#پارت_گذاری
#پارت_1
تهران... شبهای پاییزی... خیابانهای شلوغ و پر از هیاهو.
بهار با قدمهای سبک و بیصدا وارد مغازهی کوچک گلفروشیاش شد. هوای خنک بیرون با عطر گلهای تازه مخلوط شده بود. مغازهاش دنیای کوچکی بود که توش خبری از دود، شلوغی و آدمهای پرهیاهو نبود. یه پناهگاه امن که همیشه با رنگ و بوی گلها زنده بود.
گلفروشی برای بهار فقط یه شغل نبود؛ یه دنیای شخصی بود که توش میتونست نفس بکشه. جلوی پیشخوان ایستاد، دستش بهسمت دستهگل رز سفید رفت. همون لحظه، صدای موتور ماشینهای سنگین از بیرون مغازه توی گوشش پیچید. نگاهی از شیشه به بیرون انداخت؛ چند ماشین مشکی با شیشههای دودی از کوچه رد شدند.
همون موقع، ارشد با گامهای محکم از ماشین پیاده شد. هیچکس نمیتونست بفهمه پشت اون نگاه سرد و یخی چی میگذره. همه توی شهر ازش میترسیدن، هیچکس جرات نداشت اسم واقعیاش رو بپرسه. برای همه «ارشد» بود؛ مردی که هیچوقت نمیلرزید.
ارشد با نگاه سنگینش به تابلوی گلفروشی خیره شد. چیزی از درونش میگفت باید بره تو. انگار یه حسی که هیچوقت تجربهاش نکرده بود. بهآرومی درو باز کرد و وارد شد. بهار سرش رو بلند کرد و با دیدن مرد قدبلند و مرموز، چند لحظهای مکث کرد.
سلام. میتونم کمکتون کنم؟
ارشد نگاهش رو از گلها به چشمهای بهار دوخت. صدای آروم و عمیقش فضا رو پر کرد.
یه دستهگل رز قرمز میخوام.
بهار سریع خودش رو جمعوجور کرد و شروع به بستن دستهگل کرد. توی دلش هزار تا سوال بود. این مرد کیه؟ چرا نگاهش انقدر سنگینه؟ چرا حس میکنه این نگاه با بقیه فرق داره؟
برای کسی خاصه؟
ارشد یه لبخند کوتاه زد، لبخندی که بیشتر به یه سایه میموند.
شاید... کی میدونه؟
بهار با کنجکاوی بهش نگاه کرد. دستهگل رو بهش داد و ارشد پول رو روی پیشخوان گذاشت.
مراقب خودت باش...
بهار با تعجب نگاهش کرد. این جمله چرا انقدر غیرمنتظره بود؟ ارشد بدون اینکه نگاهش رو برگردونه، از مغازه بیرون رفت. بهار با خودش فکر کرد: «این مرد کیه که انقدر عجیب به نظر میرسه؟»
خود ارشد هم نمیدونست چرا اون جمله رو گفت. شاید برای اولین بار، احساس کرد که میخواد کسی رو از دنیای تاریکش دور نگه داره.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_1
تهران... شبهای پاییزی... خیابانهای شلوغ و پر از هیاهو.
بهار با قدمهای سبک و بیصدا وارد مغازهی کوچک گلفروشیاش شد. هوای خنک بیرون با عطر گلهای تازه مخلوط شده بود. مغازهاش دنیای کوچکی بود که توش خبری از دود، شلوغی و آدمهای پرهیاهو نبود. یه پناهگاه امن که همیشه با رنگ و بوی گلها زنده بود.
گلفروشی برای بهار فقط یه شغل نبود؛ یه دنیای شخصی بود که توش میتونست نفس بکشه. جلوی پیشخوان ایستاد، دستش بهسمت دستهگل رز سفید رفت. همون لحظه، صدای موتور ماشینهای سنگین از بیرون مغازه توی گوشش پیچید. نگاهی از شیشه به بیرون انداخت؛ چند ماشین مشکی با شیشههای دودی از کوچه رد شدند.
همون موقع، ارشد با گامهای محکم از ماشین پیاده شد. هیچکس نمیتونست بفهمه پشت اون نگاه سرد و یخی چی میگذره. همه توی شهر ازش میترسیدن، هیچکس جرات نداشت اسم واقعیاش رو بپرسه. برای همه «ارشد» بود؛ مردی که هیچوقت نمیلرزید.
ارشد با نگاه سنگینش به تابلوی گلفروشی خیره شد. چیزی از درونش میگفت باید بره تو. انگار یه حسی که هیچوقت تجربهاش نکرده بود. بهآرومی درو باز کرد و وارد شد. بهار سرش رو بلند کرد و با دیدن مرد قدبلند و مرموز، چند لحظهای مکث کرد.
سلام. میتونم کمکتون کنم؟
ارشد نگاهش رو از گلها به چشمهای بهار دوخت. صدای آروم و عمیقش فضا رو پر کرد.
یه دستهگل رز قرمز میخوام.
بهار سریع خودش رو جمعوجور کرد و شروع به بستن دستهگل کرد. توی دلش هزار تا سوال بود. این مرد کیه؟ چرا نگاهش انقدر سنگینه؟ چرا حس میکنه این نگاه با بقیه فرق داره؟
برای کسی خاصه؟
ارشد یه لبخند کوتاه زد، لبخندی که بیشتر به یه سایه میموند.
شاید... کی میدونه؟
بهار با کنجکاوی بهش نگاه کرد. دستهگل رو بهش داد و ارشد پول رو روی پیشخوان گذاشت.
مراقب خودت باش...
بهار با تعجب نگاهش کرد. این جمله چرا انقدر غیرمنتظره بود؟ ارشد بدون اینکه نگاهش رو برگردونه، از مغازه بیرون رفت. بهار با خودش فکر کرد: «این مرد کیه که انقدر عجیب به نظر میرسه؟»
خود ارشد هم نمیدونست چرا اون جمله رو گفت. شاید برای اولین بار، احساس کرد که میخواد کسی رو از دنیای تاریکش دور نگه داره.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤67🔥3🤔2
#پارت_گذاری
#پارت_2
آن شب، بهار در حالی که هنوز به آن مرد مرموز فکر میکرد، به خانه برگشت. ذهنش پر از سوال بود. چرا او را نجات داد؟
چرا با وجود ظاهر خشنش، یک گل یاس برداشت؟
بهار تا دیروقت نمیتوانست خواب ببیند. در هر گوشه از ذهنش، تصویر چهرهی ارشد درخشان بود؛ مردی با نگاه سرد و مرموز که در دل شب آمده بود تا او را از دست آن مردهای ناشناس نجات دهد.
فردا صبح وقتی به مغازه رسید، با تعجب شاخهی گل یاس را روی پیشخوان دید. هیچکس آنجا نبود. بهار به اطراف نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که هیچکس در مغازه نیست، دستش را به سمت گل دراز کرد و آن را برداشت. حس عجیبی داشت؛ انگار که یک رشتهی نازک از ارتباط بین او و ارشدبهطور پنهانی کشیده شده باشد.
بهار حتی نمیدانست که نامش ارشد است.
ناگهان، در مغازه باز شد و ارشد با قدمهایی محکم وارد شد. بهار دستپاچه شد و سریع شاخه گل یاس را به داخل گلدان گذاشت.
ارشد بدون اینکه چیزی بگوید، نگاهی گذرا به او انداخت و از کنار پیشخوان عبور کرد. نگاهش سرد بود، اما انگار یک نقطه از درونش درخشان میدرخشید که به بهار هیچ وقت نشان نداده بود.
بهار که هنوز نمیتوانست آن را درک کند، با صدای کم و ضعیفی گفت:
چرا این گلها رو آوردی؟
ارشد سرش را برگرداند و به آرامی جواب داد:
هر چیزی قیمت داره، بهار. حتی گل.
سپس، بدون اینکه اضافهای بگوید، مغازه را ترک کرد. بهار هنوز هم به آن گل یاس نگاه میکرد و از اینکه او اسمش را میدانست شوکه بود احساس میکرد که یک داستان پیچیده پشت آن گل نهفته است. چرا او اینطور به او توجه میکند؟
شب که به خانه برگشت، دیگر نتوانست از ذهنش بیرون بیاورد. آن شب، تمام فکر و ذکرش به ارشد و گل یاس معطوف شد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_2
آن شب، بهار در حالی که هنوز به آن مرد مرموز فکر میکرد، به خانه برگشت. ذهنش پر از سوال بود. چرا او را نجات داد؟
چرا با وجود ظاهر خشنش، یک گل یاس برداشت؟
بهار تا دیروقت نمیتوانست خواب ببیند. در هر گوشه از ذهنش، تصویر چهرهی ارشد درخشان بود؛ مردی با نگاه سرد و مرموز که در دل شب آمده بود تا او را از دست آن مردهای ناشناس نجات دهد.
فردا صبح وقتی به مغازه رسید، با تعجب شاخهی گل یاس را روی پیشخوان دید. هیچکس آنجا نبود. بهار به اطراف نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که هیچکس در مغازه نیست، دستش را به سمت گل دراز کرد و آن را برداشت. حس عجیبی داشت؛ انگار که یک رشتهی نازک از ارتباط بین او و ارشدبهطور پنهانی کشیده شده باشد.
