Forwarded from کنارِ ماهیها (Setti)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یهودیان تونس در اواخر قرن پانزدهم میلادی به آنجا آمدند. اما در کتابهای تاریخی آمدهاست که یهودیان جربه(جزیرهای در تونس) 2500 سال پیش، بعد از آتش گرفتن معابدشان از سوی نبوکد نصر، پادشاه بابل و فرمانده سپاه آنها، از مشرق به این جزیره کوچ کردهاند. این پادشاه به قدس حمله کرد و یهودیان را از آنجا طرد نمود، زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفت و ثروت و اموالشان را غارت کرد و قلمرو یهود را در هم پیچید. به همین دلیل بعضی یهودیان در جزیرهٔ جادویی جربه اقامت گزیدند و و نسل بعد از نسل در آنجا زندگی کرده و حتی مشهورترینِ عبادتگاههای خود«کنیسه غریبه» را آنجا تأسیس کردند. این عبادتگاه در قرنهای اخیر به قبلهٔ یهودیان سراسر جهان تبدیل شده و از قدیمیترین معابد یهودی در آفریقا به شمار میرود و میگویند یکی از قدیمیترین نسخههای تورات آنجاست. یهودیان معابد و مقامات زیادی در کنار مساجد برپا و در مجاورت مسلمانان زندگی کردند، اما در عصر حاضر تعداد آنها در این جزیره از دو هزار نفر تجاوز نمیکند که آنها هم از نوادگان مهاجران اول هستند که به این زمین چنگ زده و تصمیم گرفتند همچنان از اهالی کشور تونس باشند. آنها با ساکنان درآمیختند و چنان عادات و طبع آنها را به خود گرفتند که دیگر از آنها قابل تشخیص نیستند و تنها تفاوتشان با ساکنان اصلی، ماندن بر دین آباء و اجدادیشان است.
خوله حمدی، نویسنده کتاب «في قلبي انثي عبرية»(آن دختر یهودی) درباره شروع داستان و شخصیتهایش این طور مینویسد:
با ندی، شخصیت اصلی داستان، در تالار گفتگوهای اینترنتی آشنا شدم. وقتی داستانش را تعریف میکرد گریهام گرفت، برای همین از انجمن بیرون زدم اما داستان مرا رها نکرد. مدتی بعد ایدهٔ رمان در ذهنم شکل گرفت و از طریق ایمیل و تلفن با اون تماس برقرار کردم و جزئیات بیشتری خواستم و مدتها با هم صحبت کردیم. من از این صحبتها با جامعهٔ بستهی یهودی و «یهودیان عرب» آشنا شدم؛ اما در کنار اینها با مسئلهٔ دیگری که اصلا به ذهنم خطور نمیکرد هم آشنا شدم، با مقاومت در جنوب لبنان، با عشق و جنگ و مخصوصاً ایمان.
این رمان برگرفته از داستانی واقعی است بندبند طولانی آن به واقعیت بسته است و شخصیتهای اصلیاش روی این زمین نفس میکشیده و میکشند.
و مینویسد:
تقدیم به ریما، ندی و احمد، شخصیتهای داستان که زندگیام را تغییر دادند.
خوله حمدی، نویسنده کتاب «في قلبي انثي عبرية»(آن دختر یهودی) درباره شروع داستان و شخصیتهایش این طور مینویسد:
با ندی، شخصیت اصلی داستان، در تالار گفتگوهای اینترنتی آشنا شدم. وقتی داستانش را تعریف میکرد گریهام گرفت، برای همین از انجمن بیرون زدم اما داستان مرا رها نکرد. مدتی بعد ایدهٔ رمان در ذهنم شکل گرفت و از طریق ایمیل و تلفن با اون تماس برقرار کردم و جزئیات بیشتری خواستم و مدتها با هم صحبت کردیم. من از این صحبتها با جامعهٔ بستهی یهودی و «یهودیان عرب» آشنا شدم؛ اما در کنار اینها با مسئلهٔ دیگری که اصلا به ذهنم خطور نمیکرد هم آشنا شدم، با مقاومت در جنوب لبنان، با عشق و جنگ و مخصوصاً ایمان.
این رمان برگرفته از داستانی واقعی است بندبند طولانی آن به واقعیت بسته است و شخصیتهای اصلیاش روی این زمین نفس میکشیده و میکشند.
و مینویسد:
تقدیم به ریما، ندی و احمد، شخصیتهای داستان که زندگیام را تغییر دادند.
میدانی که مردم از ما فقط پایان ما را میدانند؟ وقتی میمیریم به نماد جهاد و مقاومت تبدیل میشویم و نماد، زندگیِ شخصی و نیاز ندارد. فقط هدف دارد. برای هدفش زندگی میکند و برای هدفش میمیرد. به این معنا ما «مخلوقات سایهنشین» هستیم که به سمت «نور» حرکت میکنند.
