•ترانهٔ ایزا اثر ماگدا سابو
قصدم از ابتدا این بود که مثل هر بار با ذهن پر از سوال بنشینم پشت لپتاپ و شروع کنم به گشتن: کجا اتفاق افتاد؟ چطور اتفاق افتاد؟ اسم سیاستمدار و نقاش و زن و مرد مجارستانی رو بچینم کنار هم تا به چیزی برسم و بعدش عکسهای سیاه و سفید رو پشت هم ردیف کنم. اما نشد. داستان ایزا و سوچها از این دست داستانها نبود که آدم بنشینه با چهارتا عکس و یک خط حوادث تاریخی جمعش کنه. من از نوشتن درباره ایزا، از واقعی بودن هرچیزی که مربوط به ایزا بود میترسیدم. اونقدر به ایزا نزدیک بودم که ازش میترسیدم. نوشتن درباره ایزا به هر شکلی برای من غیر ممکن شد. اواسط داستان فقط یک یادداشت کوچیک گذاشتم:«همهمان میجنگیم. هر روز میجنگیم. با مرگ یا زندگی خدا میداند. با دشمن یا دوست؟ خدا میداند. نبرد ما رو به روی ماست یا پشت سر ما؟ ما در جنگیم یا جنگ است که در ماست؟» حالا ادامه میدم؛ جنگهاست که در ماست. در جنگ متولد میشویم، در جنگ میمیریم. در جنگ میدویم و میرقصیم. در جنگ به در و دیوار و راننده تاکسی و چتری که زیر باران باز نمیشود بد و بیراه میگوییم. چیزی این نبرد را از اتفاق افتادن وا نمیدارد. ما اینجا به دنیا آمدهایم. یک روز بروید به اسطورههاتان بگویید که ما چطور جنگیدیم. بگویید که مادرها شبیه خودشان اسلحه به دست گرفتند و فرزندها شبیه خودشان. بگویید که ما در این نبردها مقابل هم نبودیم اما شانه به شانه هم نجنگیدیم. نبردمان نبرد منها و توها نبود، نبرد منها و منها بود و توها و توها. ما را ما از پای در آوردیم و ما را ما هر صبح مجبور به دویدن کردیم.
«دنیایی که از بیرون به او فشار میآورد و دنیای درونش، دنیایی که با او خو گرفته بود، چندان با هم سازگار نبودند»
قصدم از ابتدا این بود که مثل هر بار با ذهن پر از سوال بنشینم پشت لپتاپ و شروع کنم به گشتن: کجا اتفاق افتاد؟ چطور اتفاق افتاد؟ اسم سیاستمدار و نقاش و زن و مرد مجارستانی رو بچینم کنار هم تا به چیزی برسم و بعدش عکسهای سیاه و سفید رو پشت هم ردیف کنم. اما نشد. داستان ایزا و سوچها از این دست داستانها نبود که آدم بنشینه با چهارتا عکس و یک خط حوادث تاریخی جمعش کنه. من از نوشتن درباره ایزا، از واقعی بودن هرچیزی که مربوط به ایزا بود میترسیدم. اونقدر به ایزا نزدیک بودم که ازش میترسیدم. نوشتن درباره ایزا به هر شکلی برای من غیر ممکن شد. اواسط داستان فقط یک یادداشت کوچیک گذاشتم:«همهمان میجنگیم. هر روز میجنگیم. با مرگ یا زندگی خدا میداند. با دشمن یا دوست؟ خدا میداند. نبرد ما رو به روی ماست یا پشت سر ما؟ ما در جنگیم یا جنگ است که در ماست؟» حالا ادامه میدم؛ جنگهاست که در ماست. در جنگ متولد میشویم، در جنگ میمیریم. در جنگ میدویم و میرقصیم. در جنگ به در و دیوار و راننده تاکسی و چتری که زیر باران باز نمیشود بد و بیراه میگوییم. چیزی این نبرد را از اتفاق افتادن وا نمیدارد. ما اینجا به دنیا آمدهایم. یک روز بروید به اسطورههاتان بگویید که ما چطور جنگیدیم. بگویید که مادرها شبیه خودشان اسلحه به دست گرفتند و فرزندها شبیه خودشان. بگویید که ما در این نبردها مقابل هم نبودیم اما شانه به شانه هم نجنگیدیم. نبردمان نبرد منها و توها نبود، نبرد منها و منها بود و توها و توها. ما را ما از پای در آوردیم و ما را ما هر صبح مجبور به دویدن کردیم.
