صداورزے
623 subscribers
149 photos
65 videos
68 files
287 links
صداورزی - ارس
تمرین و آموزش در باب :
کتاب صوتی، مونولوگ، نمایشنامه، مجری گری، پادکست، دکلمه و ..
کلاس‌ها برخط و حضور عموم آزاد است.
جهت حفظ تمرکز و پیوستگی تمرینها، در این استیج تشریفات آمدوشد نداریم.
صداورزی همراه شما.
Download Telegram
Live stream finished (4 minutes)
Live stream started
#نامه_های_نادرابراهیمی


نامه ی سی و نهم

عزیز من!

امروز، باز، به دام گذشته ها افتادم، و دیدم که هیچ چیز... به راستی که هیچ چیز از نخستین یازده فروردین ما کاسته نشده... بلکه همه چیز ژرف تر و زیباتر شده است.

زمان، تو را برای من بی رنگ و کهنه نکرده سهل است به جست و جو و شناختِ دنیایی که هرگز نمی شناختم وادار کرده است.
من تو را هرگز همچون یک شیء ، بل چنان مجهول محبوبی دیدم که می بایست با رخنه به درون روح او ... از غوغای غریب وجودش خبری با خود بیاورم.

به خاطر داری که روزگاری می گفتم:
زمان، زنان و شوهران خوب را برای هم عتیقه می کند و بر ارزش و اعتبار آنها ـ برای هم ـ می افزاید...

امروز، این نظر را پس می گیرم و می گویم:

دوست داشتن، هیچ گاه عتیقه نمی شود.

زنان و شوهران خوب ، هر لحظه برای هم تازه و تازه تر می شوند.
و دوستی شان، و عشق شان، ابعاد گسترده تری پیدا می کند.

ای عزیز!
می بینی که موهایم سفید می شود.
می بینی که جوانی را از دست می دهم.
می بینی که فرزندان ما چون درختان معجزه قد می کشند و...
می بینی که نزدیک ترین دوستان من ـ دوستان ما... راهی سفر به بیکرانه ها می شوند.

تحت چنین شرایطی ست که ما بیشتر از همیشه به هم نیازمند می شویم.. و تکمیل کننده ی هم...
تکیه گاه هم
دادرس هم
اعتراف نیوش هم
محب هم
راهنمای هم
راه گشای هم
همسفر هم
دردشناس هم و ..
غمگسار هم.

پس چگونه ممکن است این سیر تکامل ـ که در بسیاری از لحظه ها با اندوهی عمیق تؤام است ـ با کهنگی و بی رنگی قرین باشد؟

نه...
این ممکن نیست...
و اگر ممکن باشد هم این امکان جز سقوط و تاریکی چیزی را در درون خود نمی پرورد و به بار نمی نشاند.

عزیز من!
امروز، باز، به دام گذشته ها افتادم ـ که به حق ، چه اسارت گذرای شیرینی ست ـ
و ... دیدم روح تو ، معنای تو، و اندیشه های تو... برای من بسیار تازه تر از گذشته هاست، و تازه تر نیز خواهد شد.

این سخن را به خاطر داشته باش:
اگر چه درست است و منطقی که ما حق نداریم نسبت به هم خشمگین شویم؛ اما از آنجا که گهگاه، تحت شرایطی که به انسان تحمیل می شود، نگهداشت خشمی آنی و فورانی.. از اختیار انسان بیرون است .. ـ و بدا به حال انسان ـ هرگز نباید و حق نیست که لحظه های نادر خشم را ، لحظه های قضاوت تلقی کنیم و آنچه در این لحظه های نفرین شده ی شرم آور بر زبان می آید ...
معیار و مدرک قرار بگیرد.

لحظه های خشم، لحظه های قضاوت نیست
و انسان...
بدون خشمی گهگاهی، انسان نیست،
گر چه در لحظه های خشم نیز.

اینک ای عزیز ..
آرزو می کنم که در کنار تو فرصت آن را پیدا کنم که این کوه
معایب و نقائص و ضعف های خود را... از میان بردارم و به چنان موجودی تبدیل شوم که به واقع مایه ی سربلندی تو باشد.
و ...
بنویسند و بارها بنویسند که او، در پناه همسرش بود که توانست به چنان قله هایی دست یابد. و اگر چنین نشد نیز...

باز، تو برای من همانی که گفته ام:

خوب و کامل کننده،
پایگاه و تکیه گاه.
یک سرود خوش از اعماق.
1👏1
#نامه_های_نادرابراهیمی

📒نامه سی و نهم

۱۵شهریور ماه

ساعت ۱۴ تا ۱۶

موضوع :نامه ۳۹

عشق واقعی  با گذر زمان عمیق‌تر و زیباتر میشود ودر سختی های زندگی تکیه گاه و پناه  همدیگر هستند.

