صدایِ صنم.
224 subscribers
2 photos
54 links
برا جمع کردن تمام نوشته های خودم و جایی امن:)
چنل اصلی: https://t.me/AndSanama
Download Telegram
مادر، سلام..
صدای پای باد را می‌شنوی؟
از دور،
"هنوز امید نفس می‌کشد"
هرچند زخمی و خسته،
اما هنوز زنده است.

شب‌ها که چراغ‌ها خاموش می‌شود،
من با ستاره‌ها حرف می‌زنم،
می‌گویم: "فردا...
فردا روشن‌تر از امروز خواهد بود."
ستاره‌ها چشمک می‌زنند
می‌روند و دورمی‌شوند
آنقدر دور که دست‌های خیالم نرسد
مثل لبخند تو، مادر.

می‌دانم...
هرکجای خاک وطن که دست بگذاری
درد می‌کند
شب است
شبی که صبح نشد
اما
ما هنوز ریشه داریم...
مادر، صدای آفتاب را میشنوی؟..
ما هنوز هم کمی..
فقط کمی زنده‌ایم...


_امضا: صنم.
سی و یک خرداد ۱۴۰۴.
من از آسمان
از ابرها و مهتاب
سخت نومیدم
از زمان و از خودم...
از طلوع و آفتاب نومیدم...
از شب هایی که خواب
مرا نمی‌برد
تورا می‌آورد...

انگار راز غار عشق را به دیو عقل گفته‌اند
که اینگونه شیشه‌ی عمر دلم را شکسته...
_دل است دیگر، از سنگ که نیست_

من از زیستن بی‌امید نومیدم...
از زیستن بی تو...

می‌دانم
آن روزها تمام شد
این شب‌ها تمام می‌شود
خوب می‌دانم اما
دلم‌ نمی‌خواست که تنها
تنهایِ تنها
ازپس شب بیرون بیایم...
می‌خواستم برگردم
و تو پشت سرم باشی...


امضا:صنم.
دلم می‌خواهد
پاک کن زمانه باشم
خط زن سیاست های سرد
تا بماند فقط مهربانی
تا نفس‌هایمان
درکوچه‌های بی‌دیوار
عطر امید بپاشد

نه ترس و نه خشم
فقط صدای خنده‌ی دخترانمان
و حوض کوچک نقلی مادربزرگ
دست‌های خالی
آسمان آبی...

درخانه‌ای که دیوارهایش
حافظ قصه‌های کودکی‌ست
دست‌هایمان را به هم بدهیم، 
بی‌آنکه بپرسیم چرا، 
بی‌آنکه بدانیم چگونه، 
تنها دست‌هایمان را،
تا از آن میان، 
شعله‌ای زاده شود، 
شعله‌ای که روشن کند 
شب‌های بی‌پایانِ تنهایی را.

شهر، 
در سکوتِ سنگینِ خود، 
می‌لرزد، 
اما ما، 
با نفس‌های پر از شور، 
با لب‌های ترک‌خورده از انتظار، 
می‌خواهیم بخوانیم، 
نه برای فراموشی، 
که برای بیداری.

و این شعر، 
نه فقط کلمات
که نفس‌های ماست، 
که در هر تپش، 
آزادی را به رقص درمی‌آورد.

بگذار دیوارها فرو ریزند، 
بگذار آفتاب، 
تنهای تنها، 
بر خاکِ تشنه بتابد، 
و ما، 
در روشناییِ بی‌انتها، 
با چشم‌هایی باز، 
با دلی پر از شور، 
زنده باشیم، 
مثل باران، 
مثل باد، 
مثل شعله‌ای که خاموش نمی‌شود
مثل قلمی که خشک نمیشود
مثل مادری که دور نمیشود...


_امضا: صنم.
آمدم،
با گل سرخی
در مشت لرزانم
آمدم تا که بگویم:
در این کوچه‌های بی‌پایان وهم‌آلود
تنها تویی که برایت شعر می‌نویسم.

نبودی،
سایه‌ات هم نبود،
و من آن‌روز
گل راکه نه
عشق‌را
پشت چشمانم پنهان کردم،
مثل دختری که رازهایش را
در تاریکیِ شب پنهان می‌کند.

تو اما خودت را دور کردی
در هزارتوی سکوت،
که مبادا نگاهت
به نگاه من گره بخورد
و بغضِ سال‌ها
در یک لحظه فرو ریزد.

می‌دانی
هنوز همینجا مانده‌ام
شاید
یک‌بارهم که شده
پیدا شوی
و من
گل سرخم را‌ که نه‌‌‌...
خودم را
بی‌واهمه به دستانت بسپارم.


_امضا: صنم.
شهرزادِ قصه‌های من
سلام.
حالا که برایت می‌نویسم، ابر‌‌های غم و شادی از آسمان دلم می‌بارد
حالا که برایت می‌نویسم، همین حالا که فرسنگ‌ها از تو دورم، همین حالا که زانوی غم بغل گرفته‌ام همین حالا که نیستی، انگار خورشید از پشت ابر پیداشده، حسرتی نمی‌ماند...
دلم می‌خواست پروانه‌ای بودم که از چشمان تو بال میگرفت و پرواز می‌کرد به روز‌های بهاریِ دانشکده‌، همان لحظه‌هایی که برای من از بودن می‌خواندی، دلتنگی‌هایت را پشت در جا می‌گذاشتی تا کمی بیش ازپیش، مرا به آغوش بکشی...
شهرزادِ عزیزم
هربار که نامت را صدا میزنم، سرو سبزی میان تاریکی‌ها رشد می‌کند، بارور میشود و طرح حضورت را بر صفحه‌ی دلم نقاشی می‌کند...
یادت نرود، دخترکی اینجا چشم‌به راه توست
مراقبِ لبخند‌ و آن پیچ و تاب موهایت باش...


_خواهرِ کوچک تو، صنم.
۸ مرداد ۱۴۰۴‌.
عزیزکرده‌ی قلبِ من
سلام.
ببخش که واژه‌هایِ من در شان چشم‌هایت نخواهد بود.
از همین راه دور، قد خم میکنم و دستان فرشته‌ای را می‌بوسم که مرا در خانه‌ی امن روزها و نامه‌هایش، پناه داده...
عزیزکی که ویرانه‌هایم را آباد می‌کند...
از همین ناکجا آباد، میبوسم چشمان سبزت را...


امشب دلم را درحوالی‌ شبنم عشق کاشته‌ام تا بذری جوانه بزند و ریشه‌‌ی آن، میان کوچه‌های دلتنگی قدم بردارد...
پس کی نوبت به من می‌رسد؟
کی نوبت آن می‌رسد که تو
کمی نوازشم کنی
و بعد
سرانگشت‌ مهرت را به چشمانم بکشی
و هوای غم، بوی آمدنت رو بگیرد
بوی ماندنت...

به گمانم کیسه‌ی‌ آرزوهایم گم شده
و هیچ چیزی از آن نمانده جز دیدنت...
آمدنت..
ماه کوچک من...
تو نیز دلتنگ لبخندهایمان هستی؟
کاش باشی...


_امضا: صنمِ کوچکِ تو.
عزیزکرده‌ی قلبِ من...
سلام.
سلامی به روشنای آسمانی که تو، ماه آن باشی...

نامه‌ات را خواندم، هزاران بار، هزار و هزار بار...
ازمن خواسته بودی نگاهم را عوض کنم، کدام نگاه؟
یادت می‌آید میگفتی که چرا چشمانم را می‌دزدم، چرا اکراه دارم که نگاهمان به هم گره نخورد...

اگر چشمهایم به تو خیره نمی‌شد، از ترس بود، ترس آن که دلِ کوچکم از شدتِ تو و از هوای بودنت می‌تپید و ترسِ تنگیِ فاصله، که مرا از تو جدا می‌کرد. نه اینکه دوستت نداشته باشم؛ بالعکس، هر لحظه که نگاهم را میگرفتم، قلبم از ناممکنِ بودنِ تو به ارتعاش می‌افتاد و مثل شعله‌ای در غبارِ شب سرد...
نه، بیش از این نمی‌گویم
نمی‌خواهم خسته‌ات کنم، نمی‌خواهم بروی.

میترسم بفهمی که جانم به جانت بسته است، که هر نفسِ من با نامِ تو آغاز میشود و با یادِ تو پایان می‌گیرد. ترس از اینکه این عشق، بیش از حدِ توانِ دنیا باشد و از دست برود.
می‌گویی کدام عشق؟ همانی که روزی مرا در آغوشت به اوج آسمان رساند
همان دلیل چشم گشودن صبح‌ها
دلیلی روشنی شب‌هایم...
دلیل زنده ماندن دخترک و نفس کشیدن رویاهایم..

