گاهی در جمعی دهنفره، اگر نه نفر یکگونه فکر کنند و تنها یک نفر متفاوت باشد، تمام انگشتهای اتهام به سمت همان یک نفر نشانه میرود؛ فقط به جرمِ متفاوت بودن.
اما چه کسی گفته اکثریت همیشه درست میگوید؟
از کجا میدانیم آن یک نفر اشتباه میکند، فقط چون راهش شبیه راه ما نیست؟
ما انسانها گاهی آنقدر به قضاوت کردن عادت کردهایم که برای زندگی دیگران نسخه میپیچیم؛ دربارهی انتخابهایشان نظر میدهیم، مسیرشان را نقد میکنیم و حتی برای درست و غلط زندگیشان حکم صادر میکنیم؛ در حالی که خودمان هنوز پر از نقص، اشتباه و نادیدههاییم.
پزشک برای هر بیمار، نسخهای متناسب با شرایط همان انسان مینویسد؛ چون میداند درد هرکس، داستان هرکس و نیاز هرکس متفاوت است.
پس چرا برای آدمها نسخهی یکسان میپیچیم؟
هر انسانی مسیر خودش را دارد؛ با تجربههایی که ما نداشتهایم، زخمهایی که ندیدهایم و نگاهی که شاید هرگز از زاویهی آن به دنیا نگاه نکردهایم.
هیچکدام از ما آنقدر کامل نیستیم که قاضی زندگی دیگری باشیم.
کامل، تنها خداست.
شاید وقت آن رسیده که انگشت اتهام را پایین بیاوریم و به جای اینکه از تفاوت آدمها بترسیم، آن را بفهمیم.
چون گاهی،
آن کسی که همه به اشتباه بودنش شهادت میدهند، فقط کسیست که جرئت کرده برخلاف جریان حرکت کند؛ و شاید، درستترین مسیر، همان مسیری باشد که کمتر کسی جرئت پیمودنش را دارد.
#سیمامحمدی
اما چه کسی گفته اکثریت همیشه درست میگوید؟
از کجا میدانیم آن یک نفر اشتباه میکند، فقط چون راهش شبیه راه ما نیست؟
ما انسانها گاهی آنقدر به قضاوت کردن عادت کردهایم که برای زندگی دیگران نسخه میپیچیم؛ دربارهی انتخابهایشان نظر میدهیم، مسیرشان را نقد میکنیم و حتی برای درست و غلط زندگیشان حکم صادر میکنیم؛ در حالی که خودمان هنوز پر از نقص، اشتباه و نادیدههاییم.
پزشک برای هر بیمار، نسخهای متناسب با شرایط همان انسان مینویسد؛ چون میداند درد هرکس، داستان هرکس و نیاز هرکس متفاوت است.
پس چرا برای آدمها نسخهی یکسان میپیچیم؟
هر انسانی مسیر خودش را دارد؛ با تجربههایی که ما نداشتهایم، زخمهایی که ندیدهایم و نگاهی که شاید هرگز از زاویهی آن به دنیا نگاه نکردهایم.
هیچکدام از ما آنقدر کامل نیستیم که قاضی زندگی دیگری باشیم.
کامل، تنها خداست.
شاید وقت آن رسیده که انگشت اتهام را پایین بیاوریم و به جای اینکه از تفاوت آدمها بترسیم، آن را بفهمیم.
چون گاهی،
آن کسی که همه به اشتباه بودنش شهادت میدهند، فقط کسیست که جرئت کرده برخلاف جریان حرکت کند؛ و شاید، درستترین مسیر، همان مسیری باشد که کمتر کسی جرئت پیمودنش را دارد.
#سیمامحمدی
بلوغ فکری شاید از جایی آغاز شود که بفهمیم «خوب بودن» آدمها، به شبیه بودنشان به ما نیست.
تا وقتی کسی مثل ما فکر میکند، مثل ما باور دارد، سلیقهاش شبیه ماست و دنیا را از همان زاویهای میبیند که ما میبینیم، راحت میگوییم: «چه آدم خوبی!»
اما انسانِ بالغ کسی است که بتواند آدمها را حتی وقتی متفاوتاند، دوست داشته باشد؛ بدون اینکه بخواهد آنها را شبیه خودش کند.
هرکس دنیای خودش را دارد؛ با باورها، تجربهها، انتخابها و نگاه خودش. ما گاهی کسی را «بد» مینامیم، فقط چون شبیه ما نیست؛ غافل از اینکه شاید او هم از نگاه خودش، روش خودش را درست میداند.
پنج انگشت یک دست هم شبیه هم نیستند، اما کنار هم یک دست را میسازند.
زیباییِ انسانها هم در همین تفاوتهاست، نه در یکشکل بودنشان.
شاید یکی از زیباترین نشانههای بلوغ این باشد که یاد بگیریم بگوییم:
«لازم نیست شبیه من باشی تا دوستت داشته باشم؛ کافیست انسان باشی.»
دوست داشتنِ آدمهای شبیه خودمان، همیشه هنر نیست؛
هنر آنجاست که تفاوت را بفهمیم، بپذیریم و با وجودش، همچنان انسان بمانیم.
#سیمامحمدی
تا وقتی کسی مثل ما فکر میکند، مثل ما باور دارد، سلیقهاش شبیه ماست و دنیا را از همان زاویهای میبیند که ما میبینیم، راحت میگوییم: «چه آدم خوبی!»
اما انسانِ بالغ کسی است که بتواند آدمها را حتی وقتی متفاوتاند، دوست داشته باشد؛ بدون اینکه بخواهد آنها را شبیه خودش کند.
هرکس دنیای خودش را دارد؛ با باورها، تجربهها، انتخابها و نگاه خودش. ما گاهی کسی را «بد» مینامیم، فقط چون شبیه ما نیست؛ غافل از اینکه شاید او هم از نگاه خودش، روش خودش را درست میداند.
پنج انگشت یک دست هم شبیه هم نیستند، اما کنار هم یک دست را میسازند.
زیباییِ انسانها هم در همین تفاوتهاست، نه در یکشکل بودنشان.
شاید یکی از زیباترین نشانههای بلوغ این باشد که یاد بگیریم بگوییم:
«لازم نیست شبیه من باشی تا دوستت داشته باشم؛ کافیست انسان باشی.»
دوست داشتنِ آدمهای شبیه خودمان، همیشه هنر نیست؛
هنر آنجاست که تفاوت را بفهمیم، بپذیریم و با وجودش، همچنان انسان بمانیم.
#سیمامحمدی
ما هیچوقت واقعاً در زندگیِ آدمها نیستیم.
از تمام روزهایی که بر آنها گذشته، از شبهایی که با فکر و درد به صبح رساندهاند، از چیزهایی که در سکوت به دوش کشیدهاند و از جنگهایی که بیصدا پشت لبخندشان پنهان کردهاند، خبر نداریم.
گاهی آدمی فاصله میگیرد، نه از سر بیمهری؛ شاید فقط خسته است.
گاهی سکوت میکند، نه چون حرفی ندارد؛ شاید آنقدر حرف دارد که دیگر توان توضیح دادنشان را ندارد.
و چقدر سخت است وقتی بعد از سالها، بالاخره تصمیم میگیری با کسی حرف بزنی، اما به جای شنیده شدن، با قضاوت و نصیحت روبهرو میشوی:
«این کار را بکن...»
«اینطور فکر نکن...»
«اشتباه میکنی...»
«ناشکر نباش...»
«خودت را جمع کن...»
گاهی آدم هیچکدام از این جملهها را نمیخواهد.
فقط میخواهد شنیده شود.
گاهی لازم نیست جواب بدهیم؛ لازم است بفهمیم.
لازم نیست راه نشان بدهیم؛ شاید کافی باشد چند دقیقه کنار کسی بنشینیم و اجازه بدهیم حرفهایش تمام شود.
ما نمیدانیم بودنِ یک آدم در جایگاه خودش چقدر سخت بوده؛ چه چیزهایی را تحمل کرده، از چه چیزهایی گذشته و چند بار خودش را جمع کرده تا دوباره ادامه بدهد.
شاید آدمی که امروز ساکت است، هزاران حرف ناگفته دارد؛ حرفهایی که بارها خواسته بگوید، اما هر بار با قضاوت، انکار یا یک «تو اشتباه میکنی» روبهرو شده و سرانجام یاد گرفته سکوت کند.
حتی اگر فکر میکنیم کسی اشتباه میکند، اول حرفش را بشنویم.
شنیدن، تأیید کردن نیست؛ احترام گذاشتن به انسانِ روبهروست.
ممکن است سالها کنار کسی زندگی کنیم؛ خواهرمان، برادرمان، دوستمان، همسرمان یا عضوی از خانوادهمان باشد و تصور کنیم او را کاملاً میشناسیم.
اما شاید فقط تصویری را میشناسیم که خودمان از او ساختهایم.
شاید اگر یکبار واقعاً از او بپرسیم:
«تو چه کشیدی؟ چه میگذرد در دلت؟ واقعاً چه میخواهی؟»
چیزهایی بشنویم که تمام قضاوتهایمان را تغییر دهد.
آدمها همیشه به کسی نیاز ندارند که برایشان تصمیم بگیرد؛
گاهی فقط به انسانی نیاز دارند که بدون قضاوت، روبهرویشان بنشیند و بگوید:
«من اینجا هستم؛ حرف بزن...
این بار نمیخواهم درستت کنم، فقط میخواهم بفهممت.»
شاید بلوغِ رابطهها از همینجا آغاز شود؛
از جایی که به جای پاسخ دادن، گوش میدهیم؛
به جای قضاوت کردن، میفهمیم؛
و به جای اینکه برای زندگی دیگران نسخه بپیچیم، میپذیریم که شاید حقیقتی در نگاه آنها باشد که ما هنوز ندیدهایم.
هیچکس تمامِ داستانِ دیگری را نمیداند.
پس پیش از آنکه قضاوتش کنیم، شاید بهتر باشد یکبار واقعاً صدایش را بشنویم.
#سیمامحمدی
از تمام روزهایی که بر آنها گذشته، از شبهایی که با فکر و درد به صبح رساندهاند، از چیزهایی که در سکوت به دوش کشیدهاند و از جنگهایی که بیصدا پشت لبخندشان پنهان کردهاند، خبر نداریم.
گاهی آدمی فاصله میگیرد، نه از سر بیمهری؛ شاید فقط خسته است.
گاهی سکوت میکند، نه چون حرفی ندارد؛ شاید آنقدر حرف دارد که دیگر توان توضیح دادنشان را ندارد.
و چقدر سخت است وقتی بعد از سالها، بالاخره تصمیم میگیری با کسی حرف بزنی، اما به جای شنیده شدن، با قضاوت و نصیحت روبهرو میشوی:
«این کار را بکن...»
«اینطور فکر نکن...»
«اشتباه میکنی...»
«ناشکر نباش...»
«خودت را جمع کن...»
