اوهام | ستایش آریان
65 subscribers
145 photos
49 videos
28 links
هُوَ یَرَیٰ!
صرفاً می‌نویسم تا نمیرم...
Download Telegram
من گلم و تو فواره‌ی وسط حوض،
اگر بر من نپاشی می‌میرم...
5
ببخشید شما تا حالا آدم استاندارد دیدین؟

می‌دونی؟ من فکر می‌کنم آدمِ این‌‌جا نیستم. آسمون این شهر زیادی واسم کوتاهه. من از فکر‌های بسته مأیوس می‌شم. از آدمایی که مدرنیته فقط روی لباس و ظاهرشون تاثیر گذاشته تا افکار و چارچوبای ذهنی‌شون. از آدمای غیرحرفه‌ای و بی‌دغدغه خسته شدم. از آدمای بی معنا. وای معنا. چقدر این‌روزا همه‌ بی‌معنین.
کجایی آدمِ استاندارد؟ می‌خوام ببینمت، باهات حرف بزنم می‌خوام بفهمم معاشرت با آدم استاندارد چه‌شکلیه؟ می‌خوام با تو رفاقت کنم. همکارت باشم. همسایگی کنم. عاشقی کنم. از کنارت رد بشم. هم‌شهریت باشم. می‌خوام به جای این آدمای چپکی، آدمیتو از تو یاد بگیرم.
اصلا وجود داری؟ اصلا تو بودی جز اون اسپرمای برنده‌ی آدم و حوا؟ یا تو اولین روزای موجودیت آدم، گیج و ویج دور خودت چرخیدی و میون خواهر برادرای چپکیت، دنبال یکی عین خودت گشتی و تا به خودت اومدی، دیدی از تولد جا موندی؟
شایدم گیج شدنت به خاطر هول و ولای خواهر برادرات واسه زندگی بوده. می‌دونستی دارن می‌دوئن تا نُه ماه بعد، برن به دنیایی که قراره یکیشون قاتل اون یکی باشه. شاید اصلا تو از همون موقع مأیوس شدی آدم استاندارد عزیزم.
شایدم خدا تورو مثل مسیح یه بارَکی انداخته تو دامنِ یه زن و بعد که به دنیا اومدی، این آدم چپکیا می‌خواستن شبیه تیِ انگلیسیت کنن. خدام تا دیده چپکیا لیاقتتو ندارن جَلدی برِت گردونده پیش خودش و بازم دی‌اِن‌اِی تو از من و مایی که سال‌ها بعد خسته‌ی این آدما شدیم، دریغ شده.
آدم استاندارد عزیز، شاید تو فقط یه ایده‌آل و خیالی که ذهن وسیع آدمیزاد مثل پری دریایی و اِلف و فلان، برا خودش ساخته تا باور کنه که فقط آسمون این شهره که این‌قدر کوتاهه. و یه جایی، یه آدم استانداردی، دستاشو برده‌ بالاسرش، آسمونو چند هوا داده بالاتر و یه دنیای استاندارد ساخته. شاید تو فقط یه امید واهی یا خیال خوشی و از آسمون، فقط باید گذر کرد و رها شد...

اضافات: شایدم من از آدمیزاد توقع زیادی دارم. ولی شما تا حالا آدم استاندارد دیدین؟
❤‍🔥5
اولین دیدارمان
بارانی بود که بی‌ چتر زیرش قدم زدم
و پس از آن گرمای هیچ آفتابی نتوانست رَدِ خیس نگاه تو را از تنم، خشک کند...

#تو
❤‍🔥5
یه چیزی و درمورد چای نوشتم حالا شما ممکنه بخندین بگین این چیه زن حسابی؟ ولی خیلی دوستش دارم:).
3
چای و قند
چای و قاه قاه
چای و هق هق
چای و هیس هیس
چای و بای بای
چای و های های
چای و چی چی؟
چای و همه چی.
4
تو جامی لب‌پَر شده‌
از زخم معشوقه‌های قبلی‌ات
و لب‌پُر شده
از شرابِ عشقی هوس‌انگیز بودی
که عطش نوشیدنش
درد لب‌های زخم‌شده‌ام را
از یادِ عاشقم برد.
صد افسوس که ندانستم،
تو ای جام شکسته
جهانم را به یغما خواهی برد.

#تو
💔3
کسی که هرگز نبوده
مرا در پرِ قویی که هرگز ندیده‌ام
با نازی که هرگز نکرده‌ام، پرورانده
و دلم را آن‌قدر نازک‌نارنجی کرده
که از خم ابرویی که هرگز برایم خم نشده
دل‌آزرده می‌شوم.
محالِ دور از باورِ من
بیا و مرا به همیشه مهمان کن
و اگر نه، به گاهی
و حتی به باری.
داشته‌های چشمم‌ زیاد نیست
همین‌که از هرگز نجاتم بدهی
کافی‌‌ست.

#کوتاه
4
من دلتنگ تو نیستم
خودِ دلتنگی برای توام
اگر کسی دلش هوای تو را کرد
بدان که من
در سینه‌اش حاضرم.
5
هزار سال هم اگر ببارد باران
شسته نخواهد شد
جگری که خون کردی...