دوستت دارم
حتی اگر بخواهی که بروم
حتی اگر بخواهی که باور کنم رفته‌ای
دوستت دارم...
و این تنها راهِ من برای زنده ماندن است.
تو را دوست دارم به اندازهٔ بی‌نهایتِ هر صبح که از خواب برمی‌خیزد و به اندازهٔ شب‌هایی که ستارگانشان برایم نامِ دیگری میسازند.

میدانم، باز نمیگردی
اما
اگر ستاره‌ی دنباله داری دیدم
شادی‌های دلم را بر دوشش میگذارم
تا به تو برسد
و بدانی
دخترکی اینجا...

مراقب لبخند‌هایت باش.


امضا: صنمِ کوچکِ تو.
فدای سرت اگر دوستم نداری، 
می‌روم چای بریزم، 
شاید کمی،
همین جا،
پیش از رفتنت 
بخواهی که بمانی‌.
امضا: صنم.
بابا آب داد، 
بابا نان داد، 
بابا یادمان داد عاشق شویم
بابا یادمان داد لبخند را... 

من به گمانم
بابا یادمان نداد که وقتی دلتنگی
قدم به قدم عقربه‌ها می‌آید، 
چطور بمانیم و تاب بیاوریم؟

وقتی سایه‌ها بلند می‌شوند، 
و صدای خنده‌ها دور...
یادمان نداد که چطور در سکوت بمانیم، 
چطور درد را به آغوش بکشیم، 
و فراموشمان نشود که زنده‌ایم...

بابا یادمان نداد که عشق گاهی سخت‌ست، 
که ماندن فقط نعره‌ای نیست، 
گاهی باید رفت و باز هم ماند، 
مثل برگ‌های پاییز که رقصیدند، 
اما زمین را تنها نگذاشتند


امضا: صنم.
شهرزادِ قصه‌های من
سلام.

"این من و این پنجره‌های باز، رو به تو."
هر صبح که صدای شاپرک ها می‌آید
و هر شب که ماه، گریه‌های مرا میشنود
هربار و همیشه به تو فکر می‌کنم.
به تو فکر‌ می‌کنم که هستی و بودنت...آخ که بودنت من را از تمام جهان بی‌نیاز می‌کند
جان می‌دهد به پاهایم
روح می‌شود میان واژگانم
بودنت بوی بهار می‌دهد، بوی ماندن، بوی زندگی...
این مدت‌ که ساکن روز‌های تاریک و شب‌های روشن منی، بیش از پیش حس میکنم زنده هستم، زندگی میکنم.
می‌بینی؟ نامه‌هایی که برایت می‌نویسم جوانه می.زنند، رشد می.کنند و به آسمان رویاها‌یمان می‌رسند
انگار میان این سطور سروی روییده به بلندای حضورت، که سایه‌ی غم را از من دور می‌کند، که مرا به آغوش می‌کشد.
میخواهم بدانی، پیوند من ‌و تو را میان ابیات نوشته‌اند
بین عقربه‌های ساعت کلاس شاهنامه
و گلبرگ های کوچک دانشکده
تو نقطه‌ی اتصال من و واژگانی...
از راه دور موهایت را میبوسم
مراقب خم زلف‌ها و برق چشمانت باش.


_خواهر کوچک تو، صنم.
من؟
من هیچ کسم
و تو؟
تو تمامِ داراییِ این هیچ کسی...
امضا: صنم.
میوه‌ی ممنوعه‌‌ای اما
بند بند وجودم
برای زنده‌ ماندن
به طعم لذیذ چشم‌هایت
محتاج است
امضا: صنم.
هرشب درخواب
صدای قدم‌هایت را می‌شنوم
اما این‌بار
برای آمدن...
امضا: صنم.
مادرم می‌گفت
هرچیز جای خودش را دارد

جایِ تو امن است، صاحب‌خانه‌ی قلبِ من؟
صنم.
مادرم می‌گفت‌
تنها جایی نرو
نمی‌دانست
خیالِ تو
هم‌قدمِ من است.
امضا: صنم.
هر شب که نیستی
میگذرد
اما صبح نمی‌شود
صنم.
رویت را بپوشان..
خورشید کمی دیده شود
آخر گناه دارد...
صنم.
بیا به خانه‌مان برگردیم
زندگی را جاگذاشته‌ایم
صنم
حتی بهار هم
با رفتنت
پاییز می‌شود.
صنم.
کاش می‌شد
دوبار زندگی کرد
یکبار با تو
یکبار هم با خیالِ تو
صنم.