گاهی آدم هیچکدام از این جملهها را نمیخواهد.
فقط میخواهد شنیده شود.
گاهی لازم نیست جواب بدهیم؛ لازم است بفهمیم.
لازم نیست راه نشان بدهیم؛ شاید کافی باشد چند دقیقه کنار کسی بنشینیم و اجازه بدهیم حرفهایش تمام شود.
ما نمیدانیم بودنِ یک آدم در جایگاه خودش چقدر سخت بوده؛ چه چیزهایی را تحمل کرده، از چه چیزهایی گذشته و چند بار خودش را جمع کرده تا دوباره ادامه بدهد.
شاید آدمی که امروز ساکت است، هزاران حرف ناگفته دارد؛ حرفهایی که بارها خواسته بگوید، اما هر بار با قضاوت، انکار یا یک «تو اشتباه میکنی» روبهرو شده و سرانجام یاد گرفته سکوت کند.
حتی اگر فکر میکنیم کسی اشتباه میکند، اول حرفش را بشنویم.
شنیدن، تأیید کردن نیست؛ احترام گذاشتن به انسانِ روبهروست.
ممکن است سالها کنار کسی زندگی کنیم؛ خواهرمان، برادرمان، دوستمان، همسرمان یا عضوی از خانوادهمان باشد و تصور کنیم او را کاملاً میشناسیم.
اما شاید فقط تصویری را میشناسیم که خودمان از او ساختهایم.
شاید اگر یکبار واقعاً از او بپرسیم:
«تو چه کشیدی؟ چه میگذرد در دلت؟ واقعاً چه میخواهی؟»
چیزهایی بشنویم که تمام قضاوتهایمان را تغییر دهد.
آدمها همیشه به کسی نیاز ندارند که برایشان تصمیم بگیرد؛
گاهی فقط به انسانی نیاز دارند که بدون قضاوت، روبهرویشان بنشیند و بگوید:
«من اینجا هستم؛ حرف بزن...
این بار نمیخواهم درستت کنم، فقط میخواهم بفهممت.»
شاید بلوغِ رابطهها از همینجا آغاز شود؛
از جایی که به جای پاسخ دادن، گوش میدهیم؛
به جای قضاوت کردن، میفهمیم؛
و به جای اینکه برای زندگی دیگران نسخه بپیچیم، میپذیریم که شاید حقیقتی در نگاه آنها باشد که ما هنوز ندیدهایم.
هیچکس تمامِ داستانِ دیگری را نمیداند.
پس پیش از آنکه قضاوتش کنیم، شاید بهتر باشد یکبار واقعاً صدایش را بشنویم.
#سیمامحمدی
گاهی در جمعی دهنفره، اگر نه نفر یکگونه فکر کنند و تنها یک نفر متفاوت باشد، تمام انگشتهای اتهام به سمت همان یک نفر نشانه میرود؛ فقط به جرمِ متفاوت بودن.
اما چه کسی گفته اکثریت همیشه درست میگوید؟
از کجا میدانیم آن یک نفر اشتباه میکند، فقط چون راهش شبیه راه ما نیست؟
ما انسانها گاهی آنقدر به قضاوت کردن عادت کردهایم که برای زندگی دیگران نسخه میپیچیم؛ دربارهی انتخابهایشان نظر میدهیم، مسیرشان را نقد میکنیم و حتی برای درست و غلط زندگیشان حکم صادر میکنیم؛ در حالی که خودمان هنوز پر از نقص، اشتباه و نادیدههاییم.
پزشک برای هر بیمار، نسخهای متناسب با شرایط همان انسان مینویسد؛ چون میداند درد هرکس، داستان هرکس و نیاز هرکس متفاوت است.
پس چرا برای آدمها نسخهی یکسان میپیچیم؟
هر انسانی مسیر خودش را دارد؛ با تجربههایی که ما نداشتهایم، زخمهایی که ندیدهایم و نگاهی که شاید هرگز از زاویهی آن به دنیا نگاه نکردهایم.
هیچکدام از ما آنقدر کامل نیستیم که قاضی زندگی دیگری باشیم.
کامل، تنها خداست.
شاید وقت آن رسیده که انگشت اتهام را پایین بیاوریم و به جای اینکه از تفاوت آدمها بترسیم، آن را بفهمیم.
چون گاهی،
آن کسی که همه به اشتباه بودنش شهادت میدهند، فقط کسیست که جرئت کرده برخلاف جریان حرکت کند؛ و شاید، درستترین مسیر، همان مسیری باشد که کمتر کسی جرئت پیمودنش را دارد.
#سیمامحمدی
اما چه کسی گفته اکثریت همیشه درست میگوید؟
از کجا میدانیم آن یک نفر اشتباه میکند، فقط چون راهش شبیه راه ما نیست؟
ما انسانها گاهی آنقدر به قضاوت کردن عادت کردهایم که برای زندگی دیگران نسخه میپیچیم؛ دربارهی انتخابهایشان نظر میدهیم، مسیرشان را نقد میکنیم و حتی برای درست و غلط زندگیشان حکم صادر میکنیم؛ در حالی که خودمان هنوز پر از نقص، اشتباه و نادیدههاییم.
پزشک برای هر بیمار، نسخهای متناسب با شرایط همان انسان مینویسد؛ چون میداند درد هرکس، داستان هرکس و نیاز هرکس متفاوت است.
پس چرا برای آدمها نسخهی یکسان میپیچیم؟
هر انسانی مسیر خودش را دارد؛ با تجربههایی که ما نداشتهایم، زخمهایی که ندیدهایم و نگاهی که شاید هرگز از زاویهی آن به دنیا نگاه نکردهایم.
هیچکدام از ما آنقدر کامل نیستیم که قاضی زندگی دیگری باشیم.
کامل، تنها خداست.
شاید وقت آن رسیده که انگشت اتهام را پایین بیاوریم و به جای اینکه از تفاوت آدمها بترسیم، آن را بفهمیم.
چون گاهی،
آن کسی که همه به اشتباه بودنش شهادت میدهند، فقط کسیست که جرئت کرده برخلاف جریان حرکت کند؛ و شاید، درستترین مسیر، همان مسیری باشد که کمتر کسی جرئت پیمودنش را دارد.
#سیمامحمدی
گاهی آدمهایی را میبینیم که کمتر دیده میشوند، کمتر حرف میزنند، خواستهای ندارند و حتی در برابر قضاوتها سکوت میکنند.
و شاید اشتباه کنیم اگر فکر کنیم چیزی برای گفتن ندارند.
بعضی آدمها سکوت را انتخاب نکردهاند؛
سکوت، انتخابِ آخرشان بوده است.
سالها حرف زدهاند، توضیح دادهاند، از خودشان دفاع کردهاند، خواستهاند سوءتفاهمها را برطرف کنند و ثابت کنند آن چیزی نیستند که دیگران تصور میکنند.
بارها به در و دیوار زدهاند تا فقط یکبار درست فهمیده شوند؛ اما هرچه بیشتر توضیح دادهاند، بیشتر قضاوت شدهاند.
تا جایی که یک روز خسته میشوند.
از یک جایی به بعد، دیگر نه توضیح میدهند، نه دفاع میکنند، نه تلاش میکنند تصویر ذهنی دیگران را اصلاح کنند.
حتی اگر بدترین حرف را دربارهشان بزنند، فقط نگاه میکنند و میگذرند.
نه اینکه برایشان مهم نیست؛
آنقدر مهم بوده که دیگر توان جنگیدن برای اثباتش را ندارند.
میگویند:
«بگذار هرطور میخواهند فکر کنند.
من که میدانم چه کسی هستم.»
و شاید این سکوت، نشانهی ضعف نباشد؛
نشانهی رسیدن به جایی باشد که آدم میفهمد قرار نیست همه او را درست بشناسند، همه او را بفهمند و همه روایت واقعی زندگیاش را بدانند.
بعضی آدمها از زندگیِ دیگران عقب میکشند، چون فهمیدهاند هر توضیحی ممکن است تبدیل به قضاوتی تازه شود.
پس ترجیح میدهند کمتر دیده شوند، کمتر حرف بزنند و بیشتر با خودشان زندگی کنند.
اگر روزی با چنین آدمی روبهرو شدیم، زود نگوییم «چقدر بیتفاوت شده» یا «چرا از خودش دفاع نمیکند؟»
شاید او همان آدمی باشد که زمانی بیش از همه حرف میزد؛
فقط آنقدر شنیده نشد که سرانجام سکوت را به توضیح دادن ترجیح داد.
و شاید پشت آرامشِ امروزِ بعضی آدمها،
سالها فریادِ شنیدهنشده پنهان شده باشد.
پس اگر کسی سکوت کرد، همیشه به معنای نداشتن حرف نیست؛
گاهی یعنی حرفهایش را آنقدر نگفت و کسی نشنید که دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است.
#سیما محمدی
و شاید اشتباه کنیم اگر فکر کنیم چیزی برای گفتن ندارند.
بعضی آدمها سکوت را انتخاب نکردهاند؛
سکوت، انتخابِ آخرشان بوده است.
سالها حرف زدهاند، توضیح دادهاند، از خودشان دفاع کردهاند، خواستهاند سوءتفاهمها را برطرف کنند و ثابت کنند آن چیزی نیستند که دیگران تصور میکنند.
بارها به در و دیوار زدهاند تا فقط یکبار درست فهمیده شوند؛ اما هرچه بیشتر توضیح دادهاند، بیشتر قضاوت شدهاند.
تا جایی که یک روز خسته میشوند.
از یک جایی به بعد، دیگر نه توضیح میدهند، نه دفاع میکنند، نه تلاش میکنند تصویر ذهنی دیگران را اصلاح کنند.
حتی اگر بدترین حرف را دربارهشان بزنند، فقط نگاه میکنند و میگذرند.
نه اینکه برایشان مهم نیست؛
آنقدر مهم بوده که دیگر توان جنگیدن برای اثباتش را ندارند.
میگویند:
«بگذار هرطور میخواهند فکر کنند.
من که میدانم چه کسی هستم.»
و شاید این سکوت، نشانهی ضعف نباشد؛
نشانهی رسیدن به جایی باشد که آدم میفهمد قرار نیست همه او را درست بشناسند، همه او را بفهمند و همه روایت واقعی زندگیاش را بدانند.
بعضی آدمها از زندگیِ دیگران عقب میکشند، چون فهمیدهاند هر توضیحی ممکن است تبدیل به قضاوتی تازه شود.
پس ترجیح میدهند کمتر دیده شوند، کمتر حرف بزنند و بیشتر با خودشان زندگی کنند.
اگر روزی با چنین آدمی روبهرو شدیم، زود نگوییم «چقدر بیتفاوت شده» یا «چرا از خودش دفاع نمیکند؟»
شاید او همان آدمی باشد که زمانی بیش از همه حرف میزد؛
فقط آنقدر شنیده نشد که سرانجام سکوت را به توضیح دادن ترجیح داد.
