Forwarded from پایدِیا
🟤 فلسفه؛ فرزندِ بُحرانِ انسان بودن
✍ علیرضا اسماعیلی
چندین دهه است که علوم انسانی در این جامعه جدی گرفته نشده و گاهی حتی خوار شمرده شده است. نه فقط فلسفه؛ بلکه تاریخ، ادبیات، جامعهشناسی و تقریباً هر دانشی که بخواهد از انسان سخن بگوید، سهمی از این بیمهری داشته است.
اما من میخواهم از فلسفه بگویم. به گمانم فلسفه صرفاً یک رشتهی دانشگاهی نیست که بتوان آن را کنار سایر رشتهها گذاشت و هر زمان خواستند حذفش کنند. فلسفه معلول یک بحران است؛ بحرانِ انسان بودن. اگر انسان هیچگاه از خودش، از جهان، از خدا و از معنای زندگی نمیپرسید، فلسفه نیز هرگز متولد نمیشد.
همچنین، مسئله این است که فلسفه از دل آسایش به وجود نیامده؛ فرزندِ پرسش و بیقراری است. کارش این نیست که ذهن را نوازش دهد و انسان را آسودهتر بخواباند، بلکه او را بیدار کند. و این بیداری، با بیقراری همراه است. پاسخهای آماده به کسی نمیدهد، و کاری میکند که دیگر نتوانی بعضی پرسشها را نادیده بگیری؛ پرسش از: حقیقت، عدالت، آزادی، مشروعیت، حکومت، دین، سیاست، زبان، زیبایی، شفقت، خدا و معنای زندگی. پرسشهایی که اگر جدی گرفته شوند، دیگر آدمِ سابق نخواهی بود.
و برای کسی چون من که زندگیاش به تمامی میان آموختن، کتاب خواندن، معلمی کردن، اندیشیدن و نوشتن گذشته و میگذرد، گاهی این احساس پیش میآید که به زبانی سخن میگویم که این روزها کمتر کسی حوصله شنیدنش را دارد. انگار ساختارهای زندگی معاصر و نظام ارزشی حاکم، برای همهچیز جا باز کردهاند؛ برای کار، برای پول، برای خبر، برای مسابقه و برای ساعتها اسکرول کردن؛ اما برای فکر کردن، کمتر مجالی باقی گذاشتهاند.
و طنز تلخ ماجرا اینجاست که ما تقریباً برای همهچیز ارزش قائلیم، جز همان موجودی که قرار بود منشأ همهی ارزشها باشد؛ خودِ انسان. به همین دلیل، به حاشیه رفتن علوم انسانی فقط به حاشیه رفتن چند رشتهی دانشگاهی نیست؛ به حاشیه رفتنِ خودِ انسان است.
فلسفه را میتوان از دانشگاهها حذف کرد، بودجهاش را کم کرد و آن را بیفایده نامید، و باشندگانِ این سرزمین را آنقدر مشغول تقلّا برای امرار معاش کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند، اما بحرانِ انسان بودن با این کارها از بین نمیرود. تا وقتی انسان هست، پرسش هست؛ و تا وقتی پرسش هست، فلسفه زنده است. آنچه باید نگرانش باشیم، مرگ فلسفه نیست؛ روزی است که دیگر هیچکس جرئت اندیشیدن نداشته باشد.
@PaideiaPhilo
✍ علیرضا اسماعیلی
چندین دهه است که علوم انسانی در این جامعه جدی گرفته نشده و گاهی حتی خوار شمرده شده است. نه فقط فلسفه؛ بلکه تاریخ، ادبیات، جامعهشناسی و تقریباً هر دانشی که بخواهد از انسان سخن بگوید، سهمی از این بیمهری داشته است.
