کتاب‌ماهی
94 subscribers
66 photos
29 videos
1 file
15 links
أنا لَستُ لي.
𓆟

ناشناس:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1790438366
پلی‌لیست:
https://t.me/Aacousticnesstothemoon
Download Telegram
-تنگسیر، صادق چوبک
7
جان ماهی آب باشد...

«آیا دوست‌ات را هوایِ پاک و خلوت و نان و دارو هستی؟»
(چنین گفت زرتشت، نیچه، ترجمه داریوش‌ آشوری، ص۷۰)

ماهیان را نقد شد از عین آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب 
(مثنوی، ۶: ۴۰۸۳)

مانند ماهی که آب،‌ نان و آب اوست. مانند ماهی که آب، پیراهن اوست. مانند ماهی که آب، دارو ‌و شفای اوست. و مانند ماهی که آب، مأمن و خوابگاه اوست. آب، خوراک اوست و نوشاک او، جامه‌ای است که او را می‌پوشاند و دارویی‌ است که شفا می‌بخشد. در آب می‌آرامد و به خواب می‌رود. آب، مادر و دایهٔ اوست. خانه و لباس اوست. همهٔ اسباب عیش و خرّمی‌ اوست. مولانا می‌گفت خدا یا عشق، برای عارف سالک، چنین است. غذا است، دارو است، پوشش است، مایهٔ آرمیدن و سُکنی است.
و دوستی راستین نیز، چنانکه نیچه می‌گفت هوای پاک است. بازیافتن خلوت است. خلوتی برای دیدار با خویشتن. نان و دارو است. غذای روح و مرهم جراحت‌ است.
هوای پاک؟ وقتی نفس‌تنگی می‌گیریم. خلوت؟ وقتی در ازدحام جهان، خود را گم می‌کنیم. و نان و دارو، وقتی جان، نحیف و بیمار می‌شود.

ماهی چه نسبتی با آب دارد؟ آب، همهٔ مایحتاج او نیست؟ آب، خانه و لباس و غذا و داروی او نیست؟
اهل خدا و اهل دوستی، چنین‌اند. هوای پاک به یکدیگر می‌بخشند. خلوتی روشن و دلخواه می‌بخشند. برای عریانیِ بی‌حفاظ و آسیب‌پذیر هم، روپوش و جامه‌اند. و فضایی امن برای آرمیدن و به خواب رفتن.
نان و آب و جامه و دارو و خواب. هوای پاک و خلوت.
آب، خلوت ماهی را برهم نمی‌زند. دوست، فضایی می‌سازد تا ما با خویشتن‌مان خلوت کنیم. تا در پرتو دیدار او،‌ به دیدار خویش برویم. تا در او، خود را بازیابیم. و مولانا از زبان خدا می‌گفت:

تو را هر کس به سوی خویش خوانَد
تو را من جز به سوی تو نخوانم

پنجره باش. هوای تازه و پاکیزه باش. آب و نان و دارو باش. جامه و خانه باش. برای ماهیِ تنها، دریا باش. در من نفس بکش. مثل صبح، که یکپارچه تنفّس‌ است. صبحِ دل باش. دل را از صبح، از نفس‌های تازهٔ صبح، بارور کن.
نیایش دلسوختگان چنین است.

ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبوَد یک زمان بیرونِ آب
عاشقان را صبر نبوَد در فراق دلستان
جانِ ماهی آب باشد، صبر بی‌جان چون بوَد؟
چونک بی‌جان صبر نبوَد چون بوَد بی‌جانِ جان؟
(مولانا)

ماهی در آب،‌ سیراب از سکوت است. مستغنی از کلمات است. آب، همهٔ پاسخ‌هاست. سعدی که می‌گفت: «دیدار تو حلّ مشکلات است»، تکه‌ای از مکالمهٔ ماهی و دریا را روایت می‌کرد. خود را به من نشان بده؟ نه. کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را؟ غبار از نگاهم برگیر. پنجره‌ام را بگشا. تا تو را در یک لحظهٔ فروتنِ کوچک، به نظاره بنشینم. سرگشتگی آدمی را نه ازدحام دانش‌ها، که خلوت ملاقات، چاره است. نیکبخت آن‌که جهان را مجالی برای ملاقات می‌بیند.

صدیق قطبی
۵ شهریور ۱۴۰۵

.
3
«آن‌که وطنش در آغاز عدم بوده است، وجودْ غربتش خواهد بود.»