«دنیایی که از بیرون به او فشار میآورد و دنیای درونش، دنیایی که با او خو گرفته بود، چندان با هم سازگار نبودند»
💘7❤1❤🔥1
چرا اسرائیل اولین رژیمی بود که "کاتالان" رو به عنوان یک ملیت شناخت؟
داستان زیر از کتاب "اختراع قوم یهود، اثر شلومو زند" هست. در کتاب صرفا به عنوان یک داستان ازش یاد شده پس نمیتونیم درباره واقعیت داشتن یا نداشتنش نظری بدیم.
•برناردو در 1924 در بارسلونا، کاتالونیا به دنیا آمد. سالها بعد او را داو صدا میزدند مادرش تمام عمر زنی مذهبی بود. اما پدرش خیلی زود از هر گونه دل مشغولی شدید با روح دست کشیده بود و مانند بسیاری از فلزکاران دیگر در بارسلونای شورشی آنارشیست شد. در آغاز جنگ داخلی اسپانیا، تعاونیهای آنارشیست-سندیکالیست از جمهوری چپگرای جوان حمایت میکردند و عملا تا مدتی بر بارسلونا حکومت داشتند. اما نیروهای جناح راست طرفدار فرانکو چندی بعد به شهر رسیدند و برناردوی جوان در کنار پدرش در آخرین عقب نشینی از خیابانها جنگید.
ثبت نام برناردو در ارتش فرانکو، چند سال بعد از پایان جنگ داخلی از دشمنی او با رژیم نکاست. او که سربازی مسلح بود در 1944 به پیرنه فرار کرد و در آنجا به عبور دیگر مخالفان رژیم از مرز کمک کرد. در این حال مشتاقانه منتظر آن بود که نیروهای آمریکایی برسند و همپیمان بی رحم موسولینی و هیتلر را سرنگون کنند (فرانکو). باعث نومیدی او شد که آزادکنندگان دموکرات در این کار حتی سعی هم نکردند. برناردو از مرز عبور کرد و خواست که بی وطن شود، در فرانسه کارگر معدن شد، به امید رسیدن به مکزیک قاچاقی سوار کشتی شد اما در نیویورک او را دستگیر کردند و به اروپا فرستادند. به این ترتیب، جوان در 1948 در بندر مارسی بود. به این ترتیب روزی در ماه مه با گروهی از مردان جوان پرشور در کافهای در کنار اسکله دیدار کرد. فلزکار جوان که هنوز در رویای زیبای انسانی تعاونیهای انقلابی بارسلونا به سر میبرد قانع شد که کیبوتص(مجمع کار تعاونی) در کشور جدید اسرائیل، جانشین طبیعی آن تعاونیهاست که در سر دارد. برناردو بی کمترین ارتباط با یهودیت یا صهیونیسم راهی حیفا شد و بی درنگ به جبهه در دره لطرون پیوست. زنده ماند و بلافاصله به یک کیبوتص پیوست، ازدواج کرد و اکنون به نام داو شناخته میشد. اندکی بعد وزارت کشور متوجه شد که اشتباهی جدی صورت گرفته است: داو یهودی نبود.
او را به جلسهای رسمی فرا خواندند تا هویت حقیقیاش را روشن کند. آن زمان حزب مذهبی-صهیونی مصراحی(مصراحی به معنای مشرقیون یا فرزندان مشرق که اشاره به یهودیان محلی خاورمیانه دارد) که وزارت کشور را اداره میکرد محتاط و مردد بود. هنوز بر سرزمین ملی و سیاست انحصار هویت پافشاری نمیکرد.