-آن دختر یهودی، خوله حمدی
-آن دختر یهودی، خوله حمدی
کتابماهی
یهودیان تونس در اواخر قرن پانزدهم میلادی به آنجا آمدند. اما در کتابهای تاریخی آمدهاست که یهودیان جربه(جزیرهای در تونس) 2500 سال پیش، بعد از آتش گرفتن معابدشان از سوی نبوکد نصر، پادشاه بابل و فرمانده سپاه آنها، از مشرق به این جزیره کوچ کردهاند. این پادشاه…
در کل اگر نسبت به مسائل دینی گارد دارید خواندن کتاب ممکن است شما را عصبانی کند. چون به طور کلی تمام داستان دربارهٔ کشمکشهای میان ادیان است. ادیانی که در یک شهر، یک محله و حتی در یک خانواده جمع شدهاند و مدام سعی میکنند حق بودن خودشان را و برتریشان بر دیگری را اثبات کنند. کتابی نیست که حتما پیشنهاد کنم اما اگر فکر میکنید به جایی رسیدهاید که بتوانید بدون دیوانه شدن چهارصد صفحه نظر متعصبانه درباره ادیان متفاوت بخوانید، میشود همزیستی نهفته در همهٔ این کشمکشها را درک کرد و خوش میگذرد. [خودم دو سال پیش یک بار صد صفحه خواندم و بعد کنار گذاشتم و حالا دوباره خواندم.]
Forwarded from تذکرة الوحش (𝘗𝘢𝘳𝘩𝘢𝘮)
•چرا خشم به جای ظالم، گریبان
نزدیکانمان را میگیرد؟!
يكى از پيچیده ترين پيامدهاى تروما در فضاى كنونى، پديده «جابه جايى خشم» است. اين وضعيت زمانى رخ مى دهد كه روان انسان با حجمى از برانگیختگی و خشم روبهرو مى شود كه ابراز آن به سمت منبع اصلى، يعنى همان قدرتى كه دست به كشتار زده، به دليل ماهيت امنيتى فضا ناممكن يا بسيار پرخطر است. در اين بن بست روانى، خشم عظيم بازماندگان نه خاموش میشود و نه از بين میرود، بلكه سرگردان مىماند. روان براى جلوگیری از فروپاشی ناشى از فشار اين تنش انباشته، به دنبال يك هدف جایگزین مى گردد؛ هدفى كه در دسترس باشد و برخورد با آن هزينه امنيتی سنگینی نداشته باشد.
در اين فرايند ناهشيار، اهداف معمولاً دوستان، اعضاى خانواده يا افرادى هستند كه اگرچه هدف مشتركى با ما دارند، اما در ديدگاهها يا روشهایشان با ما اختلاف نظرهايى دارند. در واقع، روان ما به اشتباه ترجيح مى دهد خشم ناشى از جنايات عامل اصلى را به شكلى نامتناسب و باشدتى ويرانگر، نثار كسى كند كه در دسترس است و آسيب زدن به او خطرى ندارد. اين درگیری هاى شديد ميان نيروهاى هم سو، در واقع نوعى ايجاد «حباب كاذب عامليت» است. فرد با حمله به هم فكر خود، بهطور موقت حس مى كند كه قدرت دارد و در حال اثرگذاری است؛ گویی با تخريب ديگری، بخشى از ناتوانى خود در برابر ظالم را جبران مى كند.
اما اين كنش، يك سوءتفاهم ساختارى در روان است؛ زيرا انرژی روانى كه بايد صرف همبستگی و مقابله با عامل اصلى شود، در يك مدارِ بسته صرف تخريب سرمايههاى اجتماعى میگردد.
ادامه مطلب
نزدیکانمان را میگیرد؟!
يكى از پيچیده ترين پيامدهاى تروما در فضاى كنونى، پديده «جابه جايى خشم» است. اين وضعيت زمانى رخ مى دهد كه روان انسان با حجمى از برانگیختگی و خشم روبهرو مى شود كه ابراز آن به سمت منبع اصلى، يعنى همان قدرتى كه دست به كشتار زده، به دليل ماهيت امنيتى فضا ناممكن يا بسيار پرخطر است. در اين بن بست روانى، خشم عظيم بازماندگان نه خاموش میشود و نه از بين میرود، بلكه سرگردان مىماند. روان براى جلوگیری از فروپاشی ناشى از فشار اين تنش انباشته، به دنبال يك هدف جایگزین مى گردد؛ هدفى كه در دسترس باشد و برخورد با آن هزينه امنيتی سنگینی نداشته باشد.
در اين فرايند ناهشيار، اهداف معمولاً دوستان، اعضاى خانواده يا افرادى هستند كه اگرچه هدف مشتركى با ما دارند، اما در ديدگاهها يا روشهایشان با ما اختلاف نظرهايى دارند. در واقع، روان ما به اشتباه ترجيح مى دهد خشم ناشى از جنايات عامل اصلى را به شكلى نامتناسب و باشدتى ويرانگر، نثار كسى كند كه در دسترس است و آسيب زدن به او خطرى ندارد. اين درگیری هاى شديد ميان نيروهاى هم سو، در واقع نوعى ايجاد «حباب كاذب عامليت» است. فرد با حمله به هم فكر خود، بهطور موقت حس مى كند كه قدرت دارد و در حال اثرگذاری است؛ گویی با تخريب ديگری، بخشى از ناتوانى خود در برابر ظالم را جبران مى كند.
اما اين كنش، يك سوءتفاهم ساختارى در روان است؛ زيرا انرژی روانى كه بايد صرف همبستگی و مقابله با عامل اصلى شود، در يك مدارِ بسته صرف تخريب سرمايههاى اجتماعى میگردد.
ادامه مطلب
عزت ملی را نباید "شخصیسازی" کرد چون عزت باید برآمده از کرامت "فرد به فرد" جامعه باشد. هم ناپلئون محصول حلول غرور ملی در ناپلئون بود هم ظهور هیتلر محصول حلول غرور ملی در او بود، چون آلمانیها در ورسای و بعد از شکست در جنگ جهانی اول تحقیر شده بودند و نیاز به عزت را در ظهور یک فرد مقتدر میدیدند. هر ملتی که عزتش زخمی باشد، اگر عزت را به قانون نسپارد، آن را به چهره میسپارد و چهرهها فانیاند و انسانی و وقتی فرو بریزند تحقیر با شدت بیشتری برمیگردد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
Forwarded from میحانه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مشهورترین اجرای این سالهای موزیک رو غنی بوحمدان کودک سوری در مسابقات voice kids داشت. ویدیو بارها و بارها دیده شده و با استقبال زیادی مواجه شد.
🎙#ghina_bou_hamdan
🎶#Athuna_al_thoufuli
@meyhane
🎙#ghina_bou_hamdan
🎶#Athuna_al_thoufuli
@meyhane
Forwarded from میحانه
متن و ترجمه بخش عربی ترانه:
جينا نعيدكم بالعيد بنسألكم
ليش مافي عنا لا اعياد ولا زينه
يا عالم ارضي محروقة ارضي حرية مسروقة
زمانه عم تحلم وبتسأل ايام وين الشمس الحلوة ورفوف الحمام
يا عالم ارضي محروقة ارضي حرية مسروقة
ارضي صغيرة مثل صغيرة
ادونا السلام واعطونا الطفولة
اعطونا الطفولة اعطونا الطفولة اعطونا الطفولة
اعطونا اعطونا الســـــــلام
ما آمدیم با شما جشن بگیریم
در این تعطیلات از شما میپرسیم
چرا ما هیچ جشن و تزئیناتی نداریم؟
آی مردم، سرزمینم سوخته است
در سرزمینم آزادی ربوده شده است
آسمان ما رویا میبینید
و روزهایی را میخواهد که خورشید درخشان بود.
آی مردم سرزمینم سوخته، آزادی سرزمینم دزدیده شده
سرزمین من کوچک است
مثل من کوچک است
به ما صلح بدهید
و کودکیمان را به ما بازگردانید
کودکیمان را به ما بازگردانید
به ما صلح دهید…
@meyhane
جينا نعيدكم بالعيد بنسألكم
ليش مافي عنا لا اعياد ولا زينه
يا عالم ارضي محروقة ارضي حرية مسروقة
زمانه عم تحلم وبتسأل ايام وين الشمس الحلوة ورفوف الحمام
يا عالم ارضي محروقة ارضي حرية مسروقة
ارضي صغيرة مثل صغيرة
ادونا السلام واعطونا الطفولة
اعطونا الطفولة اعطونا الطفولة اعطونا الطفولة
اعطونا اعطونا الســـــــلام
ما آمدیم با شما جشن بگیریم
در این تعطیلات از شما میپرسیم
چرا ما هیچ جشن و تزئیناتی نداریم؟
آی مردم، سرزمینم سوخته است
در سرزمینم آزادی ربوده شده است
آسمان ما رویا میبینید
و روزهایی را میخواهد که خورشید درخشان بود.
آی مردم سرزمینم سوخته، آزادی سرزمینم دزدیده شده
سرزمین من کوچک است
مثل من کوچک است
به ما صلح بدهید
و کودکیمان را به ما بازگردانید
کودکیمان را به ما بازگردانید
به ما صلح دهید…
@meyhane
Forwarded from استحاله (taha)
پیوندی میان جنبش زنان در آمریکا و اکنونِ ایران
سیلویا فدریچی توی یادداشت "تلاش برای برخاستن دوبارهی فمنیسم"(۱۹۸۴) و کلا مقالهها و یادداشتهای اون دورهش داره تلاش میکنه تا تئورایز و سیاسی کنه کار خانگی رو. توی اون مقاله که اسمشو گفتم یکم قبلتر، میاد از یه دورهی تاریخی صحبت میکنه. دورهای که "ترک خانه" و "سرکار رفتن" تبدیل شد به «پیششرط آزادی» برای زنان. همین امر باعث شد لیبرالها فریب "زن اهل کار شدن" رو بخورن و خب سوسیالیستها هم سرمست از اضافه شدن یک عدهی بسیار زیاد به "مبارزهی طبقاتی" طبیعتاً باهاش همراه شدن. در چنین شرایطی اتفاقی که رخ میده چیه؟ حمله به جنبش مزد برای کارخانگی و متهم کردنش به اکونومیستی بودن. این وسط یهسری مشکلات بهوجود اومد با این اتفاق. یکی از بزرگترین مشکلات حذف زنانی بود که حاضر نبودن کار در خونهشون رو با کار در بیرون عوض کنن. خب در چنین شرایطی راهکار زنان مبارز برای "ترک خانه" و "سرکار رفتن" چی بود؟ زدن برچسب عقبمونده به کسانی که نمیخواستن این راه رو در پیش بگیرن و از راه دیگهای یعنی مبارزه در جهت دریافت مزد برای کار خانگی تلاش میکردن(امروز توی ایران شما میبینید دیگه نمونهشو. مثلاً دهنشونو باز میکنن و مثل نقل و نبات میگن: چپ هرگز نفهمید). روندن این بخش از زنان به خارج از راهِ "آزادی" که پیششرطشو قبلتر گفتم چی تصور میشد، باعث شد New Moral Majority بیاد و این نوع زنان رو در خودش هضم کنه. حالا این چه سازمانی بود؟ یه سازمان سیاسی محافظهکار در آمریکا، راستگرا و طبیعتاً مسیحی. واضحه عقایدشون چی بود مثلاً معتقد بودن طلاق و اساساً فمنیسم یعنی حمله به ارزشهای خانواده. اصلاً همین نوع دیدگاهها، برچسبها(مثل عقبمونده) و قضاوتهای تماماً سطحی انگارانه بود که باعث پیوستن بخشی از زنان به چنین ارتجاعی(منظورم همون سازمان راستگرای مسیحی در آمریکا) شد اما خب کسی گوشش بدهکار نبود.
حالا این همه حرف زدم که چی بشه و چه ربطی به اوضاع امروز ایران داره؟ توی همون یادداشت فدریچی مینویسه:«ما معتقد بودیم که جنبش زنان نباید الگوهایی بسازد که خودمان را با آنها تطبیق دهیم بلکه باید استراتژیهایی را طراحی کند که امکانهایمان گسترش یابند». این دقیقاً همون نقطهست که ایران امروز بهش نیاز داره اما در عمل داره نیروی سلطنتطلب چیکار میکنه؟ با پافشاری بر این مقوله که باید حول چیزی(شما حتی میتونی بخونی فردی) که من میگم "متحد" بشید امکانهارو نه تنها گسترش نمیده بلکه خفه میکنه. در حقیقت داره کاری میکنه که مجبور بشیم خودمون رو "تطبیق" بدیم. اینجاست که تک تک کثرتها و تفاوتهارو سرکوب میکنه و همین باعث نابودی سیاست میشه. در شرایطی که گفتم چه اتفاقی میفته؟ یا انقدر سرکوب و ترور شخصیت مجازی بالا میگیره که شخص از صحنه حذف میشه و به گروههای ارتجاعی میپیونده برای مقابله(مثل چیزی که درخصوص جنبش زنان در آمریکا رخ داد. بخشی از زنان به خارج از راهِ آزادی رونده شدن و امکانها سلب شد و نتیجهش چیزی جز ارتجاع این گروه از زنان نبود) و یا از شدت ترس تطبیق پیدا میکنه که باعث میشه یکدست و یک رنگ بشه و این نقطه دقیقاً میشه نقطهی سرکوب. چیزی که جریان سلطنتطلب مدعی مبارزه بر علیهشه رسماً داره توسط خود سلطنتطلبان بازتولید میشه.
سیلویا فدریچی توی یادداشت "تلاش برای برخاستن دوبارهی فمنیسم"(۱۹۸۴) و کلا مقالهها و یادداشتهای اون دورهش داره تلاش میکنه تا تئورایز و سیاسی کنه کار خانگی رو. توی اون مقاله که اسمشو گفتم یکم قبلتر، میاد از یه دورهی تاریخی صحبت میکنه. دورهای که "ترک خانه" و "سرکار رفتن" تبدیل شد به «پیششرط آزادی» برای زنان. همین امر باعث شد لیبرالها فریب "زن اهل کار شدن" رو بخورن و خب سوسیالیستها هم سرمست از اضافه شدن یک عدهی بسیار زیاد به "مبارزهی طبقاتی" طبیعتاً باهاش همراه شدن. در چنین شرایطی اتفاقی که رخ میده چیه؟ حمله به جنبش مزد برای کارخانگی و متهم کردنش به اکونومیستی بودن. این وسط یهسری مشکلات بهوجود اومد با این اتفاق. یکی از بزرگترین مشکلات حذف زنانی بود که حاضر نبودن کار در خونهشون رو با کار در بیرون عوض کنن. خب در چنین شرایطی راهکار زنان مبارز برای "ترک خانه" و "سرکار رفتن" چی بود؟ زدن برچسب عقبمونده به کسانی که نمیخواستن این راه رو در پیش بگیرن و از راه دیگهای یعنی مبارزه در جهت دریافت مزد برای کار خانگی تلاش میکردن(امروز توی ایران شما میبینید دیگه نمونهشو. مثلاً دهنشونو باز میکنن و مثل نقل و نبات میگن: چپ هرگز نفهمید). روندن این بخش از زنان به خارج از راهِ "آزادی" که پیششرطشو قبلتر گفتم چی تصور میشد، باعث شد New Moral Majority بیاد و این نوع زنان رو در خودش هضم کنه. حالا این چه سازمانی بود؟ یه سازمان سیاسی محافظهکار در آمریکا، راستگرا و طبیعتاً مسیحی. واضحه عقایدشون چی بود مثلاً معتقد بودن طلاق و اساساً فمنیسم یعنی حمله به ارزشهای خانواده. اصلاً همین نوع دیدگاهها، برچسبها(مثل عقبمونده) و قضاوتهای تماماً سطحی انگارانه بود که باعث پیوستن بخشی از زنان به چنین ارتجاعی(منظورم همون سازمان راستگرای مسیحی در آمریکا) شد اما خب کسی گوشش بدهکار نبود.
