An acousticness to the moon.
Cairokee – Telk Qadeya
ينقذ في سلاحف بحرية
يقتل حيوانات بشرية،
تلك قضية
وتلك قضية!
يقتل حيوانات بشرية،
تلك قضية
وتلك قضية!
❤3
در آن لحظه حالم از آن نوع خویشتنداری به هم میخورد، از متانتی که آدمها در چنین لحظاتی به خرج میدهند تا مطابق انتظار دیگران رفتار کرده باشند، درحالی که من ترجیح میدادم خودم باشم: از همهچیز و همهکس و بیش از همه از بلینت خسته بودم. راه افتادیم، و میدانستم که دیگر هیچوقت، تا وقتی که زنده بودیم، دیگر خودم نخواهم بود.
-خیابان کاتالین، ماگدا سابو
-خیابان کاتالین، ماگدا سابو
❤2
برای بیروت مینویسم
برای بیروت عزیز که در ذهن من بلاد عشق بود، خاک آزادگان بود. آزادگان بیهراس، بیپروا و سرشار از زندگی. آن قدر سرشار از زندگی که تنها تصویرم از گم شدنش، تصویر عاشقانهی در اشعار نزار قبانی بود: « میدانها
و قهوهخانههای بیروت،
بندرها
و هتلها
و کشتیهایش
همه و همه
در چشمهای تو جا دارند،
چشم که ببندی
بیروت
گم میشود»
کدام چشم بسته شد که چنین بیروت را گم کردیم؟ یا شاید باید گفت؛ چندین چشم، چندین و چند هزار چشم بسته شد؟ چندین و چند هزار صدا خفه شد، که چنین بیروت را گم کردیم؟ که گذاشتیم در شعرها و ترانهها حبس شود و خاک بخورد؟ که واقعیتش را ندیدیم، یا نمیخواهیم ببینیم؟
برای بیروت عزیز که در ذهن من بلاد عشق بود، خاک آزادگان بود. آزادگان بیهراس، بیپروا و سرشار از زندگی. آن قدر سرشار از زندگی که تنها تصویرم از گم شدنش، تصویر عاشقانهی در اشعار نزار قبانی بود: « میدانها
و قهوهخانههای بیروت،
بندرها
و هتلها
و کشتیهایش
همه و همه
در چشمهای تو جا دارند،
چشم که ببندی
بیروت
گم میشود»
کدام چشم بسته شد که چنین بیروت را گم کردیم؟ یا شاید باید گفت؛ چندین چشم، چندین و چند هزار چشم بسته شد؟ چندین و چند هزار صدا خفه شد، که چنین بیروت را گم کردیم؟ که گذاشتیم در شعرها و ترانهها حبس شود و خاک بخورد؟ که واقعیتش را ندیدیم، یا نمیخواهیم ببینیم؟
❤7
Beirut (Duo Version)
Ibrahim Maalouf
«بیروت» از ابراهیم معلوف یک قطعه ساده نیست؛ روایتی موسیقایی از شهری که میان جنگ، خاطره و عشق معلق مانده. ترومپتِ ربعپردهای معلوف مثل صدای انسانیست که دردش را فریاد نمیزند، بلکه آرام روایت میکند. این قطعه دربارهی ویرانی است، اما بیشتر دربارهی ماندن، حافظه و امیدیست که زیر آوار خاموش نشده. «بیروت» نه فقط نام یک شهر، بلکه نام زخمیست که هنوز نفس میکشد.
❤8
Forwarded from و أنا مليت من عشرة نفسي
و أنا مليت من عشرة نفسي
Photo
"مرگ از خود کیهان آغاز میشه. ستارههایی میمیرن تا سیاهچالههایی رو تشکیل بدن. سیاهچالههایی به وجود میان تا جهانی رو ببلعن و بعد از دلشون جهانی دیگه با درد و رنج به وجود بیارن"
❤4
Forwarded from علامه آزاد
رنجهای مشترک زنان خاورمیانه
از زمان روی کار آمدن حکومت تروریستی طالبان، زنان افغانستان مجبور به پوشیدن برقع و چادر و حجاب اسلامی شدند و حالا مدتی است که آمران به معروف شروع به بازداشت و زندانی کردن زنانی کردهاند که از تن دادن به این پوشش اجباری سر باز زدهاند.