- بُلندمان نمی‌آید.
❤‍🔥32
وقتی تو را نمی‌بینم سرم پایین است.
هیچ‌کس را نمی‌بینم.
آدم‌ها جلویم را می‌گیرند و می‌گویند: «سلام خانم فلانی، خوبی؟»
بعد تازه می‌بینم‌شان و با خودم می‌گویم:
«این آدم‌ها چقدر تغییر کرده‌اند نسبت به آخرین‌بار.»
تو را که نمی‌بینم، لج می‌کنم.
بقیه را نادیده می‌گیرم.
این‌قدر سرم را خم می‌کنم تا
نبینم، که گردنم درد می‌گیرد.
حافظه‌ی چشم‌هایم را گذاشته‌ام برای تو.
تو را که ببینم، سرم سرو استواری خواهد بود که هرگز خم نشود.

#دوری
3💔2
منی که می‌خواستم از تمام جهان
به تو فرار کنم
به تمام جهان
فراری شده ام از تو...

#تو
💔5
گزارش نیک، شماره‌ی یک

۱. سال‌واژه‌ام نظم است. بزرگ‌ترین فقدان زندگی‌ام همین سه‌حرفی‌ِ نشسته توی حرکات میز‌ اولی‌های مدرسه‌ است. برای دست‌یابی هم، کارهایی می‌کنم اما سینوسی. مدتی خوب و مدتی نه. هدف هم قطعاً رسیدن به حالتی هموار و متعادل است.

۲. چند روز پیش از باده‌ علوی یادداشتی درباره‌ی گزارش نیک خواندم و همان‌جا هم برایش نوشتم: «هیچ‌کس نمی‌توانست مرا این‌قدر ترغیب کند که گزارش نیک بنویسم.» این بین کمی مریض شدم و سفری داشتم و فلان تا رسیدم به امروز و حالا. بیدار که شدم ورم لوزه‌هام خوابیده بود و حالم کمی خوش‌تر از دیروز. آزاد نوشتم مثل چند روز اخیر ولی انتشار؟ نه. دو تا داستانک برای مسابقه‌ی داستانک‌نویی ماه نوشتم و فرستادم برای‌شان؟ نه. چرایش را بعداً می‌گویم، در اولین گزارش نیکم آیه‌ی یاس نخوانیم بهتر است. مهم همین است که بنویسم و نوشتم، بسیار بیشتر از دیروز‌ها.

۳. قهرمان را دیدم. عجب فیلمی. چه امیر جدیدیِ درخشانی. اگر بخواهم در یک کلمه توصیفش کنم می‌گویم «ساده». هیچ درس نخواندم تا ببینمش و ارزشش را داشت.

۴. شروع کرده‌ام به زیر و رو کردن بایگانی‌ سایت استاد. امروز یکی از مطالب را خواندم. هرکدام‌شان کارگاهی جداگانه‌اند.

۵. آخر شب مهمان دارم، کار به کتاب خواندن نمی‌رسد. فردا شاید بیشتر خواندم. اگر عمری بود.

۶. چون اولین بار بود سعی کردم کمی محتاط بنویسم، دستم که گرم شود با بیل‌چه و شاید بیل خلاقیت می‌زنم تنگش.

۷. راستی چند تا از گزارش‌های دیروز را خواندم و از میان‌شان آن‌یکی که برای خانم میترا رستگاران بود نثر دل‌نشینی داشت. اگر وقتی بود پیشنهاد می‌کنم بخوانید.

#گزارش_نیک
❤‍🔥4
گزارش نیک، شماره‌ی دو

سال‌واژه‌: نظم
امروز منظم‌تر بودم. نه خیلی زیاد، نوک ناخنی چیزی مثلاً. به‌ هرحال حرکتی رو به جلوست، همین خوب است، نه؟ چه ناکمالگرایی شده‌ام برای خودم، به‌به.

۱. آزاد نوشتم صبح اما واژگانم به هزارتا نرسید نمی‌دانم چرا؟ زور هم زدم نشد که نشد، اما بالاخره نوشتم و بعد چای. دو تا مطلب از سایت خواندم و؟ چای. کمی تمرین کردم بعدش هم باطل بودم و چای.

۲. فیلم دیدم. آن‌قدر بیخود بود که بی‌نام و نشان بماند بهتر است و بعد؟ چای.

۳. برای تابستانم برنامه‌ی درسی نوشتم. بله می‌دانم مخرج تابستان، دو شده، ولی برای دانشجو تابستان از همین روزها شروع می‌شود. قرار است زبان هم بخوانم. چون سوای از هر بایدِ دیگری که برای زبان انگلیسی هست، فکر می‌کنم نویسنده باید مسلط باشد به انگلیسی. به هزار و یک دلیل که مجالی بود می‌گویم حالا.

۴. کتاب هم سه‌قطره‌خون را خواندم و نقد و نظرهایش را. خوب است. دوست داشتم. هدایت عالی‌‌ست اگر باهاش قیافه نگیرند آدم‌های همیشه دربند قیافه گرفتن و لج مرا درنیاورند.