بهار حتی نمیدانست که نامش ارشد است.
ناگهان، در مغازه باز شد و ارشد با قدمهایی محکم وارد شد. بهار دستپاچه شد و سریع شاخه گل یاس را به داخل گلدان گذاشت.
ارشد بدون اینکه چیزی بگوید، نگاهی گذرا به او انداخت و از کنار پیشخوان عبور کرد. نگاهش سرد بود، اما انگار یک نقطه از درونش درخشان میدرخشید که به بهار هیچ وقت نشان نداده بود.
بهار که هنوز نمیتوانست آن را درک کند، با صدای کم و ضعیفی گفت:
چرا این گلها رو آوردی؟
ارشد سرش را برگرداند و به آرامی جواب داد:
هر چیزی قیمت داره، بهار. حتی گل.
سپس، بدون اینکه اضافهای بگوید، مغازه را ترک کرد. بهار هنوز هم به آن گل یاس نگاه میکرد و از اینکه او اسمش را میدانست شوکه بود احساس میکرد که یک داستان پیچیده پشت آن گل نهفته است. چرا او اینطور به او توجه میکند؟
شب که به خانه برگشت، دیگر نتوانست از ذهنش بیرون بیاورد. آن شب، تمام فکر و ذکرش به ارشد و گل یاس معطوف شد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤50🔥5
#پارت_گذاری
#پارت_3
چند روز بعد، یکی از مشتریهای قدیمی بهار، خانم راد، وارد مغازه شد. خانم راد همیشه برای خرید گلهای خاص میآمد و بهار به خوبی او را میشناخت.
خانم راد زنی بود با ظاهری شیک و جذاب، اما همیشه نگاهی جدی داشت که هیچوقت به آن توجه نکرده بود. او به گلها نگاه کرد و سپس به آرامی گفت:
این گلها رو کی آوردی؟
بهار کمی جا خورد. هنوز فکر میکرد شاید کسی فقط گلها را گذاشته و رفته، ولی حالا خانم راد از او پرسیده بود. بهار با تردید جواب داد:
یه مرد... چرا میپرسین؟
خانم راد آهی کشید و بعد نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی در نزدیکی آنها نیست. سپس به آرامی گفت:
مراقب باش، دخترم. اون مرد رو به اسم «ارشد» میشناسن. رئیس یه گروه خطرناکه.
بهار به چشمان خانم راد نگاه کرد. همه چیز برایش عجیب بود. او هیچ وقت دربارهی «ارشد» نشنیده بود. چرا خانم راد اینقدر نگران بود؟ چرا آنطور با اضطراب حرف میزد؟ بهار به دقت به گفتههای خانم راد فکر کرد.
ارشد؟ اون یکی از اعضای گروههای مافیاییه؟
خانم راد سری تکان داد و سپس با صدای پایینتر ادامه داد:
نه ، اون ارشد همه گروه های مافیایی،همه ازش میترسن. ولی به نظر میاد این مرد میخواد چیزی از تو بگیره... شاید حتی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.
بهار برای لحظهای از جایش بلند شد. ذهنش پر از سوالات بیجواب بود. چرا ارشد، باید به او توجه کند؟
او که هیچ چیزی از این دنیای تاریک نمیدانست.
اما حس عجیبی به او میگفت که هنوز همهچیز بهطور کامل روشن نشده است.
وقتی خانم راد مغازه را ترک کرد، بهار همچنان در شوک باقی مانده بود. هیچ وقت فکر نمیکرد یک آدم معمولی مثل او وارد چنین دنیای پرخطر و مرموزی شود.
شب که به خانه برگشت، افکار مختلف در سرش میچرخید. دلش نمیخواست باور کند که نیما، آن مرد مرموز و دور از دسترس، در واقع یکی از خطرناکترین آدمها در این شهر باشد. اما چیزی در دلش بود که نمیتوانست آن را انکار کند.
چرا او همیشه مراقب او بود؟
چرا به او کمک کرده بود؟
آیا ارشد واقعا قصد بدی داشت؟
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_3
چند روز بعد، یکی از مشتریهای قدیمی بهار، خانم راد، وارد مغازه شد. خانم راد همیشه برای خرید گلهای خاص میآمد و بهار به خوبی او را میشناخت.
خانم راد زنی بود با ظاهری شیک و جذاب، اما همیشه نگاهی جدی داشت که هیچوقت به آن توجه نکرده بود. او به گلها نگاه کرد و سپس به آرامی گفت:
این گلها رو کی آوردی؟
بهار کمی جا خورد. هنوز فکر میکرد شاید کسی فقط گلها را گذاشته و رفته، ولی حالا خانم راد از او پرسیده بود. بهار با تردید جواب داد:
یه مرد... چرا میپرسین؟
خانم راد آهی کشید و بعد نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی در نزدیکی آنها نیست. سپس به آرامی گفت:
مراقب باش، دخترم. اون مرد رو به اسم «ارشد» میشناسن. رئیس یه گروه خطرناکه.
بهار به چشمان خانم راد نگاه کرد. همه چیز برایش عجیب بود. او هیچ وقت دربارهی «ارشد» نشنیده بود. چرا خانم راد اینقدر نگران بود؟ چرا آنطور با اضطراب حرف میزد؟ بهار به دقت به گفتههای خانم راد فکر کرد.
ارشد؟ اون یکی از اعضای گروههای مافیاییه؟
خانم راد سری تکان داد و سپس با صدای پایینتر ادامه داد:
نه ، اون ارشد همه گروه های مافیایی،همه ازش میترسن. ولی به نظر میاد این مرد میخواد چیزی از تو بگیره... شاید حتی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.
بهار برای لحظهای از جایش بلند شد. ذهنش پر از سوالات بیجواب بود. چرا ارشد، باید به او توجه کند؟
او که هیچ چیزی از این دنیای تاریک نمیدانست.
اما حس عجیبی به او میگفت که هنوز همهچیز بهطور کامل روشن نشده است.
وقتی خانم راد مغازه را ترک کرد، بهار همچنان در شوک باقی مانده بود. هیچ وقت فکر نمیکرد یک آدم معمولی مثل او وارد چنین دنیای پرخطر و مرموزی شود.
شب که به خانه برگشت، افکار مختلف در سرش میچرخید. دلش نمیخواست باور کند که نیما، آن مرد مرموز و دور از دسترس، در واقع یکی از خطرناکترین آدمها در این شهر باشد. اما چیزی در دلش بود که نمیتوانست آن را انکار کند.
چرا او همیشه مراقب او بود؟
چرا به او کمک کرده بود؟
آیا ارشد واقعا قصد بدی داشت؟
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤51🔥5🥱3
#پارت_گذاری
#پارت_4
بهار شبها خوابهای عجیبی میدید. هر شب در رویایش، ارشد را میدید که در میان سایهها حرکت میکند، بدون اینکه هیچکس او را ببیند. بهار احساس میکرد که ارشد همیشه در کنار اوست، ولی به طرز مرموزی از دسترس او خارج است.
این احساس عمیق در دلش نه ترس، بلکه نوعی جذبه بود که نمیتوانست آن را کنترل کند.
صبح روز بعد، بهار تصمیم گرفت بیشتر دربارهی ارشد تحقیق کند. مغازه خلوت بود و فرصتی پیدا کرد تا کمی جستجو کند. روی گوشیاش اسم ارشد را جستجو کرد و اطلاعات زیادی پیدا نکرد. تنها چیزی که به دست آورد، یک تصویر مبهم بود که هیچچیز را روشن نمیکرد.
در این زمان، صدای باز شدن در مغازه او را به خود آورد. وقتی سرش را بالا آورد، ارشد را دید که وارد مغازه شد. این بار نگاهش سردتر از همیشه بود و مثل همیشه، هیچگونه احساسی از خود بروز نمیداد.
- بهار با تردید گفت : ارشد ...
ارشد نگاهی به او انداخت و در سکوت پیش به جلو رفت. وقتی کنار پیشخوان ایستاد، بهار متوجه شد که در دستش یک پاکت مشکی دارد.
بدون اینکه حرفی بزند، پاکت را روی پیشخوان گذاشت و به آرامی گفت:
این چیزی است که میخواستم.
بهار بیاختیار دستش را به سمت پاکت دراز کرد و آن را برداشت. قلبش تند میزد. هیچ وقت فکر نمیکرد چنین چیزی از او دریافت کند. وقتی پاکت را باز کرد، درونش یک قرارداد بود.
- بهار پرسید: این چیه؟
صدایش به وضوح نشان میداد که نگران است.
ارشد با نگاه سردی جواب داد:
یک پیشنهاد. کاری هست که باید انجام بدی.
بهار متعجب و کمی هراسناک، نگاهش را از قرارداد به نیما دوخت. چیزی در چشمان ارشد بود که نمیتوانست آن را بخواند. او به هیچ وجه نمیتوانست بفهمد ارشد چه چیزی از او میخواهد. چرا از او خواسته بود که وارد دنیای تاریکش شود؟
من... من نمیفهمم. چی میخوای ازم؟
ارشد به آرامی گفت:
بهار، تو وارد دنیای من شدی. نمیتونی به راحتی بیرون بری.