و شاید پشت آرامشِ امروزِ بعضی آدمها،
سالها فریادِ شنیدهنشده پنهان شده باشد.
پس اگر کسی سکوت کرد، همیشه به معنای نداشتن حرف نیست؛
گاهی یعنی حرفهایش را آنقدر نگفت و کسی نشنید که دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است.
#سیما محمدی
گاهی آدمهایی را میبینیم که کمتر دیده میشوند، کمتر حرف میزنند، خواستهای ندارند و حتی در برابر قضاوتها سکوت میکنند.
و شاید اشتباه کنیم اگر فکر کنیم چیزی برای گفتن ندارند.
بعضی آدمها سکوت را انتخاب نکردهاند؛
سکوت، انتخابِ آخرشان بوده است.
سالها حرف زدهاند، توضیح دادهاند، از خودشان دفاع کردهاند، خواستهاند سوءتفاهمها را برطرف کنند و ثابت کنند آن چیزی نیستند که دیگران تصور میکنند.
بارها به در و دیوار زدهاند تا فقط یکبار درست فهمیده شوند؛ اما هرچه بیشتر توضیح دادهاند، بیشتر قضاوت شدهاند.
تا جایی که یک روز خسته میشوند.
از یک جایی به بعد، دیگر نه توضیح میدهند، نه دفاع میکنند، نه تلاش میکنند تصویر ذهنی دیگران را اصلاح کنند.
حتی اگر بدترین حرف را دربارهشان بزنند، فقط نگاه میکنند و میگذرند.
نه اینکه برایشان مهم نیست؛
آنقدر مهم بوده که دیگر توان جنگیدن برای اثباتش را ندارند.
میگویند:
«بگذار هرطور میخواهند فکر کنند.
من که میدانم چه کسی هستم.»
و شاید این سکوت، نشانهی ضعف نباشد؛
نشانهی رسیدن به جایی باشد که آدم میفهمد قرار نیست همه او را درست بشناسند، همه او را بفهمند و همه روایت واقعی زندگیاش را بدانند.
بعضی آدمها از زندگیِ دیگران عقب میکشند، چون فهمیدهاند هر توضیحی ممکن است تبدیل به قضاوتی تازه شود.
پس ترجیح میدهند کمتر دیده شوند، کمتر حرف بزنند و بیشتر با خودشان زندگی کنند.
اگر روزی با چنین آدمی روبهرو شدیم، زود نگوییم «چقدر بیتفاوت شده» یا «چرا از خودش دفاع نمیکند؟»
شاید او همان آدمی باشد که زمانی بیش از همه حرف میزد؛
فقط آنقدر شنیده نشد که سرانجام سکوت را به توضیح دادن ترجیح داد.
و شاید پشت آرامشِ امروزِ بعضی آدمها،
سالها فریادِ شنیدهنشده پنهان شده باشد.
پس اگر کسی سکوت کرد، همیشه به معنای نداشتن حرف نیست؛
گاهی یعنی حرفهایش را آنقدر نگفت و کسی نشنید که دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است.
#سیما محمدی
و شاید اشتباه کنیم اگر فکر کنیم چیزی برای گفتن ندارند.
بعضی آدمها سکوت را انتخاب نکردهاند؛
سکوت، انتخابِ آخرشان بوده است.
سالها حرف زدهاند، توضیح دادهاند، از خودشان دفاع کردهاند، خواستهاند سوءتفاهمها را برطرف کنند و ثابت کنند آن چیزی نیستند که دیگران تصور میکنند.
بارها به در و دیوار زدهاند تا فقط یکبار درست فهمیده شوند؛ اما هرچه بیشتر توضیح دادهاند، بیشتر قضاوت شدهاند.
تا جایی که یک روز خسته میشوند.
از یک جایی به بعد، دیگر نه توضیح میدهند، نه دفاع میکنند، نه تلاش میکنند تصویر ذهنی دیگران را اصلاح کنند.
حتی اگر بدترین حرف را دربارهشان بزنند، فقط نگاه میکنند و میگذرند.
نه اینکه برایشان مهم نیست؛
آنقدر مهم بوده که دیگر توان جنگیدن برای اثباتش را ندارند.
میگویند:
«بگذار هرطور میخواهند فکر کنند.
من که میدانم چه کسی هستم.»
و شاید این سکوت، نشانهی ضعف نباشد؛
نشانهی رسیدن به جایی باشد که آدم میفهمد قرار نیست همه او را درست بشناسند، همه او را بفهمند و همه روایت واقعی زندگیاش را بدانند.
بعضی آدمها از زندگیِ دیگران عقب میکشند، چون فهمیدهاند هر توضیحی ممکن است تبدیل به قضاوتی تازه شود.
پس ترجیح میدهند کمتر دیده شوند، کمتر حرف بزنند و بیشتر با خودشان زندگی کنند.
اگر روزی با چنین آدمی روبهرو شدیم، زود نگوییم «چقدر بیتفاوت شده» یا «چرا از خودش دفاع نمیکند؟»
شاید او همان آدمی باشد که زمانی بیش از همه حرف میزد؛
فقط آنقدر شنیده نشد که سرانجام سکوت را به توضیح دادن ترجیح داد.
و شاید پشت آرامشِ امروزِ بعضی آدمها،
سالها فریادِ شنیدهنشده پنهان شده باشد.
پس اگر کسی سکوت کرد، همیشه به معنای نداشتن حرف نیست؛
گاهی یعنی حرفهایش را آنقدر نگفت و کسی نشنید که دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است.
#سیما محمدی
برای آدمهایی که سالهاست تنهایی را زندگی کردهاند…
ما تنهاها یاد گرفتهایم بگوییم: «نمیخواهم، خودم انجامش میدهم.»
نه از بینیازی؛ از بس که عادت کردهایم چیزی از کسی نخواهیم.
اما او هم گل میخواهد، هدیه میخواهد، سورپرایز میخواهد؛
او هم دلش محبت، توجه و یک آغوش امن میخواهد.
فقط یاد نگرفته درخواست کند.
اگر کسی واقعاً بخواهد، میتواند حواسش به او باشد؛
لازم نیست کار بزرگی انجام دهد.
کوچکترین توجهها برای آدمی که سالها تنها بوده، دیده میشود و تا مدتها در قلبش میماند.
اگر جایی نیامد، بازخواستش نکنید.
اگر فاصله گرفت، قضاوتش نکنید.
شما نمیدانید پشت آن «نمیخواهم» چه حسرتهایی پنهان شده و در دلش چه میگذرد.
و از همه مهمتر، مراقب سکوتش باشید.
روزی میرسد که آدمِ تنها فریاد میزند؛
فریادی که همه را میخکوب میکند، چون هیچکس نمیداند پشت آن سکوت، چند سال درد و خستگی جمع شده است.
شاید صبرش مدتهاست تمام شده باشد؛
فقط هنوز چیزی نگفته است.
نگذارید روزی برسد که فریاد بزند،
در را برای همیشه ببندد
و برود؛
بیگلایه، بیتوضیح و بیبازگشت.
بعضی رفتنها ناگهانی نیستند؛
آدم، سالها قبل از رفتنش، در سکوت از شما خداحافظی کرده است.#سیمامحمدی
ما تنهاها یاد گرفتهایم بگوییم: «نمیخواهم، خودم انجامش میدهم.»
نه از بینیازی؛ از بس که عادت کردهایم چیزی از کسی نخواهیم.
اما او هم گل میخواهد، هدیه میخواهد، سورپرایز میخواهد؛
او هم دلش محبت، توجه و یک آغوش امن میخواهد.
فقط یاد نگرفته درخواست کند.
اگر کسی واقعاً بخواهد، میتواند حواسش به او باشد؛
لازم نیست کار بزرگی انجام دهد.
کوچکترین توجهها برای آدمی که سالها تنها بوده، دیده میشود و تا مدتها در قلبش میماند.
اگر جایی نیامد، بازخواستش نکنید.
اگر فاصله گرفت، قضاوتش نکنید.
شما نمیدانید پشت آن «نمیخواهم» چه حسرتهایی پنهان شده و در دلش چه میگذرد.
و از همه مهمتر، مراقب سکوتش باشید.
روزی میرسد که آدمِ تنها فریاد میزند؛
فریادی که همه را میخکوب میکند، چون هیچکس نمیداند پشت آن سکوت، چند سال درد و خستگی جمع شده است.
شاید صبرش مدتهاست تمام شده باشد؛
فقط هنوز چیزی نگفته است.
نگذارید روزی برسد که فریاد بزند،
در را برای همیشه ببندد
و برود؛
بیگلایه، بیتوضیح و بیبازگشت.
بعضی رفتنها ناگهانی نیستند؛
آدم، سالها قبل از رفتنش، در سکوت از شما خداحافظی کرده است.#سیمامحمدی
گاهی عجیب است؛
وقتی دروغ میگوییم، راحتتر میپذیرند، اما وقتی حقیقت را میگوییم، ناراحت میشوند.
اگر دیر برسیم و بگوییم «ترافیک بود»، کسی سؤال نمیکند؛
اما اگر بگوییم «حقیقتش، کار دیگری داشتم و دیر رسیدم»، شاید حقیقت بیشتر از خودِ تأخیر به کسی بر بخورد.
انگار کمکم به شنیدنِ دروغهای کوچک عادت کردهایم و صداقت برایمان سنگین شده است.
من فکر میکنم آدمها حق دارند حقیقت را بدانند؛ حتی اگر گاهی شنیدنش خوشایند نباشد.
صداقت همیشه قرار نیست گوشنواز باشد، اما محترمانهترین شکلِ رابطه است.
بیایید آنقدر به هم اعتماد داشته باشیم که برای پذیرفته شدن، مجبور به ساختنِ بهانه نباشیم؛
و آنقدر بزرگ باشیم که اگر حقیقتی را شنیدیم، به جای دلخور شدن، آن را بفهمیم.
دروغ شاید لحظهای آراممان کند،
اما صداقت چیزیست که اعتماد میسازد.
کاش یاد بگیریم با هم صادق باشیم،
با حقیقت همدیگر را نرنجانیم،
و اگر حقیقتی خوشایندمان نبود، به جای شکستنِ آدمِ صادق، کمی بیشتر ظرفیتِ شنیدن داشته باشیم.
چون در دنیایی که دروغ گفتن آسان شده،
راست گفتن شاید یکی از زیباترین شکلهای احترام باشد.#سیما_محمدی
وقتی دروغ میگوییم، راحتتر میپذیرند، اما وقتی حقیقت را میگوییم، ناراحت میشوند.
اگر دیر برسیم و بگوییم «ترافیک بود»، کسی سؤال نمیکند؛
اما اگر بگوییم «حقیقتش، کار دیگری داشتم و دیر رسیدم»، شاید حقیقت بیشتر از خودِ تأخیر به کسی بر بخورد.