اما من میخواهم از فلسفه بگویم. به گمانم فلسفه صرفاً یک رشتهی دانشگاهی نیست که بتوان آن را کنار سایر رشتهها گذاشت و هر زمان خواستند حذفش کنند. فلسفه معلول یک بحران است؛ بحرانِ انسان بودن. اگر انسان هیچگاه از خودش، از جهان، از خدا و از معنای زندگی نمیپرسید، فلسفه نیز هرگز متولد نمیشد.
همچنین، مسئله این است که فلسفه از دل آسایش به وجود نیامده؛ فرزندِ پرسش و بیقراری است. کارش این نیست که ذهن را نوازش دهد و انسان را آسودهتر بخواباند، بلکه او را بیدار کند. و این بیداری، با بیقراری همراه است. پاسخهای آماده به کسی نمیدهد، و کاری میکند که دیگر نتوانی بعضی پرسشها را نادیده بگیری؛ پرسش از: حقیقت، عدالت، آزادی، مشروعیت، حکومت، دین، سیاست، زبان، زیبایی، شفقت، خدا و معنای زندگی. پرسشهایی که اگر جدی گرفته شوند، دیگر آدمِ سابق نخواهی بود.
و برای کسی چون من که زندگیاش به تمامی میان آموختن، کتاب خواندن، معلمی کردن، اندیشیدن و نوشتن گذشته و میگذرد، گاهی این احساس پیش میآید که به زبانی سخن میگویم که این روزها کمتر کسی حوصله شنیدنش را دارد. انگار ساختارهای زندگی معاصر و نظام ارزشی حاکم، برای همهچیز جا باز کردهاند؛ برای کار، برای پول، برای خبر، برای مسابقه و برای ساعتها اسکرول کردن؛ اما برای فکر کردن، کمتر مجالی باقی گذاشتهاند.
و طنز تلخ ماجرا اینجاست که ما تقریباً برای همهچیز ارزش قائلیم، جز همان موجودی که قرار بود منشأ همهی ارزشها باشد؛ خودِ انسان. به همین دلیل، به حاشیه رفتن علوم انسانی فقط به حاشیه رفتن چند رشتهی دانشگاهی نیست؛ به حاشیه رفتنِ خودِ انسان است.
فلسفه را میتوان از دانشگاهها حذف کرد، بودجهاش را کم کرد و آن را بیفایده نامید، و باشندگانِ این سرزمین را آنقدر مشغول تقلّا برای امرار معاش کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند، اما بحرانِ انسان بودن با این کارها از بین نمیرود. تا وقتی انسان هست، پرسش هست؛ و تا وقتی پرسش هست، فلسفه زنده است. آنچه باید نگرانش باشیم، مرگ فلسفه نیست؛ روزی است که دیگر هیچکس جرئت اندیشیدن نداشته باشد.
@PaideiaPhilo
❤4
هفتاد و دو پروانه
حسین فخری
این نوحه را، فارغ از مسائل مذهبی، به خاطر حال و هوای عرفانی و نورانیاش دوست میدارم. امسال برای پروانههای دیماه، پروانههای میناب و لامرد، و تمام پروانههای به ناحق مصلوبشده.
از: بذر
از: بذر
❤4
به جایی بر میگشتم که زمانش را به یاد نمیآوردم، دنبال دور خوشی میگشتم که خاطرهای بتواند گناهی را ببخشد، اما میبایست از سال و ماه میگذشتم و میترسیدم از غصه گریهام بگیرد، و میترسیدم زیاد از خودم دور شوم.
-سال بلوا، عباس معروفی
-سال بلوا، عباس معروفی
❤4
گفتم به نام آن ذاتِ بیچون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید. حسینا پرسید:«این جمله مال کی بود؟»
«نمیدانم، خیال میکنم یکی از انشاهام را با این جمله شروع کرده بودم.»
«خیلی زنانه است.»
«میدانم، چون من زنم.»
«خیلی هم زنی.»
«چرا انقدر خودت را پس میکشی؟»
«نمیدانم، ازت میترسم.»
-سال بلوا، عباس معروفی
«نمیدانم، خیال میکنم یکی از انشاهام را با این جمله شروع کرده بودم.»