صدای او سرد بود، اما در دلش چیزی متفاوت وجود داشت. بهار نمیدانست چرا، اما احساس میکرد که ارشد به او اهمیت میدهد. هیچچیز از او نمیخواست جز اینکه در این بازی مرموز و خطرناک شرکت کند. در حالی که بهش نگاه میکرد، احساس کرد که نمیتواند از این بازی فرار کند.
ارشد از مغازه بیرون رفت و بهار با قلبی سنگین، قرارداد را در دست گرفت. احساس میکرد وارد دنیای تاریکی شده که حالا راه برگشتی برای او وجود ندارد.
شب که به خانه برگشت، ذهنش پر از سوالات بیجواب بود. ارشد برای چه چیزی او را درگیر کرده بود؟ و آیا او واقعا باید این قرارداد را امضا کند؟ در دلش تضاد عجیبی وجود داشت. چیزی به او میگفت که از این مسیر نرود، ولی چیزی دیگر به او میگفت که شاید همین لحظهای است که باید تصمیمی بزرگ بگیرد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_4
بهار شبها خوابهای عجیبی میدید. هر شب در رویایش، ارشد را میدید که در میان سایهها حرکت میکند، بدون اینکه هیچکس او را ببیند. بهار احساس میکرد که ارشد همیشه در کنار اوست، ولی به طرز مرموزی از دسترس او خارج است.
این احساس عمیق در دلش نه ترس، بلکه نوعی جذبه بود که نمیتوانست آن را کنترل کند.
صبح روز بعد، بهار تصمیم گرفت بیشتر دربارهی ارشد تحقیق کند. مغازه خلوت بود و فرصتی پیدا کرد تا کمی جستجو کند. روی گوشیاش اسم ارشد را جستجو کرد و اطلاعات زیادی پیدا نکرد. تنها چیزی که به دست آورد، یک تصویر مبهم بود که هیچچیز را روشن نمیکرد.
در این زمان، صدای باز شدن در مغازه او را به خود آورد. وقتی سرش را بالا آورد، ارشد را دید که وارد مغازه شد. این بار نگاهش سردتر از همیشه بود و مثل همیشه، هیچگونه احساسی از خود بروز نمیداد.
- بهار با تردید گفت : ارشد ...
ارشد نگاهی به او انداخت و در سکوت پیش به جلو رفت. وقتی کنار پیشخوان ایستاد، بهار متوجه شد که در دستش یک پاکت مشکی دارد.
بدون اینکه حرفی بزند، پاکت را روی پیشخوان گذاشت و به آرامی گفت:
این چیزی است که میخواستم.
بهار بیاختیار دستش را به سمت پاکت دراز کرد و آن را برداشت. قلبش تند میزد. هیچ وقت فکر نمیکرد چنین چیزی از او دریافت کند. وقتی پاکت را باز کرد، درونش یک قرارداد بود.
- بهار پرسید: این چیه؟
صدایش به وضوح نشان میداد که نگران است.
ارشد با نگاه سردی جواب داد:
یک پیشنهاد. کاری هست که باید انجام بدی.
بهار متعجب و کمی هراسناک، نگاهش را از قرارداد به نیما دوخت. چیزی در چشمان ارشد بود که نمیتوانست آن را بخواند. او به هیچ وجه نمیتوانست بفهمد ارشد چه چیزی از او میخواهد. چرا از او خواسته بود که وارد دنیای تاریکش شود؟
من... من نمیفهمم. چی میخوای ازم؟
ارشد به آرامی گفت:
بهار، تو وارد دنیای من شدی. نمیتونی به راحتی بیرون بری.
صدای او سرد بود، اما در دلش چیزی متفاوت وجود داشت. بهار نمیدانست چرا، اما احساس میکرد که ارشد به او اهمیت میدهد. هیچچیز از او نمیخواست جز اینکه در این بازی مرموز و خطرناک شرکت کند. در حالی که بهش نگاه میکرد، احساس کرد که نمیتواند از این بازی فرار کند.
ارشد از مغازه بیرون رفت و بهار با قلبی سنگین، قرارداد را در دست گرفت. احساس میکرد وارد دنیای تاریکی شده که حالا راه برگشتی برای او وجود ندارد.
شب که به خانه برگشت، ذهنش پر از سوالات بیجواب بود. ارشد برای چه چیزی او را درگیر کرده بود؟ و آیا او واقعا باید این قرارداد را امضا کند؟ در دلش تضاد عجیبی وجود داشت. چیزی به او میگفت که از این مسیر نرود، ولی چیزی دیگر به او میگفت که شاید همین لحظهای است که باید تصمیمی بزرگ بگیرد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤40🔥5
#پارت_گذاری
#پارت_5
بهار تا شب نتوانست خوابش ببرد. آن قرارداد در دستش میسوخت، مثل یک بمب ساعتی که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. اما چیزی در دلش بود که نمیتوانست آن را نادیده بگیرد. ارشد ، کاری کرده بود که بهار نمیتوانست از آن فرار کند. او وارد دنیایی شده بود که خطر در آن کمین کرده بود، و حالا مجبور بود با آن روبهرو شود.
صبح روز بعد، بهار در حالی که به سختی تصمیم میگرفت که چه کار کند، به مغازه رفت. وقتی وارد شد، نادر، یکی از همکارانش، به سمتش آمد.
بهار، حالت خوبه؟ چرا اینقدر نگران به نظر میای؟
بهار لبخندی زد، اما آن لبخند بیشتر از اینکه آرامشبخش باشد، مثل یک ماسک بود. او نمیخواست کسی متوجه شود که در ذهنش چه خبر است.
هیچ چیز، فقط... فکر میکنم باید یه تصمیم بزرگ بگیرم.
نادر که ظاهراً هیچچیز از شرایط بهار نمیدانست، موضوع را بیشتر از حد به شوخی نگرفت. اما بهار در دلش نمیتوانست نگرانیاش را پنهان کند. او میدانست که چیزی بزرگ در پیش است، و این چیزی نبود که بخواهد به راحتی از کنار آن عبور کند.
در همین لحظه، در مغازه باز شد و ارشد وارد شد. بهار که حس میکرد قلبش از جای خود بیرون میپرد، دستش را به سوی پاکت دراز کرد.
ارشد نگاهی به او انداخت، سپس با دست خود پاکت را از او گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت در رفت.
این خیلی جدیه. - بهار صدایش لرزید، به طور ناخودآگاه این جمله را گفت.
ارشد متوقف شد، ولی نگاهش همچنان سرد و بیاحساس بود.
اگر میخواهی از این مسیر برگردی، هیچ وقت به اینجا نمیرسیدی. - ارشد با صدای آرام و جدی گفت، سپس در را باز کرد و بیرون رفت.
چیزی در دل بهار لرزید. او نمیخواست در این دنیای خطرناک گم شود، ولی میدانست که هیچ راه برگشتی وجود ندارد. ارشد وارد دنیای او شده بود و حالا به نظر میرسید که هیچچیز نمیتواند این مسیر را تغییر دهد.
اما هنوز هم چیزی در دلش به او میگفت که شاید این راه درست باشد. شاید این لحظه فرصتی بود که هیچ وقت دوباره به دست نمیآورد. شاید زندگیاش به این شکل در حال تغییر بود.
در همان لحظه، تلفن بهار زنگ خورد. شماره ناشناسی بود. گوشی را برداشت.
بله؟
صدای آرام و جدی ارشد از آن سوی خط به گوش رسید:
تو باید انتخاب کنی، بهار. الان یا هیچ وقت.
بهار نفس عمیقی کشید. میدانست که این دیگر یک شوخی نیست. او باید تصمیمی بزرگ بگیرد. و این تصمیم ممکن بود همه چیز را تغییر دهد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_5
بهار تا شب نتوانست خوابش ببرد. آن قرارداد در دستش میسوخت، مثل یک بمب ساعتی که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. اما چیزی در دلش بود که نمیتوانست آن را نادیده بگیرد. ارشد ، کاری کرده بود که بهار نمیتوانست از آن فرار کند. او وارد دنیایی شده بود که خطر در آن کمین کرده بود، و حالا مجبور بود با آن روبهرو شود.
صبح روز بعد، بهار در حالی که به سختی تصمیم میگرفت که چه کار کند، به مغازه رفت. وقتی وارد شد، نادر، یکی از همکارانش، به سمتش آمد.
بهار، حالت خوبه؟ چرا اینقدر نگران به نظر میای؟
بهار لبخندی زد، اما آن لبخند بیشتر از اینکه آرامشبخش باشد، مثل یک ماسک بود. او نمیخواست کسی متوجه شود که در ذهنش چه خبر است.
هیچ چیز، فقط... فکر میکنم باید یه تصمیم بزرگ بگیرم.
نادر که ظاهراً هیچچیز از شرایط بهار نمیدانست، موضوع را بیشتر از حد به شوخی نگرفت. اما بهار در دلش نمیتوانست نگرانیاش را پنهان کند. او میدانست که چیزی بزرگ در پیش است، و این چیزی نبود که بخواهد به راحتی از کنار آن عبور کند.
در همین لحظه، در مغازه باز شد و ارشد وارد شد. بهار که حس میکرد قلبش از جای خود بیرون میپرد، دستش را به سوی پاکت دراز کرد.
ارشد نگاهی به او انداخت، سپس با دست خود پاکت را از او گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت در رفت.
این خیلی جدیه. - بهار صدایش لرزید، به طور ناخودآگاه این جمله را گفت.
ارشد متوقف شد، ولی نگاهش همچنان سرد و بیاحساس بود.
اگر میخواهی از این مسیر برگردی، هیچ وقت به اینجا نمیرسیدی. - ارشد با صدای آرام و جدی گفت، سپس در را باز کرد و بیرون رفت.
چیزی در دل بهار لرزید. او نمیخواست در این دنیای خطرناک گم شود، ولی میدانست که هیچ راه برگشتی وجود ندارد. ارشد وارد دنیای او شده بود و حالا به نظر میرسید که هیچچیز نمیتواند این مسیر را تغییر دهد.
اما هنوز هم چیزی در دلش به او میگفت که شاید این راه درست باشد. شاید این لحظه فرصتی بود که هیچ وقت دوباره به دست نمیآورد. شاید زندگیاش به این شکل در حال تغییر بود.
در همان لحظه، تلفن بهار زنگ خورد. شماره ناشناسی بود. گوشی را برداشت.
بله؟
صدای آرام و جدی ارشد از آن سوی خط به گوش رسید:
تو باید انتخاب کنی، بهار. الان یا هیچ وقت.
بهار نفس عمیقی کشید. میدانست که این دیگر یک شوخی نیست. او باید تصمیمی بزرگ بگیرد. و این تصمیم ممکن بود همه چیز را تغییر دهد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤25🔥20
#پارت_گذاری
#پارت_6
بهار با دستانی لرزان گوشی را کنار گذاشت. صدای ارشد هنوز در گوشش میپیچید:
الان یا هیچوقت.
بهار به قرارداد خیره شد. هنوز نمیدانست چه چیزی در آن نوشته شده، اما حس میکرد اگر امضا کند، وارد مسیری خواهد شد که هیچ برگشتی ندارد. قلبش تند میزد. او یک دختر معمولی بود؛ گلفروشی ساده که هرگز فکر نمیکرد یک روز درگیر دنیای تاریک و خطرناک مافیا شود.
در همین افکار بود که صدای در مغازه بلند شد. با اضطراب به سمت در نگاه کرد و دید که نادر وارد شد.
بهار، یه مرد اینجا منتظرته. گفت بگم وقتشه.
قلب بهار فرو ریخت. از جا بلند شد و به سمت در رفت. وقتی بیرون آمد، ارشد را دید که کنار ماشین مشکی براقش ایستاده بود. نگاهی به بهار انداخت و با دست اشاره کرد که سوار شود.
بهار تردید داشت، اما چیزی در نگاه ارشد بود که او را به جلو هل میداد. بهآرامی سوار ماشین شد و ارشد بدون اینکه حرفی بزند، حرکت کرد. سکوت بینشان سنگین بود. بالاخره بهار جرئت پیدا کرد و پرسید:
کجا میریم؟
بیآنکه نگاهش را از جاده بردارد، گفت:
جایی که همهچیز رو برات روشن کنم.
ماشین در سکوت به راهش ادامه داد. بعد از چند دقیقه، وارد خیابانی خلوت و قدیمی شدند. ارشد ماشین را کنار یک ساختمان متروکه نگه داشت. پیاده شد و به بهار اشاره کرد که او هم پیاده شود.
بهار با تردید از ماشین بیرون آمد و دنبالش رفت. وارد ساختمان شدند. فضای تاریک و مرطوبی بود که بوی نم میداد. ارشد بهآرامی به سمت در فلزی بزرگی رفت و آن را باز کرد.
پشت در، اتاقی روشن با چندین مانیتور بود. چند مرد قویهیکل آنجا ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن ارشد بلند شد و احترام گذاشت:
ارشد، همهچیز طبق برنامه است.
ارشد سری تکان داد و به بهار اشاره کرد که بنشیند. بهار هنوز شوکه بود. نمیتوانست باور کند که اینجا چه میگذرد. ارشد بهآرامی گفت:
بهار، اینجا پایگاه منه. گروه من. حالا که وارد این دنیا شدی، باید همهچیز رو بدونی.
بهار نمیدانست چه بگوید. ذهنش پر از سوال بود. ارشد ادامه داد:
اون قرارداد... تضمین امنیت توئه. میخوام کسی جرئت نکنه بهت نزدیک بشه.
بهار حیران به او نگاه کرد:
ولی چرا من؟ چرا از من محافظت میکنی؟
ارشد برای لحظهای سکوت کرد. بعد با صدایی آرام گفت:
چون تو... تنها چیزی هستی که میتونه منو از این تاریکی بیرون بیاره.
قلب بهار لرزید. این اعتراف از مردی که هیچ احساسی نشان نمیداد، برایش غیرمنتظره بود. نمیدانست چه بگوید یا چه احساسی داشته باشد.
نیما ادامه داد:
ولی این دنیا امن نیست. اگر میخوای از من دور بمونی، همین حالا برو. ولی اگه میخوای بمونی... باید یاد بگیری چطور تو این دنیا زنده بمونی.
بهار هنوز در شوک بود. ماندن یا رفتن؟ این تصمیم، سرنوشت او را رقم میزد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_6
بهار با دستانی لرزان گوشی را کنار گذاشت. صدای ارشد هنوز در گوشش میپیچید:
الان یا هیچوقت.
بهار به قرارداد خیره شد. هنوز نمیدانست چه چیزی در آن نوشته شده، اما حس میکرد اگر امضا کند، وارد مسیری خواهد شد که هیچ برگشتی ندارد. قلبش تند میزد. او یک دختر معمولی بود؛ گلفروشی ساده که هرگز فکر نمیکرد یک روز درگیر دنیای تاریک و خطرناک مافیا شود.
در همین افکار بود که صدای در مغازه بلند شد. با اضطراب به سمت در نگاه کرد و دید که نادر وارد شد.
بهار، یه مرد اینجا منتظرته. گفت بگم وقتشه.
قلب بهار فرو ریخت. از جا بلند شد و به سمت در رفت. وقتی بیرون آمد، ارشد را دید که کنار ماشین مشکی براقش ایستاده بود. نگاهی به بهار انداخت و با دست اشاره کرد که سوار شود.
بهار تردید داشت، اما چیزی در نگاه ارشد بود که او را به جلو هل میداد. بهآرامی سوار ماشین شد و ارشد بدون اینکه حرفی بزند، حرکت کرد. سکوت بینشان سنگین بود. بالاخره بهار جرئت پیدا کرد و پرسید:
کجا میریم؟
بیآنکه نگاهش را از جاده بردارد، گفت:
جایی که همهچیز رو برات روشن کنم.
ماشین در سکوت به راهش ادامه داد. بعد از چند دقیقه، وارد خیابانی خلوت و قدیمی شدند. ارشد ماشین را کنار یک ساختمان متروکه نگه داشت. پیاده شد و به بهار اشاره کرد که او هم پیاده شود.
بهار با تردید از ماشین بیرون آمد و دنبالش رفت. وارد ساختمان شدند. فضای تاریک و مرطوبی بود که بوی نم میداد. ارشد بهآرامی به سمت در فلزی بزرگی رفت و آن را باز کرد.
پشت در، اتاقی روشن با چندین مانیتور بود. چند مرد قویهیکل آنجا ایستاده بودند. یکی از آنها با دیدن ارشد بلند شد و احترام گذاشت:
ارشد، همهچیز طبق برنامه است.
ارشد سری تکان داد و به بهار اشاره کرد که بنشیند. بهار هنوز شوکه بود. نمیتوانست باور کند که اینجا چه میگذرد. ارشد بهآرامی گفت:
بهار، اینجا پایگاه منه. گروه من. حالا که وارد این دنیا شدی، باید همهچیز رو بدونی.
بهار نمیدانست چه بگوید. ذهنش پر از سوال بود. ارشد ادامه داد:
اون قرارداد... تضمین امنیت توئه. میخوام کسی جرئت نکنه بهت نزدیک بشه.
بهار حیران به او نگاه کرد:
ولی چرا من؟ چرا از من محافظت میکنی؟
ارشد برای لحظهای سکوت کرد. بعد با صدایی آرام گفت:
چون تو... تنها چیزی هستی که میتونه منو از این تاریکی بیرون بیاره.
قلب بهار لرزید. این اعتراف از مردی که هیچ احساسی نشان نمیداد، برایش غیرمنتظره بود. نمیدانست چه بگوید یا چه احساسی داشته باشد.
نیما ادامه داد:
ولی این دنیا امن نیست. اگر میخوای از من دور بمونی، همین حالا برو. ولی اگه میخوای بمونی... باید یاد بگیری چطور تو این دنیا زنده بمونی.
بهار هنوز در شوک بود. ماندن یا رفتن؟ این تصمیم، سرنوشت او را رقم میزد.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤30🔥7
#پارت_گذاری
#پارت_7
بهار به چشمان ارشد خیره شد. میتوانست سردی و سختی زندگی او را درک کند، اما چیزی در نگاهش بود که بهار را ترغیب میکرد بماند. ذهنش درگیر بود. از یک طرف، دنیا و زندگی سادهاش و خانواده اش بود و از طرف دیگر، ارشد و دنیای تاریک و پرماجرای او.
