rihn
Photo
حیاط ساکت است؛
آنقدر ساکت که اگر خوب گوش بدهم، شاید صدای قدمهای سالهای گذشته را بشنوم.
تنها نشستهام، درست جایی که زمانی پر بود از خنده، دویدن، زنگ تفریح و آدمهایی که خیال میکردم قرار است همیشه در زندگیام بمانند.
سه سال از این حیاط گذشتهام؛ سه سال که حالا، در نگاه من، شبیه یک لحظه کوتاهاند.
دیوارها هنوز همان دیوارها هستند، نیمکتها هنوز همانجا نشستهاند، اما من دیگر آن آدمِ روز اول نیستم.
اینجا فقط مدرسه نبود؛ تکهای از عمرم بود که بیآنکه بفهمم، آرامآرام از من کم شد و چیزی به من اضافه کرد.
گاهی آدم فکر میکند بزرگ شدن یعنی قد کشیدن، عوض کردن لباسها، بیشتر شدن سن و رفتن به جایی دورتر.
اما شاید بزرگ شدن همین باشد؛
اینکه یک روز در همان حیاطی بنشینی که زمانی با عجله از آن عبور میکردی و ناگهان بفهمی بعضی لحظهها، وقتی تمام میشوند، تازه ارزششان را میفهمیم.
به اطرافم نگاه میکنم.
جای خندهها خالی است.
جای آدمهایی که هر روز میدیدمشان، خالی است.
حتی جای آن «فردا»هایی که فکر میکردم بینهایتاند، خالی است.
حالا میفهمم مدرسه فقط جایی نبود که در آن درس میخواندیم؛
جایی بود که بیخبر، کودکیمان را جا گذاشتیم.
و شاید عجیبترین قسمت زندگی همین باشد؛
اینکه بعضی جاها را ترک میکنیم، اما هیچوقت واقعاً از آنها بیرون نمیآییم.
من از این حیاط خواهم رفت،
اما بخشی از من همینجا میماند؛
کنار همان نیمکتی که روزی رویش نشستم،
زیر همان آسمانی که شاهد بزرگ شدنم بود،
در سکوت همین حیاط که حالا بیشتر از هر کسی، مرا میشناسد.
شاید سالها بعد، وقتی زندگی شلوغتر و دنیا دورتر شد، دوباره یاد این لحظه بیفتم.
و دلم برای خودم تنگ شود؛
برای آدمی که هنوز نمیدانست
چقدر زود
همهچیز
خاطره میشود.
آنقدر ساکت که اگر خوب گوش بدهم، شاید صدای قدمهای سالهای گذشته را بشنوم.
تنها نشستهام، درست جایی که زمانی پر بود از خنده، دویدن، زنگ تفریح و آدمهایی که خیال میکردم قرار است همیشه در زندگیام بمانند.
سه سال از این حیاط گذشتهام؛ سه سال که حالا، در نگاه من، شبیه یک لحظه کوتاهاند.
دیوارها هنوز همان دیوارها هستند، نیمکتها هنوز همانجا نشستهاند، اما من دیگر آن آدمِ روز اول نیستم.
اینجا فقط مدرسه نبود؛ تکهای از عمرم بود که بیآنکه بفهمم، آرامآرام از من کم شد و چیزی به من اضافه کرد.
گاهی آدم فکر میکند بزرگ شدن یعنی قد کشیدن، عوض کردن لباسها، بیشتر شدن سن و رفتن به جایی دورتر.
اما شاید بزرگ شدن همین باشد؛
اینکه یک روز در همان حیاطی بنشینی که زمانی با عجله از آن عبور میکردی و ناگهان بفهمی بعضی لحظهها، وقتی تمام میشوند، تازه ارزششان را میفهمیم.
به اطرافم نگاه میکنم.
جای خندهها خالی است.
جای آدمهایی که هر روز میدیدمشان، خالی است.
حتی جای آن «فردا»هایی که فکر میکردم بینهایتاند، خالی است.
حالا میفهمم مدرسه فقط جایی نبود که در آن درس میخواندیم؛
جایی بود که بیخبر، کودکیمان را جا گذاشتیم.
و شاید عجیبترین قسمت زندگی همین باشد؛
اینکه بعضی جاها را ترک میکنیم، اما هیچوقت واقعاً از آنها بیرون نمیآییم.
من از این حیاط خواهم رفت،
اما بخشی از من همینجا میماند؛
کنار همان نیمکتی که روزی رویش نشستم،
زیر همان آسمانی که شاهد بزرگ شدنم بود،
در سکوت همین حیاط که حالا بیشتر از هر کسی، مرا میشناسد.
شاید سالها بعد، وقتی زندگی شلوغتر و دنیا دورتر شد، دوباره یاد این لحظه بیفتم.
و دلم برای خودم تنگ شود؛
برای آدمی که هنوز نمیدانست
چقدر زود
همهچیز
خاطره میشود.
Forwarded from Dreams can come true 🤍✨️ ("Mehrnaz")
شاید دلتنگیِ واقعی، دلتنگیِ روزهای خوب نباشد؛
دلتنگیِ خودمونه، همان آدمی که یک روز داخل همین حیاط زندگی میکرد.
دلتنگیِ تمامِ روزهایی که با همهی تلخیهایشان، بخشی از تو را با خودشان بردند...
ما اینجا فقط خندیدن را یاد نگرفتیم؛ گریه کردیم، شکستیم، از هم رنجیدیم و دوباره کنار هم ایستادیم؛ و حالا، از تمامِ آن روزها فقط خاطرهای مانده که هیچکداممان بلد نیستیم چطور از دلمان بیرونش کنیم
و چه زود، «هر روز» تبدیل میشه به «یادش بخیر»...
دلتنگیِ خودمونه، همان آدمی که یک روز داخل همین حیاط زندگی میکرد.
دلتنگیِ تمامِ روزهایی که با همهی تلخیهایشان، بخشی از تو را با خودشان بردند...
ما اینجا فقط خندیدن را یاد نگرفتیم؛ گریه کردیم، شکستیم، از هم رنجیدیم و دوباره کنار هم ایستادیم؛ و حالا، از تمامِ آن روزها فقط خاطرهای مانده که هیچکداممان بلد نیستیم چطور از دلمان بیرونش کنیم
و چه زود، «هر روز» تبدیل میشه به «یادش بخیر»...
خانمه کفشمو لگد کرد و دلم خواست گریه کنم نه برای اون ها
برای هر چیزی که تا الان اونجور که دلم میخواسته پیش نرفته..
برای هر چیزی که تا الان اونجور که دلم میخواسته پیش نرفته..
Forwarded from blueberry🫐 (Bluo🪼)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM