Forwarded from ارتداد
سلام بر تو و شب. به روزنههای غریب و ظریف امید و تلاطم دریا در دلهای کوچک منتظر
با ریشهی ظریف و نازک امیدی که تازه در زندگیام روییده بود، زخمهای ناعمیقاش را بخیه زد و ناگهان رفت. برای همان ردّی که از من روی تناش باقیست، تا همیشه از جنس امید و لبخند باقی خواهد ماند
مرا دوست بدار. حتی کم، حتی کوچک، که در این زندگی سرتاسر شب، آدمیزاد باید یک چراغ داشته باشد
بیش از هر زمان از این چرخهی تکراری که شادی و امیدی را با خوندل به چنگ آورم و درونم اندوخته کنم و کمی بعد غمی ناگهانی و سیلآسا تمام اندوختهام را با خود ببرد و مرا به ناامیدی بکشاند، خستهام
به هرچیزی نوک میزد که طعم واقعیت را بچشد. بعدها فهمید تمام واقعیت همین است، زندگی را تکه تکه چشیدن
زندگیاش به یک مستی ادامهدار بدل شده بود. دائما تلو میخورد و نمیدانست به کجا میخواهد و یا خواهد رفت
مبتلا به چیزی هستیم که گریه، درستش نمیکند، فریاد جبرانش نمیکند و صبر، حلش نمیکند. تمام چیزی که ما نیاز داریم، پذیرفتن و رها کردن است
از تو فقط اندوه فراوان برای من به جا ماند، مانند پای قطع شدهی مردی در جنگ
بخشی از وجود او در درون من زنده ماند و بخشی از وجود من، برای همیشه با او مرد
وقتی شخصیتی خیالپرداز همانند من، با واقعیت رو به رو میشد، تمام زندگیاش را زیر آوار میدید
میدانی در آن سالها، چگونه شکست را تحمل میکردم؟ در غمگینترین روزهای سال به ضعیفترین احتمال پیروزیام با تو و کنار تو فکر میکردم. حضور تو، دلیل بود. حجت، انگیزه، توان، شعف
Forwarded from ارتداد
من بیصدا احساس هیچکسی دارم به معنای کسی که هیچکس نیست. نه اینکه خودم را مثلا گم کرده باشم یا نیابم، من حس لمس زمان و مکان را از دست دادهام. انگار در فضای خالی و بیوزن درون خود معلقام. مثل فضانورد شناور در سفینه
مسیر رویاپردازیها برای کسب چیزی تا تلاش برای فراموش کردن آن، دردناک است و در زندگی من همیشگی
آدمهایی که درد میکشند، اگر با دردهایشان مواجه نشوند میتوانند درد بدهند
حقیقتش اینه که اصلا حواسم اینجا نیست. راستش اصلا اینجا نیست. میبینم، میشنوم، بو میکشم و چیزهای دیگه. همون حرکات معمولی ولی دلم یه جای دیگهست. دلم اصلا اینجا نیست!
دلم میخواست میتوانستم معنای جدید کلمات را که تو باعث شدی کشف کنم، برایت توضیح دهم
خواستن تنها یک اندیشه و محرک است، مبهم است و ناپایدار و تا زمانی که به معادل فیزیکیاش تبدیل نشده انتزاعی است و هیچ ارزشی ندارد
میدانمت که چگونهای.
کلافهای از گفتن اینکه کجا ایستادهای و چه چیزی پشت سر گذاشتهای. انگار کسی در تو به قتل رسیده و کمکهای اولیه و سادهدلانهی آدمها به کارت نمیآید. احوالپرسیها حوصلهات را سر میبرد و توان هیچ ارتباط تازه و تازه کردن هیچ کهنهای نیست. و وقتی دیگران میخواهند با مفاهیم قابل درک سادهات کنند، بیتحمل میشوی. میدانم
کلافهای از گفتن اینکه کجا ایستادهای و چه چیزی پشت سر گذاشتهای. انگار کسی در تو به قتل رسیده و کمکهای اولیه و سادهدلانهی آدمها به کارت نمیآید. احوالپرسیها حوصلهات را سر میبرد و توان هیچ ارتباط تازه و تازه کردن هیچ کهنهای نیست. و وقتی دیگران میخواهند با مفاهیم قابل درک سادهات کنند، بیتحمل میشوی. میدانم
2 63