-چرا من؟
صدای بهار آرام و لرزان بود.
ارشد نگاهش را از او برنگرداند:
نمیدونم. شاید چون... با تو بودن حس میکنم هنوز انسانم.
این جمله مثل برق بهار را شوکه کرد. چطور ممکن بود مردی که همه از او میترسیدند، چنین حسی داشته باشد؟ نمیدانست چه جوابی بدهد، اما دلش گواهی میداد که ارشد راست میگوید.
ولی من نمیتونم مثل شما باشم... این دنیای من نیست. - بهار گفت.
ارشد نفس عمیقی کشید:
لازم نیست شبیه من باشی. فقط بدون که کنار من بودن یعنی جنگیدن. این دنیا رحم نداره.
بهار به اطراف اتاق نگاه کرد. مردانی که آنجا بودند، همه مسلح و آماده. به یاد حرفهای خانم راد افتاد. آیا واقعاً میتوانست در این دنیا دوام بیاورد؟
ارشد به آرامی ادامه داد:
-من نمیخوام که آسیب ببینی، ولی وقتی اون شب دیدمت، فهمیدم که نمیتونم بذارم تنها بمونی.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد. بهار هنوز مردد بود، اما چیزی در قلبش میگفت که ارشد دروغ نمیگوید. درست در همین لحظه، یکی از افرادش وارد اتاق شد.
ارشد، یه مشکل داریم. اون گروه دوباره پیداشون شده.
ارشد چهرهاش در هم رفت. به بهار نگاهی انداخت و گفت:
همینجا بمون. من برمیگردم.
قبل از اینکه بهار بتواند چیزی بگوید، ارشد و افرادش از اتاق خارج شدند. بهار به دیوار تکیه داد. ترس و نگرانی در دلش موج میزد. اگر ارشد به خطر بیفتد چه؟
آیا واقعاً میتواند این همه استرس را تحمل کند؟
همانطور که در افکارش غرق بود، صدای تیراندازی از بیرون ساختمان شنیده شد. قلب بهار تندتر زد. از جا بلند شد و به سمت در رفت. نمیتوانست فقط منتظر بماند. تصمیم گرفت از پشت در به بیرون نگاه کند.
از لای در، ارشد را دید که دقیقا مثل یک رئیس با لذت به درگیری نگاه میکرد انگار که عزرائیل کنار ایستاده و ارشد همه کاره باشه . ضربان قلبش شدت گرفت. نمیتوانست بیتفاوت باشد. بیاختیار از اتاق بیرون رفت و به سمت در خروجی دوید.
یکی از افراد ارشد او را دید و گفت:
خانم! برگردید داخل، خطرناکه!
ولی بهار گوش نکرد. وقتی به حیاط رسید، دید که یکی از آنها قصد داشت از پشت به ارشد حمله کند. بهار بدون فکر، یک تکه چوب از روی زمین برداشت و به سمت آن مرد دوید.
ارشد ، پشتت!
ارشد با شنیدن صدای بهار برگشت و توانست مهاجم را دفع کند. نگاهش به بهار افتاد که با چشمانی وحشتزده ایستاده بود. با صدای بلند گفت:
مگه نگفتم بمون تو اتاق؟!
بهار با ترس گفت:
نمیتونستم...
نیما به سمت او دوید و دستش را گرفت.
دیوونهای؟ اینجا جهنمه!
صاحب این جهنم تویی!
چشمان ارشد ناخودآگاه برق زد .بهار به چشمان ارشد خیره شد. میدانست که شاید تصمیمش احمقانه بود، اما نمیتوانست فقط تماشا کند. ارشد آهی کشید و گفت:
دیگه از من دور نشو.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_7
بهار به چشمان ارشد خیره شد. میتوانست سردی و سختی زندگی او را درک کند، اما چیزی در نگاهش بود که بهار را ترغیب میکرد بماند. ذهنش درگیر بود. از یک طرف، دنیا و زندگی سادهاش و خانواده اش بود و از طرف دیگر، ارشد و دنیای تاریک و پرماجرای او.
-چرا من؟
صدای بهار آرام و لرزان بود.
ارشد نگاهش را از او برنگرداند:
نمیدونم. شاید چون... با تو بودن حس میکنم هنوز انسانم.
این جمله مثل برق بهار را شوکه کرد. چطور ممکن بود مردی که همه از او میترسیدند، چنین حسی داشته باشد؟ نمیدانست چه جوابی بدهد، اما دلش گواهی میداد که ارشد راست میگوید.
ولی من نمیتونم مثل شما باشم... این دنیای من نیست. - بهار گفت.
ارشد نفس عمیقی کشید:
لازم نیست شبیه من باشی. فقط بدون که کنار من بودن یعنی جنگیدن. این دنیا رحم نداره.
بهار به اطراف اتاق نگاه کرد. مردانی که آنجا بودند، همه مسلح و آماده. به یاد حرفهای خانم راد افتاد. آیا واقعاً میتوانست در این دنیا دوام بیاورد؟
ارشد به آرامی ادامه داد:
-من نمیخوام که آسیب ببینی، ولی وقتی اون شب دیدمت، فهمیدم که نمیتونم بذارم تنها بمونی.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد. بهار هنوز مردد بود، اما چیزی در قلبش میگفت که ارشد دروغ نمیگوید. درست در همین لحظه، یکی از افرادش وارد اتاق شد.
ارشد، یه مشکل داریم. اون گروه دوباره پیداشون شده.
ارشد چهرهاش در هم رفت. به بهار نگاهی انداخت و گفت:
همینجا بمون. من برمیگردم.
قبل از اینکه بهار بتواند چیزی بگوید، ارشد و افرادش از اتاق خارج شدند. بهار به دیوار تکیه داد. ترس و نگرانی در دلش موج میزد. اگر ارشد به خطر بیفتد چه؟
آیا واقعاً میتواند این همه استرس را تحمل کند؟
همانطور که در افکارش غرق بود، صدای تیراندازی از بیرون ساختمان شنیده شد. قلب بهار تندتر زد. از جا بلند شد و به سمت در رفت. نمیتوانست فقط منتظر بماند. تصمیم گرفت از پشت در به بیرون نگاه کند.
از لای در، ارشد را دید که دقیقا مثل یک رئیس با لذت به درگیری نگاه میکرد انگار که عزرائیل کنار ایستاده و ارشد همه کاره باشه . ضربان قلبش شدت گرفت. نمیتوانست بیتفاوت باشد. بیاختیار از اتاق بیرون رفت و به سمت در خروجی دوید.
یکی از افراد ارشد او را دید و گفت:
خانم! برگردید داخل، خطرناکه!
ولی بهار گوش نکرد. وقتی به حیاط رسید، دید که یکی از آنها قصد داشت از پشت به ارشد حمله کند. بهار بدون فکر، یک تکه چوب از روی زمین برداشت و به سمت آن مرد دوید.
ارشد ، پشتت!
ارشد با شنیدن صدای بهار برگشت و توانست مهاجم را دفع کند. نگاهش به بهار افتاد که با چشمانی وحشتزده ایستاده بود. با صدای بلند گفت:
مگه نگفتم بمون تو اتاق؟!
بهار با ترس گفت:
نمیتونستم...
نیما به سمت او دوید و دستش را گرفت.
دیوونهای؟ اینجا جهنمه!
صاحب این جهنم تویی!
چشمان ارشد ناخودآگاه برق زد .بهار به چشمان ارشد خیره شد. میدانست که شاید تصمیمش احمقانه بود، اما نمیتوانست فقط تماشا کند. ارشد آهی کشید و گفت:
دیگه از من دور نشو.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
🔥23❤10😢1
#پارت_گذاری
#پارت_7
بهار به چشمان ارشد خیره شد. میتوانست سردی و سختی زندگی او را درک کند، اما چیزی در نگاهش بود که بهار را ترغیب میکرد بماند. ذهنش درگیر بود. از یک طرف، دنیا و زندگی سادهاش و خانواده اش بود و از طرف دیگر، ارشد و دنیای تاریک و پرماجرای او.
-چرا من؟
صدای بهار آرام و لرزان بود.
ارشد نگاهش را از او برنگرداند:
نمیدونم. شاید چون... با تو بودن حس میکنم هنوز انسانم.
این جمله مثل برق بهار را شوکه کرد. چطور ممکن بود مردی که همه از او میترسیدند، چنین حسی داشته باشد؟ نمیدانست چه جوابی بدهد، اما دلش گواهی میداد که ارشد راست میگوید.
ولی من نمیتونم مثل شما باشم... این دنیای من نیست. - بهار گفت.
ارشد نفس عمیقی کشید:
لازم نیست شبیه من باشی. فقط بدون که کنار من بودن یعنی جنگیدن. این دنیا رحم نداره.
بهار به اطراف اتاق نگاه کرد. مردانی که آنجا بودند، همه مسلح و آماده. به یاد حرفهای خانم راد افتاد. آیا واقعاً میتوانست در این دنیا دوام بیاورد؟
ارشد به آرامی ادامه داد:
-من نمیخوام که آسیب ببینی، ولی وقتی اون شب دیدمت، فهمیدم که نمیتونم بذارم تنها بمونی.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد. بهار هنوز مردد بود، اما چیزی در قلبش میگفت که ارشد دروغ نمیگوید. درست در همین لحظه، یکی از افرادش وارد اتاق شد.