انگار کمکم به شنیدنِ دروغهای کوچک عادت کردهایم و صداقت برایمان سنگین شده است.
من فکر میکنم آدمها حق دارند حقیقت را بدانند؛ حتی اگر گاهی شنیدنش خوشایند نباشد.
صداقت همیشه قرار نیست گوشنواز باشد، اما محترمانهترین شکلِ رابطه است.
بیایید آنقدر به هم اعتماد داشته باشیم که برای پذیرفته شدن، مجبور به ساختنِ بهانه نباشیم؛
و آنقدر بزرگ باشیم که اگر حقیقتی را شنیدیم، به جای دلخور شدن، آن را بفهمیم.
دروغ شاید لحظهای آراممان کند،
اما صداقت چیزیست که اعتماد میسازد.
کاش یاد بگیریم با هم صادق باشیم،
با حقیقت همدیگر را نرنجانیم،
و اگر حقیقتی خوشایندمان نبود، به جای شکستنِ آدمِ صادق، کمی بیشتر ظرفیتِ شنیدن داشته باشیم.
چون در دنیایی که دروغ گفتن آسان شده،
راست گفتن شاید یکی از زیباترین شکلهای احترام باشد.#سیما_محمدی
کلیدِ مرحلهای که در آن ایستادهای
خیلیها میپرسند:
چرا من در ایران به دنیا آمدم؟
چرا دیگری در سرزمینی دیگر؟
چرا یکی در خانوادهای خاص متولد شد و دیگری در شرایطی کاملاً متفاوت؟
شاید سؤال مهمتر این نباشد که «چرا؟»؛
بلکه این باشد که «حالا که اینجا هستم، قرار است چه چیزی را بفهمم؟»
سؤال اگر با آگاهی همراه نباشد، میتواند انسان را به بینهایت تردید ببرد؛ اما اگر با جستوجو همراه شود، میتواند آغازِ بیداری باشد.
فرض کن زندگی یک بازی نیست، بلکه مراحلی برای شناخت است؛ مرحلههایی که هرکدام کلیدی دارند.
در هر مرحله، چیزی هست که باید بفهمی، رها کنی یا از آن عبور کنی.
شاید یکی از کلیدهای این مرحله، همین جایی باشد که اکنون ایستادهای.
ایران، خانوادهات، زمان تولدت، شرایطی که در آن بزرگ شدهای؛ شاید هیچکدام تصادفی نباشند.
اگر خدا را حکیم میدانی، پس نمیتوانی جهان را مجموعهای از اشتباهها تصور کنی.
اما به جای حدس زدن، برو و جستوجو کن.
کلید را ممکن است جایی پیدا کنی که کمتر سراغش رفتهای:
در سکوت، در مشاهده، در پرسش و شاید در قرآن؛ کتابی که خودش را کتاب هدایت معرفی میکند.
قرآن را نه با تعصب بخوان و نه با دشمنی.
با سؤال بخوان.
کلمهبهکلمه.
آیهبهآیه.
و اجازه بده خودت ببینی چه میگوید.
و پیامبران را هم میتوان از همین زاویه دید:
اگر انسانی در بیابانی تاریک گم شده باشد، ستارهای که مسیر را نشان میدهد دشمن او نیست؛ راهنمای اوست.
شاید پیامبران نیز برای همین آمدهاند؛ نه برای اینکه انسان را از فکر کردن بینیاز کنند، بلکه برای اینکه در تاریکیِ مسیر، نشانهای از راه به او بدهند.
پس قبل از آنکه دربارهی چیزی موضع بگیری، آن را بفهم.
قبل از آنکه رد یا قبول کنی، بخوان.
و قبل از آنکه باور دیگران را تکرار کنی، خودت جستوجو کن.
شاید زندگی از ما نخواسته باشد فقط مرحلهها را پشت سر بگذاریم؛
شاید خواسته است کلید را پیدا کنیم.
و شاید سختترین بخش ماجرا این باشد که کلید بیرون از ما نیست.
کلید، در دستِ خود ماست:
در انتخابهایمان، در میزان آگاهیمان، در جرئتِ سؤال کردنمان و در مسئولیتی که برای فهمیدن حقیقت میپذیریم.
اگر این مرحله را نفهمی، دوباره تکرارش میکنی.
اما اگر معنایش را بفهمی، شاید دری باز شود که پیش از آن اصلاً نمیدیدی.
پس از خودت بپرس:
من چرا اینجا هستم؟
این مرحله چه چیزی میخواهد به من یاد بدهد؟
و کلیدی که باید پیدا کنم، کجاست؟
شاید همین سؤال،
اولین قدمِ پیدا کردنِ در باشد.
#سیمامحمدی
خیلیها میپرسند:
چرا من در ایران به دنیا آمدم؟
چرا دیگری در سرزمینی دیگر؟
چرا یکی در خانوادهای خاص متولد شد و دیگری در شرایطی کاملاً متفاوت؟
شاید سؤال مهمتر این نباشد که «چرا؟»؛
بلکه این باشد که «حالا که اینجا هستم، قرار است چه چیزی را بفهمم؟»
سؤال اگر با آگاهی همراه نباشد، میتواند انسان را به بینهایت تردید ببرد؛ اما اگر با جستوجو همراه شود، میتواند آغازِ بیداری باشد.
فرض کن زندگی یک بازی نیست، بلکه مراحلی برای شناخت است؛ مرحلههایی که هرکدام کلیدی دارند.
در هر مرحله، چیزی هست که باید بفهمی، رها کنی یا از آن عبور کنی.
شاید یکی از کلیدهای این مرحله، همین جایی باشد که اکنون ایستادهای.
ایران، خانوادهات، زمان تولدت، شرایطی که در آن بزرگ شدهای؛ شاید هیچکدام تصادفی نباشند.
اگر خدا را حکیم میدانی، پس نمیتوانی جهان را مجموعهای از اشتباهها تصور کنی.
اما به جای حدس زدن، برو و جستوجو کن.
کلید را ممکن است جایی پیدا کنی که کمتر سراغش رفتهای:
در سکوت، در مشاهده، در پرسش و شاید در قرآن؛ کتابی که خودش را کتاب هدایت معرفی میکند.
قرآن را نه با تعصب بخوان و نه با دشمنی.
با سؤال بخوان.
کلمهبهکلمه.
آیهبهآیه.
و اجازه بده خودت ببینی چه میگوید.
و پیامبران را هم میتوان از همین زاویه دید:
اگر انسانی در بیابانی تاریک گم شده باشد، ستارهای که مسیر را نشان میدهد دشمن او نیست؛ راهنمای اوست.
شاید پیامبران نیز برای همین آمدهاند؛ نه برای اینکه انسان را از فکر کردن بینیاز کنند، بلکه برای اینکه در تاریکیِ مسیر، نشانهای از راه به او بدهند.
پس قبل از آنکه دربارهی چیزی موضع بگیری، آن را بفهم.
قبل از آنکه رد یا قبول کنی، بخوان.
و قبل از آنکه باور دیگران را تکرار کنی، خودت جستوجو کن.
شاید زندگی از ما نخواسته باشد فقط مرحلهها را پشت سر بگذاریم؛
شاید خواسته است کلید را پیدا کنیم.
و شاید سختترین بخش ماجرا این باشد که کلید بیرون از ما نیست.
کلید، در دستِ خود ماست:
در انتخابهایمان، در میزان آگاهیمان، در جرئتِ سؤال کردنمان و در مسئولیتی که برای فهمیدن حقیقت میپذیریم.
اگر این مرحله را نفهمی، دوباره تکرارش میکنی.
اما اگر معنایش را بفهمی، شاید دری باز شود که پیش از آن اصلاً نمیدیدی.
پس از خودت بپرس:
من چرا اینجا هستم؟
این مرحله چه چیزی میخواهد به من یاد بدهد؟
و کلیدی که باید پیدا کنم، کجاست؟
شاید همین سؤال،
اولین قدمِ پیدا کردنِ در باشد.
#سیمامحمدی
از شهرِ بازیِ دنیا بیرون بیا
شاید یکی از بزرگترین فریبهای زندگی این باشد که آنقدر در نقشهایمان فرو برویم که فراموش کنیم چه کسی هستیم.
یکی میگوید ایرانیام، یکی آمریکایی، یکی متعلق به فلان شهر و دیگری به فلان خانواده.
یکی خودش را با شغلش تعریف میکند، دیگری با ثروتش، مدرکش، جایگاهش یا نامی که بر او گذاشتهاند.
اما یک سؤال ساده باقی میماند:
من، پیش از تمام این نامها و نقشها، چه کسی هستم؟
چرا اینجا متولد شدم؟
چرا در این خانواده؟
چرا در این زمان؟
و رسالت من در این جهان چیست؟
شاید باید یکبار از دور به زندگی نگاه کنیم؛ درست مثل کسی که از شهر بازی بیرون ایستاده و بازی کردن آدمها را تماشا میکند.
هرکس سوار وسیلهای شده، میچرخد، بالا میرود، پایین میآید و گمان میکند در حال فتح دنیاست.
یکی به ثروت میرسد، یکی به شهرت، یکی به قدرت و دیگری به جایگاهی که سالها برایش جنگیده است.
اما از دور که نگاه کنی، همه در یک بازیاند.
قرآن دنیا را بازی و سرگرمی معرفی میکند؛ و شاید این نگاه، دعوتی باشد برای اینکه در بازی گم نشویم.
دنیا میتواند مدرسه باشد، اما نباید زندانمان شود.
این جسم شاید لباسِ موقتیِ این مرحله باشد، اما تمام حقیقت ما نیست.
اگر باور کنیم که انسان تنها همین جسم، نام، شغل و جایگاه است، تمام ارزش خود را به چیزهایی گره زدهایم که روزی از دست خواهند رفت.
اما اگر خودت را فراتر از این نقشها ببینی، سؤالهایت تغییر میکنند:
من برای چه آمدهام؟
چه چیزی باید در خودم بیدار کنم؟
قرار است از این زندگی چه چیزی با خودم ببرم؟
شاید داستانهای پیامبران نیز فقط داستانهایی برای خواندن نباشند؛ شاید هرکدام آینهای برای انسان باشند.
قربانی کردنِ اسماعیل میتواند ما را به این سؤال برساند که:
اسماعیلِ درون من چیست؟
چه چیزی را آنقدر دوست دارم که حاضر نیستم رهایش کنم، حتی اگر مانع رشد من باشد؟
شاید دشمن اصلی همیشه بیرون از ما نباشد.
گاهی ذهنی است که ما را میترساند، محدود میکند و به توهمِ «من همین هستم» گرفتارمان میکند.
پس یکبار از این شهر بازی فاصله بگیر.
نه برای فرار از زندگی؛ برای اینکه آن را واضحتر ببینی.
تماشا کن، بدون عجله.
سؤال کن، بدون تعصب.
