعد از کمی وقفه خوابیدم
#کپی_ممنوع
#نویسنده_اسرا_تابش
#قسمت_81
_خوووب کجا بودم!
_هااا صفحه دوم بودم
با خواندن تک تک از جملاتی که نوشته بود مشتاق تر و کنجاو تر می شدم تک به تک کلماتی که نوشته بوده چندین بار خوانده و تحلیل تجزیه می ساختم
_ای دختر حتی کتابچه خاطراتیو هم مرموزه هیچ چیزه واضح ننویشته
اما بازهم علاقه مه به خواندن زیادتر شده می رفت و منصرف از خواندنیو نمی شدم!
"پروردگارا صبح دیگری از راه رسید چشمانم را در انتظار تو گشودم ، تا دلم را لبریز کنم و از دیدن خورشید تا ذوب کند سختی های کسالت و اندوه را برای وصل به عشق تو
چه سفینه یی بهتر از دعا و نیایش؟؟
روشن کن دلم را از نور بی زوالت،میدانم دست خالی بر نمی گردانی ام
138.../5/18
_ای تاریخ مربوط به کیه؟؟🤔
پیش خو حساب کتاب کردم فهمیدمکه مربوط برج سرطان دو سال پیش میشه اما روزیو دقیق به یاد نیاوردم خب بگزریم!
همورقم صفحهبعدی ورق زدم
"ریشه ام در بهار است و برگهایم در پاییز!
نه سبزمی شوم ونه زرد ، این روزها حالِ درختی را دارم که فصل ها را نفهمیده"
138.../5/28
"بعضی ها هم مثل دستگاه سیتی اسکن می مانن ، فقط حی به وجودتو دنبال عیب می گردن خدا ازی آدمانگزره"
138.../6/2
_خدا میفهمه اینجی خودی کی سرجنگ دیشته که از عصبانیت خو حتی به ای کتابچه بی زبان هم به خرج داده😂
"هرزگاهی هم باید دور شوی از هیاهوی دنیا، قید منطقت را بزنی و تا سر حد مرگ دیوانگی کنی، گاهی تنها دیوانگی علاج کار است"
_ اممم دقیقاََ
"بعضی آدم ها را باید بگزاری جلو و یکسر برینا نگاه کنی و هی خیره شی طرفینا و با خود بگی هیچ وقت نباید مثلی ازی آدما بشی!"
به پایین هم شکلک دهن کجی کشیده بود با خواندن ای متنیو که دقیقاََ مخاطبیو نشتاختم بی صدا با خود می خندیدم
_هااای از دست تو!😂
"بعضی به دنیا آمادن تا فقط آکسیجن هوا هدر بدن دقیقاََ مثلی همی کلاغ سیاه خودما"
ایبار دگه جلو خنده خو گرفته نتونستم و بالشته دم دهان خود گرفته و با صدا خندیدم هدف ای جملیو صد در صد خود مه هستم چون یکی دو بار دگههم کلمه کلاغ سیاه از زبانیو شنیده بودم!
_مه چی وقت به تو بدی کردمکه به نفس کشیدن مهمشکل داری هههه
با یاد آوری چیزی به عجله به کتابچه دیدم تا تاریخیو بفهمم فکر کنم دقیقاََ مربوط به روزی میشه که دستبندیو بالای درخت انداختم🤔!
کاشکی راجب ای موضوع کمی بیشتر مینوشت امامهتابه دگه با یک جمله خورد خو تمامهدف خو به طرف می رسونه!
موضوع جالب شده میرفت که دوباره همه جاتاریک شد😐
_انه حالی خدا بهتر کنه ، چراغ اتیغی مادر مهتیل خلاص کرد😦
_به نظرم بری امشب همیقدر کافیه چون تا آمادنمهتاب هنوز 5 روز دگه مانده اگههمه به یک شب تمام کنم چیزی بری سرگرمی نمی مانه!
کتابچه زیر بالشت خو گذاشته چراغه از بین راه کنار زده و بعد از کمی وقفه خوابیدم
#کپی_ممنوع
سـویــن | ѕevιn
#دست_سرنوشت_مرا_به_کجا_میکشاند #نویسنده_اسرا_تابش #قسمت_81 _خوووب کجا بودم! _هااا صفحه دوم بودم با خواندن تک تک از جملاتی که نوشته بود مشتاق تر و کنجاو تر می شدم تک به تک کلماتی که نوشته بوده چندین بار خوانده و تحلیل تجزیه می ساختم _ای دختر حتی کتابچه…
ای هم تقدیم شما چند قسمت طولانی 🤍✨
یه چیزی خوندم خوندم خیلی شبیه من بود؛ میگفت:
درست در همان لحظه که فکر میکردم کمرم زیر
بار این درد ها خم میشود، اما نشد و کَکَم هم نگزید!
«فهمیدم که چقدر بذرِ سبزِ صبر و امید در قلبِ من ریشه دوانده و خودم از آن غافل بودم.»🤍🍃
• ســویــن
@sevin010
درست در همان لحظه که فکر میکردم کمرم زیر
بار این درد ها خم میشود، اما نشد و کَکَم هم نگزید!
«فهمیدم که چقدر بذرِ سبزِ صبر و امید در قلبِ من ریشه دوانده و خودم از آن غافل بودم.»🤍🍃
• ســویــن
@sevin010
Forwarded from HADIA QAZIZADA.🫶🏻✨
.
در هیاهو این درنگ
ماییم دیوانه وملنگ!
با آنکه میدانیم؛
تمنای زندگی بعدِ این بعید است...
|✍🏻#_هدیه_قاضیزاده
در هیاهو این درنگ
ماییم دیوانه وملنگ!
با آنکه میدانیم؛
تمنای زندگی بعدِ این بعید است...
|✍🏻#_هدیه_قاضیزاده
عمیق ترین تعریف دوست داشتن همینه که افشین صالحی میگه :
مراقب من باش ! از من فقط تو ماندی..! :)
مراقب من باش ! از من فقط تو ماندی..! :)
چه منظره غمانگیزی است تماشای مردمی که منتظرند خدا همه کارها را درست کند.
خانوادهی پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوزه سلا
خانوادهی پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوزه سلا
فعالیت های ما بعد ای در اینجا ادامه دارد
بنابر مشکلی تا چند روزی آنلاین شده نتانستم
ولی بعد ای انشالله به فعالیت خود ادامه میتیم
🤍🫶🏻
ما را همراهی کنید در کانال جدید
@sevin_06
بنابر مشکلی تا چند روزی آنلاین شده نتانستم
ولی بعد ای انشالله به فعالیت خود ادامه میتیم
🤍🫶🏻
ما را همراهی کنید در کانال جدید
@sevin_06