کتاب‌ماهی
107 subscribers
66 photos
31 videos
1 file
17 links
أنا لَستُ لي.
𓆟

ناشناس:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1790438366
پلی‌لیست:
https://t.me/Aacousticnesstothemoon
Download Telegram
-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
❤3
مرزهای سرزمینم از نخستین تابش رنگ باخته‌ای که چراغ‌های خیابان به داخل کتاب‌خانه می‌فرستند آغاز می شود، و بر این نوار ساخته‌شده از نورهای پریده‌رنگ که به خیابان‌های طولانی و خالی محدودند گسترده می‌شود، پیش می‌رود. و با پرتویی به هم می‌پیچد که در دریاها و صحراها فرو رفته. و خاموش می‌شود تا بار دیگر خسته و رنگ باخته در شهرهای ویران دیگری سربرآرد. و من مالک این جهانم که آن را به جایی جدید و جذاب تبدیل می کنم. بعد از این که مردم در خیابان‌هایش به خانه های قوطی کبریتی خود برگردند، بعد از اینکه چرخ‌ها و اتوبوس‌ها متوقف شدند و دست‌های افسر راهنمایی و رانندگی در جیب‌هایش آرام گیرند، آن موقع است که جهان گوشت و خون خاموش می شود. جهان ناامیدی، جهان صورت‌های استخوانی و بیمار که حتی ممکن است پارلمانی را به خدمت گیرند تا داروهایشان را آماده کند.

-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
❤3
چرا از تو بیزارم، حال که خود قسمتی از نفرین گوشت و خونم؟ چرا از سایه‌های سرخ در چشمان دیگران بیزارم، حال که خود بخشی از گرما و فروغ و تندی آن سایه‌ها هستم؟ نمی‌دانم که هستم، تکه‌تکه می‌شوم. من عذاب آبی دل‌باختهٔ آتشم که یک کالبد آن دو را در بر می‌گیرد.

-در بیروت دریایی نیست، غادة السمان
❤4
به نظر من عشق‌ها معمولا این‌طور شروع می‌شوند. خودت را هم غافلگیر می‌کنند. منظورم این است صبح از خواب بیدار می‌شوی و حس می‌کنی انگار کسی را که تازه دیده‌ای به شکل محوی دوست داری. این حس چنان گنگ و کمرنگ و مبهم است که اغلب به آن اهمیت نمی‌دهی چون با شیب خیلی خیلی ملایمی شروع می‌شود، اما بعد آن شیب تندتر و تندتر می‌شود و آن حس به تدریج چنان پررنگ و واضح می‌شود که جای همه‌ی حس‌های دیگر را می‌گیرد. یعنی هیچوقت نمی‌شود نقطه‌ی شروعش را با دقت تعیین کرد. آن‌قدر تدریجی به وجود می‌آید که انگار مرز روشنی با لحظه‌های پیش از شروع شدنش ندارد. می‌خواهن بگویم مرزش یک خط واضح نیست. مرزش، مثل مرز آفتاب با سایه که به تدریج نقطه‌های روشن و تاریکشان در هم ادغام می‌شوند، نوار پهن و محوی است.

-عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور
❤5
«زن»؛ چون سرکوب از زن شروع می‌شود. «زندگی»؛ چون مبارزه فقط سیاست نیست؛ نان و هوا و نفس است. و «آزادی»؛ که نه یک آرزو، بلکه خودِ روش رسیدن و راهِ زیستن است.
قدرت این شعار در هر یک از این واژه‌ها به تنهایی نیست، در پیوندشان است. «زن» بدون «زندگی» به فمینیسم نخبه‌گرا فرو میریزد، «زندگی» بدون «آزادی» به نان و آب تقلیل می‌یابد، و «آزادی» بدون «زن» انتزاعی و بی‌ریشه میماند. هر سه در کنار هم، تصویری کامل از رهایی میسازند، و همین تصویر است که چهار سال تمام، از تهران و کردستان و سیستان تا کابل زنده مانده.
«زن زندگی آزادی» تمام نمی‌شود چون ضرورتش تمام نشده. تا قتل *ناموسی* وجود دارد، تا دین ساختگی و مردانه وجود دارد، تا وقتی دختران افغان از تحصیل، ورزش و پوشش آزادانه محروم‌اند، و تا وقتی سرکوب ریشه دارد، این سه کلمه هم صدا خواهند داشت. زن. زندگی. آزادی.
❤8
درواقع مسئله این نیست که چقدر مانع توی زندگی هست، مسئله اینه که بزرگترین مانع زندگی، خود زندگیه. زندگی با همه‌ی کلیات و جزئیاتش. فکر می‌کنم اگه کسی با تمام وجود این موضوع رو درک کنه، به جای اینکه جلوی مانع‌های توی زندگی بایسته یا خودکشی کنه، سعی می‌کنه خودش هم جزئی از مانع بشه. جزئی از اون مانع بزرگ. منظورم اینه که بدون این‌که به جزئیات زندگی فکر کنه تنها سعی می‌کنه خودش رو با جریان کلی زندگی هماهنگ کنه. همین.

-عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور
❤4
من به تو می‌گم اگه یه ذره فکر کنی، اگه یه ذره رو موضوع تمرکز کنی می‌بینی که این چیزها اصلا عجیب نیستند. یعنی اگه هم عجیب باشند نسبت به چیزهایی که واقعا عجیبند اصلا اهمیتی ندارند. منظورم اینه که اگه هر روز از درخت چنار سیب بیرون بیاریم کم‌کم دیگه کسی تعجب نمی‌کنه. وقتی یه چیز رو مدام تکرار کنی دیگه جالبه نه عجیب. اما خود سیب و چنار چی؟ اگه یه ذره فکر کنی می‌بینی این که سیبی هست و چناری هست یا اون سنگ وسط آسفالت هست، خودشون عجیب‌ترین چیزهای عالم‌اند که می‌تونند بزرگترین نابغه‌ها رو تا ابد گیج کنند. و البته گیج هم کرده‌اند. منظورم اینه که به جای فکر کردن به نسبت بین چیزها، به چیزها، به خود چیزها فکر کن. به بودن چیزها. من واقعا نمی‌فهمم کسی که از بیرون اومدن سیبی از چناری شگفت‌زده می‌شه، چطور خود سیب و چنار مبهوتش نمی‌کنه؟
من دارم دقیقا درباره‌ی تو و پرستو حرف می‌زنم. به نظر من حق با اونه و تو هم اگه می‌خوای باهاش زندگی کنی بهتره به جای عشق به او، به خود او فکر کنی، چون عشق یه روز تموم می‌شه اما پرستو هیچوقت تموم نمی‌شه.

-عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور
❤4
Forwarded from بَذر
«انسان از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد. در اوج خواستن نمی‌خواهد. (اصلاح می‌کند: در اوج تمنا، نمی‌خواهد.) دوست می‌دارد؛ اما در عین‌حال می‌خواهد که متنفر باشد. همواره به یاد می‌آورد؛ اما می‌خواهد که فراموش کند... (باد برگه‌ها را با خودش می‌برد.)»

📽 هامون؛ داریوش مهرجویی
❤3
Forwarded from وَرطه
چطور می‌شه از افراطی‌گری دینی و خوی سرکوب‌گر ج.ا بیزار بود، ولی هم‌زمان طرفدار نتانياهو و اسرائیل هم بود؟! چطور ممکنه از استبداد و خفقان سیاسی ج.ا و سیستم مُقلدسازش نفرت داشت، اما طرفدار سیستم دیکتاتوری پادشاهی و حکومت رعیت‌محورش بود؟! افرادی که این تناقضات رو تو خودشون دارن یا احمقن و یا مشکلی با سرکوب و استبداد ندارن.
❤4
سرمه گفت:«این راز رو هفتصد سال پیش یه صوفی گمنام توی نیشابور کشف کرد. این کشف به نظر من از کشف نیوتن مهم‌تره.»
گفت:«اون صوفی بعد چند سال ریاضت فهمید که همه‌ی ما_بی استثنا_درست از وقتی که از شکم مادرمون می‌زنیم بیرون، بدون این که توی جنگی چیزی شرکت کرده باشیم، شکست‌خورده‌ایم و آدمی که شکست خورده نباید بیهوده تقلا کنه. درواقع منظورش این بود که گرچه دونستن یا ندونستن این موضوع در جلوگیری از این شکست تاثیری نداره، اما دونستن این موضوع باعث می‌شه از تقلای بی‌فایده دست برداریم.»

-عشق و چیزهای دیگر، مصطفی مستور
❤4
Forwarded from Careless Whispers
ظهور کن؛ من شهامت از تو می‌گیرم
❤3