و از خودت بپرس:
اگر تمام چیزهایی که دنیا با آنها مرا تعریف کرده است از من گرفته شود، چه چیزی از من باقی میماند؟
شاید آغازِ شناختِ انسان، همین سؤال باشد.
قرآن را فقط به عنوان کتابی که باید خوانده شود نبین؛ آن را با پرسش بخوان، با تأمل بخوان، با زندگیات مقایسه کن.
زیرا اگر کلامی قرار است هدایتگر باشد، نباید فقط از روی آن عبور کرد؛
باید ایستاد، فکر کرد و دید که کدام بخش از آن، امروز با زندگیِ من سخن میگوید.
و شاید حقیقت این باشد که ما برای گم شدن در بازی نیامدهایم؛
آمدهایم که بازی را ببینیم، درسش را بگیریم و بفهمیم چه کسی هستیم، چرا اینجاییم و قرار است به کجا برویم.#سیما_محمدی
شاید یکی از بزرگترین فریبهای زندگی این باشد که آنقدر در نقشهایمان فرو برویم که فراموش کنیم چه کسی هستیم.
یکی میگوید ایرانیام، یکی آمریکایی، یکی متعلق به فلان شهر و دیگری به فلان خانواده.
یکی خودش را با شغلش تعریف میکند، دیگری با ثروتش، مدرکش، جایگاهش یا نامی که بر او گذاشتهاند.
اما یک سؤال ساده باقی میماند:
من، پیش از تمام این نامها و نقشها، چه کسی هستم؟
چرا اینجا متولد شدم؟
چرا در این خانواده؟
چرا در این زمان؟
و رسالت من در این جهان چیست؟
شاید باید یکبار از دور به زندگی نگاه کنیم؛ درست مثل کسی که از شهر بازی بیرون ایستاده و بازی کردن آدمها را تماشا میکند.
هرکس سوار وسیلهای شده، میچرخد، بالا میرود، پایین میآید و گمان میکند در حال فتح دنیاست.
یکی به ثروت میرسد، یکی به شهرت، یکی به قدرت و دیگری به جایگاهی که سالها برایش جنگیده است.
اما از دور که نگاه کنی، همه در یک بازیاند.
قرآن دنیا را بازی و سرگرمی معرفی میکند؛ و شاید این نگاه، دعوتی باشد برای اینکه در بازی گم نشویم.
دنیا میتواند مدرسه باشد، اما نباید زندانمان شود.
این جسم شاید لباسِ موقتیِ این مرحله باشد، اما تمام حقیقت ما نیست.
اگر باور کنیم که انسان تنها همین جسم، نام، شغل و جایگاه است، تمام ارزش خود را به چیزهایی گره زدهایم که روزی از دست خواهند رفت.
اما اگر خودت را فراتر از این نقشها ببینی، سؤالهایت تغییر میکنند:
من برای چه آمدهام؟
چه چیزی باید در خودم بیدار کنم؟
قرار است از این زندگی چه چیزی با خودم ببرم؟
شاید داستانهای پیامبران نیز فقط داستانهایی برای خواندن نباشند؛ شاید هرکدام آینهای برای انسان باشند.
قربانی کردنِ اسماعیل میتواند ما را به این سؤال برساند که:
اسماعیلِ درون من چیست؟
چه چیزی را آنقدر دوست دارم که حاضر نیستم رهایش کنم، حتی اگر مانع رشد من باشد؟
شاید دشمن اصلی همیشه بیرون از ما نباشد.
گاهی ذهنی است که ما را میترساند، محدود میکند و به توهمِ «من همین هستم» گرفتارمان میکند.
پس یکبار از این شهر بازی فاصله بگیر.
نه برای فرار از زندگی؛ برای اینکه آن را واضحتر ببینی.
تماشا کن، بدون عجله.
سؤال کن، بدون تعصب.
و از خودت بپرس:
اگر تمام چیزهایی که دنیا با آنها مرا تعریف کرده است از من گرفته شود، چه چیزی از من باقی میماند؟
شاید آغازِ شناختِ انسان، همین سؤال باشد.
قرآن را فقط به عنوان کتابی که باید خوانده شود نبین؛ آن را با پرسش بخوان، با تأمل بخوان، با زندگیات مقایسه کن.
زیرا اگر کلامی قرار است هدایتگر باشد، نباید فقط از روی آن عبور کرد؛
باید ایستاد، فکر کرد و دید که کدام بخش از آن، امروز با زندگیِ من سخن میگوید.
و شاید حقیقت این باشد که ما برای گم شدن در بازی نیامدهایم؛
آمدهایم که بازی را ببینیم، درسش را بگیریم و بفهمیم چه کسی هستیم، چرا اینجاییم و قرار است به کجا برویم.#سیما_محمدی
اگر شعورِ گفتوگو ندارید، یاد بگیرید؛
اگر ادب را نیاموختهاید، یاد بگیرید باادب باشید.
هیچ اختلافنظری، هیچ ناراحتی و هیچ شرایطی، توجیهی برای بیاحترامی نیست.
احترام گذاشتن نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی شخصیت، شعور و تربیت انسان است.
قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم، اما موظفیم حرمت یکدیگر را نگه داریم.
هیچ نوع بیاحترامی قابل توجیه نیست.
اول ادب، بعد گفتوگو.
#سیما_محمدی
اگر ادب را نیاموختهاید، یاد بگیرید باادب باشید.
هیچ اختلافنظری، هیچ ناراحتی و هیچ شرایطی، توجیهی برای بیاحترامی نیست.
احترام گذاشتن نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی شخصیت، شعور و تربیت انسان است.
قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم، اما موظفیم حرمت یکدیگر را نگه داریم.
هیچ نوع بیاحترامی قابل توجیه نیست.
اول ادب، بعد گفتوگو.
#سیما_محمدی
خودت را دوست داشته باش و خودت را اولویتِ زندگیات قرار بده.
هیچکس را بیشتر از اندازهای که تو را در زندگیاش مهم میداند، مهم نکن.
برای هیچکس، فارغ از اینکه چه نسبتی با تو دارد،
جایگاهی بزرگتر از جایگاهی که خودش برای تو در نظر گرفته، نساز.
آدمها را همانقدر که برایت وقت میگذارند،
همانقدر که به تو اهمیت میدهند و
همانقدر که برای بودنت ارزش قائلاند، در زندگیات جای بده.
این بیمهری نیست؛
اسمش تعادل است.
قرار نیست برای نگه داشتنِ آدمها،
خودت را فراموش کنی یا همیشه بیشتر از سهمت محبت کنی.
خودت را دوست داشته باش،
خودت را انتخاب کن و یاد بگیر
هر کسی را به اندازهای در اولویت قرار بدهی که او تو را در اولویت قرار میدهد.
گاهی احترام به خود،
یعنی دست از بیشتر خواستن از آدمها برداری
و به همان اندازهای که میدهند، دریافت کنی.
خودت را فراموش نکن؛
هیچ رابطهای ارزشِ از دست دادنِ خودت را ندارد.
#سیما_محمدی
هیچکس را بیشتر از اندازهای که تو را در زندگیاش مهم میداند، مهم نکن.
برای هیچکس، فارغ از اینکه چه نسبتی با تو دارد،
جایگاهی بزرگتر از جایگاهی که خودش برای تو در نظر گرفته، نساز.
آدمها را همانقدر که برایت وقت میگذارند،
همانقدر که به تو اهمیت میدهند و
همانقدر که برای بودنت ارزش قائلاند، در زندگیات جای بده.
این بیمهری نیست؛
اسمش تعادل است.
قرار نیست برای نگه داشتنِ آدمها،
خودت را فراموش کنی یا همیشه بیشتر از سهمت محبت کنی.
خودت را دوست داشته باش،
خودت را انتخاب کن و یاد بگیر
هر کسی را به اندازهای در اولویت قرار بدهی که او تو را در اولویت قرار میدهد.
گاهی احترام به خود،
یعنی دست از بیشتر خواستن از آدمها برداری
و به همان اندازهای که میدهند، دریافت کنی.
خودت را فراموش نکن؛
هیچ رابطهای ارزشِ از دست دادنِ خودت را ندارد.
#سیما_محمدی
خودت را دوست داشته باش…
همهی آدمها اگر بخواهند، بلدند چگونه رفتار کنند؛
بلدند پیام بدهند، سراغت را بگیرند،
وقت بگذارند و برای بودنت ارزش قائل شوند.
پس اگر کسی این کارها را نمیکند،
همیشه دنبال بهانه نباش؛
گاهی سادهترین حقیقت این است که نمیخواهد.
آدمها وقتی کسی برایشان مهم باشد،
راهی برای نزدیک ماندن پیدا میکنند؛
نه اینکه همیشه تو را در انتظار، تردید و حدس نگه دارند.
خودت را آنقدر دوست داشته باش
که برای گرفتنِ توجهِ کسی،
ارزش خودت را فراموش نکنی.
محبت باید دوطرفه باشد،
توجه باید متقابل باشد،
و رابطهای که فقط با تلاشِ یک نفر زنده بماند،
مدتهاست که از «رابطه» بودن فاصله گرفته است.
خودت را انتخاب کن؛
نه چون دیگران کمارزشاند،
بلکه چون خودت هم ارزشمند هستی.
#سیما_محمدی
همهی آدمها اگر بخواهند، بلدند چگونه رفتار کنند؛
بلدند پیام بدهند، سراغت را بگیرند،
وقت بگذارند و برای بودنت ارزش قائل شوند.
پس اگر کسی این کارها را نمیکند،
همیشه دنبال بهانه نباش؛
گاهی سادهترین حقیقت این است که نمیخواهد.
آدمها وقتی کسی برایشان مهم باشد،
راهی برای نزدیک ماندن پیدا میکنند؛
نه اینکه همیشه تو را در انتظار، تردید و حدس نگه دارند.
خودت را آنقدر دوست داشته باش
که برای گرفتنِ توجهِ کسی،
ارزش خودت را فراموش نکنی.
محبت باید دوطرفه باشد،
توجه باید متقابل باشد،
و رابطهای که فقط با تلاشِ یک نفر زنده بماند،
مدتهاست که از «رابطه» بودن فاصله گرفته است.
خودت را انتخاب کن؛
نه چون دیگران کمارزشاند،
بلکه چون خودت هم ارزشمند هستی.
#سیما_محمدی
خودت را اولویتِ زندگیِ خودت قرار بده.
اگر کسی تو را در اولویت زندگیاش قرار نمیدهد،
اصرار نکن که جایگاهی را به تو بدهد که خودش انتخاب نکرده است.
گاهی باید پذیرفت که بعضی آدمها
آنقدر که ما برایشان اهمیت قائلیم، برای ما اهمیت قائل نیستند.
و این، چیزی از ارزش ما کم نمیکند؛
فقط جایگاه واقعیمان را در زندگیِ آنها نشان میدهد.
خودت را برای توجه، محبت و بودنِ کسی التماس نکن.