ارشد، یه مشکل داریم. اون گروه دوباره پیداشون شده.
ارشد چهرهاش در هم رفت. به بهار نگاهی انداخت و گفت:
همینجا بمون. من برمیگردم.
قبل از اینکه بهار بتواند چیزی بگوید، ارشد و افرادش از اتاق خارج شدند. بهار به دیوار تکیه داد. ترس و نگرانی در دلش موج میزد. اگر ارشد به خطر بیفتد چه؟
آیا واقعاً میتواند این همه استرس را تحمل کند؟
همانطور که در افکارش غرق بود، صدای تیراندازی از بیرون ساختمان شنیده شد. قلب بهار تندتر زد. از جا بلند شد و به سمت در رفت. نمیتوانست فقط منتظر بماند. تصمیم گرفت از پشت در به بیرون نگاه کند.
از لای در، ارشد را دید که دقیقا مثل یک رئیس با لذت به درگیری نگاه میکرد انگار که عزرائیل کنار ایستاده و ارشد همه کاره باشه . ضربان قلبش شدت گرفت. نمیتوانست بیتفاوت باشد. بیاختیار از اتاق بیرون رفت و به سمت در خروجی دوید.
یکی از افراد ارشد او را دید و گفت:
خانم! برگردید داخل، خطرناکه!
ولی بهار گوش نکرد. وقتی به حیاط رسید، دید که یکی از آنها قصد داشت از پشت به ارشد حمله کند. بهار بدون فکر، یک تکه چوب از روی زمین برداشت و به سمت آن مرد دوید.
ارشد ، پشتت!
ارشد با شنیدن صدای بهار برگشت و توانست مهاجم را دفع کند. نگاهش به بهار افتاد که با چشمانی وحشتزده ایستاده بود. با صدای بلند گفت:
مگه نگفتم بمون تو اتاق؟!
بهار با ترس گفت:
نمیتونستم...
نیما به سمت او دوید و دستش را گرفت.
دیوونهای؟ اینجا جهنمه!
صاحب این جهنم تویی!
چشمان ارشد ناخودآگاه برق زد .بهار به چشمان ارشد خیره شد. میدانست که شاید تصمیمش احمقانه بود، اما نمیتوانست فقط تماشا کند. ارشد آهی کشید و گفت:
دیگه از من دور نشو.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_7
بهار به چشمان ارشد خیره شد. میتوانست سردی و سختی زندگی او را درک کند، اما چیزی در نگاهش بود که بهار را ترغیب میکرد بماند. ذهنش درگیر بود. از یک طرف، دنیا و زندگی سادهاش و خانواده اش بود و از طرف دیگر، ارشد و دنیای تاریک و پرماجرای او.
-چرا من؟
صدای بهار آرام و لرزان بود.
ارشد نگاهش را از او برنگرداند:
نمیدونم. شاید چون... با تو بودن حس میکنم هنوز انسانم.
این جمله مثل برق بهار را شوکه کرد. چطور ممکن بود مردی که همه از او میترسیدند، چنین حسی داشته باشد؟ نمیدانست چه جوابی بدهد، اما دلش گواهی میداد که ارشد راست میگوید.
ولی من نمیتونم مثل شما باشم... این دنیای من نیست. - بهار گفت.
ارشد نفس عمیقی کشید:
لازم نیست شبیه من باشی. فقط بدون که کنار من بودن یعنی جنگیدن. این دنیا رحم نداره.
بهار به اطراف اتاق نگاه کرد. مردانی که آنجا بودند، همه مسلح و آماده. به یاد حرفهای خانم راد افتاد. آیا واقعاً میتوانست در این دنیا دوام بیاورد؟
ارشد به آرامی ادامه داد:
-من نمیخوام که آسیب ببینی، ولی وقتی اون شب دیدمت، فهمیدم که نمیتونم بذارم تنها بمونی.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد. بهار هنوز مردد بود، اما چیزی در قلبش میگفت که ارشد دروغ نمیگوید. درست در همین لحظه، یکی از افرادش وارد اتاق شد.
ارشد، یه مشکل داریم. اون گروه دوباره پیداشون شده.
ارشد چهرهاش در هم رفت. به بهار نگاهی انداخت و گفت:
همینجا بمون. من برمیگردم.
قبل از اینکه بهار بتواند چیزی بگوید، ارشد و افرادش از اتاق خارج شدند. بهار به دیوار تکیه داد. ترس و نگرانی در دلش موج میزد. اگر ارشد به خطر بیفتد چه؟
آیا واقعاً میتواند این همه استرس را تحمل کند؟
همانطور که در افکارش غرق بود، صدای تیراندازی از بیرون ساختمان شنیده شد. قلب بهار تندتر زد. از جا بلند شد و به سمت در رفت. نمیتوانست فقط منتظر بماند. تصمیم گرفت از پشت در به بیرون نگاه کند.
از لای در، ارشد را دید که دقیقا مثل یک رئیس با لذت به درگیری نگاه میکرد انگار که عزرائیل کنار ایستاده و ارشد همه کاره باشه . ضربان قلبش شدت گرفت. نمیتوانست بیتفاوت باشد. بیاختیار از اتاق بیرون رفت و به سمت در خروجی دوید.
یکی از افراد ارشد او را دید و گفت:
خانم! برگردید داخل، خطرناکه!
ولی بهار گوش نکرد. وقتی به حیاط رسید، دید که یکی از آنها قصد داشت از پشت به ارشد حمله کند. بهار بدون فکر، یک تکه چوب از روی زمین برداشت و به سمت آن مرد دوید.
ارشد ، پشتت!
ارشد با شنیدن صدای بهار برگشت و توانست مهاجم را دفع کند. نگاهش به بهار افتاد که با چشمانی وحشتزده ایستاده بود. با صدای بلند گفت:
مگه نگفتم بمون تو اتاق؟!
بهار با ترس گفت:
نمیتونستم...
نیما به سمت او دوید و دستش را گرفت.
دیوونهای؟ اینجا جهنمه!
صاحب این جهنم تویی!
چشمان ارشد ناخودآگاه برق زد .بهار به چشمان ارشد خیره شد. میدانست که شاید تصمیمش احمقانه بود، اما نمیتوانست فقط تماشا کند. ارشد آهی کشید و گفت:
دیگه از من دور نشو.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤24🔥3
#پارت_گذاری
#پارت_8
چند روز از آن حادثه گذشته بود. ارشد بعد از آن درگیری، بهار را به خانهاش رساند و بدون هیچ حرفی او را ترک کرد. بهار هنوز صدای خشن و عصبی ارشد را در گوشش میشنید.
دیوونهای؟ اینجا جهنمه!
از آن شب به بعد، ارشد دیگر به سراغ بهار نیامد. بهار هر روز به گلفروشی میرفت، اما نگاهش همیشه به در بود. شاید، برگردد.
شاید یک نشانهای از او ببیند. اما خبری نشد.
نادر چند بار سعی کرد حال بهار را بپرسد، اما او چیزی نگفت. نمیخواست کسی بفهمد که چرا اینقدر آشفته است.
یک شب که بهار خسته و ناامید به خانه برگشت، گوشیاش زنگ خورد. وقتی شماره را دید، قلبش تندتر زد:
بله؟
صدای خشدار ارشد از آن طرف خط به گوش رسید:
خوبی؟
بهار برای لحظهای سکوت کرد. دلش میخواست بگوید نه، ولی غرورش اجازه نداد.
خوبم. کاری داشتی؟
ارشد مکثی کرد، انگار نمیدانست چه بگوید.
فقط میخواستم مطمئن بشم که... خطری تهدیدت نمیکنه.
بهار با سردی جواب داد:
اگه نگرانمی، چرا این همه روز نیومدی؟
ارشد نفس عمیقی کشید.
چون... نمیخواستم دوباره تو رو به خطر بندازم.
بهار با بغض گفت:
-اینو خودت انتخاب کردی. من نگفتم که بیای دنیای منو خراب کنی!
ارشد سکوت کرد. بهار منتظر بود که او حرفی بزند، اما صدای نفسهای سنگین ارشد تنها چیزی بود که شنید.
بهار... نمیدونم چطور باید معذرت بخوام. نمیخواستم اون شب سرت داد بزنم. فقط... ترسیدم.
بهار که از شنیدن کلمه "ترس" از دهان ارشد شوکه شده بود، با تعجب پرسید:
تو؟ ترسیدی؟
ارشد آهی کشید.
آره... وقتی دیدم که اومدی وسط درگیری، حس کردم ممکنه اتفاقی برات بیافته. تو نباید اونجا میبودی.
من نمیخواستم ببینم که یه بلایی سرت بیاد!
ارشد برای لحظهای سکوت کرد.
حق با توئه. من باید بهت یاد میدادم چطور از خودت محافظت کنی، نه اینکه سرت داد بزنم.
بهار آرام شد. برای اولین بار ارشد داشت از غرورش میگذشت و عذرخواهی میکرد.
چیزی که تا به حال هیچ کس ، هیچ گاه از ارشد ندیده بود!
