خودنویس
23 subscribers
243 photos
88 videos
21 files
326 links
کاملا شخصی
Download Telegram
ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی
وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم

گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم

تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم

ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم

گفتی که چون من در زمین دیگر نباشد آدمی
ای جان لطف و مردمی ما نیز هم بد نیستیم

گر گلشن خوش بو تویی ور بلبل خوشگو تویی
ور در جهان نیکو تویی ما نیز هم بد نیستیم

گویی چه شد کان سروبن با ما نمی‌گوید سخن
گو بی‌وفایی پر مکن ما نیز هم بد نیستیم

گر تو به حسن افسانه‌ای یا گوهر یک دانه‌ای
از ما چرا بیگانه‌ای ما نیز هم بد نیستیم

ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ تو
گر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم

باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به ما نیز هم بد نیستیم

گفتم تو ما را دیده‌ای وز حال ما پرسیده‌ای
پس چون ز ما رنجیده‌ای ما نیز هم بد نیستیم

گفتی به از من در چگل صورت نبندد آب و گل
ای سست مهر سخت دل ما نیز هم بد نیستیم

سعدی گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg
زلعل یار خواهم ضد شرقی
به تصحیف و دری و قلب و تازی

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg
همه‌ی ما
توسط کسانی که دوست‌مان داشته‌اند
ساخته و باز ساخته شده‌ایم!
ما اثر افراد اندکی هستیم
که در عشق‌شان به ما
سماجت به خرج داده‌اند.

#فرانسوا_موریاک


@PiknikAnalyst

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg

‌‌
Forwarded from BOOK (Arminazizi)
شبی اوباما و همسرش تصمیم گرفتند که کاری غیر عادی انجام دهند و برای شام به رستورانی که زیاد هم گران قیمت نبود بروند...

صاحب رستوران از محافظان رئیس جمهور پرسید: آیا می‌تواند خصوصی با همسر رئیس جمهور صحبت کند و آن‌ها هم اجازه دادند. همسر اوباما به طور خصوصی با آن مرد صحبت کرد...

بعد از آن اوباما از همسرش پرسید که چرا او این‌همه مشتاق خصوصی صحبت کردن با تو بود؟! همسرش گفت: صاحب رستوران گفته که در ایام جوانی‌اش دیوانه وار عاشق او بوده.

سپس اوباما گفت: و اگر تو با او ازدواج می‌کردی اکنون صاحب این رستوران بودی...
همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج می‌کردم، او الان رئیس جمهور بود!!! :)
@OfficialBook
1
اریک فروم تعریف بسیار جالبی از عشق دارد، او عشق را ترکیبی از چهار عنصر میداند؛
۱. توجه
۲. معرفت
۳. احترام
۴. مسئولیت

عاشقی از نگاهِ فروم ابتدا به معنای "توجه به فردِ مقابل" است. اینکه به او بیشتر از دیگرانی که در کنار تو هستند توجه کنی. و البته در کنار آن، شامل احترام گذاشتن به فرد مورد توجه است.
ریشه ی لاتین احترام، از "دیدن" گرفته شده و در واقع احترام به این معناست که معشوق را همانطور که هست ببینی و بپذیری...
خواسته های او و تمایلاتش را در نظر بگیری و سعی نکنی او را به دلخواه خود، محدود و منزوی کنی.
و اما مسئولیت به این معناست که در برابر او احساس مسئولیت کرده و کاری نکنی که او و آینده ی او را به خطر بیندازی. همچنین در جهت مثبت، کارهایی را انجام دهی که منجر به شکل گیریِ بهترین آینده برای او شود.

#امیرعلی_ق

@Radio_chehraziii
1
Forwarded from کافه هدایت
ما رفتیم و دل شما را شکستیم!

صادق هدایت، در تدارک آخرین سفر بی‌بازگشت خود به فرانسه، سرگرم گرفتن گذرنامه بود که روزی برآشفته و خشمناک به خانه من آمد و شکایت سرداد: پس از این همه دوندگی و مسخره‌بازی و برپا کردن مشاوره پزشکی، حالا هم که گذرنامه داده‌اند مرا بیمار روانی خوانده‌اند و برای درمان بیماری روانی مرا به فرنگ می‌فرستند و مهر دیوانگی بر من زده‌اند، درحالی که خودشان به عنوان مطالعه و کنسول و کاردار دارند تو دنیا معلق می‌زنند. بعد گفت: کتاب و زندگی خودم را گذاشته‌ام بچه‌ها ببرند. تو هم بیا هرچه لازم داری بردار. گفتم من کتاب لازم ندارم. این همه کتاب نخوانده دارم. گفت یادداشت‌های پهلوی را هرچه بود دادم به مینوی، اگر او نمی‌برد، به درد کسی نمی‌خورد، می‌بایستی آنها را دور بریزم. حالا تو بیا اقلاً کتابهای خودت را ببر. گفتم بگذار بچه‌ها ببرند. یک جلد داستانهای کوتاه سوئدی بود و یک مجموعه داستانهای کاترین مانسفیلد مال من که پیش او بود. بعد گفتم حالا چکار به کتاب و اثاثیه خودت داری بگذار بماند، می‌روی و برمی‌گردی. گفت: می‌خواهم انفجار را به چشم خودم ببینم. (چوبک )

