Saved Messages
1.95K subscribers
56 photos
3 videos
5 links
دیوانه نپرهیزد؛
Download Telegram
من بااستعداد بودم، یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشنوم، یا یک چیز دیگر. ولی دست‌هایم چه کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همینطور ذهنم را …
123
دوست داشتم همه‌ی آدم‌های دنیا سکوت کنند، هیچ صدایی نباشد. من سرم را بگذارم روی پای تو، بخوابم، و کسی بیدارمان نکند.
122
اکنون نه توان دویدن به سوی چیزی دارم، و نه توان قدم برداشتن به سوی چیزی. اگر هم داشتم، حتی یک گام به سوی تو برنمی‌داشتم.
113
آن چه‌ برای رفقایم جالب بود برای من اصلا جالب نبود. به هیچ‌کس اعتماد نداشتم مگر آسمان لایتناهی، مزارع، باد و شب هنگام، تاریکی، سکوت و خلوت اتاقم.
30
تو خاص‌ترین و بزرگ‌ترین مشوق من برای جنگیدن علیه این زندگی نامساعد، این زندگی ناراضی‌کننده و نامراد هستی.
121
برای من اهمیتی ندارد که دیگران، مرا باور کنند یا نه. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
126
چیزی که از جانب تو مرا کشت، از جانب بقیه خم به ابروی من نمی‌آورد.
244
Forwarded from محمّدِامین
اما جوری تربیت شده بود که با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی‌تر از آم می‌دانست که دیگران خیال می‌کنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسان‌تر از بوییدن یک گل است. کافی بود کسی او را ببیند و من نمی‌دانم، آیا مادرش هم او را به اندازه‌ی من دوست ‌داشت؟
112
می‌خوام کانال رو پاک کنم.
126
عزیزدلم
زندگی شبیه "طعم گیلاس" نیست. اصلاً به‌ کجای این زندگی پرهیاهو می‌آید که کارگردان باحوصله‌ای مثل کیارستمی داشته باشد؟ جوری که اتفاق‌ها همه نرم‌ و ملایم جلو بروند، روزها مثل جاده‌ای خاکی، خلوت باشد و آدم‌ها شبیه پیرمرد ساده‌دلی که تأثیرگذارترین قصه‌ها را بلد است؟ خودمان هم شبیه مردی نیستیم که با فکر مرگ به جاده زده و قلبش هنوز هم پذیرای عشق و زندگی است. پس نه، احتمالاً یک توت ما را نجات نمی‌دهد. آدم اول خیال می‌کند هر کسی که وارد زندگی‌اش می‌شود، درس پندآموزی با خودش آورده و می‌تواند با یکی‌دو جمله درونش‌ را متحول کند. آدم خیال می‌کند که در جاده‌های خاکی زندگی می‌راند و جلو می‌رود و یک‌جایی دنیا با درختی پر از توت‌های شیرین از او قدردانی می‌کند. آدمیزاد خیال‌های زیادی دارد، از بچگی تا بزرگسالی. از وقتی که فاصله‌ی واقعیت و تخیل را تشخیص می‌دهد و می‌فهمد که برخلاف زندگی، برای نمردن باید بیشتر از یک دلیل داشت.
225
خیلی از قدیمی‌های کانال رو مجددا در بازه‌های اخیر می‌خوام پست کنم، اگر احساس کردید متنی آشناست، به این علته.
43
با وجود آن که من همه‌چیز را می‌گویم و می‌نویسم، همیشه یک‌چیزی باقی می‌ماند. یک‌چیزی فراتر و عمیق‌تر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.
324
Saved Messages pinned «با وجود آن که من همه‌چیز را می‌گویم و می‌نویسم، همیشه یک‌چیزی باقی می‌ماند. یک‌چیزی فراتر و عمیق‌تر از آن که بشود به صورت کلمه درآورد.»
اگر یک سؤال باشد که من از آن وحشت داشته باشم، سؤالی که هرگز نتوانسته باشم به آن جواب رضایت‌بخشی بدهم، این است که دارم چه می‌کنم؟!
123
حیف از آن مکالمات طولانی، خاطره‌های مشترک و امیدهای دور و دراز.
125
مهدیس می‌گفت خانواده‌ی ما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند، گاهی بلند بلند بخندند. برادرم نگران سختی کار پدرم است، اما حتی یک بار هم نشده خواسته‌هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمی‌برد، اما حتی یک بار هم نشده با من در مورد خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد چه چیزی تو را خوشحال می کند؟!
من با فکر رنج های مادرم از خواب بیدار می‌شوم، اما حتی یک بار نشده که دستش را بگیرم و با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به یکدیگر آرامش بدهم.
ما از نسل آدم‌های بلاتکلیف هستیم.
از یک طرف، در خلوت خود، دل‌مان برای این و آن تنگ می‌شود، از طرف دیگر وقتی به هم می‌رسیم لالمانی می‌گیریم! انگار نیرویی نامرئی و فراتر از ما وجود دارد که دهان‌مان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی‌مان بگوییم. تکلیف‌مان را با خودمان روشن نمی‌کنیم. یکدیگر را دوست می‌داریم اما آن‌قدر شهامت نداریم دوست داشتن‌مان را ابراز کنیم.
ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم!
آن‌قدر دربیان احساسات‌مان درمانده‌ایم که صبر می‌کنیم تا فقط زمانی که عزیزی را از دست دادیم، برایش شعر بگوییم.
اما از یک جا به بعد، باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد. از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید چقدر دوستش دارد. از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و با هم قدم بزنند. از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند. این جهان چنان ناامن و ناپایدار است که ممکن است همین لحظه برای هر چیزی دیر باشد.
240