از خودم پرسیدم مرگ کجا آغاز میشود؟ از روی پوست یا که از زیر آن؟ جایی در درونتان که درد زیستن از آن ریشه میگیرد، یا در آرنج، یا وسط زانو؟ کشتن را از کجا آغاز میکرد؟ مرگ هر آدمی کجا لانه کرده؟ در خواب یا در بیداری؟ آیا مرگ از بس میکشت خودش از خستگی میمرد؟ آن موقع که پوست سرد میشود و گوشت سفت، همهٔ تن آدم یخ میزند و مثل چوب خشک میشود، مرگ کجا میرود؟ اگر آدمی همان مرگ است و مرگ همان آدمی، پس چرا نمیگوییم «مرگها»؟ مرگهای زنان و مردان مرگهایی که همچون کرمهای فلاکت در انتظار نشستهاند. مرگهای بچهها: ساکت و پنهان، در انتظار پرتاب سنگی. خندان، با یک چشم باز. چرا به جای اینکه بگوییم «مرگ در یک قدمی است» نمیگوییم«مرگها در یک قدمیاند»؟ مرگهایی که در دل درختان هستند. درختان مردگان، که از درون پوسیدهاند، در آخر میمیرند. درختی که به مرگ پناه داده، در گذر زمان کم کم خاکستر میشود. فرو میپاشد. زندانی میگفت: مرگ به کرم ابریشم میماند. مرگ در دل درخت زندگی میکند. مانند پروانهای که در دل کرم ابریشم است. زاده شدن درد دارد.
-مرگ به وقت بهار، مرسه رودوردا
یادداشت: قبلتر به این امید ادامه میدادم که بالأخره یک جا آرام خواهم گرفت. حالا با پوست و استخوان درک کردهام که انسان هیچگاه آرام نمیگیرد. به قول زندانی کتاب رودوردا،«زاده شدن درد دارد». درد ما از زنده بودن ماست. و مرگ، هرچند که تجربه دردناکی به نظر میرسد، در مقایسه با این همه زندگی، ناچیز است.
-مرگ به وقت بهار، مرسه رودوردا
یادداشت: قبلتر به این امید ادامه میدادم که بالأخره یک جا آرام خواهم گرفت. حالا با پوست و استخوان درک کردهام که انسان هیچگاه آرام نمیگیرد. به قول زندانی کتاب رودوردا،«زاده شدن درد دارد». درد ما از زنده بودن ماست. و مرگ، هرچند که تجربه دردناکی به نظر میرسد، در مقایسه با این همه زندگی، ناچیز است.
❤3
Forwarded from An acousticness to the moon.
Telk Qadeya
Cairokee
مش فارقة العالم يتكلم
موت حر وما تعيشٌ مسلّم
تلهم جيل ورا جيل يتعلم
كيف يعيش ويموت لقضية
بننادي على عالم مين
علشان يستنكر ويدين
دن كما شئت فأي إدانة
لما يجري جوة السلخانة
مش هتخف بارود الدانة
ولا قادرة ترجع له صباح
تلك قضية
وهذا كفاح
هذا كفاح
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ دﻧﻴﺎ ﺳﻜﻮت ﻛﻨﺪ
ﺗﻮ آزاد و ﺑﻰ آن ﻛﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﻮی ﺧﻮاﻫﻰ ﻣﺮد
ﺗﺎ ﻧﺴﻞﻫﺎی آﻳﻨﺪه
دﻓﺎع از ﻳﮏ آرﻣﺎن را ﺑﻴﺎﻣﻮزﻧﺪ
ﭼﻪ ﺳﻮدی دارد ﻛﻪ دﻧﻴﺎ را ﺗﻮﺑﻴﺦ ﻛﻨﻴﻢ
ﺗﺎ ﻧﻜﻮﻫﺶ ﻳﺎ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ؟
او ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ آن ﻃﻮر ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ
اﻣﺎ ﺑﺮای ﭘﺎﻳﺎن دادن ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم
و ﻛﺎﻫﺶ ﻏﺒﺎر ﺑﺎروت و ﺻﺪای ﺷﻠﻴﮏ
و ﺑﺎز ﮔﺮداﻧﺪن روﺷﻨﺎﻳﻰ ﺻﺒﺢ
ﻣﺤﻜﻮم ﻛﺮدن ﻛﺎﻓﻰ ﻧﻴﺴﺖ
موت حر وما تعيشٌ مسلّم
تلهم جيل ورا جيل يتعلم
كيف يعيش ويموت لقضية
بننادي على عالم مين
علشان يستنكر ويدين
دن كما شئت فأي إدانة
لما يجري جوة السلخانة
مش هتخف بارود الدانة
ولا قادرة ترجع له صباح
تلك قضية
وهذا كفاح
هذا كفاح
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ دﻧﻴﺎ ﺳﻜﻮت ﻛﻨﺪ
ﺗﻮ آزاد و ﺑﻰ آن ﻛﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﻮی ﺧﻮاﻫﻰ ﻣﺮد
ﺗﺎ ﻧﺴﻞﻫﺎی آﻳﻨﺪه
دﻓﺎع از ﻳﮏ آرﻣﺎن را ﺑﻴﺎﻣﻮزﻧﺪ
ﭼﻪ ﺳﻮدی دارد ﻛﻪ دﻧﻴﺎ را ﺗﻮﺑﻴﺦ ﻛﻨﻴﻢ
ﺗﺎ ﻧﻜﻮﻫﺶ ﻳﺎ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ؟
او ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ آن ﻃﻮر ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ
اﻣﺎ ﺑﺮای ﭘﺎﻳﺎن دادن ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم
و ﻛﺎﻫﺶ ﻏﺒﺎر ﺑﺎروت و ﺻﺪای ﺷﻠﻴﮏ
و ﺑﺎز ﮔﺮداﻧﺪن روﺷﻨﺎﻳﻰ ﺻﺒﺢ
ﻣﺤﻜﻮم ﻛﺮدن ﻛﺎﻓﻰ ﻧﻴﺴﺖ
❤4
An acousticness to the moon.
Cairokee – Telk Qadeya
ينقذ في سلاحف بحرية
يقتل حيوانات بشرية،
تلك قضية
وتلك قضية!
يقتل حيوانات بشرية،
تلك قضية
وتلك قضية!
❤3
در آن لحظه حالم از آن نوع خویشتنداری به هم میخورد، از متانتی که آدمها در چنین لحظاتی به خرج میدهند تا مطابق انتظار دیگران رفتار کرده باشند، درحالی که من ترجیح میدادم خودم باشم: از همهچیز و همهکس و بیش از همه از بلینت خسته بودم. راه افتادیم، و میدانستم که دیگر هیچوقت، تا وقتی که زنده بودیم، دیگر خودم نخواهم بود.
-خیابان کاتالین، ماگدا سابو
-خیابان کاتالین، ماگدا سابو
❤2
برای بیروت مینویسم
برای بیروت عزیز که در ذهن من بلاد عشق بود، خاک آزادگان بود. آزادگان بیهراس، بیپروا و سرشار از زندگی. آن قدر سرشار از زندگی که تنها تصویرم از گم شدنش، تصویر عاشقانهی در اشعار نزار قبانی بود: « میدانها
و قهوهخانههای بیروت،
بندرها
و هتلها
و کشتیهایش
همه و همه
در چشمهای تو جا دارند،
چشم که ببندی
بیروت
گم میشود»
کدام چشم بسته شد که چنین بیروت را گم کردیم؟ یا شاید باید گفت؛ چندین چشم، چندین و چند هزار چشم بسته شد؟ چندین و چند هزار صدا خفه شد، که چنین بیروت را گم کردیم؟ که گذاشتیم در شعرها و ترانهها حبس شود و خاک بخورد؟ که واقعیتش را ندیدیم، یا نمیخواهیم ببینیم؟
برای بیروت عزیز که در ذهن من بلاد عشق بود، خاک آزادگان بود. آزادگان بیهراس، بیپروا و سرشار از زندگی. آن قدر سرشار از زندگی که تنها تصویرم از گم شدنش، تصویر عاشقانهی در اشعار نزار قبانی بود: « میدانها
و قهوهخانههای بیروت،
بندرها
و هتلها
و کشتیهایش
همه و همه
در چشمهای تو جا دارند،
چشم که ببندی
بیروت
گم میشود»
کدام چشم بسته شد که چنین بیروت را گم کردیم؟ یا شاید باید گفت؛ چندین چشم، چندین و چند هزار چشم بسته شد؟ چندین و چند هزار صدا خفه شد، که چنین بیروت را گم کردیم؟ که گذاشتیم در شعرها و ترانهها حبس شود و خاک بخورد؟ که واقعیتش را ندیدیم، یا نمیخواهیم ببینیم؟
❤7
Beirut (Duo Version)
Ibrahim Maalouf
«بیروت» از ابراهیم معلوف یک قطعه ساده نیست؛ روایتی موسیقایی از شهری که میان جنگ، خاطره و عشق معلق مانده. ترومپتِ ربعپردهای معلوف مثل صدای انسانیست که دردش را فریاد نمیزند، بلکه آرام روایت میکند. این قطعه دربارهی ویرانی است، اما بیشتر دربارهی ماندن، حافظه و امیدیست که زیر آوار خاموش نشده. «بیروت» نه فقط نام یک شهر، بلکه نام زخمیست که هنوز نفس میکشد.
