یک بار میگویید اشتباهات ما اشتباهات شما را توجیه میکند. یک بار میگویید ظلم با یک ظلم دیگر اصلاح نمیشود. از استدلال اول برای توجیه حضورتان در اینجا استفاده میکنید و از استدلال دوم برای فرار از مجازاتی که حقتان است. حس میکنم شما زیادی از این بازی خندهدار لذت میبرید. حالا تو دوباره داری سعی میکنی از ضعف ما یک اسب تروأ بسازی که شیهه میکشد. نه، من با تو به عنوان یک عرب حرف نمیزنم. الان من بیش از هرکسی میدانم که انسان آرمان است، نه گوشت و خونی که نسل به نسل منتقل میشود، مثل کنسرو گوشتی که بین فروشنده و خریدار دست به دست میشود. من دارم با این فرض با تو صحبت میکنم که بالاخره یک انسان، یک یهودی، یا هرچه میخواهی هستی. اما باید مسائل را آن طور که هست، بفهمی. من میدانم یک روز به این مسائل پی خواهی برد و خواهی فهمید که بزرگترین جرمی که هر انسانی-هرکه میخواهد باشد-میتواند مرتکب شود، این است که حتی برای یک لحظه تصور کند که ضعف و اشتباهات دیگران به او حق میدهد، به قیمت از بین بردن زندگی آنها زندگی کند و با آن، اشتباهات و جنایاتِ خودش را توجیه کند.
تو فکر میکنی ما به اشتباه ادامه خواهیم داد؟ اگر یک روز دست از اشتباه برداریم، آنوقت برای تو چه میماند؟
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
تو فکر میکنی ما به اشتباه ادامه خواهیم داد؟ اگر یک روز دست از اشتباه برداریم، آنوقت برای تو چه میماند؟
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
«فلسطین برای ما، من و تو، فقط گشتن دنبال یک چیز زیر غبار خاطرات است. ببین زیر این غبار چی پیدا کردیم؟ یک غبار جدید دیگر! اشتباه میکردیم که فکر میکردیم وطن فقط گذشته است. وطن برای خالد آینده است. فرق ما این است.»
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
Forwarded from le vent nous portera
نه، میدانم چه فکری میکند. شویتزر آن وقتها میگفت: «تو برای انقلابی بودن، آدم عجیبی هستی.» دلم میخواهد برایشان توضیح بدهم که غیرعادی نیستم، فکر میکنند کمی دیوانهام، خیلی خودسر و بیفکر. اما من هم مانند آنها به آرمانمان ایمان دارم. من هم مانند آنها میخواهم ایثار کنم. میتوانم ماهر، کمحرف، تودار و مفید باشم. با این وصف زندگی هنوز به نظرم زیبا و شگفتانگیز است. زیبایی و خوشبختی را دوست دارم. به همین دلیل از استبداد متنفرم. چهطور برایشان توضیح بدهم؟ البته انقلاب ضروری است. اما انقلاب بهخاطر زندگی، بهخاطر آنکه زندگی میسر باشد، میفهمی؟
عادلها؛ آلبر کامو
عادلها؛ آلبر کامو
Forwarded from From the stars to the soul.
غارت و جنگ همچنان در سراسر جهان گسترش مییابند. آنها بخشی از تاریخ گذشته و حالاند. هرچه محصول مادیِ جامعه بیشتر باشد، غارت نیز بیشتر میشود؛ و هرچه ذخیرهٔ نیروهای مولد بزرگتر باشد، دامنهٔ ویرانی گستردهتر خواهد بود. غارت و ویرانی موضوع این نوشته نیست؛ هدف، پرداختن به شکلهای امروزیِ مقاومت در برابر آنهاست. از میان انواع مقاومت، تنها دو نوع بررسی میشود: یکی الگویی که امروز بهعنوان مدلِ شناختهشدهٔ انقلاب جا افتاده، و دیگری مقاومتی که مدام تغییر میکند و پاسخی است به نیروهای مولدی که خودشان پیوسته در حال دگرگونیاند. این نوشته میخواهد الگوی انقلابیِ قرن بیستم را با شرایطی که رشد نیروهای مولد پدید آورده، تطبیق دهد. این الگو با موفقیتهایش نشان داده که جوهرهٔ فعالیت سیاسیِ انقلابی در دوران مدرن است؛ اما تا امروز، کاربردش بیشتر در جوامعی بوده که سطح توسعهٔ نیروهای مولد در آنها پایین بوده است. وقتی نیروهای مولد به سطح بالایی از رشد میرسند، واکنش مردم به نظم مسلط، شکل تازهای پیدا میکند: افراد تلاش میکنند تواناییها و ظرفیتهای واقعی خود را تا حدی که جامعه ممکن کرده، بالفعل کنند. در این مرحله، روابط اجتماعیای که نقش تاریخیشان را بازی کردهاند، با امکانات تازهای که نیروهای مولد فراهم کردهاند، در تضاد قرار میگیرند. ناگهان انسانهایی ظاهر میشوند که از کل نظام موجود دلزده شدهاند، به آن بیاعتمادند و حالا آمادهاند کاری برای تغییر انجام دهند. امکاناتی که نیروهای مولد ایجاد کردهاند، دیگر آرزویی دور یا سرزمین موعودی نیست که روزی نجاتدهندهای مردم را به آن ببرد؛ این امکانات به چیزی تبدیل میشوند که مردم میخواهند همین حالا و با دست خودشان به آن دست پیدا کنند.
#ManualforRevolutionaryLeaders
#ManualforRevolutionaryLeaders
Forwarded from رضا یعقوبی
چندان نیازی به گفتن نیست که وقتی از رکن ملیت سخن میگوییم مرادمان نوعی دشمنی بیمنطق با بیگانگان نیست؛ یا نمیخواهیم برخی خصوصیات مهمل را صرفاً به جهت ملی بودنشان عزیز بداریم؛ یا از اخذ آنچه سایر کشورها آنها را نیک یافتهاند پرهیز کنیم. در جمیع این جهات، شاهد آنیم مللی که واجد قویترین روح ملی بودهاند اتفاقاً کمترین ملیت را داشتهاند. وقتی از ملیت سخن میگوییم، مرادمان رکن همدلی است نه دشمنی؛ مرادمان رکن اتحاد است نه رکن انفصال. منظورمان احساسی از نفع مشترک در بین کسانی است که در ذیل حکومتی یکسان زندگی میکنند، و درون مرزهای طبیعی یا تاریخی یکسانی محاط هستند. منظورمان آن است که این یا آن بخش از اجتماع نباید خودش را، در نسبت با بخش دیگر، همچون بیگانگان تصور کند؛ یعنی آنها باید رشتهی پیوندی که آنها را به هم وصل میکند عزیز بدارند؛ باید احساس کنند یک جمهور، یا مردمی، واحد هستند؛ باید احساس کنند سرنوشتشان به هم بسته است؛ هر بدی که به هر یک از هممیهنانشان برسد به آنها نیز میرسد؛ و نمیتوانند با بریدن حلقههای وصل خودشان را، به نحوی خودخواهانه، از هرگونه زحمت و دردسر مشترک آزاد سازند.
جان استوارت میل، نظام منطق، کتاب ششم، فصل دهم.
@rezayaghoubipublic
جان استوارت میل، نظام منطق، کتاب ششم، فصل دهم.
@rezayaghoubipublic
از خودم پرسیدم مرگ کجا آغاز میشود؟ از روی پوست یا که از زیر آن؟ جایی در درونتان که درد زیستن از آن ریشه میگیرد، یا در آرنج، یا وسط زانو؟ کشتن را از کجا آغاز میکرد؟ مرگ هر آدمی کجا لانه کرده؟ در خواب یا در بیداری؟ آیا مرگ از بس میکشت خودش از خستگی میمرد؟ آن موقع که پوست سرد میشود و گوشت سفت، همهٔ تن آدم یخ میزند و مثل چوب خشک میشود، مرگ کجا میرود؟ اگر آدمی همان مرگ است و مرگ همان آدمی، پس چرا نمیگوییم «مرگها»؟ مرگهای زنان و مردان مرگهایی که همچون کرمهای فلاکت در انتظار نشستهاند. مرگهای بچهها: ساکت و پنهان، در انتظار پرتاب سنگی. خندان، با یک چشم باز. چرا به جای اینکه بگوییم «مرگ در یک قدمی است» نمیگوییم«مرگها در یک قدمیاند»؟ مرگهایی که در دل درختان هستند. درختان مردگان، که از درون پوسیدهاند، در آخر میمیرند. درختی که به مرگ پناه داده، در گذر زمان کم کم خاکستر میشود. فرو میپاشد. زندانی میگفت: مرگ به کرم ابریشم میماند. مرگ در دل درخت زندگی میکند. مانند پروانهای که در دل کرم ابریشم است. زاده شدن درد دارد.