اندکی پیش از رفتنش به اروپا (همان سفر بی‌بازگشت) او را دیدم، با همان شوق کودکانه‌ای که گاهی در او پیدا می‌شد؛ کاغذی به من نشان داد که تصدیق پزشک بود و گواهی می‌کرد که صاحب ورقه بیماری «روان خستگی» دارد و باید برای معالجه به خارج برود و به اتکای همان ورقه شش ماه معذوریت گرفته بود. (اسلامی ندوشن)

هدایت قبل از سفر اروپا بی‌اندازه خسته بود. سلسله اعصابش به کلی از هم در رفته بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و به عنوان مرخصی چهارماهه و استعلاجی راهی شد. البته نیتش این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که به وسیله آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی کردن اتاقش، بخشیدن اشیای اتاق یا کتابهایش به اشخاص، بالاخص همراه بردن دوره آثارش که هر نسخه یکی جلد کرده داشت و در آنها تجدیدنظر کرده بود، همه اینها نشان می‌داد که او به شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار ماه رهسپار اروپا می‌شود (انجوی شیرازی)

هدایت در غیاب خود به هاشم میرخسروی وکالت داد که حقوق او را از دانشگاه وصول کند. تاریخ دقیق حرکت خود را به کسی از دوستان و آشنایان ابراز نکرده بود تا مبادا کسی برای رسانیدن او به فرودگاه که دور از شهر بود دچار کمترین ناراحتی شود و با دوستان معدود خود حضوراً یا با گذاشتن کارت، مراسم تودیع را به عمل آورده بود.

هدایت در کارت خداحافظی این چند کلمه را نوشته است: «دیدار به قیامت ... ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین»

از مجموعه «پژوهشگران معاصر ایران» هوشنگ اتحاد، ص ۳۳۹_۳۴۳

@Sadegh_Hedayat©
خودنویس
اگر بایدن ببره : 1- چین تبدیل به یک قدرت جهانی میشه 2- خاورمیانه بر میگرده به 15 سال پیش 3-ترکیه، روسیه و... وضعیت خاورمیانه رو به بدترین حالت برمیگردانند 4- اروپا آرامش و امنیت خود را از دست می دهد 5- در بلند مدت چین و روسیه دنیا را نابود می کنند دنیا سر…
دوستای خوبم خواستم یک متن قدیمی رو بیارم بالا و با هم یک سری به گذشته بزنیم:

اگر بایدن ببره :
1- چین تبدیل به یک قدرت جهانی میشه
2- خاورمیانه بر میگرده به 15 سال پیش
3-ترکیه، روسیه و... وضعیت خاورمیانه رو به بدترین حالت برمیگردانند
4- اروپا آرامش و امنیت خود را از دست می دهد
5- در بلند مدت چین و روسیه دنیا را نابود می کنند
دنیا سر دوراهی بسیار خطرناکی قرار دارد و خیلی ها خیلی ساده و بچه گانه به قضیه نگاه میکنند

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg

حالا پس از چند سال و نزدیک انتخابات جدید آمریکا تحلیل چند سال پیش را ریویو میکنم :
1- چین به طور کامل قدرت رو در دست دارد
2- خاورمیانه به عقب برگشته است، افغانستان یک تنه به جای کل خاورمیانه بس است که بیشتر از 15 سال به عقب برگشته باشیم.
3- روسیه اوکراین رو به خاک و خون کشیده و سوریه به دست اسد تحت کنترل است، جنگ و درگیری بین اکثر کشورهای خاورمیانه موضوعی روزمره و تکراری است، حوسی ها هم خلیج پارس را مکانی برای موشک پرانی و تهدید کشتی ها قرارداده اند.
4- مردم در اروپا از موج مهاجرت ها مینالند.