حالا این همه حرف زدم که چی بشه و چه ربطی به اوضاع امروز ایران داره؟ توی همون یادداشت فدریچی مینویسه:«ما معتقد بودیم که جنبش زنان نباید الگوهایی بسازد که خودمان را با آنها تطبیق دهیم بلکه باید استراتژیهایی را طراحی کند که امکانهایمان گسترش یابند». این دقیقاً همون نقطهست که ایران امروز بهش نیاز داره اما در عمل داره نیروی سلطنتطلب چیکار میکنه؟ با پافشاری بر این مقوله که باید حول چیزی(شما حتی میتونی بخونی فردی) که من میگم "متحد" بشید امکانهارو نه تنها گسترش نمیده بلکه خفه میکنه. در حقیقت داره کاری میکنه که مجبور بشیم خودمون رو "تطبیق" بدیم. اینجاست که تک تک کثرتها و تفاوتهارو سرکوب میکنه و همین باعث نابودی سیاست میشه. در شرایطی که گفتم چه اتفاقی میفته؟ یا انقدر سرکوب و ترور شخصیت مجازی بالا میگیره که شخص از صحنه حذف میشه و به گروههای ارتجاعی میپیونده برای مقابله(مثل چیزی که درخصوص جنبش زنان در آمریکا رخ داد. بخشی از زنان به خارج از راهِ آزادی رونده شدن و امکانها سلب شد و نتیجهش چیزی جز ارتجاع این گروه از زنان نبود) و یا از شدت ترس تطبیق پیدا میکنه که باعث میشه یکدست و یک رنگ بشه و این نقطه دقیقاً میشه نقطهی سرکوب. چیزی که جریان سلطنتطلب مدعی مبارزه بر علیهشه رسماً داره توسط خود سلطنتطلبان بازتولید میشه.
Forwarded from Everyday resistance
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای آگاهی کسانیکه در #سیرک_پهلوی "از خون جوانان وطن لاله دمیده" پخش میکنن:
عارف قزوینی این شعر را برای شهدای مشروطیت سرود. عارف بهخاطر مبارزه با استبداد رضاخان پهلوی دستگیر و به همدان تبعید شد. رزق و روزیاش را قطع کردند و در فقر و تنگدستی، با سرطان ریه، درگذشت.
#عارف_قزوینی #روشنفکرکشی
@Everydayresistance1
عارف قزوینی این شعر را برای شهدای مشروطیت سرود. عارف بهخاطر مبارزه با استبداد رضاخان پهلوی دستگیر و به همدان تبعید شد. رزق و روزیاش را قطع کردند و در فقر و تنگدستی، با سرطان ریه، درگذشت.
#عارف_قزوینی #روشنفکرکشی
@Everydayresistance1
Everyday resistance
برای آگاهی کسانیکه در #سیرک_پهلوی "از خون جوانان وطن لاله دمیده" پخش میکنن: عارف قزوینی این شعر را برای شهدای مشروطیت سرود. عارف بهخاطر مبارزه با استبداد رضاخان پهلوی دستگیر و به همدان تبعید شد. رزق و روزیاش را قطع کردند و در فقر و تنگدستی، با سرطان ریه،…
صرفا برای اطلاع بیشتر:
عارف قزوینی در دورهای زندگی کرد که دو نظام پادشاهی پیاپی(قاجار و سپس پهلوی) بر ایران حکومت میکردند. در هر دو دوره، بهعنوان شاعر ملی و روشنفکر سیاسی، منتقد صریح استبداد، فساد و بیکفایتی حکومتها بود.
عارف که بهخاطر تصنیفهای سیاسی و میهنیاش از جمله «از خون جوانان وطن لاله دمیده» شناخته میشود، انتقاداتش را در جوانی و از دربار قاجار شروع کرد. عارف در جوانی با دربار قاجار آشنا شد، اما خیلی زود از آن فضا بیزار شد. مظفرالدینشاه حتی قصد داشت او را وارد دستگاه درباری کند، اما عارف نپذیرفت و به قزوین بازگشت.
عارف در دوره قاجار با استبداد طولانی ناصرالدینشاه و سپس محمدعلیشاه شناخته میشود با تصنیفهایش مردم را به آزادیخواهی، قانونگرایی و مقابله با استبداد دعوت میکرد.
او از نخستین کسانی بود که ادبیات انتقادی را وارد موسیقی کرد و این کار در دورهای انجام شد که ادبیات انتقادی پاسخی به فشار شدید حکومت بود. تصنیفهایی مانند «از خون جوانان وطن لاله دمیده» مستقیماً به کشتار آزادیخواهان در دوره قاجار دارد. این اثر، نقدی تند بر سرکوب مشروطهخواهان توسط حکومت قاجار بود.
عارف پس از سقوط قاجار نیز سکوت نکرد. معتقد بود که پس از سقوط قاجار، بهجای تحقق آزادی، قدرت مطلقه جدیدی شکل گرفته است.
او در نوشتهها و گفتههایش بارها از این موضوع گلایه کرده و آن را خیانت به خون جوانانی میدانست که برای آزادی جان دادند.
عارف از چهرههایی مانند کلنل محمدتقی پسیان حمایت کرد؛ کسی که علیه استبداد نوظهور پهلوی مبارزه میکرد.
تصنیفهای عارف در سوگ پسیان، نشاندهنده موضعگیری سیاسی روشن او علیه استبداد پهلوی است. در نهایت؛ عارف اساساً با هر نوع حکومت استبداد، چه قاجار، چه پهلوی، مشکل داشت.
او معتقد بود که ایران تنها زمانی پیشرفت میکند که مردم آزاد، آگاه و صاحب حق تعیین سرنوشت باشند.