-مرگ به وقت بهار، مرسه رودوردا
یادداشت: قبلتر به این امید ادامه میدادم که بالأخره یک جا آرام خواهم گرفت. حالا با پوست و استخوان درک کردهام که انسان هیچگاه آرام نمیگیرد. به قول زندانی کتاب رودوردا،«زاده شدن درد دارد». درد ما از زنده بودن ماست. و مرگ، هرچند که تجربه دردناکی به نظر میرسد، در مقایسه با این همه زندگی، ناچیز است.
-مرگ به وقت بهار، مرسه رودوردا
یادداشت: قبلتر به این امید ادامه میدادم که بالأخره یک جا آرام خواهم گرفت. حالا با پوست و استخوان درک کردهام که انسان هیچگاه آرام نمیگیرد. به قول زندانی کتاب رودوردا،«زاده شدن درد دارد». درد ما از زنده بودن ماست. و مرگ، هرچند که تجربه دردناکی به نظر میرسد، در مقایسه با این همه زندگی، ناچیز است.
❤3
Forwarded from An acousticness to the moon.
Telk Qadeya
Cairokee
مش فارقة العالم يتكلم
موت حر وما تعيشٌ مسلّم
تلهم جيل ورا جيل يتعلم
كيف يعيش ويموت لقضية
بننادي على عالم مين
علشان يستنكر ويدين
دن كما شئت فأي إدانة
لما يجري جوة السلخانة
مش هتخف بارود الدانة
ولا قادرة ترجع له صباح
تلك قضية
وهذا كفاح
هذا كفاح
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ دﻧﻴﺎ ﺳﻜﻮت ﻛﻨﺪ
ﺗﻮ آزاد و ﺑﻰ آن ﻛﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﻮی ﺧﻮاﻫﻰ ﻣﺮد
ﺗﺎ ﻧﺴﻞﻫﺎی آﻳﻨﺪه
دﻓﺎع از ﻳﮏ آرﻣﺎن را ﺑﻴﺎﻣﻮزﻧﺪ
ﭼﻪ ﺳﻮدی دارد ﻛﻪ دﻧﻴﺎ را ﺗﻮﺑﻴﺦ ﻛﻨﻴﻢ
ﺗﺎ ﻧﻜﻮﻫﺶ ﻳﺎ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ؟
او ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ آن ﻃﻮر ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ
اﻣﺎ ﺑﺮای ﭘﺎﻳﺎن دادن ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم
و ﻛﺎﻫﺶ ﻏﺒﺎر ﺑﺎروت و ﺻﺪای ﺷﻠﻴﮏ
و ﺑﺎز ﮔﺮداﻧﺪن روﺷﻨﺎﻳﻰ ﺻﺒﺢ
ﻣﺤﻜﻮم ﻛﺮدن ﻛﺎﻓﻰ ﻧﻴﺴﺖ
موت حر وما تعيشٌ مسلّم
تلهم جيل ورا جيل يتعلم
كيف يعيش ويموت لقضية
بننادي على عالم مين
علشان يستنكر ويدين
دن كما شئت فأي إدانة
لما يجري جوة السلخانة
مش هتخف بارود الدانة
ولا قادرة ترجع له صباح
تلك قضية
وهذا كفاح
هذا كفاح
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ دﻧﻴﺎ ﺳﻜﻮت ﻛﻨﺪ
ﺗﻮ آزاد و ﺑﻰ آن ﻛﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﻮی ﺧﻮاﻫﻰ ﻣﺮد
ﺗﺎ ﻧﺴﻞﻫﺎی آﻳﻨﺪه
دﻓﺎع از ﻳﮏ آرﻣﺎن را ﺑﻴﺎﻣﻮزﻧﺪ
ﭼﻪ ﺳﻮدی دارد ﻛﻪ دﻧﻴﺎ را ﺗﻮﺑﻴﺦ ﻛﻨﻴﻢ
ﺗﺎ ﻧﻜﻮﻫﺶ ﻳﺎ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ؟
او ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ آن ﻃﻮر ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ
اﻣﺎ ﺑﺮای ﭘﺎﻳﺎن دادن ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم
و ﻛﺎﻫﺶ ﻏﺒﺎر ﺑﺎروت و ﺻﺪای ﺷﻠﻴﮏ
و ﺑﺎز ﮔﺮداﻧﺪن روﺷﻨﺎﻳﻰ ﺻﺒﺢ
ﻣﺤﻜﻮم ﻛﺮدن ﻛﺎﻓﻰ ﻧﻴﺴﺖ
❤4
An acousticness to the moon.