❤8
Forwarded from و أنا مليت من عشرة نفسي
و أنا مليت من عشرة نفسي
Photo
"مرگ از خود کیهان آغاز میشه. ستارههایی میمیرن تا سیاهچالههایی رو تشکیل بدن. سیاهچالههایی به وجود میان تا جهانی رو ببلعن و بعد از دلشون جهانی دیگه با درد و رنج به وجود بیارن"
❤4
Forwarded from علامه آزاد
رنجهای مشترک زنان خاورمیانه
از زمان روی کار آمدن حکومت تروریستی طالبان، زنان افغانستان مجبور به پوشیدن برقع و چادر و حجاب اسلامی شدند و حالا مدتی است که آمران به معروف شروع به بازداشت و زندانی کردن زنانی کردهاند که از تن دادن به این پوشش اجباری سر باز زدهاند.
روز گذشته گروهی از مردم افغانستان در اعتراض به این بازداشتها به پا خواستند و در پاسخ با گلوله مواجه شدند. رنج تحمیل پوشش اجباری و سرکوب زنان برای حضور در اجتماع برای زنان ایران و نیز مواجهه با گلوله و بازداشت در برابر اعتراض برای مردم ما تجربهای آشناست. زندگی زیر سایه دیکتاتوریهای مذهبی همواره برای زنان با اشکال گوناگون کنترل و انقیاد همراه بوده، حکومتی که بدن زن را قلمرویی تحت اختیار خود میداند و سعی میکند به وسیله ساز و کارهای نظارتی بر آن اعمال قدرت کند اما درنهایت هر دیکتاتوری مردسالاری، دیر یا زود ناگزیر است در برابر مقاومت زنان عقبنشینی کند.
ما که خودمان سالهاست با محدودیت و سرکوب زندگی میکنیم و هر روزمان به مبارزه برای آزادی گره خورده است، رنج زنان افغانستان را به خوبی درک میکنیم و در این روزها در کنار خواهرانمان در هرات و سراسر افغانستان ایستادهایم با این امید که روزی بتوانیم در کنار یکدیگر آزادی خود از بند دیکتاتوری مردسالار مذهبی را جشن بگیریم.
@Allameh_azad
از زمان روی کار آمدن حکومت تروریستی طالبان، زنان افغانستان مجبور به پوشیدن برقع و چادر و حجاب اسلامی شدند و حالا مدتی است که آمران به معروف شروع به بازداشت و زندانی کردن زنانی کردهاند که از تن دادن به این پوشش اجباری سر باز زدهاند.
روز گذشته گروهی از مردم افغانستان در اعتراض به این بازداشتها به پا خواستند و در پاسخ با گلوله مواجه شدند. رنج تحمیل پوشش اجباری و سرکوب زنان برای حضور در اجتماع برای زنان ایران و نیز مواجهه با گلوله و بازداشت در برابر اعتراض برای مردم ما تجربهای آشناست. زندگی زیر سایه دیکتاتوریهای مذهبی همواره برای زنان با اشکال گوناگون کنترل و انقیاد همراه بوده، حکومتی که بدن زن را قلمرویی تحت اختیار خود میداند و سعی میکند به وسیله ساز و کارهای نظارتی بر آن اعمال قدرت کند اما درنهایت هر دیکتاتوری مردسالاری، دیر یا زود ناگزیر است در برابر مقاومت زنان عقبنشینی کند.
ما که خودمان سالهاست با محدودیت و سرکوب زندگی میکنیم و هر روزمان به مبارزه برای آزادی گره خورده است، رنج زنان افغانستان را به خوبی درک میکنیم و در این روزها در کنار خواهرانمان در هرات و سراسر افغانستان ایستادهایم با این امید که روزی بتوانیم در کنار یکدیگر آزادی خود از بند دیکتاتوری مردسالار مذهبی را جشن بگیریم.
@Allameh_azad
❤4