عارف قزوینی در دورهای زندگی کرد که دو نظام پادشاهی پیاپی(قاجار و سپس پهلوی) بر ایران حکومت میکردند. در هر دو دوره، بهعنوان شاعر ملی و روشنفکر سیاسی، منتقد صریح استبداد، فساد و بیکفایتی حکومتها بود.
عارف که بهخاطر تصنیفهای سیاسی و میهنیاش از جمله «از خون جوانان وطن لاله دمیده» شناخته میشود، انتقاداتش را در جوانی و از دربار قاجار شروع کرد. عارف در جوانی با دربار قاجار آشنا شد، اما خیلی زود از آن فضا بیزار شد. مظفرالدینشاه حتی قصد داشت او را وارد دستگاه درباری کند، اما عارف نپذیرفت و به قزوین بازگشت.
عارف در دوره قاجار با استبداد طولانی ناصرالدینشاه و سپس محمدعلیشاه شناخته میشود با تصنیفهایش مردم را به آزادیخواهی، قانونگرایی و مقابله با استبداد دعوت میکرد.
او از نخستین کسانی بود که ادبیات انتقادی را وارد موسیقی کرد و این کار در دورهای انجام شد که ادبیات انتقادی پاسخی به فشار شدید حکومت بود. تصنیفهایی مانند «از خون جوانان وطن لاله دمیده» مستقیماً به کشتار آزادیخواهان در دوره قاجار دارد. این اثر، نقدی تند بر سرکوب مشروطهخواهان توسط حکومت قاجار بود.
عارف پس از سقوط قاجار نیز سکوت نکرد. معتقد بود که پس از سقوط قاجار، بهجای تحقق آزادی، قدرت مطلقه جدیدی شکل گرفته است.
او در نوشتهها و گفتههایش بارها از این موضوع گلایه کرده و آن را خیانت به خون جوانانی میدانست که برای آزادی جان دادند.
عارف از چهرههایی مانند کلنل محمدتقی پسیان حمایت کرد؛ کسی که علیه استبداد نوظهور پهلوی مبارزه میکرد.
تصنیفهای عارف در سوگ پسیان، نشاندهنده موضعگیری سیاسی روشن او علیه استبداد پهلوی است. در نهایت؛ عارف اساساً با هر نوع حکومت استبداد، چه قاجار، چه پهلوی، مشکل داشت.
او معتقد بود که ایران تنها زمانی پیشرفت میکند که مردم آزاد، آگاه و صاحب حق تعیین سرنوشت باشند.
یک بار میگویید اشتباهات ما اشتباهات شما را توجیه میکند. یک بار میگویید ظلم با یک ظلم دیگر اصلاح نمیشود. از استدلال اول برای توجیه حضورتان در اینجا استفاده میکنید و از استدلال دوم برای فرار از مجازاتی که حقتان است. حس میکنم شما زیادی از این بازی خندهدار لذت میبرید. حالا تو دوباره داری سعی میکنی از ضعف ما یک اسب تروأ بسازی که شیهه میکشد. نه، من با تو به عنوان یک عرب حرف نمیزنم. الان من بیش از هرکسی میدانم که انسان آرمان است، نه گوشت و خونی که نسل به نسل منتقل میشود، مثل کنسرو گوشتی که بین فروشنده و خریدار دست به دست میشود. من دارم با این فرض با تو صحبت میکنم که بالاخره یک انسان، یک یهودی، یا هرچه میخواهی هستی. اما باید مسائل را آن طور که هست، بفهمی. من میدانم یک روز به این مسائل پی خواهی برد و خواهی فهمید که بزرگترین جرمی که هر انسانی-هرکه میخواهد باشد-میتواند مرتکب شود، این است که حتی برای یک لحظه تصور کند که ضعف و اشتباهات دیگران به او حق میدهد، به قیمت از بین بردن زندگی آنها زندگی کند و با آن، اشتباهات و جنایاتِ خودش را توجیه کند.
تو فکر میکنی ما به اشتباه ادامه خواهیم داد؟ اگر یک روز دست از اشتباه برداریم، آنوقت برای تو چه میماند؟
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
تو فکر میکنی ما به اشتباه ادامه خواهیم داد؟ اگر یک روز دست از اشتباه برداریم، آنوقت برای تو چه میماند؟
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
«فلسطین برای ما، من و تو، فقط گشتن دنبال یک چیز زیر غبار خاطرات است. ببین زیر این غبار چی پیدا کردیم؟ یک غبار جدید دیگر! اشتباه میکردیم که فکر میکردیم وطن فقط گذشته است. وطن برای خالد آینده است. فرق ما این است.»
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
-بازگشت به حیفا، غسان کنفانی
Forwarded from le vent nous portera
نه، میدانم چه فکری میکند. شویتزر آن وقتها میگفت: «تو برای انقلابی بودن، آدم عجیبی هستی.» دلم میخواهد برایشان توضیح بدهم که غیرعادی نیستم، فکر میکنند کمی دیوانهام، خیلی خودسر و بیفکر. اما من هم مانند آنها به آرمانمان ایمان دارم. من هم مانند آنها میخواهم ایثار کنم. میتوانم ماهر، کمحرف، تودار و مفید باشم. با این وصف زندگی هنوز به نظرم زیبا و شگفتانگیز است. زیبایی و خوشبختی را دوست دارم. به همین دلیل از استبداد متنفرم. چهطور برایشان توضیح بدهم؟ البته انقلاب ضروری است. اما انقلاب بهخاطر زندگی، بهخاطر آنکه زندگی میسر باشد، میفهمی؟
عادلها؛ آلبر کامو
عادلها؛ آلبر کامو
Forwarded from From the stars to the soul.
غارت و جنگ همچنان در سراسر جهان گسترش مییابند. آنها بخشی از تاریخ گذشته و حالاند. هرچه محصول مادیِ جامعه بیشتر باشد، غارت نیز بیشتر میشود؛ و هرچه ذخیرهٔ نیروهای مولد بزرگتر باشد، دامنهٔ ویرانی گستردهتر خواهد بود. غارت و ویرانی موضوع این نوشته نیست؛ هدف، پرداختن به شکلهای امروزیِ مقاومت در برابر آنهاست. از میان انواع مقاومت، تنها دو نوع بررسی میشود: یکی الگویی که امروز بهعنوان مدلِ شناختهشدهٔ انقلاب جا افتاده، و دیگری مقاومتی که مدام تغییر میکند و پاسخی است به نیروهای مولدی که خودشان پیوسته در حال دگرگونیاند. این نوشته میخواهد الگوی انقلابیِ قرن بیستم را با شرایطی که رشد نیروهای مولد پدید آورده، تطبیق دهد. این الگو با موفقیتهایش نشان داده که جوهرهٔ فعالیت سیاسیِ انقلابی در دوران مدرن است؛ اما تا امروز، کاربردش بیشتر در جوامعی بوده که سطح توسعهٔ نیروهای مولد در آنها پایین بوده است. وقتی نیروهای مولد به سطح بالایی از رشد میرسند، واکنش مردم به نظم مسلط، شکل تازهای پیدا میکند: افراد تلاش میکنند تواناییها و ظرفیتهای واقعی خود را تا حدی که جامعه ممکن کرده، بالفعل کنند. در این مرحله، روابط اجتماعیای که نقش تاریخیشان را بازی کردهاند، با امکانات تازهای که نیروهای مولد فراهم کردهاند، در تضاد قرار میگیرند. ناگهان انسانهایی ظاهر میشوند که از کل نظام موجود دلزده شدهاند، به آن بیاعتمادند و حالا آمادهاند کاری برای تغییر انجام دهند. امکاناتی که نیروهای مولد ایجاد کردهاند، دیگر آرزویی دور یا سرزمین موعودی نیست که روزی نجاتدهندهای مردم را به آن ببرد؛ این امکانات به چیزی تبدیل میشوند که مردم میخواهند همین حالا و با دست خودشان به آن دست پیدا کنند.
#ManualforRevolutionaryLeaders
#ManualforRevolutionaryLeaders
Forwarded from رضا یعقوبی
چندان نیازی به گفتن نیست که وقتی از رکن ملیت سخن میگوییم مرادمان نوعی دشمنی بیمنطق با بیگانگان نیست؛ یا نمیخواهیم برخی خصوصیات مهمل را صرفاً به جهت ملی بودنشان عزیز بداریم؛ یا از اخذ آنچه سایر کشورها آنها را نیک یافتهاند پرهیز کنیم. در جمیع این جهات، شاهد آنیم مللی که واجد قویترین روح ملی بودهاند اتفاقاً کمترین ملیت را داشتهاند. وقتی از ملیت سخن میگوییم، مرادمان رکن همدلی است نه دشمنی؛ مرادمان رکن اتحاد است نه رکن انفصال. منظورمان احساسی از نفع مشترک در بین کسانی است که در ذیل حکومتی یکسان زندگی میکنند، و درون مرزهای طبیعی یا تاریخی یکسانی محاط هستند. منظورمان آن است که این یا آن بخش از اجتماع نباید خودش را، در نسبت با بخش دیگر، همچون بیگانگان تصور کند؛ یعنی آنها باید رشتهی پیوندی که آنها را به هم وصل میکند عزیز بدارند؛ باید احساس کنند یک جمهور، یا مردمی، واحد هستند؛ باید احساس کنند سرنوشتشان به هم بسته است؛ هر بدی که به هر یک از هممیهنانشان برسد به آنها نیز میرسد؛ و نمیتوانند با بریدن حلقههای وصل خودشان را، به نحوی خودخواهانه، از هرگونه زحمت و دردسر مشترک آزاد سازند.
جان استوارت میل، نظام منطق، کتاب ششم، فصل دهم.
@rezayaghoubipublic
جان استوارت میل، نظام منطق، کتاب ششم، فصل دهم.