کارمند گفت:«اقا شما یهودی نیستید»
«هیچوقت نگفتم که هستم»
«مجبور میشویم که شما را دوباره ثبت نام کنیم»
«اشکالی ندارد، بکنید.»
«ملیت شما چیست؟»
«اسرائیلی؟»
«چنین چیزی وجود ندارد. شما در کجا متولد شدید؟»
«بارسلونا»
«پس مینویسم ملیت: اسپانیایی»
«اما من اسپانیایی نیستم. من کاتالانی هستم و مخالف این که مرا اسپانیایی بنامند. من و پدرم در دهه 1930 برای همین میجنگیدیم»
کارمند سرش را خاراند، تاریخ را نمیدانست اما به مردم احترام میگذاشت.«پس مینویسیم ملیت: کاتالان»
#اختراعقومیهود_شلوموزند
داستان زیر از کتاب "اختراع قوم یهود، اثر شلومو زند" هست. در کتاب صرفا به عنوان یک داستان ازش یاد شده پس نمیتونیم درباره واقعیت داشتن یا نداشتنش نظری بدیم.
•برناردو در 1924 در بارسلونا، کاتالونیا به دنیا آمد. سالها بعد او را داو صدا میزدند مادرش تمام عمر زنی مذهبی بود. اما پدرش خیلی زود از هر گونه دل مشغولی شدید با روح دست کشیده بود و مانند بسیاری از فلزکاران دیگر در بارسلونای شورشی آنارشیست شد. در آغاز جنگ داخلی اسپانیا، تعاونیهای آنارشیست-سندیکالیست از جمهوری چپگرای جوان حمایت میکردند و عملا تا مدتی بر بارسلونا حکومت داشتند. اما نیروهای جناح راست طرفدار فرانکو چندی بعد به شهر رسیدند و برناردوی جوان در کنار پدرش در آخرین عقب نشینی از خیابانها جنگید.
ثبت نام برناردو در ارتش فرانکو، چند سال بعد از پایان جنگ داخلی از دشمنی او با رژیم نکاست. او که سربازی مسلح بود در 1944 به پیرنه فرار کرد و در آنجا به عبور دیگر مخالفان رژیم از مرز کمک کرد. در این حال مشتاقانه منتظر آن بود که نیروهای آمریکایی برسند و همپیمان بی رحم موسولینی و هیتلر را سرنگون کنند (فرانکو). باعث نومیدی او شد که آزادکنندگان دموکرات در این کار حتی سعی هم نکردند. برناردو از مرز عبور کرد و خواست که بی وطن شود، در فرانسه کارگر معدن شد، به امید رسیدن به مکزیک قاچاقی سوار کشتی شد اما در نیویورک او را دستگیر کردند و به اروپا فرستادند. به این ترتیب، جوان در 1948 در بندر مارسی بود. به این ترتیب روزی در ماه مه با گروهی از مردان جوان پرشور در کافهای در کنار اسکله دیدار کرد. فلزکار جوان که هنوز در رویای زیبای انسانی تعاونیهای انقلابی بارسلونا به سر میبرد قانع شد که کیبوتص(مجمع کار تعاونی) در کشور جدید اسرائیل، جانشین طبیعی آن تعاونیهاست که در سر دارد. برناردو بی کمترین ارتباط با یهودیت یا صهیونیسم راهی حیفا شد و بی درنگ به جبهه در دره لطرون پیوست. زنده ماند و بلافاصله به یک کیبوتص پیوست، ازدواج کرد و اکنون به نام داو شناخته میشد. اندکی بعد وزارت کشور متوجه شد که اشتباهی جدی صورت گرفته است: داو یهودی نبود.
او را به جلسهای رسمی فرا خواندند تا هویت حقیقیاش را روشن کند. آن زمان حزب مذهبی-صهیونی مصراحی(مصراحی به معنای مشرقیون یا فرزندان مشرق که اشاره به یهودیان محلی خاورمیانه دارد) که وزارت کشور را اداره میکرد محتاط و مردد بود. هنوز بر سرزمین ملی و سیاست انحصار هویت پافشاری نمیکرد.