روز گذشته گروهی از مردم افغانستان در اعتراض به این بازداشتها به پا خواستند و در پاسخ با گلوله مواجه شدند. رنج تحمیل پوشش اجباری و سرکوب زنان برای حضور در اجتماع برای زنان ایران و نیز مواجهه با گلوله و بازداشت در برابر اعتراض برای مردم ما تجربهای آشناست. زندگی زیر سایه دیکتاتوریهای مذهبی همواره برای زنان با اشکال گوناگون کنترل و انقیاد همراه بوده، حکومتی که بدن زن را قلمرویی تحت اختیار خود میداند و سعی میکند به وسیله ساز و کارهای نظارتی بر آن اعمال قدرت کند اما درنهایت هر دیکتاتوری مردسالاری، دیر یا زود ناگزیر است در برابر مقاومت زنان عقبنشینی کند.
ما که خودمان سالهاست با محدودیت و سرکوب زندگی میکنیم و هر روزمان به مبارزه برای آزادی گره خورده است، رنج زنان افغانستان را به خوبی درک میکنیم و در این روزها در کنار خواهرانمان در هرات و سراسر افغانستان ایستادهایم با این امید که روزی بتوانیم در کنار یکدیگر آزادی خود از بند دیکتاتوری مردسالار مذهبی را جشن بگیریم.
@Allameh_azad
از زمان روی کار آمدن حکومت تروریستی طالبان، زنان افغانستان مجبور به پوشیدن برقع و چادر و حجاب اسلامی شدند و حالا مدتی است که آمران به معروف شروع به بازداشت و زندانی کردن زنانی کردهاند که از تن دادن به این پوشش اجباری سر باز زدهاند.
روز گذشته گروهی از مردم افغانستان در اعتراض به این بازداشتها به پا خواستند و در پاسخ با گلوله مواجه شدند. رنج تحمیل پوشش اجباری و سرکوب زنان برای حضور در اجتماع برای زنان ایران و نیز مواجهه با گلوله و بازداشت در برابر اعتراض برای مردم ما تجربهای آشناست. زندگی زیر سایه دیکتاتوریهای مذهبی همواره برای زنان با اشکال گوناگون کنترل و انقیاد همراه بوده، حکومتی که بدن زن را قلمرویی تحت اختیار خود میداند و سعی میکند به وسیله ساز و کارهای نظارتی بر آن اعمال قدرت کند اما درنهایت هر دیکتاتوری مردسالاری، دیر یا زود ناگزیر است در برابر مقاومت زنان عقبنشینی کند.
ما که خودمان سالهاست با محدودیت و سرکوب زندگی میکنیم و هر روزمان به مبارزه برای آزادی گره خورده است، رنج زنان افغانستان را به خوبی درک میکنیم و در این روزها در کنار خواهرانمان در هرات و سراسر افغانستان ایستادهایم با این امید که روزی بتوانیم در کنار یکدیگر آزادی خود از بند دیکتاتوری مردسالار مذهبی را جشن بگیریم.
@Allameh_azad
❤4
Forwarded from پایدِیا
🟤 فلسفه؛ فرزندِ بُحرانِ انسان بودن
✍ علیرضا اسماعیلی
چندین دهه است که علوم انسانی در این جامعه جدی گرفته نشده و گاهی حتی خوار شمرده شده است. نه فقط فلسفه؛ بلکه تاریخ، ادبیات، جامعهشناسی و تقریباً هر دانشی که بخواهد از انسان سخن بگوید، سهمی از این بیمهری داشته است.
اما من میخواهم از فلسفه بگویم. به گمانم فلسفه صرفاً یک رشتهی دانشگاهی نیست که بتوان آن را کنار سایر رشتهها گذاشت و هر زمان خواستند حذفش کنند. فلسفه معلول یک بحران است؛ بحرانِ انسان بودن. اگر انسان هیچگاه از خودش، از جهان، از خدا و از معنای زندگی نمیپرسید، فلسفه نیز هرگز متولد نمیشد.
همچنین، مسئله این است که فلسفه از دل آسایش به وجود نیامده؛ فرزندِ پرسش و بیقراری است. کارش این نیست که ذهن را نوازش دهد و انسان را آسودهتر بخواباند، بلکه او را بیدار کند. و این بیداری، با بیقراری همراه است. پاسخهای آماده به کسی نمیدهد، و کاری میکند که دیگر نتوانی بعضی پرسشها را نادیده بگیری؛ پرسش از: حقیقت، عدالت، آزادی، مشروعیت، حکومت، دین، سیاست، زبان، زیبایی، شفقت، خدا و معنای زندگی. پرسشهایی که اگر جدی گرفته شوند، دیگر آدمِ سابق نخواهی بود.