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg

و در نهایت قسمت ناراحت کننده قضیه ترور ترامپ:
حتما با خودتان می گویید من نگران سلامتی ترامپ هستم، نه
پس چرا ترور ترامپ را ناراحت کننده میدانم؟
چون این اتفاق انتخابات را از یک عرصه رقابت سیاسی( برای بزرگان) و اقتصادی ( برای تمام دنیا ) به یک موضوع احساسی تبلیغی تبدیل میکند.
همانطور که آمارها نشان از جلو افتادن ترامپ در نطرسنجی ها دارد.
کاش این رقابت سیاسی که سرنوشت دنیا رو تحت تاثیر قرار میدهد اینقدر بچه گانه و احساسی نبود. گاهی حس میکنم مثل طرفداری از استقلال و پرسپولیس شده است. کاش این فیلم و سرگرمی مردم آمریکا که هر نوبت چند سال طول میکشد همه دنیا رو تحت تاثیر قرار نمیداد.
امیدوارم این بار ایرانی آمریکایی ها اگر طرف درست تاریخ رو نمیشناسند حداقل خودشان را در جنایات و خرابی تصمیمات این دوستان درگیر نکنند.

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg
طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ ایشان مرعوب و لشکرِ سلطان مغلوب. به‌حکمِ آنکه مَلاذی مَنیع از قلّهٔ کوهی گرفته بودند و مَلجأ و مأوای خود ساخته. مدبّرانِ ممالک آن طرف در دفعِ مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نَسَق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

درختی که اکنون گرفته‌ست پای
به نیرویِ شخصی برآید ز جای

و گر همچنان روزگاری هِلی
به گردونش از بیخ، بر نگسلی

سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل
چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل

سخن بر این مقرّر شد که یکی به تجسّسِ ایشان برگماشتند و فرصت نگاه می‌داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده. تنی چند مردان واقعه‌دیدهٔ جنگ‌آزموده را بفرستادند تا در شِعْبِ جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند، سفرکرده و غارت‌آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندان که پاسی از شب در گذشت،

قرصِ خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهانِ ماهی شد

مردانِ دلاور از کمین به در جستند و دستِ یکان‌یکان بر کِتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوهٔ عنفوانِ شبابش نورسیده و سبزهٔ گلستانِ عذارش نودمیده. یکی از وزرا پایِ تختِ ملک را بوسه داد و رویِ شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغِ زندگانی بر نخورده و از رَیَعانِ جوانی تمتع نیافته. توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدنِ خون او بر بنده منّت نهد. ملک روی از این سخن در هم کشید و موافقِ رایِ بلندش نیامد و گفت:

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

نسلِ فسادِ اینان منقطع کردن اولی‌تر است و بیخِ تبارِ ایشان بر آوردن، که آتش نشاندن و اَخگَر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه‌داشتن کارِ خردمندان نیست.

ابر اگر آبِ زندگی بارد
هرگز از شاخِ بید بَر نخوری

با فرومایه روزگار مبر
کز نیِ بوریا شِکَر نخوری

وزیر این سخن بشنید. طُوْعاً و کرهاً بپسندید و بر حسنِ رایِ ملک آفرین خواند و گفت: آنچه خداوند، دامَ‌مُلکُهُ، فرمود عینِ حقیقت است که اگر در صحبتِ آن بدان تربیت یافتی طبیعتِ ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، امّا بنده امیدوار است که در صحبتِ صالحان تربیت پذیرد و خویِ خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بَغْی و عِناد در نهادِ او متمکّن نشده و در خبر است: کُلُّ مولودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ فَأبَواهُ یُهَوِّدانِهِ و یُنَصِّرانِهِ و یُمَجِّسانِهِ.

با بدان یار گشت همسرِ لوط
خاندان نبوّتش گم شد

سگِ اصحابِ کهف روزی چند
پیِ نیکان گرفت و مردم شد

این بگفت و طایفه‌ای از ندمایِ ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سرِ خونِ او درگذشت و گفت: بخشیدم، اگرچه مصلحت ندیدم.

دانی که چه گفت زال با رستمِ گرد؟
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسی، که آبِ سرچشمهٔ خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

فی‌الجمله، پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیتِ او نصب کردند تا حسنِ خِطاب و ردِّ جواب و آدابِ خدمتِ ملوکش در آموختند و در نظرِ همگِنان پسندیده آمد. باری، وزیر از شمایلِ او در حضرتِ ملک شمّه‌ای می‌گفت که تربیتِ عاقلان در او اثر کرده است و جهلِ قدیم از جِبِلّتِ او به در برده. ملک را تبسّم آمد و گفت:

عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود

سالی دو بر این بر آمد. طایفهٔ اوباشِ محلّت بدو پیوستند و عقدِ موافقت بستند تا به وقتِ فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی‌قیاس برداشت و در مَغارهٔ دزدان به جایِ پدر بنشست و عاصی شد. ملک دستِ تحیّر به دندان گزیدن گرفت و گفت:

شمشیرِ نیک از آهنِ بد چون کند کسی؟
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره‌بوم خَس

زمینِ شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بَدان کردن چنان است
که بَد کردن به جایِ نیک‌مردان
#سعدی
#گلستان
#باب_اول_در_سیرت_پادشاهان
#حکایت_شمارهٔ_۴