کارمند گفت:«اقا شما یهودی نیستید»
«هیچوقت نگفتم که هستم»
«مجبور میشویم که شما را دوباره ثبت نام کنیم»
«اشکالی ندارد، بکنید.»
«ملیت شما چیست؟»
«اسرائیلی؟»
«چنین چیزی وجود ندارد. شما در کجا متولد شدید؟»
«بارسلونا»
«پس مینویسم ملیت: اسپانیایی»
«اما من اسپانیایی نیستم. من کاتالانی هستم و مخالف این که مرا اسپانیایی بنامند. من و پدرم در دهه 1930 برای همین میجنگیدیم»
کارمند سرش را خاراند، تاریخ را نمیدانست اما به مردم احترام میگذاشت.«پس مینویسیم ملیت: کاتالان»
#اختراعقومیهود_شلوموزند
👏3👍1
چه میشود که هویت یک گروه "اختراعی" نام میگیرد. بعدها چه خواهد شد اگر هویت یک گروه "اختراعی" باشد؟
•اختراع آن چه گذشته، آن چه از دسترس ما دور مانده یا به قول نویسنده: بزک کردن تاریخ، میتواند خیال شیرینی باشد. که ما همه در سر داشتیم. اما ما چه کسانی بودیم و آنها که خیال را به واقعیت گره زدند چه کسانی هستند؟ بیایید واقعبین باشیم: اختراع تاریخ یا ترمیم و هرچیزی که فکر میکنید هست، خیال شیرینیست اما در عمل تلخ.
"همه این افسانهها که دیگر ملتها در سر میپرورانند، همه این غرورها و تاریخهای اقوام دیگر مبالغهآمیز است. تاریخ اینجاست. محکم، دقیق و استوار اینجا درست بین ماست. ما که «ملت» شدیم. یقین داریم که ملت یهود از زمانی که موسی الواح شریعت را در کوه سینا دریافت کرد وجود داشته. این ملت از مصر خروج کرد و بر سرزمین اسرائیل(که موعود خداوند بود) ساکن شد. پادشاهی باشکوه و عظیم داوود و سلیمان را ایجاد کرد. این مردم که ملتشان بی شک قدیمترین ملتهاست، در پایان قرن نوزدهم از خواب غفلت طولانیشان برخواستند. برای تجدید حیات و بازگشت به وطن! به سرزمین موعود!
درحالی که قوم سرگردان به سرزمینی برای خود نیاز داشت، زمین بکر نیز در آرزوی ملتی میسوخت که بیاید و آن را شکوفا کند. درست است که مهمانانی ناخوانده در این سرزمین مادری مستقر شده بودند، اما از آنجا که قوم در دوران «پراکندگی» به مدت دو هزار سال به آن سرزمین وفادار مانده بود، آن سرزمین فقط به آن قوم تعلق داشت نه به آن مشتی مردم بی تاریخ که بر حسب تصادف وارد آن شده بودند! بنابرین جنگهایی که ملت سرگردان دست به آنها زد توجیه میشود. مقاومت خشونت بار جمعیت محلی جنایت بود! و اگر به این این بیگانگان اجازه داده شد که در آن سرزمین بمانند و به زندگی کنار «ملت» که به زبان تورات و ارض شکوهمند خود بازگشته بود ادامه دهند، فقط ناشی از بلندنظری یهودیان بود!"
#اختراعقومیهود_شلوموزند
•اختراع آن چه گذشته، آن چه از دسترس ما دور مانده یا به قول نویسنده: بزک کردن تاریخ، میتواند خیال شیرینی باشد. که ما همه در سر داشتیم. اما ما چه کسانی بودیم و آنها که خیال را به واقعیت گره زدند چه کسانی هستند؟ بیایید واقعبین باشیم: اختراع تاریخ یا ترمیم و هرچیزی که فکر میکنید هست، خیال شیرینیست اما در عمل تلخ.