-ابن عربی
6
Forwarded from وَرطه

«ادبیات دشمن طبیعی همه‌ی دیکتاتوری‌هاست! نارضایتی را در جهان رشد می‌دهد و میل درونی برای تغییر دادن و ایستادن مقابل سلطه را که از گهواره تا گور سعی در کنترل ما دارد، بیدار می‌کند.»

- یوسا
3
«فَارْجِعِ الْبَصَرَ، هَلْ تَرَىٰ مِنْ فُطُورٍ؟»
8
حالم چو دلیری‌ست که از بختِ بدِ خویش
در لشکرِ دشمن، پسری داشته باشد
سخت است پیَمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد

-حسین جنتی
6
در صنین، در پس برف و باران، در پس رنگ و صدا و پژواک، در منتهای وحشت بی‌پایان، قله‌ای فراموش شده پنهان است. و ما در جست‌و‌جوی آن خواهیم بود، به سوی آن می‌رویم، در آن برافروخته می‌شویم و از آنجا به سوی حقیقت‌های دور رهسپار خواهیم شد. و باز نمی‌گردیم و همچون دو گرگ، دو پرنده، دو ذره دور خواهیم شد و هیچ چیز غیر از ما نخواهد بود.
خواهند گفت گریختند!
سر بر نمی‌گردانیم به آن‌ها بگوییم ما نگریختیم، فقط رفتیم وقتی که تمام احساساتمان را کنار آن‌ها از دست دادیم.

-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
4
اما من از دنیای سهمگینی که با آن روبه‌رو شدم، هنگامی که انگشت‌های اشاره‌گر را به مبارزه طلبیدم و دیوارهای شهرمان را شکافتم، راضی هستم، ولی عذاب می‌کشم. احساس می‌کنم بدنم اندیشه‌ام را وا می‌گذارد. و احساس می‌کنم نیروی انسانی‌ام توانایی رسیدن به خواسته‌های پری و انقلاب‌هایش در اعماقم را ندارد. چه حیف! خدایانی که برایشان مقدر شده است خسته شوند و سختی بکشند و بمیرند. از خواری و خفت زنجیرهای بشری‌مان رهایی نیست، ای سرورمان در میان ستارگان.

-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
4
-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
3
حقیقتی را که تکیه‌گاهم باشد نیافتم، چیزی که مرا دوباره بیافریند متمایزم کند و در این سردرگمی عظیم ویژگی و امتیازی به من ببخشد، هیچ. مدوسای فرهنگ مرا به سنگ تبدیل کرد. مرا بیشتر تباه کرد و همان سوال همچنان مرا تکه‌تکه می‌کرد: و بعد چه؟ معنی همهٔ این‌ها چیست؟

-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"to end up here is to die" she said.
7
Forwarded from 𝘱𝘢𝘳𝘵 𝘰𝘧 𝘧𝘢𝘪𝘳𝘺 (پـرےمـاه)
فقط این را می‌دانم که آدم تیره بختی بودم.از تیره بختی من همین بس که ناگاه چشمم به او افتاد.
پیکر فرهاد
عباس معروفی
3
-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
3
مرزهای سرزمینم از نخستین تابش رنگ باخته‌ای که چراغ‌های خیابان به داخل کتاب‌خانه می‌فرستند آغاز می شود، و بر این نوار ساخته‌شده از نورهای پریده‌رنگ که به خیابان‌های طولانی و خالی محدودند گسترده می‌شود، پیش می‌رود. و با پرتویی به هم می‌پیچد که در دریاها و صحراها فرو رفته. و خاموش می‌شود تا بار دیگر خسته و رنگ باخته در شهرهای ویران دیگری سربرآرد. و من مالک این جهانم که آن را به جایی جدید و جذاب تبدیل می کنم. بعد از این که مردم در خیابان‌هایش به خانه های قوطی کبریتی خود برگردند، بعد از اینکه چرخ‌ها و اتوبوس‌ها متوقف شدند و دست‌های افسر راهنمایی و رانندگی در جیب‌هایش آرام گیرند، آن موقع است که جهان گوشت و خون خاموش می شود. جهان ناامیدی، جهان صورت‌های استخوانی و بیمار که حتی ممکن است پارلمانی را به خدمت گیرند تا داروهایشان را آماده کند.

-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
3
چرا از تو بیزارم، حال که خود قسمتی از نفرین گوشت و خونم؟ چرا از سایه‌های سرخ در چشمان دیگران بیزارم، حال که خود بخشی از گرما و فروغ و تندی آن سایه‌ها هستم؟ نمی‌دانم که هستم، تکه‌تکه می‌شوم. من عذاب آبی دل‌باختهٔ آتشم که یک کالبد آن دو را در بر می‌گیرد.

-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
3