ارشد... من فقط میخواستم کمکت کنم. نمیتونستم بیتفاوت باشم.
ارشد با لحنی نرم گفت:
میدونم. تو... فرق داری با همه. شاید به همین خاطره که نمیتونم ازت دور باشم.
دل بهار گرم شد. احساس کرد که شاید این فاصله برای هر دوشان لازم بود. ارشد ادامه داد:
فردا میام دنبالت. باید با هم حرف بزنیم.
بهار لبخندی زد.
باشه.
وقتی تماس قطع شد، بهار نفس عمیقی کشید. میدانست که ارشد برای گفتن این حرفها از غرورش گذشته است. شاید این بار، رابطهشان یک قدم به جلو برداشته بود.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_8
چند روز از آن حادثه گذشته بود. ارشد بعد از آن درگیری، بهار را به خانهاش رساند و بدون هیچ حرفی او را ترک کرد. بهار هنوز صدای خشن و عصبی ارشد را در گوشش میشنید.
دیوونهای؟ اینجا جهنمه!
از آن شب به بعد، ارشد دیگر به سراغ بهار نیامد. بهار هر روز به گلفروشی میرفت، اما نگاهش همیشه به در بود. شاید، برگردد.
شاید یک نشانهای از او ببیند. اما خبری نشد.
نادر چند بار سعی کرد حال بهار را بپرسد، اما او چیزی نگفت. نمیخواست کسی بفهمد که چرا اینقدر آشفته است.
یک شب که بهار خسته و ناامید به خانه برگشت، گوشیاش زنگ خورد. وقتی شماره را دید، قلبش تندتر زد:
بله؟
صدای خشدار ارشد از آن طرف خط به گوش رسید:
خوبی؟
بهار برای لحظهای سکوت کرد. دلش میخواست بگوید نه، ولی غرورش اجازه نداد.
خوبم. کاری داشتی؟
ارشد مکثی کرد، انگار نمیدانست چه بگوید.
فقط میخواستم مطمئن بشم که... خطری تهدیدت نمیکنه.
بهار با سردی جواب داد:
اگه نگرانمی، چرا این همه روز نیومدی؟
ارشد نفس عمیقی کشید.
چون... نمیخواستم دوباره تو رو به خطر بندازم.
بهار با بغض گفت:
-اینو خودت انتخاب کردی. من نگفتم که بیای دنیای منو خراب کنی!
ارشد سکوت کرد. بهار منتظر بود که او حرفی بزند، اما صدای نفسهای سنگین ارشد تنها چیزی بود که شنید.
بهار... نمیدونم چطور باید معذرت بخوام. نمیخواستم اون شب سرت داد بزنم. فقط... ترسیدم.
بهار که از شنیدن کلمه "ترس" از دهان ارشد شوکه شده بود، با تعجب پرسید:
تو؟ ترسیدی؟
ارشد آهی کشید.
آره... وقتی دیدم که اومدی وسط درگیری، حس کردم ممکنه اتفاقی برات بیافته. تو نباید اونجا میبودی.
من نمیخواستم ببینم که یه بلایی سرت بیاد!
ارشد برای لحظهای سکوت کرد.
حق با توئه. من باید بهت یاد میدادم چطور از خودت محافظت کنی، نه اینکه سرت داد بزنم.
بهار آرام شد. برای اولین بار ارشد داشت از غرورش میگذشت و عذرخواهی میکرد.
چیزی که تا به حال هیچ کس ، هیچ گاه از ارشد ندیده بود!
ارشد... من فقط میخواستم کمکت کنم. نمیتونستم بیتفاوت باشم.
ارشد با لحنی نرم گفت:
میدونم. تو... فرق داری با همه. شاید به همین خاطره که نمیتونم ازت دور باشم.
دل بهار گرم شد. احساس کرد که شاید این فاصله برای هر دوشان لازم بود. ارشد ادامه داد:
فردا میام دنبالت. باید با هم حرف بزنیم.
بهار لبخندی زد.
باشه.
وقتی تماس قطع شد، بهار نفس عمیقی کشید. میدانست که ارشد برای گفتن این حرفها از غرورش گذشته است. شاید این بار، رابطهشان یک قدم به جلو برداشته بود.
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤31🔥4
#پارت_گذاری
#پارت_9
روز بعد، بهار از صبح زود در گلفروشی بود. دلشوره داشت. هنوز باورش نمیشد که ارشد از او عذرخواهی کرده باشد. چهره جدی و مغرور او هیچوقت به عذرخواهی نمیخورد. اما دیشب... چیزی در لحنش بود که بهار را آرام کرد.
حدود ظهر بود که ماشین مشکی جلوی گلفروشی توقف کرد. بهار از پشت شیشه نگاه کرد و قلبش تندتر زد. ارشد از ماشین پیاده شد و بدون اینکه به اطراف نگاه کند، مستقیم وارد مغازه شد.
سلام. - صدایش آرام بود.
بهار کمی مکث کرد و با لبخند محوی جواب داد:
سلام.
ارشد به گلهای روی پیشخوان نگاه کرد.
آمادهای؟
بهار سری تکان داد. کیفش را برداشت و با ارشد از مغازه خارج شد. وقتی سوار ماشین شدند، ارشد به آرامی گفت:
یه جایی میبرمت که کمی آرامش بگیریم.
ماشین به راه افتاد. ارشد سکوت کرده بود و بهار هم ترجیح داد چیزی نگوید. بعد از مدتی، ماشین کنار یک پارک کوچک و خلوت توقف کرد. ارشد پیاده شد و بهار هم دنبالش رفت. روی یکی از نیمکتها نشستند.
ارشد نگاهی به درختان انداخت و گفت:
میدونی، همیشه فکر میکردم که قوی بودن یعنی هیچوقت ضعف نشون ندادن. ولی اون شب... ضعف نشون دادم ! برام نقطه ضعف به حساب میای.
بهار به ارشد نگاه کرد. نیما انگشتانش را در هم قفل کرده بود و چهرهاش جدی بود.
وقتی دیدم که اومدی وسط درگیری... ترسیدم. شاید برای اولین بار تو زندگیم حس کردم ممکنه یه چیزی رو از دست بدم.
بهار با صدای آرامی گفت:
منم ترسیدم. از اینکه ببینم یه بلایی سرت میاد.
هییش! صبر کن حرفم تموم شه.
هیچوقت اجازه نمیدم بلایی سرم بیاد، ولی وقتی پای تو وسطه... نمیتونم بیخیال باشم.
بهار نمیدانست چه بگوید. ارشد ادامه داد:
نمیخوام تو این زندگی من باشی. این دنیا برای تو ساخته نشده. اما... نمیتونم ازت دور بمونم.
بهار با تردید گفت:
پس چی میخوای؟
ارشد
نگاهش را به چشمان بهار دوخت.
میخوام آسیب نبینی ولی اگه کنار من باشی اذیت میشی . از من به کسی خیری نمیرسه من ارشد همه بدی هام
بهار در سکوت خیره به ارشد بود
من بهترین امکانات برات فراهم میکنم مخصوصا امنیتت!
من نیازی به تو ندارم من زندگی شخصی خودم دارمو نیازی به امنیتی که تو فراهم کنی نیست . تو خودت دلیل خطرات دور و اطرافمی
بهار احساس آرامش کرد. شاید گفتن این حرفا سخت بود ولی باعث شد غرورش از دست نده
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_9
روز بعد، بهار از صبح زود در گلفروشی بود. دلشوره داشت. هنوز باورش نمیشد که ارشد از او عذرخواهی کرده باشد. چهره جدی و مغرور او هیچوقت به عذرخواهی نمیخورد. اما دیشب... چیزی در لحنش بود که بهار را آرام کرد.
حدود ظهر بود که ماشین مشکی جلوی گلفروشی توقف کرد. بهار از پشت شیشه نگاه کرد و قلبش تندتر زد. ارشد از ماشین پیاده شد و بدون اینکه به اطراف نگاه کند، مستقیم وارد مغازه شد.
سلام. - صدایش آرام بود.
بهار کمی مکث کرد و با لبخند محوی جواب داد:
سلام.
ارشد به گلهای روی پیشخوان نگاه کرد.
آمادهای؟
بهار سری تکان داد. کیفش را برداشت و با ارشد از مغازه خارج شد. وقتی سوار ماشین شدند، ارشد به آرامی گفت:
یه جایی میبرمت که کمی آرامش بگیریم.
ماشین به راه افتاد. ارشد سکوت کرده بود و بهار هم ترجیح داد چیزی نگوید. بعد از مدتی، ماشین کنار یک پارک کوچک و خلوت توقف کرد. ارشد پیاده شد و بهار هم دنبالش رفت. روی یکی از نیمکتها نشستند.
ارشد نگاهی به درختان انداخت و گفت:
میدونی، همیشه فکر میکردم که قوی بودن یعنی هیچوقت ضعف نشون ندادن. ولی اون شب... ضعف نشون دادم ! برام نقطه ضعف به حساب میای.
بهار به ارشد نگاه کرد. نیما انگشتانش را در هم قفل کرده بود و چهرهاش جدی بود.