"همه این افسانهها که دیگر ملتها در سر میپرورانند، همه این غرورها و تاریخهای اقوام دیگر مبالغهآمیز است. تاریخ اینجاست. محکم، دقیق و استوار اینجا درست بین ماست. ما که «ملت» شدیم. یقین داریم که ملت یهود از زمانی که موسی الواح شریعت را در کوه سینا دریافت کرد وجود داشته. این ملت از مصر خروج کرد و بر سرزمین اسرائیل(که موعود خداوند بود) ساکن شد. پادشاهی باشکوه و عظیم داوود و سلیمان را ایجاد کرد. این مردم که ملتشان بی شک قدیمترین ملتهاست، در پایان قرن نوزدهم از خواب غفلت طولانیشان برخواستند. برای تجدید حیات و بازگشت به وطن! به سرزمین موعود!
درحالی که قوم سرگردان به سرزمینی برای خود نیاز داشت، زمین بکر نیز در آرزوی ملتی میسوخت که بیاید و آن را شکوفا کند. درست است که مهمانانی ناخوانده در این سرزمین مادری مستقر شده بودند، اما از آنجا که قوم در دوران «پراکندگی» به مدت دو هزار سال به آن سرزمین وفادار مانده بود، آن سرزمین فقط به آن قوم تعلق داشت نه به آن مشتی مردم بی تاریخ که بر حسب تصادف وارد آن شده بودند! بنابرین جنگهایی که ملت سرگردان دست به آنها زد توجیه میشود. مقاومت خشونت بار جمعیت محلی جنایت بود! و اگر به این این بیگانگان اجازه داده شد که در آن سرزمین بمانند و به زندگی کنار «ملت» که به زبان تورات و ارض شکوهمند خود بازگشته بود ادامه دهند، فقط ناشی از بلندنظری یهودیان بود!"
#اختراعقومیهود_شلوموزند
👏5👍1
"برای ترویج حافظه جمعی همگن در عصر جدید لازم بود علاوه بر سایر چیزها، روایتی طولانی فراهم شود که پیوند زمانی و مکانی پدران و نیاکان همه اعضای جامعه حاضر را القا کند. از آنجا که این پیوند نزدیک -که بر فرض نبض آن در تن ملت میتپید- هرگز در هیچ جامعهای عملا وجود نداشتهاست، کارگزاران حافظه در اختراع آن سخت کوشیدند. به کمک باستانشناسان و مورخان و انسانشناسان مجموعهای از یافتهها گردآوری شد. مقالهنویسان و روزنامه نگاران و نویسندگان رمانهای تاریهی به بزک کردن این یافتهها پرداختند. از دل این گذشته جراحی شده و بهبود یافته، به شیوهای حساب شده، تصویر غرور آمیز و زیبای یک "ملت" پدیدار شد"
#اختراعقومیهود_شلوموزند
#اختراعقومیهود_شلوموزند
👍4
ایونیا: میراث گمشده
ایونیا فقط یک منطقه جغرافیایی نبود، بلکه نماد یک تمدن، یک خاطرهی باشکوه و در نهایت یک زخم تاریخی برای یونانیها بود. ایونیا منطقهای در غرب آناتولی(در ترکیه) بود که شهرهایی مثل افسوس، میلتوس و سمیرنا(ازمیر کنونی) رو در خودش داشت. زادگاه فیلسوفان بزرگی مثل تالس، آناکسیماندر و هراکلیتوس، مهد فلسفه و هنر یونانی، بخش بزرگی از هویت فرهنگی برای مردم یونان که در نهایت مجبور شدن تلخی از دست دادنش رو بچشند.
=> مهاجرت یونانیها به ایونیا: حدود قرن 11 قبل از میلاد، قبایل ایونی از سرزمین اصلی یونان به سواحل آسیای صغیر(ترکیه کنونی) مهاجرت کردن و شهرهای افسوس، میلتوس. کلارومنه و سمیرنا رو بنا کردند و اتحادیهای فرهنگی با نام اتحادیه ایونی تشکیل دادند که باعث شناخته شدن این مناطق به عنوان مرکز فلسفه و هنر و علم یونانی شد.