و برای کسی چون من که زندگیاش به تمامی میان آموختن، کتاب خواندن، معلمی کردن، اندیشیدن و نوشتن گذشته و میگذرد، گاهی این احساس پیش میآید که به زبانی سخن میگویم که این روزها کمتر کسی حوصله شنیدنش را دارد. انگار ساختارهای زندگی معاصر و نظام ارزشی حاکم، برای همهچیز جا باز کردهاند؛ برای کار، برای پول، برای خبر، برای مسابقه و برای ساعتها اسکرول کردن؛ اما برای فکر کردن، کمتر مجالی باقی گذاشتهاند.
و طنز تلخ ماجرا اینجاست که ما تقریباً برای همهچیز ارزش قائلیم، جز همان موجودی که قرار بود منشأ همهی ارزشها باشد؛ خودِ انسان. به همین دلیل، به حاشیه رفتن علوم انسانی فقط به حاشیه رفتن چند رشتهی دانشگاهی نیست؛ به حاشیه رفتنِ خودِ انسان است.
فلسفه را میتوان از دانشگاهها حذف کرد، بودجهاش را کم کرد و آن را بیفایده نامید، و باشندگانِ این سرزمین را آنقدر مشغول تقلّا برای امرار معاش کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند، اما بحرانِ انسان بودن با این کارها از بین نمیرود. تا وقتی انسان هست، پرسش هست؛ و تا وقتی پرسش هست، فلسفه زنده است. آنچه باید نگرانش باشیم، مرگ فلسفه نیست؛ روزی است که دیگر هیچکس جرئت اندیشیدن نداشته باشد.
@PaideiaPhilo
✍ علیرضا اسماعیلی
چندین دهه است که علوم انسانی در این جامعه جدی گرفته نشده و گاهی حتی خوار شمرده شده است. نه فقط فلسفه؛ بلکه تاریخ، ادبیات، جامعهشناسی و تقریباً هر دانشی که بخواهد از انسان سخن بگوید، سهمی از این بیمهری داشته است.
اما من میخواهم از فلسفه بگویم. به گمانم فلسفه صرفاً یک رشتهی دانشگاهی نیست که بتوان آن را کنار سایر رشتهها گذاشت و هر زمان خواستند حذفش کنند. فلسفه معلول یک بحران است؛ بحرانِ انسان بودن. اگر انسان هیچگاه از خودش، از جهان، از خدا و از معنای زندگی نمیپرسید، فلسفه نیز هرگز متولد نمیشد.
همچنین، مسئله این است که فلسفه از دل آسایش به وجود نیامده؛ فرزندِ پرسش و بیقراری است. کارش این نیست که ذهن را نوازش دهد و انسان را آسودهتر بخواباند، بلکه او را بیدار کند. و این بیداری، با بیقراری همراه است. پاسخهای آماده به کسی نمیدهد، و کاری میکند که دیگر نتوانی بعضی پرسشها را نادیده بگیری؛ پرسش از: حقیقت، عدالت، آزادی، مشروعیت، حکومت، دین، سیاست، زبان، زیبایی، شفقت، خدا و معنای زندگی. پرسشهایی که اگر جدی گرفته شوند، دیگر آدمِ سابق نخواهی بود.
و برای کسی چون من که زندگیاش به تمامی میان آموختن، کتاب خواندن، معلمی کردن، اندیشیدن و نوشتن گذشته و میگذرد، گاهی این احساس پیش میآید که به زبانی سخن میگویم که این روزها کمتر کسی حوصله شنیدنش را دارد. انگار ساختارهای زندگی معاصر و نظام ارزشی حاکم، برای همهچیز جا باز کردهاند؛ برای کار، برای پول، برای خبر، برای مسابقه و برای ساعتها اسکرول کردن؛ اما برای فکر کردن، کمتر مجالی باقی گذاشتهاند.
و طنز تلخ ماجرا اینجاست که ما تقریباً برای همهچیز ارزش قائلیم، جز همان موجودی که قرار بود منشأ همهی ارزشها باشد؛ خودِ انسان. به همین دلیل، به حاشیه رفتن علوم انسانی فقط به حاشیه رفتن چند رشتهی دانشگاهی نیست؛ به حاشیه رفتنِ خودِ انسان است.
فلسفه را میتوان از دانشگاهها حذف کرد، بودجهاش را کم کرد و آن را بیفایده نامید، و باشندگانِ این سرزمین را آنقدر مشغول تقلّا برای امرار معاش کرد که فرصتی برای اندیشیدن نداشته باشند، اما بحرانِ انسان بودن با این کارها از بین نمیرود. تا وقتی انسان هست، پرسش هست؛ و تا وقتی پرسش هست، فلسفه زنده است. آنچه باید نگرانش باشیم، مرگ فلسفه نیست؛ روزی است که دیگر هیچکس جرئت اندیشیدن نداشته باشد.
@PaideiaPhilo
❤4