جایی بمان که حضورت خواسته شود،
حرفت شنیده شود و بودنت ارزش داشته باشد.
خودت را انتخاب کن؛
نه از روی غرور،
بلکه از روی احترام به خودت.
یادت باشد:
کسی که همیشه خودش را آخرِ صف میگذارد،
نباید از دیگران انتظار داشته باشد اول او را انتخاب کنند.
اول خودت، بعد دیگران.
#سیما_محمدی
اگر کسی تو را در اولویت زندگیاش قرار نمیدهد،
اصرار نکن که جایگاهی را به تو بدهد که خودش انتخاب نکرده است.
گاهی باید پذیرفت که بعضی آدمها
آنقدر که ما برایشان اهمیت قائلیم، برای ما اهمیت قائل نیستند.
و این، چیزی از ارزش ما کم نمیکند؛
فقط جایگاه واقعیمان را در زندگیِ آنها نشان میدهد.
خودت را برای توجه، محبت و بودنِ کسی التماس نکن.
جایی بمان که حضورت خواسته شود،
حرفت شنیده شود و بودنت ارزش داشته باشد.
خودت را انتخاب کن؛
نه از روی غرور،
بلکه از روی احترام به خودت.
یادت باشد:
کسی که همیشه خودش را آخرِ صف میگذارد،
نباید از دیگران انتظار داشته باشد اول او را انتخاب کنند.
اول خودت، بعد دیگران.
#سیما_محمدی
آنچه میدانی، شاید تمام حقیقت نباشد
ما گاهی آنقدر به دانستههایمان وابسته میشویم که فراموش میکنیم دانستن، پایانِ جستوجو نیست؛ آغازِ آن است.
به اسممان، شغلمان، خانوادهای که در آن متولد شدهایم، مدرکمان، جایگاهمان و حتی تصویری که دیگران از ما ساختهاند، دل میبندیم و کمکم همان تصویر را «خود» مینامیم.
اما اگر یک روز همهی این برچسبها را از خودت بگیری، چه چیزی باقی میماند؟
شاید یکی از بزرگترین زندانهای انسان، نه نادانی، بلکه اطمینانِ بیش از اندازه به دانستههای خودش باشد.
دانش ارزشمند است، اما تعصب به دانش، انسان را کور میکند.
مدرک، حقیقت نیست.
عنوان، حقیقت نیست.
حتی آنچه سالها خواندهایم و شنیدهایم، نباید آنقدر مقدس شود که دیگر جرئت سؤال کردن دربارهاش را نداشته باشیم.
شک کن؛ نه برای انکار، برای فهمیدن.
هر چیزی را که به تو گفتهاند، دوباره ببین.
حتی چیزی را که دوستش داری.
حتی چیزی را که از آن متنفری.
اگر مخالف چیزی هستی، اول آن را عمیق بفهم و بعد مخالفت کن؛ و اگر موافقی، باز هم سؤال کن.
پذیرفتنِ یک حرف فقط چون کسی مشهور، متخصص یا محبوب است، آگاهی نیست؛
آگاهی یعنی خودت جستوجو کنی، خودت بخوانی، خودت ببینی و مسئول فهم خودت باشی.
و شاید برای من، این جستوجو از قرآن آغاز شود؛
نه قرآنی که دیگران برایم تعریف کردهاند، بلکه قرآنی که خودم باز کنم و کلمهبهکلمه بخوانم.
از همان «بسمالله الرحمن الرحیم» مکث کنم و بپرسم:
چرا «رحمن»؟ چرا «رحیم»؟
این کلمات امروز با من چه میگویند؟
اگر خداوند زنده است، آیا کلام او فقط متعلق به هزاران سال پیش است؟
یا هر بار که خوانده میشود، میتواند در زندگیِ انسانی که آن را میخواند، معنایی تازه پیدا کند؟
شاید داستانهای قرآن فقط دربارهی آدمهای گذشته نباشند.
شاید فرعون، شیطان، منافق، مؤمن، ظالم و مظلوم، فقط شخصیتهای یک روایت نباشند؛
شاید هرکدام آینهای باشند که بخشی از وجود خود ما را نشان میدهند.
شاید گاهی فرعون درون خود ماست،
گاهی ترس، گاهی غرور، گاهی نفاق، گاهی ایمان و گاهی انسانی که هنوز خودش را پیدا نکرده است.
مسئله این نیست که دیگران چه میگویند؛ مسئله این است که تو خودت چه فهمیدهای.
اگر قرار باشد تمام جهانبینیات را از چند ویدئو، چند صفحهی مجازی و چند آدم مشهور بگیری، در حقیقت اجازه دادهای دیگران به جای تو فکر کنند.
و این، شاید شکل مدرنِ ناآگاهی باشد:
اینکه اطلاعات زیادی داشته باشی، اما هیچکدام را خودت زندگی و بررسی نکرده باشی.
پس از نو شروع کن.
هویتهای ساختهشده را برای لحظهای کنار بگذار.
دانستههایت را روی میز بگذار و یکییکی دوباره بررسیشان کن.
خودت بخوان.
خودت سؤال کن.
خودت تجربه کن.
خودت شک کن.
و شاید در پایان این مسیر، چیزی را از دست ندهی؛
بلکه برای اولینبار، خودِ واقعیات را از زیر تمام چیزهایی که به تو گفتهاند، بیرون بکشی.
شاید رسالت انسان همین باشد:
نه اینکه هرچه به او گفتهاند باور کند،
بلکه آنقدر جستوجو کند تا چیزی را که حقیقتاً از آنِ خودش است، پیدا کند.
#سیمامحمدی
ما گاهی آنقدر به دانستههایمان وابسته میشویم که فراموش میکنیم دانستن، پایانِ جستوجو نیست؛ آغازِ آن است.
به اسممان، شغلمان، خانوادهای که در آن متولد شدهایم، مدرکمان، جایگاهمان و حتی تصویری که دیگران از ما ساختهاند، دل میبندیم و کمکم همان تصویر را «خود» مینامیم.
اما اگر یک روز همهی این برچسبها را از خودت بگیری، چه چیزی باقی میماند؟
شاید یکی از بزرگترین زندانهای انسان، نه نادانی، بلکه اطمینانِ بیش از اندازه به دانستههای خودش باشد.
دانش ارزشمند است، اما تعصب به دانش، انسان را کور میکند.
مدرک، حقیقت نیست.
عنوان، حقیقت نیست.
حتی آنچه سالها خواندهایم و شنیدهایم، نباید آنقدر مقدس شود که دیگر جرئت سؤال کردن دربارهاش را نداشته باشیم.
شک کن؛ نه برای انکار، برای فهمیدن.
هر چیزی را که به تو گفتهاند، دوباره ببین.
حتی چیزی را که دوستش داری.
حتی چیزی را که از آن متنفری.
اگر مخالف چیزی هستی، اول آن را عمیق بفهم و بعد مخالفت کن؛ و اگر موافقی، باز هم سؤال کن.
پذیرفتنِ یک حرف فقط چون کسی مشهور، متخصص یا محبوب است، آگاهی نیست؛
آگاهی یعنی خودت جستوجو کنی، خودت بخوانی، خودت ببینی و مسئول فهم خودت باشی.
و شاید برای من، این جستوجو از قرآن آغاز شود؛
نه قرآنی که دیگران برایم تعریف کردهاند، بلکه قرآنی که خودم باز کنم و کلمهبهکلمه بخوانم.
از همان «بسمالله الرحمن الرحیم» مکث کنم و بپرسم:
چرا «رحمن»؟ چرا «رحیم»؟
این کلمات امروز با من چه میگویند؟
اگر خداوند زنده است، آیا کلام او فقط متعلق به هزاران سال پیش است؟
یا هر بار که خوانده میشود، میتواند در زندگیِ انسانی که آن را میخواند، معنایی تازه پیدا کند؟
شاید داستانهای قرآن فقط دربارهی آدمهای گذشته نباشند.
شاید فرعون، شیطان، منافق، مؤمن، ظالم و مظلوم، فقط شخصیتهای یک روایت نباشند؛
شاید هرکدام آینهای باشند که بخشی از وجود خود ما را نشان میدهند.
شاید گاهی فرعون درون خود ماست،
گاهی ترس، گاهی غرور، گاهی نفاق، گاهی ایمان و گاهی انسانی که هنوز خودش را پیدا نکرده است.
مسئله این نیست که دیگران چه میگویند؛ مسئله این است که تو خودت چه فهمیدهای.
اگر قرار باشد تمام جهانبینیات را از چند ویدئو، چند صفحهی مجازی و چند آدم مشهور بگیری، در حقیقت اجازه دادهای دیگران به جای تو فکر کنند.
و این، شاید شکل مدرنِ ناآگاهی باشد:
اینکه اطلاعات زیادی داشته باشی، اما هیچکدام را خودت زندگی و بررسی نکرده باشی.
پس از نو شروع کن.
هویتهای ساختهشده را برای لحظهای کنار بگذار.
دانستههایت را روی میز بگذار و یکییکی دوباره بررسیشان کن.
خودت بخوان.
خودت سؤال کن.
خودت تجربه کن.
خودت شک کن.
و شاید در پایان این مسیر، چیزی را از دست ندهی؛
بلکه برای اولینبار، خودِ واقعیات را از زیر تمام چیزهایی که به تو گفتهاند، بیرون بکشی.
شاید رسالت انسان همین باشد:
نه اینکه هرچه به او گفتهاند باور کند،
بلکه آنقدر جستوجو کند تا چیزی را که حقیقتاً از آنِ خودش است، پیدا کند.
#سیمامحمدی
باید خالی شوی تا دوباره ببینی
شاید آگاهی، از جایی آغاز میشود که برای یکبار هم که شده، جرئت کنیم جهان را بدون آنچه دربارهاش به ما گفتهاند، ببینیم.
ذهنمان را خالی کنیم؛
از تمام بایدها، نبایدها، باورها و پاسخهایی که از کودکی در ما کاشتهاند.
نه برای اینکه همهچیز را انکار کنیم، بلکه برای اینکه بفهمیم کدامیک حقیقتاً از آنِ ماست.
بوم نقاشیای که از قبل پر شده باشد، جایی برای طرحی تازه ندارد.
لیوانی که پر است، چیزی تازه در خود جای نمیدهد.
و انسانی که ذهنش از پیش پر شده، دیگر نمیبیند؛ فقط همان چیزهایی را میبیند که قبلاً به او آموختهاند.
به درخت نگاه کن.
در پاییز، برگهایش را رها میکند؛
هر آنچه دیگر برای ادامهی مسیر لازم نیست، پایین میریزد.
در زمستان، عریان و خاموش میایستد؛ گویی همهچیز را از دست داده است.
اما ریشهاش هنوز در خاک است.
و بعد، بهار میآید؛
جوانه میزند، شکوفه میکند و دوباره زندگی را از نو آغاز میکند.
درخت برای دوباره سبز شدن، ابتدا باید خالی شدن را بپذیرد.