=> سقوط ایونیا به دست لیدیها و سپس پارسها: حدود 560 قبل از میلاد پادشاه لیدی ایونیا رو فتح کرد و شهرهای ذکر شده تحت سلطه ایدیها قرار گرفتند. بعدها در سال 546 قبل از میلاد، کوروش کبیر بنیان گذار امپراطوری هخامنشی، لیدی رو شکست داد و ایونیا به دست پارسها افتاد، بگذریم که چقدر ایونیها اعتراض و شورش و تلاش کردن برای استقلال. بعدها در دوره اسکندر مقدونی و جانشینانش ایونیا به بخشی از جهان هلنیستی تبدیل شد و در نهایت به امپراتوری روم و بیزانس(روم شرقی) پیوست و تا قرنها تحت حکومت یونانیزبانها باقی موند
=> ایونیا چطور به دست ترکها افتاد؟ در قرن 11 میلادی قبایل ترک زبان سلجوقی از آسیای مرکزی وارد آناتولی شدند، بعد از نبرد ملازگرد(اواخر قرن یازدهم) سلجوقیان بخشهای وسیعی از آناتولی رو تصرف کردن ولی ایونیا همچنان تحت کنترل بیزانس بود، بعد از اون در 14 و 15 که امپراطوری بیزانس به شدت ضعیف شده بود عثمانیها به تدریج بخشهای مختلف بالکان و قسطنطنیه و.. رو فتح کردن، قدرت منطقه شدن و در همین دوره ایونیا هم تحت سلطه عثمانی قرار گرفت. با وجود محدودیت، ها در اون دوران مسیحیها و یونانیها (به قول خود ترکها رومیان) در کنار ترکها زندگی میکردن و در تجارت، اقتصاد و خیلی جنبههای سمیرنا و ایونیا نقش مهمی داشتن.
ایونیا فقط یک منطقه جغرافیایی نبود، بلکه نماد یک تمدن، یک خاطرهی باشکوه و در نهایت یک زخم تاریخی برای یونانیها بود. ایونیا منطقهای در غرب آناتولی(در ترکیه) بود که شهرهایی مثل افسوس، میلتوس و سمیرنا(ازمیر کنونی) رو در خودش داشت. زادگاه فیلسوفان بزرگی مثل تالس، آناکسیماندر و هراکلیتوس، مهد فلسفه و هنر یونانی، بخش بزرگی از هویت فرهنگی برای مردم یونان که در نهایت مجبور شدن تلخی از دست دادنش رو بچشند.
=> مهاجرت یونانیها به ایونیا: حدود قرن 11 قبل از میلاد، قبایل ایونی از سرزمین اصلی یونان به سواحل آسیای صغیر(ترکیه کنونی) مهاجرت کردن و شهرهای افسوس، میلتوس. کلارومنه و سمیرنا رو بنا کردند و اتحادیهای فرهنگی با نام اتحادیه ایونی تشکیل دادند که باعث شناخته شدن این مناطق به عنوان مرکز فلسفه و هنر و علم یونانی شد.