Cairokee – Telk Qadeya
ينقذ في سلاحف بحرية
يقتل حيوانات بشرية،
تلك قضية
وتلك قضية!
يقتل حيوانات بشرية،
تلك قضية
وتلك قضية!
❤3
در آن لحظه حالم از آن نوع خویشتنداری به هم میخورد، از متانتی که آدمها در چنین لحظاتی به خرج میدهند تا مطابق انتظار دیگران رفتار کرده باشند، درحالی که من ترجیح میدادم خودم باشم: از همهچیز و همهکس و بیش از همه از بلینت خسته بودم. راه افتادیم، و میدانستم که دیگر هیچوقت، تا وقتی که زنده بودیم، دیگر خودم نخواهم بود.
-خیابان کاتالین، ماگدا سابو
-خیابان کاتالین، ماگدا سابو
❤2
برای بیروت مینویسم
برای بیروت عزیز که در ذهن من بلاد عشق بود، خاک آزادگان بود. آزادگان بیهراس، بیپروا و سرشار از زندگی. آن قدر سرشار از زندگی که تنها تصویرم از گم شدنش، تصویر عاشقانهی در اشعار نزار قبانی بود: « میدانها
و قهوهخانههای بیروت،
بندرها
و هتلها
و کشتیهایش
همه و همه
در چشمهای تو جا دارند،
چشم که ببندی
بیروت
گم میشود»
کدام چشم بسته شد که چنین بیروت را گم کردیم؟ یا شاید باید گفت؛ چندین چشم، چندین و چند هزار چشم بسته شد؟ چندین و چند هزار صدا خفه شد، که چنین بیروت را گم کردیم؟ که گذاشتیم در شعرها و ترانهها حبس شود و خاک بخورد؟ که واقعیتش را ندیدیم، یا نمیخواهیم ببینیم؟
برای بیروت عزیز که در ذهن من بلاد عشق بود، خاک آزادگان بود. آزادگان بیهراس، بیپروا و سرشار از زندگی. آن قدر سرشار از زندگی که تنها تصویرم از گم شدنش، تصویر عاشقانهی در اشعار نزار قبانی بود: « میدانها
و قهوهخانههای بیروت،
بندرها
و هتلها
و کشتیهایش
همه و همه
در چشمهای تو جا دارند،
چشم که ببندی
بیروت
گم میشود»
کدام چشم بسته شد که چنین بیروت را گم کردیم؟ یا شاید باید گفت؛ چندین چشم، چندین و چند هزار چشم بسته شد؟ چندین و چند هزار صدا خفه شد، که چنین بیروت را گم کردیم؟ که گذاشتیم در شعرها و ترانهها حبس شود و خاک بخورد؟ که واقعیتش را ندیدیم، یا نمیخواهیم ببینیم؟
❤7
Beirut (Duo Version)
Ibrahim Maalouf
«بیروت» از ابراهیم معلوف یک قطعه ساده نیست؛ روایتی موسیقایی از شهری که میان جنگ، خاطره و عشق معلق مانده. ترومپتِ ربعپردهای معلوف مثل صدای انسانیست که دردش را فریاد نمیزند، بلکه آرام روایت میکند. این قطعه دربارهی ویرانی است، اما بیشتر دربارهی ماندن، حافظه و امیدیست که زیر آوار خاموش نشده. «بیروت» نه فقط نام یک شهر، بلکه نام زخمیست که هنوز نفس میکشد.
❤8