«خیلی زنانه است.»
«میدانم، چون من زنم.»
«خیلی هم زنی.»
«چرا انقدر خودت را پس میکشی؟»
«نمیدانم، ازت میترسم.»
-سال بلوا، عباس معروفی
❤4
Forwarded from نگاران | ادبیات
از سخنرانی نزار قبانی در لیبی:
در کتاب مقدس آمده: «در ابتدا کلمه بود.»
و این آشکارا به این نکته اشاره دارد که به لحاظ ترتیب زمانی، کلمه، قبل از عناصر چهارگانه یعنی آب و آتش و باد و خاک، آفریده شده و بدیهی است که کلمه قبل از حکومت، پیش از زندانها، قبل از دادگاههای تفتیش عقاید، قبل از تازیانهها و سلولهای انفرادی و چوبههای دار و میدانهای تیر و اعدام وجود داشته است.
و از آنجا که کلمه بسیار قدیمی و اصیل است، مامور پلیس وقتی او را بازجویی میکند، میکوشد تا مستقیم به چشمهایش نگاه نکند تا گریهاش نگیرد و اشکش بر اوراق پرونده فرونچکد!
مقالات، روایات، خاطرات
سید حسن حسینی
@kalamat_k
در کتاب مقدس آمده: «در ابتدا کلمه بود.»
و این آشکارا به این نکته اشاره دارد که به لحاظ ترتیب زمانی، کلمه، قبل از عناصر چهارگانه یعنی آب و آتش و باد و خاک، آفریده شده و بدیهی است که کلمه قبل از حکومت، پیش از زندانها، قبل از دادگاههای تفتیش عقاید، قبل از تازیانهها و سلولهای انفرادی و چوبههای دار و میدانهای تیر و اعدام وجود داشته است.
و از آنجا که کلمه بسیار قدیمی و اصیل است، مامور پلیس وقتی او را بازجویی میکند، میکوشد تا مستقیم به چشمهایش نگاه نکند تا گریهاش نگیرد و اشکش بر اوراق پرونده فرونچکد!
مقالات، روایات، خاطرات
سید حسن حسینی
@kalamat_k
❤3
در جوی زمان، در خواب تماشای تو میرویم
سیمای روان، با شبنم افشان تو میشویم
پرهایم؟ پرپر شدهام. چشم نویدم، به نگاهی تر شدهام
این سو نه، آن سویم.
و در آن سوی نگاه، چیزی را میبینم، چیزی را میجویم
سنگی میشکنم، رازی با نقش تو میگویم
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت
من کوهم: میپایم. من بادم: میپویم.
در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، میآیم، میبویم.
-نه به سنگ، سهراب سپهری
سیمای روان، با شبنم افشان تو میشویم
پرهایم؟ پرپر شدهام. چشم نویدم، به نگاهی تر شدهام
این سو نه، آن سویم.
و در آن سوی نگاه، چیزی را میبینم، چیزی را میجویم
سنگی میشکنم، رازی با نقش تو میگویم
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت
من کوهم: میپایم. من بادم: میپویم.
در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، میآیم، میبویم.
-نه به سنگ، سهراب سپهری
❤3
Forwarded from le vent nous portera
آخ، عزیزم! دوری از او که دوستش میداریم چقدر طاقتفرساست. از چهرهات محرومم و در این جهان چیزی از آن عزیزتر ندارم. برایم زیاد و زود بنویس. تنهایم نگذار. منتظرت میمانم. هرچقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بی نهایت صبورم. اما در عین حال تبوتابی در خونم میجوشد که آزارم میدهد. میلی به سوزاندن و بلعیدن همهچیز، و این همه از عشقم به توست. خداحافظ، پیروزی کوچک! در خیالت کنارم باش. خواهش میکنم زود بیا. با اشتیاق تمام میبوسمت.