=> سقوط ایونیا به دست لیدیها و سپس پارسها: حدود 560 قبل از میلاد پادشاه لیدی ایونیا رو فتح کرد و شهرهای ذکر شده تحت سلطه ایدیها قرار گرفتند. بعدها در سال 546 قبل از میلاد، کوروش کبیر بنیان گذار امپراطوری هخامنشی، لیدی رو شکست داد و ایونیا به دست پارسها افتاد، بگذریم که چقدر ایونیها اعتراض و شورش و تلاش کردن برای استقلال. بعدها در دوره اسکندر مقدونی و جانشینانش ایونیا به بخشی از جهان هلنیستی تبدیل شد و در نهایت به امپراتوری روم و بیزانس(روم شرقی) پیوست و تا قرنها تحت حکومت یونانیزبانها باقی موند
=> ایونیا چطور به دست ترکها افتاد؟ در قرن 11 میلادی قبایل ترک زبان سلجوقی از آسیای مرکزی وارد آناتولی شدند، بعد از نبرد ملازگرد(اواخر قرن یازدهم) سلجوقیان بخشهای وسیعی از آناتولی رو تصرف کردن ولی ایونیا همچنان تحت کنترل بیزانس بود، بعد از اون در 14 و 15 که امپراطوری بیزانس به شدت ضعیف شده بود عثمانیها به تدریج بخشهای مختلف بالکان و قسطنطنیه و.. رو فتح کردن، قدرت منطقه شدن و در همین دوره ایونیا هم تحت سلطه عثمانی قرار گرفت. با وجود محدودیت، ها در اون دوران مسیحیها و یونانیها (به قول خود ترکها رومیان) در کنار ترکها زندگی میکردن و در تجارت، اقتصاد و خیلی جنبههای سمیرنا و ایونیا نقش مهمی داشتن.
👏3
قرن بیستم: نغمه خون برای میراث گمشده
میراث ایونیا بین دو سرزمین، دو زبان، دو دین و دو ملت تقسیم شد.
=> رویای یونان بزرگ و فروپاشی عثمانی: در پایان جنگ جهانی اول(1918) امپراطوری عثمانی شکست خورد و قدرتهای پیروز(بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و آمریکا) شروع به تقسیم قلمرو عثمانی کردند، یونان به رهبری نخستوزیر الفتریوس ونیزلوس، با ایده Megali Idea(یونان بزرگ)، تلاش کرد مناطقی با جمعیت یونانی یا پیوند تاریخی با یونان رو به خاک خودش اضافه کنه. از جمله ایونیا و سمیرنا(ازمیر). بریتانیا، به ویژه نخستوزیر دیوید لوید جورح از این طرح حمایت کرد و در مذاکرات صلح، اشغال ازمیر توسط یونان رو تائید کرد.
=> ورود یونانیها به ازمیر، 15 مه 1919: نیروهای یونان با مجوز قدرتهای متفقین وارد ازمیر شدند. با وجود استقبال جمعیت یونانی ساکن ازمیر، ترکها زیر بار نرفتند و همون روز سوءقصد به جان فرمانده، درگیری و.. اتفاق افتاد. یونانیها هم کم نذاشتن و خشونت رو در حق غیر نظامیان ترک تمام کردند. این موضوع باعث کاهش حمایت بین المللی از یونان شد و ملیگرایی ترکها رو به شدت افزایش داد. یونانیها از ازمیر به عنوان پایگاه نظامی برای حمله به مناطق داخلی آناتوای استفاده کردن که باعث گسترش جنگ با ترکها شد.
=> سقوط ازمیر و پایان اشغال: سپتامبر 1922، یونان در نبرد ساکاریا، مقابل ارتش ترکیه به رهبری مصطفی کمال آتاتورک شکست خورد. اما اینجاست که تراژدی بی مثال ترکها در پرستش مصطفی کمال آتاتورک ساخته میشه. قصهای که همه اینها رو گفتم تا بهش برسم.
میراث ایونیا بین دو سرزمین، دو زبان، دو دین و دو ملت تقسیم شد.
=> رویای یونان بزرگ و فروپاشی عثمانی: در پایان جنگ جهانی اول(1918) امپراطوری عثمانی شکست خورد و قدرتهای پیروز(بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و آمریکا) شروع به تقسیم قلمرو عثمانی کردند، یونان به رهبری نخستوزیر الفتریوس ونیزلوس، با ایده Megali Idea(یونان بزرگ)، تلاش کرد مناطقی با جمعیت یونانی یا پیوند تاریخی با یونان رو به خاک خودش اضافه کنه. از جمله ایونیا و سمیرنا(ازمیر). بریتانیا، به ویژه نخستوزیر دیوید لوید جورح از این طرح حمایت کرد و در مذاکرات صلح، اشغال ازمیر توسط یونان رو تائید کرد.