#گزارش_نیک
❤‍🔥3
باران که ببارد
یادهای خفته‌ای
که در من
ریشه دارند،
سر از خاک تنم برآورده
سبز می‌شوند.

تو در من جوانه می‌زنی،
تنم
جعبه‌ی خاطرات می‌شود
و در بهار من،
تمام تقلای فراموشی‌ام
پاییز.

اواخر پاییزِ ۱۴۰۴
❤‍🔥2💔1
گزارش نیک، شماره‌ی سوم


۱. خستگی دارد می‌خوردَم. از تو و از بیرون. امروز را با خورشید، تابیدم. به لحظه‌هایی که مبتلا به مسیر‌های تاریک‌اند. کارهای یکهویی کردم. یکهویی بیدار شدم. یکهویی خواندم و نوشتم. همین‌طور رفتم بیرون. خیابان گز کردیم با دوستی. چون توی تلگرام دیده بودم روز جهانی عاشقان کتاب است، فندک گرفتم زیر مالم، رفتم شهر کتاب. کتابی هم هدیه گرفتم. خوشایندتر آن‌که خیلی‌ها امروز را به من تبریک می‌گفتند -این‌که با کتاب‌دوستی بشناسندم کیفورم می‌کند تا خود خدا-.
توی همان شهرِ کتاب، تصمیم گرفتیم برویم سینما، یک‌هویی. رفتیم. زنده‌شور را دیدیم. فیلم خوبی بود ارزش زمان گذاشتن داشت. اگر خواستید ببینید، دستمال ببرید که لازم می‌شود.
راستی، توی ۲۰ دقیقه مانده به شروع فیلم، رفتیم کبابی قدیمی نزدیک سینما، کباب خوردیم. عاشق کبابی‌ها و رستوران‌های قدیمی‌ام. از آن‌ها که چرک، درز بین کاشی‌های‌شان را سیاه کرده. روی میز سفره‌های قدیمی می‌کشند. نمک‌دان‌های‌شان پر از چربی‌هایی با قدمت چندین ساله‌اند و اسپیکرشان شماعی‌زاده می‌خواند همیشه. حالا هم پهن شده‌ام روی تخت، دارم می‌نویسم. بعدش احتمالا کمی سرِ چشم‌هایم را شیره بمالم تا روی هم نروند. چند صفحه‌ از کتاب‌های جدیدم را که بخوانم، خاموشی می‌زنم.

۲. راستی، توی نشریه‌ی دانشگاه کتاب معرفی کردم. چقدر شاهکار کرده‌ام اگر کسی با معرفی‌ام کتاب بخواند و کتاب‌خوان شود مثلا.
هان، از آلبر کامو معرفی کردم، سقوط‌شان.

اضافات: یادم رفته بود بگذارمش این‌جا.
#گزارش_نیک
❤‍🔥3
چه اتفاقیِ قشنگی!
من، تو
و تلاقی دو نگاه‌
در هیاهوی خیابان.

اضافات: و حتی چه اتفاقیِ بعیدی.

#تو
💔4
زمستان ۱۴۰۴
3💔3
اگر می‌شد تو را می‌بوسیدم و سپس به این دنیا می‌گفتم: «خداحافظ».
💔3
منتظرِ گرمازده

پاییز که بشه، زنده می‌شم. من تو فصلِ تو، بهار می‌شم. پاییز که بشه، دوباره اون آدمِ ایده‌آل قبلی‌ام. صبح قبل هشت بیدار می‌شم. شربت آبلیمو عسل می‌خورم. چراغارو روشن می‌کنم. پرده‌هارو می‌کشم. بیشتر با مامان حرف می‌زنم‌. کمتر ایرپاد می‌ذارم. کتابای نخونده‌ رو تند تند تموم می‌کنم‌. تنهایی خیابونای شهرو متر می‌کنم. برگارو زیر پام خرد می‌کنم. سرمو رو به آسمون می‌گیرم و منتظر اولین قطره می‌مونم. بارون که اومد دوییدن آدما و تلاششون واسه جوریدن یه تیکه جا رو نگاه می‌کنم و تکون نمی‌خورم، زیر بارون خیس می‌شم، زیر بارون می‌چرخم، می‌خندم، نفس می‌کشم، بدون استرس غرغرای مامان بعدش. بدون ترس از سرماخوردگی. فقط سرمو می‌گیرم رو به آسمون، چشمامو می‌بندم و تصویر چنارای بالا سرتو می‌کشم جلو چشمام، که از شیشه‌ی ماشین، گوشی به دست زل زدی به‌شون، به قطره‌هایی که می‌خوره رو شیشه. و تو نفس می‌کشی، من باهات نفس می‌کشم. تو از عطر خاکِ نم‌زده لبخند می‌زنی، منم لبخند می‌زنم. تو، تو پاییز بهار می‌شی، منم بهار می‌شم.
منتظر بهارمون تو پاییز می‌مونم عزیزم، این امید آخرمه...

شهریور ۱۴۰۵./
4