از نامههای آلبر کامو به ماریا کاسارس
از نامههای آلبر کامو به ماریا کاسارس
❤3
Forwarded from نشر مردمنگار
امروز، سالگرد ترور و مرگ قهرمانانۀ غَسّان کَنَفانی (Ghassan Kanafani)، شاعر، روزنامهنگار و نویسنده چپگرای فلسطینی (زادۀ۸ آوریل ۱۹۳۶ در عکا و درگذشتۀ ۸ ژوئیه ۱۹۷۲ در بیروت) است.
او که بیشتر با آثار ادبیاش شناخته شده، همچنین از اعضای رهبری «جبهۀ مردمی / خلق برای آزادی فلسطین» (الجبهة الشعبیة لتحریر فلسطین) بود و از همین رو در سال ۱۹۷۲ در بیروت هدف موساد قرار گرفت و به قتل رسید.
ترجمۀ نخستین اثر سیاسی غسان کنفانی با عنوان «انقلاب ۱۹۳۶-۱۹۳۹ فلسطین» در نشر مردمنگار منتشر میشود.
این متن مشهور از غسان کنفانی با ترجمه پروانه قاسمیان، به ضمیمۀ مقالاتی از لوئیس برهونی و شارلوت کیتس به قلم احسان پورخیری و از زبان انگلیسی ترجمه شده است.
معرفی کتاب: انقلاب ۱۹۳۶-۱۹۳۹ فلسطین
معرفی نویسنده: غسان کنفانی
معرفی دیگر نویسندگان: لوئیس برهونی و شارلوت کیتس
معرفی مترجم: پروانه قاسمیان، احسان پورخیری
@MardomnegarPub
او که بیشتر با آثار ادبیاش شناخته شده، همچنین از اعضای رهبری «جبهۀ مردمی / خلق برای آزادی فلسطین» (الجبهة الشعبیة لتحریر فلسطین) بود و از همین رو در سال ۱۹۷۲ در بیروت هدف موساد قرار گرفت و به قتل رسید.
ترجمۀ نخستین اثر سیاسی غسان کنفانی با عنوان «انقلاب ۱۹۳۶-۱۹۳۹ فلسطین» در نشر مردمنگار منتشر میشود.
این متن مشهور از غسان کنفانی با ترجمه پروانه قاسمیان، به ضمیمۀ مقالاتی از لوئیس برهونی و شارلوت کیتس به قلم احسان پورخیری و از زبان انگلیسی ترجمه شده است.
معرفی کتاب: انقلاب ۱۹۳۶-۱۹۳۹ فلسطین
معرفی نویسنده: غسان کنفانی
معرفی دیگر نویسندگان: لوئیس برهونی و شارلوت کیتس
معرفی مترجم: پروانه قاسمیان، احسان پورخیری
@MardomnegarPub
❤3
نشر مردمنگار
امروز، سالگرد ترور و مرگ قهرمانانۀ غَسّان کَنَفانی (Ghassan Kanafani)، شاعر، روزنامهنگار و نویسنده چپگرای فلسطینی (زادۀ۸ آوریل ۱۹۳۶ در عکا و درگذشتۀ ۸ ژوئیه ۱۹۷۲ در بیروت) است. او که بیشتر با آثار ادبیاش شناخته شده، همچنین از اعضای رهبری «جبهۀ مردمی / خلق…
وطن چقدر شبیه توست و تو چقدر شبیه وطنی و مرگ، همیشه همراه زیباییست. چه زیبا شدی در مرگ، ای غسان… زیباییات به اوج رسید،
آنگاه که مرگ از تو ناامید شد وُ خودکشی کرد.
آری، مرگ در تو خود را کشت، مرگ در تو منفجر شد، چرا که بیش از بیست سال، او را در خود حمل میکردی، بیآنکه اجازه دهی متولد شود و اکنون،
مرگ با تو کامل شد و تو با او.
ما شما را بر دوش کشیدیم... تو را، وطن را و مرگ را در کیسهای جا دادیم و در تشییعی با سرودهایی بیروح به خاک سپردیم… بیآنکه بدانیم، مرثیهگوی که باشیم، چرا که همهتان سزاوار مرثیهاید و ما پیش از آن، خود را به مرگ طبیعی سپرده بودیم...