مدیریت ؛ مهربانو بهناز

هموند: مهربانو فریناز

شرکت کنندگان:  ( ۲۰) نفر

فعالین:( ۱۴) نفر


متن نامه سی و نهم نادر ابراهیمی لمس کنید

چنل تخصصی صداورزی
🥰1
#مونولوگ انکار

عشق؟
کدوم عشق ؟
ما خودمون و گول زدیم آقاجون
عشقی در کار نبود ...
یا نمی‌دونم
شاید اون چیزی که ما فکر می‌کردیم
عشق نبود ...
حالا تو بشین کنج این خونه
برامون از می و میخونه بخون ...

ای بابا
خیال می کردیم
اگه پشت چشم نازک کنیم و
صدامون و پر از عشوه و ناز کنیم
یا نه مثلا
دو کلوم حرفای نرم و لطیف بزنیم
به پای هست و بودمون
عشق می پاشه ....

حالا نگو چه با ناز و چه بی ناز
چه با غمزه و قمیش
چه با عرق کیشمیش
همین هست که حالا شد ...
آقا از آسمون ریسمون بافتن خسته نمیشه که هیچ
تا صبح کله سحر یه تک واست
از چه کردم و چی بودم میگه.....

د آخه مرد حسابی
با چه بودم و چه هستم که چای عشق دم نمیکشه ؟
به قول اون قدیمیا بودم بودم حساب نیست
هستم هستم حسابه

خیلی مردی
جای این حرفا
دوزار مرام و مردونگی عاشقا رو واسمون رو کن
پوسید این دلم بس که پشت قاب پنجره
منتظر شدم از راه برسه
یه شاخه گلی
یه شیشه گلابی
یه گوشواره ای ، گلوبندی ، طلایی
تو دستش باشه و در که باز میشه
عطر مهربونی بپیچه تو خونه ....

نه بابا
از این خبرا نشد که نشد
هرچی بود
خستگی و موندگی
تهش بوی عطر و گلاب که نبود هیچ
بوی نفس آخر و ته کشیدن تو خونه می پیچید ....

آره
به خیالمون
از مادر بخت برگشتمون خوش اقبالتر میشیم
که اونم نشدیم هیچ
تازه از اون خسته‌تن هم
خسته تر شدیم از این
عشق و عاشقی
اقاجون ......

نویسنده : #سیمین_پاشا
به تاریخ : ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
3🥰1🙏1
Live stream scheduled for
Live stream started
جان فشان ای آفتاب معنوی
مر جهان کهنه را بنما نوی

#مثنوی_خوانی
چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰-۱۲
جلسه: بیست و چهارم: ادامه حکایت پیر چنگی

☀️هدف :خواندن و درک مفاهیم عمیق مثنوی معنوی است ،از این رو برآنیم به عنوان گام اول؛ با منتخبی از «چهل حکایت ارزشمند از مثنوی»، میهمان خوان معنوی مولانای جان باشیم

مدیریت : مهربانو معصومه
هموند : مهربانو ...



لینک دسترسی به چنل صدا ورزی لطفا لمس کنید .
@sedavarzi
🥰1
#مولانا
#مثنوی_خوانی
#دفترـاول

جلسه بیست و چهارم:

بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی👇


چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیف
شد ز بی کسبی رهین یک رَغیف

گفت: عمر و مهلتم دادی بسی
لطفها کردی خدایا با خسی!

معصیت ورزیده‌ام هفتاد سال
باز نگرفتی ز من روزیْ نَوال

نیست کسب امروز مهمان توام
چنگ بهر تو زنم کان توام

چنگ را برداشت و شد الله‌جو
سوی گورستان یثرب آه‌گو

گفت: خواهم از حق، ابریشم‌بها
کو به نیکویی پذیرد قلب‌ها

چنگ زد بسیار و گریان سر نهاد
چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد

خواب بردش، مرغ جانْش از حبس رست
چنگ و چنگی را رها کرد و بجَست
* * *

آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت
تا که خویش از خواب نتوانست داشت

در عجب افتاد، کاین معهود نیست
این ز غیب افتاد، بی‌مقصود نیست

سر نهاد و خواب بردش، خواب دید
کآمدش از حق ندا، جانش شنید

آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست
خود ندا آنست و این باقی صَداست

ترک و کرد و پارسی‌گو و عرب
فهم کرده آن ندا بی‌گوش و لب

بانگ آمد مر عُمَر را: کای عُمَر
بندهٔ ما را ز حاجت بازخر

بنده‌ای داریم خاص و محترم
سوی گورستان تو رنجه کن قدم

ای عمر بَرجه ز بیت المالِ عام
هفتصد دینار در کف نِه تمام

پیش او بر: کای تو ما را اختیار
این قدر بستان کنون، معذور دار

این قدر از بهر ابریشم‌ بها
خرج کن، چون خرج شد، اینجا بیا

* * *
پس عمر زان هیبتِ آواز جَست
تا میان را بهر این خدمت ببست

سوی گورستان عمر بنهاد رو
در بغل همیان، دوان در جست و جو

سوی گورستان دوانه شد بسی
غیر آن پیر، او ندید آنجا کسی

گفت:« این نَبْوَد»، دگر باره دوید
مانده گشت و، غیرِ آن پیر، او ندید

گفت: حق فرمود: ما را بنده‌ای است
صافی و شایسته و فرخنده‌ای است

پیر چنگی کی بود خاص خدا؟
حَبَّذا ای سر پنهان حَبَّذا!

بار دیگر گِرد گورستان بگشت
همچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت

چون یقین گشتش که غیر پیر نیست
گفت: در ظلمت، دلِ روشن؛ بسی است

آمد و با صد ادب آنجا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پیر جست

مر عمر را دید و ماند اندر شگفت
عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت

گفت در باطن: خدایا از تو داد
محتسب بر پیرکی چنگی فتاد

چون نظر اندر رخ آن پیر کرد،
دید او را شرمسار و روی‌زرد

پس عمر گفتش: مترس، از من مَرَم
کت بشارتها ز حق آورده‌ام

چند یزدان مِدْحَتِ خوی تو کرد
تا عُمَر را عاشقِ روی تو کرد

پیش من بنشین و مهجوری مساز
تا به گوشَت گویم از اقبال، راز

حق سلامت می‌کند، می‌پرسدت
چونی از رنج و غمان بیحَدَت؟

نک قُراضهٔ چند ابریشم‌بها
خرج کن این را و باز اینجا بیا

* **


رهین: نیازمند
رغیف: گرده نان
نوال: عطا و بخشش
همیان: کیسه پول
حبذا:خوشا
محتسب: مامور خلیفه
مهجوری: دوری
قراضه: پول اندک
🥰1
افتاب معنوی،نادر وزین پور.pdf
6 MB
#مثنوی_خوانی

مدیریت:مهربانو معصومه
چهار شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت ۱۰-۱۲
جلسه بیست و چهارم:
ادامه حکایت پیر چنگی

تعداد شرکت کنندگان:
فعالین :




لینک دسترسی به
ابیات لمس کنید.
🥰1
Live stream started
Live stream finished (11 minutes)
Live stream started
Live stream finished (1 minute)
پادکست✓صداورزی
میترا
🎙️ پادکست را با صدا می‌سازیم یا با انتخاب؟

اگر کمی به پادکست‌هایی که می‌شنویم دقت کنیم، می‌بینیم که همه شبیه هم نیستند.
یکی با یک نفر و یک میکروفون پیش می‌رود، یکی بر پایه گفت‌وگو شکل می‌گیرد، یکی ما را پای صحبت یک مهمان می‌نشاند و یکی با داستان، موسیقی و صداهای محیط، فضایی متفاوت می‌سازد.
اما چه چیزی باعث می‌شود یک پادکست، یک قالب مشخص داشته باشد؟

متن کامل پادکست در اولین دیدگاه پست


#پادکست
#@Miitray

چنل تخصصی صداورزی
3
مونولوگ

باز منم و تو
من با این همه حرفِ نگفته و تو...
سکوت همیشگی.
خوبی رفیق
میگم میدونستی

دلدادگی خیلی شیرینه در عین حال دردناکه
دل میبندی به یکی که فقط خودت میدونی و خودت
آره کامی
دنیا خیلی نامرده

آخه...
وقتی یکی دلتو تصاحب میکنه هم شیرینه هم تلخ...
یعنی ی شیرینی خاص که نمیشه گفت
میفهمی
وقتی...
ی جایی تو دل تاریکی یه نور ضعیف میبینی که سو سو میزنه قلبت روشن میشه رفیق

حرف بزن کامران ی چیزی بگو
همش که من صحبت کردم نوکرتم
ی چیزی بگو

د لامصب تو که رفیق نیمه راه نبودی
تو نبودی می‌گفتی غصه نخور خودم واست آستین بالا می‌زنم

وقتشه
پاشو رفیق
دیگه همه رفتن

کامی...
یه چیزی سال‌هاست همراهمه.
یادته می‌گفتی هر وقت دلت لرزید بنویس
منم نوشتم
نه برای اون
برای خودِ آینده‌م

«اگه یه روز عاشق شدی...
از ترست قهرمان نساز
برو...
حرفت رو بزن
بدترین جواب از هزار تا ای کاش بهتره»

هی....

می‌بینی کامی جون
این نامه رو خودم نوشته بودم
اما هیچ‌وقت به حرفش گوش ندادم.
هیچ وقت

حالا نه اون مونده نه تو
نه اون پسری که این نامه رو نوشته بود.
میگن خاک سرده
اما نه...
خاک و سنگ روی قبر
دلت رو آتیش میزنه و جز تحمل راهی نداری

پاشو نوکرتم....
پاشو که بد دلتنگم

#مهرک
1405/06/17
👏3🔥1
مرد پاک دامن یعنی چه؟