@rezayaghoubipublic
از خودم پرسیدم مرگ کجا آغاز میشود؟ از روی پوست یا که از زیر آن؟ جایی در درونتان که درد زیستن از آن ریشه میگیرد، یا در آرنج، یا وسط زانو؟ کشتن را از کجا آغاز میکرد؟ مرگ هر آدمی کجا لانه کرده؟ در خواب یا در بیداری؟ آیا مرگ از بس میکشت خودش از خستگی میمرد؟ آن موقع که پوست سرد میشود و گوشت سفت، همهٔ تن آدم یخ میزند و مثل چوب خشک میشود، مرگ کجا میرود؟ اگر آدمی همان مرگ است و مرگ همان آدمی، پس چرا نمیگوییم «مرگها»؟ مرگهای زنان و مردان مرگهایی که همچون کرمهای فلاکت در انتظار نشستهاند. مرگهای بچهها: ساکت و پنهان، در انتظار پرتاب سنگی. خندان، با یک چشم باز. چرا به جای اینکه بگوییم «مرگ در یک قدمی است» نمیگوییم«مرگها در یک قدمیاند»؟ مرگهایی که در دل درختان هستند. درختان مردگان، که از درون پوسیدهاند، در آخر میمیرند. درختی که به مرگ پناه داده، در گذر زمان کم کم خاکستر میشود. فرو میپاشد. زندانی میگفت: مرگ به کرم ابریشم میماند. مرگ در دل درخت زندگی میکند. مانند پروانهای که در دل کرم ابریشم است. زاده شدن درد دارد.
-مرگ به وقت بهار، مرسه رودوردا
یادداشت: قبلتر به این امید ادامه میدادم که بالأخره یک جا آرام خواهم گرفت. حالا با پوست و استخوان درک کردهام که انسان هیچگاه آرام نمیگیرد. به قول زندانی کتاب رودوردا،«زاده شدن درد دارد». درد ما از زنده بودن ماست. و مرگ، هرچند که تجربه دردناکی به نظر میرسد، در مقایسه با این همه زندگی، ناچیز است.
-مرگ به وقت بهار، مرسه رودوردا
یادداشت: قبلتر به این امید ادامه میدادم که بالأخره یک جا آرام خواهم گرفت. حالا با پوست و استخوان درک کردهام که انسان هیچگاه آرام نمیگیرد. به قول زندانی کتاب رودوردا،«زاده شدن درد دارد». درد ما از زنده بودن ماست. و مرگ، هرچند که تجربه دردناکی به نظر میرسد، در مقایسه با این همه زندگی، ناچیز است.
❤3
Forwarded from An acousticness to the moon.
Telk Qadeya
Cairokee
مش فارقة العالم يتكلم
موت حر وما تعيشٌ مسلّم
تلهم جيل ورا جيل يتعلم
كيف يعيش ويموت لقضية
بننادي على عالم مين
علشان يستنكر ويدين
دن كما شئت فأي إدانة
لما يجري جوة السلخانة
مش هتخف بارود الدانة
ولا قادرة ترجع له صباح
تلك قضية
وهذا كفاح
هذا كفاح
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ دﻧﻴﺎ ﺳﻜﻮت ﻛﻨﺪ
ﺗﻮ آزاد و ﺑﻰ آن ﻛﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﻮی ﺧﻮاﻫﻰ ﻣﺮد
ﺗﺎ ﻧﺴﻞﻫﺎی آﻳﻨﺪه
دﻓﺎع از ﻳﮏ آرﻣﺎن را ﺑﻴﺎﻣﻮزﻧﺪ
ﭼﻪ ﺳﻮدی دارد ﻛﻪ دﻧﻴﺎ را ﺗﻮﺑﻴﺦ ﻛﻨﻴﻢ
ﺗﺎ ﻧﻜﻮﻫﺶ ﻳﺎ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ؟
او ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ آن ﻃﻮر ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ
اﻣﺎ ﺑﺮای ﭘﺎﻳﺎن دادن ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم
و ﻛﺎﻫﺶ ﻏﺒﺎر ﺑﺎروت و ﺻﺪای ﺷﻠﻴﮏ
و ﺑﺎز ﮔﺮداﻧﺪن روﺷﻨﺎﻳﻰ ﺻﺒﺢ
ﻣﺤﻜﻮم ﻛﺮدن ﻛﺎﻓﻰ ﻧﻴﺴﺖ
موت حر وما تعيشٌ مسلّم
تلهم جيل ورا جيل يتعلم
كيف يعيش ويموت لقضية
بننادي على عالم مين
علشان يستنكر ويدين
دن كما شئت فأي إدانة
لما يجري جوة السلخانة
مش هتخف بارود الدانة
ولا قادرة ترجع له صباح
تلك قضية
وهذا كفاح
هذا كفاح
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ دﻧﻴﺎ ﺳﻜﻮت ﻛﻨﺪ
ﺗﻮ آزاد و ﺑﻰ آن ﻛﻪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺷﻮی ﺧﻮاﻫﻰ ﻣﺮد
ﺗﺎ ﻧﺴﻞﻫﺎی آﻳﻨﺪه
دﻓﺎع از ﻳﮏ آرﻣﺎن را ﺑﻴﺎﻣﻮزﻧﺪ
ﭼﻪ ﺳﻮدی دارد ﻛﻪ دﻧﻴﺎ را ﺗﻮﺑﻴﺦ ﻛﻨﻴﻢ
ﺗﺎ ﻧﻜﻮﻫﺶ ﻳﺎ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ؟
او ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ آن ﻃﻮر ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺤﻜﻮم ﻛﻨﺪ
اﻣﺎ ﺑﺮای ﭘﺎﻳﺎن دادن ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻋﺎم
و ﻛﺎﻫﺶ ﻏﺒﺎر ﺑﺎروت و ﺻﺪای ﺷﻠﻴﮏ
و ﺑﺎز ﮔﺮداﻧﺪن روﺷﻨﺎﻳﻰ ﺻﺒﺢ
ﻣﺤﻜﻮم ﻛﺮدن ﻛﺎﻓﻰ ﻧﻴﺴﺖ
❤4