-متنی از محمود درویش در سوگ غسان کنفانی.
ترجمهی سعید هلیچی.
آنگاه که مرگ از تو ناامید شد وُ خودکشی کرد.
آری، مرگ در تو خود را کشت، مرگ در تو منفجر شد، چرا که بیش از بیست سال، او را در خود حمل میکردی، بیآنکه اجازه دهی متولد شود و اکنون،
مرگ با تو کامل شد و تو با او.
ما شما را بر دوش کشیدیم... تو را، وطن را و مرگ را در کیسهای جا دادیم و در تشییعی با سرودهایی بیروح به خاک سپردیم… بیآنکه بدانیم، مرثیهگوی که باشیم، چرا که همهتان سزاوار مرثیهاید و ما پیش از آن، خود را به مرگ طبیعی سپرده بودیم...
-متنی از محمود درویش در سوگ غسان کنفانی.
ترجمهی سعید هلیچی.
❤5
Forwarded from بَذر
یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، میگفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمیکرد. گنجشکها روی درختهای بالای سرش میخواندند و آفتاب قشنگی از لابهلای برگها میتابید و روی ناخنهایش منعکس شده بود. انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی اینجا خودش را کشته است. اگر میخواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه میکند. اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاریاش از دنیا و توقعش از خودش کم میشود. من سعی میکنم در زندگی خصوصیام، با اعلام مداوم طلبکاری از دنیا، دست به خودکشی تدریجی نزنم.
_متن از عباس کیارستمی برای غزاله علیزاده.
_متن از عباس کیارستمی برای غزاله علیزاده.
❤5
«انسان صادق در یک روز به چهل حال درآید؛ منافق چهل سال در یک حال بماند.»
-جنید بغدادی
-جنید بغدادی
❤7
«بدایت عشق به کمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند؛ که عاشق را حساب با عشق است؛ با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد، و بیعشق او را مرگ باشد. در این حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق وقت باشد که از عشق چندان غصه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد، و نه غم هجران خورد. زیرا که نه از وصال او را شادی آید و نه از فراق او را رنج و غم نماید؛ همهی خود را به عشق داده باشد.»
«چون از تو به جز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بیعشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی؛ خواهی هجران»
-تمهیدات، عینالقضات همدانی
«چون از تو به جز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بیعشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی؛ خواهی هجران»
-تمهیدات، عینالقضات همدانی
❤5
Forwarded from تنهایی بلوطانه؛
مرد رو به در خروجی دوید: «من از این خانه میروم.»
قهرمان یونس روی صندلی جابهجا شد: «کجا میروی؟ از خودت فرار میکنی؟ همهجا آسمان همین رنگ است.»
وهاب به ماه تمام، فراز کاج خیره شد: «این جماعت غربتم را به نهایت میرسانند.»
یونس تبسمی کرد: «پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریای نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
[خانهی ادریسیها، غزاله علیزاده]
قهرمان یونس روی صندلی جابهجا شد: «کجا میروی؟ از خودت فرار میکنی؟ همهجا آسمان همین رنگ است.»
وهاب به ماه تمام، فراز کاج خیره شد: «این جماعت غربتم را به نهایت میرسانند.»
یونس تبسمی کرد: «پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریای نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
[خانهی ادریسیها، غزاله علیزاده]
❤6
او در رؤیای مرگ، بینهایت را جستجو میکرد. زندگیاش به طرزی ناامیدکننده حقیر بود و تمام چیزهای دور و برش پیشپاافتاده و عاری از درخشش؛ اما مرگ مطلق است؛ غیر قابل تقسیم است و غیر قابل تغییر.
-زندگی جای دیگریست، میلان کوندرا
-زندگی جای دیگریست، میلان کوندرا
❤4