اگر قرار باشد میوههای فصل گذشته برای همیشه روی شاخه بمانند، جایی برای میوهی تازه وجود نخواهد داشت.
ما نیز همینیم.
هر روز باید چیزی را رها کنیم تا چیزی تازه در ما متولد شود.
باید بعضی دانستهها را دوباره بررسی کنیم، بعضی باورها را کنار بگذاریم و گاهی حتی به چیزی که سالها با اطمینان پذیرفتهایم، دوباره نگاه کنیم.
فصلها این حقیقت را بیصدا به ما یاد میدهند؛
اما ما آنقدر درگیر زندگی شدهایم که دیگر به زندگی نگاه نمیکنیم.
از امروز، فقط مشاهده کن.
به دانهای نگاه کن که در تاریکی خاک، راه خودش را به سوی نور پیدا میکند.
به گیاهی نگاه کن که بدون آنکه کسی به آن درس رشد بدهد، میداند چگونه جوانه بزند.
به پروانه نگاه کن؛ موجودی که روزی در پیلهای محصور بود و برای رسیدن به شکل تازهی خودش، باید از همان پیله بیرون میآمد.
هیچکدام از اینها فقط «عادی» نیستند.
شاید جهان، کتابیست که هر روز ورق میخورد و ما از کنار آیاتش میگذریم، چون آنقدر به دیدن عادت کردهایم که دیگر نگاه نمیکنیم.
پس یکبار همهچیز را جور دیگری ببین.
به آسمان نگاه کن، به یک درخت، به یک انسان، به تولد، به مرگ، به سکوت، به تغییر.
قبل از اینکه نامی روی چیزی بگذاری، فقط آن را ببین.
قبل از قضاوت، مشاهده کن.
قبل از باور، سؤال کن.
قبل از تکرار، تجربه کن.
شاید آگاهی از همین لحظه شروع شود؛
از لحظهای که ذهن، برای نخستینبار خالی میشود و چشم، برای نخستینبار بدون عینکِ دیگران به جهان نگاه میکند.
گاهی برای پیدا کردن حقیقت، لازم نیست چیز تازهای یاد بگیری؛
کافیست برای مدتی، آنچه را که فکر میکنی میدانی، کنار بگذاری و دوباره ببینی.
شاید حقیقت همیشه مقابل چشم ما بوده است؛
این ما بودهایم که هنوز
با چشم خودمان نگاه نکردهایم.
#سیمامحمدی
شاید آگاهی، از جایی آغاز میشود که برای یکبار هم که شده، جرئت کنیم جهان را بدون آنچه دربارهاش به ما گفتهاند، ببینیم.
ذهنمان را خالی کنیم؛
از تمام بایدها، نبایدها، باورها و پاسخهایی که از کودکی در ما کاشتهاند.
نه برای اینکه همهچیز را انکار کنیم، بلکه برای اینکه بفهمیم کدامیک حقیقتاً از آنِ ماست.
بوم نقاشیای که از قبل پر شده باشد، جایی برای طرحی تازه ندارد.
لیوانی که پر است، چیزی تازه در خود جای نمیدهد.
و انسانی که ذهنش از پیش پر شده، دیگر نمیبیند؛ فقط همان چیزهایی را میبیند که قبلاً به او آموختهاند.
به درخت نگاه کن.
در پاییز، برگهایش را رها میکند؛
هر آنچه دیگر برای ادامهی مسیر لازم نیست، پایین میریزد.
در زمستان، عریان و خاموش میایستد؛ گویی همهچیز را از دست داده است.
اما ریشهاش هنوز در خاک است.
و بعد، بهار میآید؛
جوانه میزند، شکوفه میکند و دوباره زندگی را از نو آغاز میکند.
درخت برای دوباره سبز شدن، ابتدا باید خالی شدن را بپذیرد.
اگر قرار باشد میوههای فصل گذشته برای همیشه روی شاخه بمانند، جایی برای میوهی تازه وجود نخواهد داشت.
ما نیز همینیم.
هر روز باید چیزی را رها کنیم تا چیزی تازه در ما متولد شود.
باید بعضی دانستهها را دوباره بررسی کنیم، بعضی باورها را کنار بگذاریم و گاهی حتی به چیزی که سالها با اطمینان پذیرفتهایم، دوباره نگاه کنیم.
فصلها این حقیقت را بیصدا به ما یاد میدهند؛
اما ما آنقدر درگیر زندگی شدهایم که دیگر به زندگی نگاه نمیکنیم.
از امروز، فقط مشاهده کن.
به دانهای نگاه کن که در تاریکی خاک، راه خودش را به سوی نور پیدا میکند.
به گیاهی نگاه کن که بدون آنکه کسی به آن درس رشد بدهد، میداند چگونه جوانه بزند.
به پروانه نگاه کن؛ موجودی که روزی در پیلهای محصور بود و برای رسیدن به شکل تازهی خودش، باید از همان پیله بیرون میآمد.
هیچکدام از اینها فقط «عادی» نیستند.
شاید جهان، کتابیست که هر روز ورق میخورد و ما از کنار آیاتش میگذریم، چون آنقدر به دیدن عادت کردهایم که دیگر نگاه نمیکنیم.
پس یکبار همهچیز را جور دیگری ببین.
به آسمان نگاه کن، به یک درخت، به یک انسان، به تولد، به مرگ، به سکوت، به تغییر.
قبل از اینکه نامی روی چیزی بگذاری، فقط آن را ببین.
قبل از قضاوت، مشاهده کن.
قبل از باور، سؤال کن.
قبل از تکرار، تجربه کن.
شاید آگاهی از همین لحظه شروع شود؛
از لحظهای که ذهن، برای نخستینبار خالی میشود و چشم، برای نخستینبار بدون عینکِ دیگران به جهان نگاه میکند.
گاهی برای پیدا کردن حقیقت، لازم نیست چیز تازهای یاد بگیری؛
کافیست برای مدتی، آنچه را که فکر میکنی میدانی، کنار بگذاری و دوباره ببینی.
شاید حقیقت همیشه مقابل چشم ما بوده است؛
این ما بودهایم که هنوز
با چشم خودمان نگاه نکردهایم.
#سیمامحمدی
Forwarded from Simamd100110 💖💚🤍💛
دنیا؛ یک میزِ مافیا
بازیِ مافیا به من یاد داد که از هر چیزی میشود درسی گرفت؛ حتی از یک بازی.
چشمم را باز کرد تا ببینم انسانها گاهی چقدر راحت در چشم آدم نگاه میکنند، دروغ میگویند و آنقدر ماهرانه نقش بازی میکنند که حقیقت، پشتِ نقابِ اعتماد پنهان میشود.
مافیا به من آموخت که همیشه دشمن، روبهرویت نمیایستد؛ گاهی کنارت مینشیند، برایت دلسوزی میکند، از تو دفاع میکند و حتی برایت اشک میریزد؛ فقط چون بودنِ تو در بازی، برایش منفعت دارد.
گاهی مافیا، یارِ خودش را میفروشد تا زنده بماند؛ گاهی یارش را قربانی میکند تا اعتماد شهر را به دست بیاورد. گاهی پشتِ یک شهروند میایستد و چنان از او دفاع میکند که همه به او شک میکنند، جز همان کسی که باید به او شک کند.
و عجیبتر از همه این است که اختلافِ میانِ شهروندها، بهترین فرصتِ مافیاست؛ وقتی آدمها به جای دیدن حقیقت، یکدیگر را حذف میکنند، مافیا فقط تماشا میکند.
شاید دنیا هم چیزی شبیه همان میزِ مافیا باشد؛
آدمهایی با نقشهای مختلف، لبخندهایی که همیشه نشانهی دوستی نیستند، سکوتهایی که همیشه بیخبری نیستند و حقیقتی که گاهی تا آخرین لحظه خودش را نشان نمیدهد.
و شاید بزرگترین درسِ مافیا این باشد:
تا وقتی نقشها را باور میکنیم، بازی ادامه دارد؛ اما روزی که نقابها کنار بروند، همه خواهند فهمید که چه کسانی یارِ حقیقت بودند و چه کسانی فقط خوب نقش بازی میکردند.
آن روز، شاید همه با تعجب به یکدیگر نگاه کنیم و بگوییم:
«ما چقدر ساده، بازی را باور کرده بودیم...»#سیمامحمدی
بازیِ مافیا به من یاد داد که از هر چیزی میشود درسی گرفت؛ حتی از یک بازی.
چشمم را باز کرد تا ببینم انسانها گاهی چقدر راحت در چشم آدم نگاه میکنند، دروغ میگویند و آنقدر ماهرانه نقش بازی میکنند که حقیقت، پشتِ نقابِ اعتماد پنهان میشود.
مافیا به من آموخت که همیشه دشمن، روبهرویت نمیایستد؛ گاهی کنارت مینشیند، برایت دلسوزی میکند، از تو دفاع میکند و حتی برایت اشک میریزد؛ فقط چون بودنِ تو در بازی، برایش منفعت دارد.
گاهی مافیا، یارِ خودش را میفروشد تا زنده بماند؛ گاهی یارش را قربانی میکند تا اعتماد شهر را به دست بیاورد. گاهی پشتِ یک شهروند میایستد و چنان از او دفاع میکند که همه به او شک میکنند، جز همان کسی که باید به او شک کند.
و عجیبتر از همه این است که اختلافِ میانِ شهروندها، بهترین فرصتِ مافیاست؛ وقتی آدمها به جای دیدن حقیقت، یکدیگر را حذف میکنند، مافیا فقط تماشا میکند.
شاید دنیا هم چیزی شبیه همان میزِ مافیا باشد؛
آدمهایی با نقشهای مختلف، لبخندهایی که همیشه نشانهی دوستی نیستند، سکوتهایی که همیشه بیخبری نیستند و حقیقتی که گاهی تا آخرین لحظه خودش را نشان نمیدهد.
و شاید بزرگترین درسِ مافیا این باشد:
تا وقتی نقشها را باور میکنیم، بازی ادامه دارد؛ اما روزی که نقابها کنار بروند، همه خواهند فهمید که چه کسانی یارِ حقیقت بودند و چه کسانی فقط خوب نقش بازی میکردند.
آن روز، شاید همه با تعجب به یکدیگر نگاه کنیم و بگوییم:
«ما چقدر ساده، بازی را باور کرده بودیم...»#سیمامحمدی
زندگی شبیه صفحهٔ شطرنجیست که پیش از ورودِ ما چیده شده است. ما جایگاهِ آغازینِ خود را انتخاب نکردهایم؛ نه زمانِ تولد، نه خانواده، نه بسیاری از فرصتها و محرومیتها را. بازی از جایی شروع شده که هنوز نمیدانستیم مهرهایم، بازیکنیم یا هر دو.
