Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
آدم گاهی دلش می‌خواهد بنشیند و با کسی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره‌اش می‌کند. اما کو تا یکی این‌طور و آن‌همه اخت پیدا شود؟ خواهید گفت پیدا می‌شوند. بله، می‌دانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آن‌قدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی‌آمد، سروقت به پاتوقمان نمی‌رسید، دلشوره می‌گرفتیم. اما بعد یکی شوهر می‌کند، یکی سفر می‌رود، یکی از مذهب می‌گریزد، یکی هم غیبش می‌زند، خودکشی می‌کند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای ‌کار را ببینی متوجه می‌شوی که آدم‌ها بیشترشان نمی‌توانند تا آخر خط تاب بیاورند.
231
به خودم قول داده بودم از این روزها با جزئیات بنویسم، چرا که تاریخ خاورمیانه، لا به لای سطرهای تاریخ تمدن غرب! دیر یا زود گم خواهد شد. اما حالا بیش از دو جمله نمی‌توانم حرفی بزنم. از تک تک دوستانم می‌پرسم "هنوز خوبی؟" و بعد از دیدن "هنوز خوبیم" ها به کنار پنجره می‌روم. چشم انتظار پروانه‌ها. پروانه‌ای‌ با بال‌های آبی، همان قرار همیشگی‌مان.
شب می‌شود. نیمه‌ی شب. هیاهو به اوج می‌رسد. به ماه نگاه می‌کنم و دلم تنگ می‌شود. تنگ‌تر. در خواب و بیدار می‌بینم‌ات، به من و سینه‌ات اشاره کردی و گفتی "به من تکیه کن، من برای تو این‌جا هستم. بغلم کن و سعی کن دست‌هایت را به من فشار بدهی. من را حس کن. من به خاطر تو این‌جا هستم و این‌جا سرزمین ماست. مویه کن، عیبی ندارد." صدایت می‌آمد و اشک‌هایم سرازیر می‌شد. صدایی که دلتنگ‌اش بودم. صدایی که مرا مسخ می‌کرد و به زندگی، وصل. زیر لب زمزمه می‌کردم "مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر و دیگر رهایم نکن." سوزش گلویم بار دیگر مرا از آغوش‌ات گرفت. جای خالی‌ات توی ذوق می‌زد. رد اشک‌ها نشان می‌داد این‌جا بودی. همین‌جا کنار خودم. و من تنها نبودم. و ما تنها نیستیم
222
أللهم سدد رمیهم.
231
حضورش در اندازه‌ای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند. اما نبودنش خلأ معرکه‌ای بود.
134
خسته شدم از امیدواری بسیار در لحظه‌ی ابتدایی شروع چیزی و ناامیدی عمیق در میانه‌های راه.
140
تنهایی اشکال مختلفی دارد و تنهاترین اشکال آن، این است که آدمیزاد آدم‌هایی که می‌شناخته را هنوز هم بشناسد، اما دیگر آن جوری که پیش‌تر و بیش‌تر آن‌ها را می‌شناخته، نباشند. و انگار دیگر اصلا وجود نداشته باشند، آشناهای غریبه‌ای که انگار تنها پوسته‌ی بیرونی و خالی‌شان، اتاق‌های محدود خاطر آدم را پر کرده باشد و آدم درِ هر کدام از اتاق‌ها را هم که باز کند، دیگری کلمه‌ای برای‌شان نداشته باشد و لابد همین هم یکی دیگر از اشکال تنهایی‌ست، همین سکوت ناخواسته‌ای که آدمیزاد حتی کلمات‌اش را تند تند برای خودش نگه می‌دارد‌.
234
می‌دانم که از دور مرا تماشا می‌کنی. می‌دانم که شهامت نزدیک شدن و تماشای ویرانه‌ای که در من ساخته‌ای را نداری. اما نزدیک‌شو، لمسم کن و بگذار یک‌بار دیگر در آغوشت فرو بریزم.
31
آنقدر غرق اغراق‌ شده‌اید که نمی‌دانید واقعیت‌تان چیست. آنقدر که دیگر مغزتان کشش این همه پوشالی بودن را ندارد.
121
انگار طوفان تمام شده باشد، اشک‌ها جاری شدند، دست‌ها بر سر و سینه زدند و پاها راه یافتند و بازگشتند. به گمان خود دین ادا کردیم اما این قصه هنوز تازه است. بی‌تابی قلب‌های‌مان گواهی می‌دهد ما به تو بازمی‌‌گردیم حسین.
145
به غیر از کتاب خواندن، دیگر هیچ پناهی نداشتم. چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند.
122
بعد از مرگ‌ من اگر نسیمی شانه‌ات را لرزاند، بدان منم که هنوز دوستت دارم.
143
در این جهان، چیزهایی هست که هیچ‌وقت نمی‌شود کامل گفت‌شان. چیزهایی که وقتی به کلمه درمی‌آیند، از ابعادشان کاسته می‌شود. مثلاً اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی می‌ترسم، هیچ‌جوره نمی‌شود ابعاد این ترس را فهمید. نمی‌شود گفت منظور ترسی است که تا عضله‌ی ران بالا می‌آید یا ترسی که اتاق را پر می‌کند یا ترسی که به اندازه‌ی کل جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمی‌شود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. اما تو بدان و بخوان در روزگاری که عشق را نمی‌شناسند، تو را دوست دارم.
117
حتی اگر، تکه‌ای که پیش تو جامانده از تکه‌ای که حالا هستم و دارم عظیم‌تر باشد، باز هم به سویت برنخواهم گشت.
139
به تک‌تک کسانی که نصیحت‌ می‌کنند، لبخند می‌زنم. من یقین دارم زندگی یک روزی همه‌ی ما را جا به جا خواهد کرد. من به جای تو، تو به جای من و او به جای ما، گفت و گو به آن روز.
133
هیچ‌وقت تا این حد، نوشتن را دور، بی‌تاثیر و تاریک نمی‌دیدم.
118
گاهی که چیزی اینجا می‌نویسم، از گوشه‌ی صفحه، کامنتی بالا می‌پرد: «قشنگ بود»، «متن جالبی بود». کلمه‌ها مثل قند توی دهان‌‌شان آب می‌شود و روی زخمی که من سال‌هاست با خود می‌کشم، مثل نقل عروسی می‌پاشد. نمی‌دانم مخاطبی که اینجا سرک می‌کشد، چه می‌بیند؛ ولی من برای قشنگی نمی‌نویسم. اصلاً هیچ‌وقت نویسنده نبودم. خط‌هایی که روی این صفحه‌ها می‌ریزم، اغلب تکه‌هایی‌ست از زندگی واقعی‌، یا دردهایی که انتهای ذهنم لانه کرده‌اند، یا کابوس‌هایی که هنوز بیدار نشده‌اند.
وقتی کسی می‌گوید «جالب بود»، دلم می‌خواهد بپرسم دقیقاً چه چیزش؟ رنج؟ درد؟ اعتراف؟ یا این‌که برای چند لحظه مثل قصه‌ای تخیلی نگاهش کردی و رفتی پیِ پست بعدی؟
من دنبال قشنگی نیستم، نه از آن قشنگی‌هایی که با لایک تمام می‌شود. می‌نویسم که چیزی درونم آرام بگیرد، شاید خاموش شود، شاید هم فقط ناله‌اش کمتر شنیده شود. این‌ها را نمی‌نویسم که خوانده شود، می‌نویسم که از تنم بیرون برود. این‌جا برای من دفتر خاطرات نیست، گورستان است. گور دردها، لذت‌ها، شب‌ها، رابطه‌هایی که شکل گرفتند و پوسیدند. هر سطر یک فاتحه است.
1
عزیزم؛ من تراپیست تو نیستم. من کسی نیستم که باید گره‌های روانی تو را بشناسد و راه مواجهه با آن‌ها را بلد باشد. من کسی نیستم که فشار حاصل از انکار و سرکوب تجربه‌های ناخوشایندت را به دوش بکشد، تنها به این دلیل که توان پذیرش‌شان را نداری. من آدمی نیستم که مدام در ذهنم رفتارهای عجیب‌ و غریبت را تفسیر کند. من پدر یا مادرت نیستم و نمی‌توانم تروخشک و تربیتت کنم. من مربی مهدکودک هم نیستم و نمی‌توانم با آدمی که توی شناسنامه بزرگسال حساب می‌شود، مثل بچه‌ها رفتار کنم. شاید اولین حقیقت زندگی این باشد که اغلب وقت‌ها مخفی شدن پشت نقاب‌های بچگانه و ضعیف و ناتوان نشان دادن خودمان راه آسان‌تری برای زندگی کردن است، اما یک‌جایی بالاخره با دومین حقیقت زندگی‌ روبه‌رو می‌شویم که باید از مرزهای سخت بزرگسالی گذشت، باید عواقب رنج‌ها و زخم‌ها را پذیرفت و فهمید که نسخه‌ی زخم‌خورده و دردناک خودمان هم می‌تواند دوست‌داشتنی و قابل‌قبول باشد. بعد از همه‌ی این مسیرهای ناهموار، آدم‌هایی هستند که تو را بشنوند، با تو همدلی کنند و در آغوشت بگیرند. امیدوارم.
1