وقتی دیدم که اومدی وسط درگیری... ترسیدم. شاید برای اولین بار تو زندگیم حس کردم ممکنه یه چیزی رو از دست بدم.
بهار با صدای آرامی گفت:
منم ترسیدم. از اینکه ببینم یه بلایی سرت میاد.
هییش! صبر کن حرفم تموم شه.
هیچوقت اجازه نمیدم بلایی سرم بیاد، ولی وقتی پای تو وسطه... نمیتونم بیخیال باشم.
بهار نمیدانست چه بگوید. ارشد ادامه داد:
نمیخوام تو این زندگی من باشی. این دنیا برای تو ساخته نشده. اما... نمیتونم ازت دور بمونم.
بهار با تردید گفت:
پس چی میخوای؟
ارشد
نگاهش را به چشمان بهار دوخت.
میخوام آسیب نبینی ولی اگه کنار من باشی اذیت میشی . از من به کسی خیری نمیرسه من ارشد همه بدی هام
بهار در سکوت خیره به ارشد بود
من بهترین امکانات برات فراهم میکنم مخصوصا امنیتت!
من نیازی به تو ندارم من زندگی شخصی خودم دارمو نیازی به امنیتی که تو فراهم کنی نیست . تو خودت دلیل خطرات دور و اطرافمی
بهار احساس آرامش کرد. شاید گفتن این حرفا سخت بود ولی باعث شد غرورش از دست نده
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
😢20❤10🕊4
#پارت_گذاری
#پارت_10
شب آرامی بود، اما در دل بهار طوفانی سهمگین در جریان بود. باران ملایمی از پنجره کوچک گلفروشی میبارید و قطرات روی شیشه به آرامی میغلتیدند.
بهار بعد از یک روز طولانی و سخت کاری به خانه برگشت، اما آن سکوت عجیب خانه مثل یک سنگ سرد روی قلبش سنگینی میکرد.
کلید را در قفل چرخاند، در آرام باز شد و بوی آشنا و گرم خانه را حس کرد، اما چیزی درست نبود.
مامان؟ منم بهارم، رسیدم...
صدایی نیامد. همه جا ساکت بود و فقط صدای قطرات باران بود که به پنجره میخورد. بهار قدمهایش را تندتر کرد و به سمت اتاق مادر رفت. در را که باز کرد، قلبش گرفت.
مادرش روی زمین افتاده بود، دستهایش به سردی زمین چسبیده بود و لکههای تیره خون روی فرش پهن شده بود. چشمان بهار پر از ترس و اشک شد.
مامان! بیدار شو!
صدایش شکست، اما هیچ جوابی نیامد. دستهایش را روی گونههای مادرش کشید، اما سرد و بیجان بود. نفسش به شماره افتاد، نمیدانست چه کند. دستش لرزید و با صدای بغضآلود گوشی را برداشت.
زنگ بزنم اورژانس؟
اما گویی دنیا دور سرش میچرخید و صدایش در گوشش غرق میشد. با تمام توان شماره اورژانس را گرفت و در حالی که نفسهایش میرفت و میآمد، هر چه میتوانست گفت.
دقایقِ ابدی گذشتند و وقتی آمبولانس رسید، دیگر امیدی نبود. پزشکان همه تلاششان را کردند اما…
متأسفم، دیگر کاری از دستمان ساخته نیست.
بهار روی زمین نشست. نگاهش به سقف بود، اما ذهنش تاریک و خالی. دنیا در چشمهایش سیاه شد و اشکها راه خود را باز کردند. هیچچیز دیگر برایش مثل قبل نبود.
روزهای بعد، بهار به گلفروشی نرفت. خسته و غمگین در خانه بود و هر لحظه خاطرات مادرش را مرور میکرد. احساس تنهایی او را خرد میکرد. هیچ کس را نداشت، هیچ پناهگاهی جز خاطرات نبود.
یک روز، وقتی بهار با چشمانی خسته به گلهای پژمرده نگاه میکرد، نادر با قدمهای آهسته وارد شد.
بهار... نگرانتم. میدونم سخته، اما باید قوی باشی.
بهار فقط نگاهش را پایین انداخت.
قوی؟ بدون مامان؟
نادر به آرامی کنار او نشست و دستی روی شانهاش گذاشت.
من هستم .
همین لحظه، در گلفروشی باز شد و ارشد وارد شد.
نادر سریع رو به ارشد کرد :
-تو اینجا چیکار میکنی؟
ارشد حتی نیم نگاهی هم به نادر نینداخت و با همان صدای سنگینش گفت
- برو بیرون
اگه نرم چی؟
در همین بین یکی از افراد ارشد وارد شد چهره اش آشنا بود ، با اشاره ارشد در چشم به هم زدنی نادر را بیرون برد.
-بابت مادرت متاسفم
بهار بغض کرده بود
ممنون
-جمع کن باید بریم
-کجا؟ بعد دو هفته امروز اومدم اینجا رو جمع و جور کنم
-میدم بیان جمع کنن برات ، الان نه!
-کار دارم
آروم بهم نزدیک شد ، هیکل بلند و ورزیده اش رو تنم سایه انداخت
-ببین بچه وقت ندارم باهات کلکل کنم سریع بردار وسایلت
بهار میخاست باز مخالفت کند که با یک حرکت از طرف ارشد به خودش آمد . ارشد بازوی بهار را گرفته بود و به زور بیرون برد
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
#پارت_10
شب آرامی بود، اما در دل بهار طوفانی سهمگین در جریان بود. باران ملایمی از پنجره کوچک گلفروشی میبارید و قطرات روی شیشه به آرامی میغلتیدند.
بهار بعد از یک روز طولانی و سخت کاری به خانه برگشت، اما آن سکوت عجیب خانه مثل یک سنگ سرد روی قلبش سنگینی میکرد.
کلید را در قفل چرخاند، در آرام باز شد و بوی آشنا و گرم خانه را حس کرد، اما چیزی درست نبود.
مامان؟ منم بهارم، رسیدم...
صدایی نیامد. همه جا ساکت بود و فقط صدای قطرات باران بود که به پنجره میخورد. بهار قدمهایش را تندتر کرد و به سمت اتاق مادر رفت. در را که باز کرد، قلبش گرفت.
مادرش روی زمین افتاده بود، دستهایش به سردی زمین چسبیده بود و لکههای تیره خون روی فرش پهن شده بود. چشمان بهار پر از ترس و اشک شد.
مامان! بیدار شو!
صدایش شکست، اما هیچ جوابی نیامد. دستهایش را روی گونههای مادرش کشید، اما سرد و بیجان بود. نفسش به شماره افتاد، نمیدانست چه کند. دستش لرزید و با صدای بغضآلود گوشی را برداشت.
زنگ بزنم اورژانس؟
اما گویی دنیا دور سرش میچرخید و صدایش در گوشش غرق میشد. با تمام توان شماره اورژانس را گرفت و در حالی که نفسهایش میرفت و میآمد، هر چه میتوانست گفت.
دقایقِ ابدی گذشتند و وقتی آمبولانس رسید، دیگر امیدی نبود. پزشکان همه تلاششان را کردند اما…
متأسفم، دیگر کاری از دستمان ساخته نیست.
بهار روی زمین نشست. نگاهش به سقف بود، اما ذهنش تاریک و خالی. دنیا در چشمهایش سیاه شد و اشکها راه خود را باز کردند. هیچچیز دیگر برایش مثل قبل نبود.
روزهای بعد، بهار به گلفروشی نرفت. خسته و غمگین در خانه بود و هر لحظه خاطرات مادرش را مرور میکرد. احساس تنهایی او را خرد میکرد. هیچ کس را نداشت، هیچ پناهگاهی جز خاطرات نبود.
یک روز، وقتی بهار با چشمانی خسته به گلهای پژمرده نگاه میکرد، نادر با قدمهای آهسته وارد شد.
بهار... نگرانتم. میدونم سخته، اما باید قوی باشی.
بهار فقط نگاهش را پایین انداخت.
قوی؟ بدون مامان؟
نادر به آرامی کنار او نشست و دستی روی شانهاش گذاشت.
من هستم .
همین لحظه، در گلفروشی باز شد و ارشد وارد شد.
نادر سریع رو به ارشد کرد :
-تو اینجا چیکار میکنی؟
ارشد حتی نیم نگاهی هم به نادر نینداخت و با همان صدای سنگینش گفت
- برو بیرون
اگه نرم چی؟
در همین بین یکی از افراد ارشد وارد شد چهره اش آشنا بود ، با اشاره ارشد در چشم به هم زدنی نادر را بیرون برد.
-بابت مادرت متاسفم
بهار بغض کرده بود
ممنون
-جمع کن باید بریم
-کجا؟ بعد دو هفته امروز اومدم اینجا رو جمع و جور کنم
-میدم بیان جمع کنن برات ، الان نه!
-کار دارم
آروم بهم نزدیک شد ، هیکل بلند و ورزیده اش رو تنم سایه انداخت
-ببین بچه وقت ندارم باهات کلکل کنم سریع بردار وسایلت
بهار میخاست باز مخالفت کند که با یک حرکت از طرف ارشد به خودش آمد . ارشد بازوی بهار را گرفته بود و به زور بیرون برد
#سایه_سرخ
#رمان_مافیایی
❤41🔥35😢4🕊4