اما از لحظهای که نخستین حرکت را انجام میدهیم، زندگی دیگر فقط مجموعهای از اتفاقها نیست؛ زنجیرهایست از حرکتها و پیامدها. هر حرکت، خانهای را ترک میکند و خانهای دیگر را اشغال میکند؛ راهی را باز میکند و راهی دیگر را میبندد. هیچ انتخابی در خلأ رخ نمیدهد. هر تصمیم، آیندهای را ممکن و آیندهای دیگر را دشوار میکند.
در شطرنج، ارزشِ یک حرکت فقط به خودِ آن حرکت نیست؛ به موقعیتیست که پس از آن میسازد. حرکتی که در لحظه هوشمندانه به نظر میرسد، ممکن است چند نوبت بعد راهِ فرار را ببندد. و حرکتی که شبیه عقبنشینیست، شاید تنها راهِ حفظِ بازی باشد. زندگی نیز همینگونه است: پیامدِ انتخابها همیشه همزمان با خودِ انتخاب آشکار نمیشود. بعضی نتایج دیر میرسند؛ آنقدر دیر که گاهی فراموش میکنیم بذرشان را خودمان کاشتهایم.
بااینحال، هر پیامدی را نمیتوان بهسادگی به یک حرکت نسبت داد. در شطرنج، حرکتِ ما در برابرِ حرکتِ حریف معنا پیدا میکند؛ در زندگی نیز تصمیمهای ما در جهانی رخ میدهند که پر از ارادههای دیگر، اتفاقهای پیشبینیناپذیر و شرایطی خارج از کنترل ماست. بنابراین، ما همیشه خالقِ کاملِ پیامدها نیستیم؛ اما در بسیاری از موارد، آغازگرِ زنجیرهای هستیم که باید نسبت به آن پاسخگو باشیم.
مرزِ مسئولیت همینجاست: ما مسئولِ تمامِ آنچه پس از یک حرکت رخ میدهد نیستیم، اما مسئولِ بیتوجهی به پیامدهای قابلپیشبینیِ آن هستیم. نمیتوانیم واکنشِ همهٔ جهان را کنترل کنیم، اما نمیتوانیم وانمود کنیم حرکتِ ما هیچ اثری بر جهان ندارد.
یک کلمه ممکن است فقط یک لحظه طول بکشد، اما زخمی بسازد که سالها باقی بماند. یک سکوت ممکن است در ظاهر هیچ کاری نباشد، اما گاهی به معنای واگذاشتنِ حقیقت به دستِ دروغ است. یک تصمیمِ کوچک میتواند مسیرِ رابطهای، خانوادهای یا حتی زندگیِ انسانی را تغییر دهد. حرکتها کوتاهاند؛ پیامدهایشان گاهی عمرِ ما را دربرمیگیرند.
از سوی دیگر، پیامد همیشه داورِ عادلِ نیت نیست. ممکن است حرکتی از روی خیرخواهی انجام شود و نتیجهای تلخ داشته باشد؛ همانطور که تصمیمی خودخواهانه، برای مدتی با موفقیت همراه شود. پس مسئولیت فقط به نتیجه وابسته نیست، بلکه به آگاهی، نیت و میزانِ توجهِ ما به پیامدهای ممکن نیز مربوط است. انسان نمیتواند همهچیز را پیشبینی کند، اما میتواند پیش از حرکت، از خود بپرسد: «اگر این تصمیم راه را به روی چیزی ببندد، چه چیزی را از دست خواهم داد؟»
بلوغ، شاید همین مکثِ کوتاه پیش از حرکت باشد؛ لحظهای که انسان میانِ میلِ فوری و پیامدِ دیرهنگام فاصله میگذارد. نابالغی آن است که فقط خانهٔ بعدی را ببیند؛ خردمندی آن است که زنجیرهٔ حرکتها را تا جایی که میتواند تصور کند.
بااینهمه، نباید در ترس از پیامدها از حرکتکردن بازایستاد. هیچ بازیای بدون خطر نیست و هیچ انتخابی تضمینِ نتیجه ندارد. گاهی نرفتن نیز یک حرکت است؛ سکوتکردن، کنارکشیدن و واگذارکردنِ تصمیم به دیگران نیز پیامد دارند. حتی بیتصمیمی، شکلی از تصمیم است؛ فقط مسئولیتش را پنهانتر میکند.
ما در صفحهای زندگی میکنیم که همهٔ خانههایش در اختیار ما نیست، اما هر حرکتِ ما، آرایشِ بخشی از صفحه را تغییر میدهد. ممکن است نتوانیم نتیجهٔ نهایی را تعیین کنیم، اما میتوانیم با دقت بیشتری حرکت کنیم؛ با شناختِ محدودیتها، با پذیرشِ احتمالِ خطا و با آمادگی برای پذیرفتنِ پیامدهایی که از انتخابِ ما سرچشمه گرفتهاند.
در پایان، زندگی فقط شطرنجِ حرکتها نیست؛ شطرنجِ پیامدهاست. آنچه ما را شکل میدهد، تنها تصمیمهایی نیست که گرفتهایم، بلکه زنجیرهایست که آن تصمیمها در جهان به راه انداختهاند.
شاید مسئولیتِ انسان این نباشد که همیشه بهترین حرکت را انجام دهد؛
بلکه این باشد که پیش از حرکت، پیامد را ببیند،
پس از حرکت، حقیقت را انکار نکند،
و اگر راهی را اشتباه رفت،
بهجای سرزنشِ صفحه،
حرکتِ بعدی را آگاهانهتر انتخاب کند.#سیمامحمدی
اما از لحظهای که نخستین حرکت را انجام میدهیم، زندگی دیگر فقط مجموعهای از اتفاقها نیست؛ زنجیرهایست از حرکتها و پیامدها. هر حرکت، خانهای را ترک میکند و خانهای دیگر را اشغال میکند؛ راهی را باز میکند و راهی دیگر را میبندد. هیچ انتخابی در خلأ رخ نمیدهد. هر تصمیم، آیندهای را ممکن و آیندهای دیگر را دشوار میکند.
در شطرنج، ارزشِ یک حرکت فقط به خودِ آن حرکت نیست؛ به موقعیتیست که پس از آن میسازد. حرکتی که در لحظه هوشمندانه به نظر میرسد، ممکن است چند نوبت بعد راهِ فرار را ببندد. و حرکتی که شبیه عقبنشینیست، شاید تنها راهِ حفظِ بازی باشد. زندگی نیز همینگونه است: پیامدِ انتخابها همیشه همزمان با خودِ انتخاب آشکار نمیشود. بعضی نتایج دیر میرسند؛ آنقدر دیر که گاهی فراموش میکنیم بذرشان را خودمان کاشتهایم.
بااینحال، هر پیامدی را نمیتوان بهسادگی به یک حرکت نسبت داد. در شطرنج، حرکتِ ما در برابرِ حرکتِ حریف معنا پیدا میکند؛ در زندگی نیز تصمیمهای ما در جهانی رخ میدهند که پر از ارادههای دیگر، اتفاقهای پیشبینیناپذیر و شرایطی خارج از کنترل ماست. بنابراین، ما همیشه خالقِ کاملِ پیامدها نیستیم؛ اما در بسیاری از موارد، آغازگرِ زنجیرهای هستیم که باید نسبت به آن پاسخگو باشیم.
مرزِ مسئولیت همینجاست: ما مسئولِ تمامِ آنچه پس از یک حرکت رخ میدهد نیستیم، اما مسئولِ بیتوجهی به پیامدهای قابلپیشبینیِ آن هستیم. نمیتوانیم واکنشِ همهٔ جهان را کنترل کنیم، اما نمیتوانیم وانمود کنیم حرکتِ ما هیچ اثری بر جهان ندارد.
یک کلمه ممکن است فقط یک لحظه طول بکشد، اما زخمی بسازد که سالها باقی بماند. یک سکوت ممکن است در ظاهر هیچ کاری نباشد، اما گاهی به معنای واگذاشتنِ حقیقت به دستِ دروغ است. یک تصمیمِ کوچک میتواند مسیرِ رابطهای، خانوادهای یا حتی زندگیِ انسانی را تغییر دهد. حرکتها کوتاهاند؛ پیامدهایشان گاهی عمرِ ما را دربرمیگیرند.
از سوی دیگر، پیامد همیشه داورِ عادلِ نیت نیست. ممکن است حرکتی از روی خیرخواهی انجام شود و نتیجهای تلخ داشته باشد؛ همانطور که تصمیمی خودخواهانه، برای مدتی با موفقیت همراه شود. پس مسئولیت فقط به نتیجه وابسته نیست، بلکه به آگاهی، نیت و میزانِ توجهِ ما به پیامدهای ممکن نیز مربوط است. انسان نمیتواند همهچیز را پیشبینی کند، اما میتواند پیش از حرکت، از خود بپرسد: «اگر این تصمیم راه را به روی چیزی ببندد، چه چیزی را از دست خواهم داد؟»
بلوغ، شاید همین مکثِ کوتاه پیش از حرکت باشد؛ لحظهای که انسان میانِ میلِ فوری و پیامدِ دیرهنگام فاصله میگذارد. نابالغی آن است که فقط خانهٔ بعدی را ببیند؛ خردمندی آن است که زنجیرهٔ حرکتها را تا جایی که میتواند تصور کند.
بااینهمه، نباید در ترس از پیامدها از حرکتکردن بازایستاد. هیچ بازیای بدون خطر نیست و هیچ انتخابی تضمینِ نتیجه ندارد. گاهی نرفتن نیز یک حرکت است؛ سکوتکردن، کنارکشیدن و واگذارکردنِ تصمیم به دیگران نیز پیامد دارند. حتی بیتصمیمی، شکلی از تصمیم است؛ فقط مسئولیتش را پنهانتر میکند.
ما در صفحهای زندگی میکنیم که همهٔ خانههایش در اختیار ما نیست، اما هر حرکتِ ما، آرایشِ بخشی از صفحه را تغییر میدهد. ممکن است نتوانیم نتیجهٔ نهایی را تعیین کنیم، اما میتوانیم با دقت بیشتری حرکت کنیم؛ با شناختِ محدودیتها، با پذیرشِ احتمالِ خطا و با آمادگی برای پذیرفتنِ پیامدهایی که از انتخابِ ما سرچشمه گرفتهاند.
در پایان، زندگی فقط شطرنجِ حرکتها نیست؛ شطرنجِ پیامدهاست. آنچه ما را شکل میدهد، تنها تصمیمهایی نیست که گرفتهایم، بلکه زنجیرهایست که آن تصمیمها در جهان به راه انداختهاند.
شاید مسئولیتِ انسان این نباشد که همیشه بهترین حرکت را انجام دهد؛
بلکه این باشد که پیش از حرکت، پیامد را ببیند،
پس از حرکت، حقیقت را انکار نکند،
و اگر راهی را اشتباه رفت،
بهجای سرزنشِ صفحه،
حرکتِ بعدی را آگاهانهتر انتخاب کند.#سیمامحمدی