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg
هشت سال پیش یک همکار آمریکایی جوان داشتم که اسمش هانتر بود. همان شکارچی. بیشتر از دو متر قد داشت و از هیچ دری بدون تعظیم کردن نمی‌توانست رد شود. دو سال با هم کار کردیم. یک روز صبح یکهو نامه‌ی استعفایش را گذاشت روی میز رئیس و گفت از فردا نمی‌آید سرکار. خلاص. آن هم وسط رکود اقتصادی آن ‌سال‌ها‌ که همه لیس به کفش رئیس‌هایشان می‌زند تا اخراج نشوند. ظهرش هم با هم رفتیم ناهارِ خداحافظی‌ بخوریم. من و شکارچی. بردمش رستوران ایرانی. تنها رفیق آمریکایی‌ام بود که از دوغ و فسنجان هراسی نداشت و دولپی آن‌ها را می‌خورد. سر میز غذا ازش پرسیدم که چرا داری می‌ری؟ نمی‌ترسی کار گیرت نیاید؟ گفت می‌خواهد تا جوان است، پیاده تمام مسیر آپالاچین را برود. همان راه مال‌روی جنگلی که از چهارده ایالت رد می‌شود. دو ماه تمام پیاده‌روی. بعد هم می‌خواهد تمام مسیر جاده‌ی شصت و شش را براند. شرق تا غرب آمریکا. بعد هم چند تا برنامه‌ی دیگر برایم ریسه کرد. گفت خیلی هم از گشنگی نمی‌ترسد. دیدن را به سیر بودن ترجیح می‌دهد.
شکارچی من را یاد پدرم می‌انداخت. پدرم معتقد است که آدم باید عرض زندگی را تجربه کند نه طولش را. طول زندگی یک فرآیند فلوچارتی و ملال‌آور است که همه آن راخواه‌ناخواه تجربه می‌کنند. همان اتفاقات روتینی که از تولد شروع می‌شود و مثلا قرار است به مرگ ختم شود. همان نگاهی که دین‌ها به زندگی آدم دارند. رسیدن از مبدا به مقصد. همان پله‌هایی که ما عوام اسمش را گذاشته‌ایم پیشرفت و ترقی. اما عرض زندگی همان اتفاقاتی‌ است که معنا می‌دهد به طول آن. همان چیزی که هیچ کس از آن حرف نمی‌زند. درست مثل بال‌های عریض هواپیما که بدون آن‌ها پرواز بی‌معنی است. این حرف‌ها را با فلاکت ترجمه‌ کردم به انگیسی برای شکارچی. حرف زدن و ترجمه کردن و چلوکباب خوردن به شکل هم‌زمان کار دشواری است. اما حتما فهمیده منظورم را. چون خودش داشت عرض زندگی را عملا تجربه می‌کرد. نه مثل من که بر خلاف حرف‌ها و ظاهر آوانگاردم، درونِ دگماتیکی دارم.
گمان کنم این بزرگترین مسئولیت روی دوش پدر و مادرهاست. این‌که بچه‌هایشان را هل بدهند سمت عرض زندگی و نه طول آن. یا لااقل سمت طول آن هل‌شان ندهند. جامعه درست مثل اسب‌های بارکش، روی چشم‌ آدم‌ها، چشم‌بند می‌گذارد. که فقط جلویش را نگاه کند. نه چپ و نه راست. فقط  طول راه را ببینید. خوش‌به حال آدم‌هایی که معتاد عادت‌های جامعه نمی‌شوند. خوش‌به‌حال شکارچی.
------------------------------
پی‌نوشت کنم که چرا همه‌ی پدر و مادرها دم مردن‌شان یادشان می‌افتد تا وصیت‌نامه بنویسند و اموال‌ منقول و غیرمنقولشان را ببخشند به بچه‌شان؟ چرا هیچ‌کدام‌شان همان اول راه و قبل مردن‌ برایش نمی‌نویسند که "نورچشمم، من طول راه را رفتم. چیز فایده‌داری در آن پیدا نکردم. تو هم نگرد. تو بچسب به عرض راه. اگر چیزی باشد، حتما همان‌جاست". این را به جای وصیت‌نامه‌های روتین و بی‌فایده بنویسند و بگذارند پَرِ  قنداق بچه‌شان. اگر بچه‌ این‌ها را بداند دیگر احتمالا هیچ نیازی به اموال منقول و غیر منقول والدینش ندارد.
@fahimattar

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg
👍3
«Il avait tout perdu, même la solitude.».

“He had lost everything, even his solitude."

و او همه چیز را از دست داده بود حتی تنهایی را...

(Carnets II: Janvier 1942–mars 1951)

— Albert Camus

https://t.me/joinchat/AAAAADv1zE2RIPBZGtCREg
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM