یه گوشه از قلبم همیشه برای دختران و پسران میناب شکسته و مشکی باقی خواهد ماند.
💔47
هولناکترین بخش زندگی، پذیرفتن مرگ آدمهاست. جایی که به مرور، به جای خالیشان عادت میکنی و این حقیقت تلخ را میپذیری که زندگی بدون آنها هم جریان دارد و قرار نیست دنیا صبر کند تا تو خودت را جمع و جور کنی.
❤23
وقتی در بستر رسانه و در فضای مونولوگ و فقدان دیالوگ، حضور وجود ندارد، انسانها در مقولات و مفاهیم معنا پیدا میکنند و تجربه در بستر تکرار فهم میشود. امور در بستر تکرار، هویت و تکینگی خود را از دست میدهند و ما عادت میکنیم به تکرار و حافظهسازی و در نهایت تنهایی تراژیک فراگیر.
❤12
ناگهان به خود آمدم و دیدم ماههاست در ایستگاهی منتظر ماندهام که قطارش مدتها پیش مسیر بیبازگشتی را رفته و من، هنوز بلیت آن را در دستانم مشت کردهام به این امید که روزی دوباره از راه برسد.
💔17
بهطرز وحشتناکی خونسرد و بیتفاوتم.گویی روحم در برکهای آرام، عمیق، زیبا، بیاحساس و سرد سکوت غل و زنجیر شده.
💔22
با گذر روزها میفهمی که در هر چیزی خیری هست. در آمد و شد آدمها، در آن فنجان چای یا قهوهای که بیخبر به تو تعارف شد، در دشمنیها دوستی نهفته و در رفاقت درسهای دشواری. و در همهی آدمهایی که ملاقات کردهای تجربهای که تو را تبدیل به کسی کرده است که باید میبودی.
❤23
میخواست در آسمان غرق شود و در اقیانوس پرواز کند، در آغوش خورشید یخ بزند در شبی برفی بسوزد، میان رقص بگرید و در میانهی گریه بخندد. شیفتهی احساسات متناقض بود.
❤18
من از این بینوایی در مقابل سیل افکار ترسیدهام. از این جریان غیر قابل توقف که وقتی یکی از آنها میمیرد، دیگری جایگزین میشود و ادامه میدهد، هراس دارم. از اینکه نمیدانم مرا کجا میبرد و کجا رها میکند ترسیدهام عزیز من.
💔14
بیشتر چیزهایی که برایشان جنگیدهایم، آنقدرها هم مهم نبودهاند. زمان، بیرحمانه اما صادقانه همهچیز را در اندازهی واقعیاش نشان میدهد. آنوقت میبینی که زندگی، دربارهی از دست ندادن خودت در میان هیاهوی خواستنهاست. و چه اندوهناك که بسیاری از ما این حقیقت را درست زمانی میفهمیم که بخش بزرگی از عمرمان را صرف دویدن به سوی چیزهایی کردهایم که هرگز قرار نبوده خوشبختمان کنند.
❤29
هیچ کس از من مراقبت نکرد. مثل تکه یخ عریانی وسط آفتاب داشتم ذرهذره آب میشدم و حتی یک نفر هم حواسش به من نبود. سرسخت به نظر میرسیدم و میشد روی من حساب کرد، در حقیقت اما شکنندهتر از آنی بودم که زیر آن همه فشار و اندوه، یکه و تنها مقاومت کنم و نشکنم. به ظاهر ایستاده بودم، اما از درون، مدتها بود فروریخته بودم.
❤43
نه نه، اینطور هم نیست که همه چیز را رها کرده باشم. حالم خوب نیست، اما میدانم باید این زندگی لعنتی را بالاخره یک کاری بکنم! صبحها که از خواب بیدار میشوم، میگویم دیگر تمرکزم را میگذارم روی کارم، برنامههایم را میچینم، همه چیز را آماده میکنم، اما بعد، نمیدانم چرا وقتی میخواهم شروع کنم انگار توی یک مرداب گیر افتادهام و بین تمام کارهای انجامنشدهام دست و پا میزنم. تمرکز ندارم. حالم بد میشود و بعد یکهو میزنم زیر گریه. تا همینطور دور خودم میچرخم و بعد شب که از راه میرسد دوباره گریه میکنم بابت اینکه نتوانستهام هیچ کاری کنم. به من بگو، این تقصیر من است؟ یعنی کم آوردهام؟ به خدا سعیم را میکنم، اما زندگی برایم سخت شده، خیلی سخت.
❤25
Forwarded from Saved Messages
بخش سوم - زمینه ( بسم الله نور )
حاج محمود کریمی
درحالی که میلام به سمت پنهان کردن بعد مذهبیم حتی از خودمه، درحالی که شصتبار به سمت مراسم سوق داده شدم و نرفتم، درحالی که در بیمعناترین مختصات خودم ایستادم، دستم خورد و گیر افتادم.
❤25
او سزاوار نور نبود، او سزاوار آرامش بود. آرامشی که پس از رنجهای بسیار میآید، آرامشی که در آن نه ترسی هست، نه دروغی، نه خیانتی و نه قضاوتی.
❤19
عزیزترینم، هنگامی که به جای ریشه عاشق گل و شکوفهها میشوی، در پاییز چه خواهی کرد؟
❤17