=> ورود یونانیها به ازمیر، 15 مه 1919: نیروهای یونان با مجوز قدرتهای متفقین وارد ازمیر شدند. با وجود استقبال جمعیت یونانی ساکن ازمیر، ترکها زیر بار نرفتند و همون روز سوءقصد به جان فرمانده، درگیری و.. اتفاق افتاد. یونانیها هم کم نذاشتن و خشونت رو در حق غیر نظامیان ترک تمام کردند. این موضوع باعث کاهش حمایت بین المللی از یونان شد و ملیگرایی ترکها رو به شدت افزایش داد. یونانیها از ازمیر به عنوان پایگاه نظامی برای حمله به مناطق داخلی آناتوای استفاده کردن که باعث گسترش جنگ با ترکها شد.
=> سقوط ازمیر و پایان اشغال: سپتامبر 1922، یونان در نبرد ساکاریا، مقابل ارتش ترکیه به رهبری مصطفی کمال آتاتورک شکست خورد. اما اینجاست که تراژدی بی مثال ترکها در پرستش مصطفی کمال آتاتورک ساخته میشه. قصهای که همه اینها رو گفتم تا بهش برسم.
👏3
شخصی که در تصویر میبینید mustafa mümin aksoy هستن. شخصی که سریال "وطنم تویی" از روی زندگیش ساخته شده.(در سریال اسم کرکتر ایشون "جودت" هستش) گرچه که در سریال شاخ و برگ زیاد داده شده به داستان. اما یک اصل وجود داره: ایستادگی و از خودگذشتگی دیوانهوار این شخص.
فرمانده ارتش عثمانی که بعد از فروپاشی عثمانی، برای خدمت به مصطفی کمال وانمود میکنه به ترکیه خیانت کرده تا وارد ارتش یونان بشه، در اونقدر در این نقش ماهر بود که از ارتش یونان رتبه ژنرال رو میگیره.
در جنگ ساکاریا (جنگ نهایی بین یونان و ترکیه که به پیروزی ترکیه ختم شد) مصطفی مومن به عنوان افسر اطلاعاتی مخفی در ازمیر فعالیت کرد، و هر اطلاعاتی که میشد رو به آنکارا و آتاتورک منتقل کرد و در نهایت موجب حمله اول و غافلگیرانه ترکیه به ارتش یونان شد.
مصطفی مؤمن آکسوی تا چند هفته قبل از آغاز حمله بزرگ ارتش ترکیه (که پس از جنگ ساکاریا رخ داد)، همچنان در حال فعالیت مخفی در ازمیر بود.
طبق منابع معتبر، قبل از آغاز "حمله بزرگ" در اوت ۱۹۲۲ توسط نیروهای یونانی شناسایی و دستگیر شد و به زندان Palamadi منتقل شد.
فرمانده ارتش عثمانی که بعد از فروپاشی عثمانی، برای خدمت به مصطفی کمال وانمود میکنه به ترکیه خیانت کرده تا وارد ارتش یونان بشه، در اونقدر در این نقش ماهر بود که از ارتش یونان رتبه ژنرال رو میگیره.
در جنگ ساکاریا (جنگ نهایی بین یونان و ترکیه که به پیروزی ترکیه ختم شد) مصطفی مومن به عنوان افسر اطلاعاتی مخفی در ازمیر فعالیت کرد، و هر اطلاعاتی که میشد رو به آنکارا و آتاتورک منتقل کرد و در نهایت موجب حمله اول و غافلگیرانه ترکیه به ارتش یونان شد.
مصطفی مؤمن آکسوی تا چند هفته قبل از آغاز حمله بزرگ ارتش ترکیه (که پس از جنگ ساکاریا رخ داد)، همچنان در حال فعالیت مخفی در ازمیر بود.
طبق منابع معتبر، قبل از آغاز "حمله بزرگ" در اوت ۱۹۲۲ توسط نیروهای یونانی شناسایی و دستگیر شد و به زندان Palamadi منتقل شد.
👏3
Forwarded from کنارِ ماهیها (Setti)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
In honor of the end of this tragedy.